خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


هفته پیش ، جمعه شب حدودای ساعت 1 بامداد بود که داشتیم از دماوند برمیگشتیم. پسرک رو صندلی عقب ماشین ؛ خسته و داغون از یه روز پر از ورجه وورجه ، عملا" بیهوش بود. خوابیدنش فرصت خوبی بود برای من و همسرم که به جای گوش دادن به موسیقی اینور آب و اونور آب و زیر آب ،  به رادیو گوش بدیم.  رادیو جوان میتونست بهترین گزینه باشه. برنامه شبانه و یه مجری جوان و سرزنده و تقریبا" خوش صدا ( بازیگر هم هستن ایشون ) . صحبتش رو با هوای دل انگیز بهاری شروع کرد و اشاره به نم نم بارون داشت . کمی حرف و کمی هم موزیک پر سرو صدا و پر انرزی که بیشتر به درد رقص هیپ هاپ میخورد تا آرامش در دل شب. ادامه داد که به ما زنگ بزنید  و یا پیامک بدید که بارون رو تو چه فصلی دوست دارید :

- مریم از صادقیه : من بارون رو تو پاییز دوست دارم

- علی از نازی آباد : بارون تو بهار

- ش از ... : بارون تو پاییز

... از ... : وای بارون تو خرداد

.... از ... : عاشق بارون تو اردیبهشتم

موزیک تاپ و تو پ و جیغ و دست و هورا 

... از .... : بارون تو شهریور عالیه

.... از ....: بهار دیگه 

....از ... : پاییز و برگ زرد وایییییییییی

.

:

:

:

:

مـــــــــــــــو زیـــــــــــــــک با ریتم تند 

:

بهمون زنگ بزنید و بگید بارون تو کدوم فصل خوبه ؟ منتظریم

موزیک

:

.... از .... : نم نم بارون تو بهار

... از ... :

:

دیگه رسیده بودیم اول ورودی امام علی که جفتمون احساس کردیم یه جورایی اسکول شدیم!!!!!! . آخه تهیه کننده محترم ، مجیوری متن و سوژه نداری از امکاناتت اینجوری استفاده کنی ؟؟؟؟ حالا این نظر سنجی چه خاصیتی برای من شنونده داشت ؟ چه تاثیری در کائنات  میزاره در پروسه بارش باران ؟؟؟  برنامه پرکردن به ضرب و زور و آب بستن !!!!

هیچی دیگه هی فرکانس یابی کردیم دیدیم یا دعا و قرآنه ، یا راجع به ا ..خ .باته  یا صحبتهای بدون جذابیت

خدا رو شکر نزدیک به ورودی چمران بودیم. دیدم ترانه مورد علاقه ام " بدبین از ابی " بهترین گزینه اس .

جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

1- تو 12 ماه سال , اردیبهشت رو یه جور دیگه دوست دارم.  با اینکه خودم شهریوری هستم ولی بیشتر دوست دارم بگم اردیبهشت ماه منه. احساساتم هم تو این ماه دچار جزر و مد بیشتری میشه. دلتنگیام و سرخوشیام  که همیشه باهام همسفرن اما تو این ماه باهاشون بیشتر حال میکنم.  شایدم بخاطر همین عشقم به ماه اردیبهشت بود که خدا هدیه بزرگش ( سامی ) رو تو همین ماه بهم ارزانی کرد. خدایا عاشقتم بخاطر همه آنچه که دادی و ندادی...

2- بخاطر ا.ن.ت.خ.ا..ب.ا.ت  خرداد یه جورایی همه چی تحت تاثبر قرار گرفته . امتحانات مدارس هم قراره زودتر شروع بشه و مدارس زودتر تعطیل بشن. البته قربون دست و پای بلوری این طرح توصیفی دبستان برم که شعارشون اینه که اب تو دل بچه ها تکون نخوره و بهمین جهت ما برنامه ی امتحانی دریافت نکرده ایم فقط به توصیه ی آموزگار گرامی تو حالت استند بای هستیم بدون اینکه اسم امتحان برای جگرگوشه هایمان استرس زا باشد. در همین راستا گویا از 20 اردیبهشت هم قراره مدارس به پیشواز سامر هالیدی برن و خلاصه حالی و حوولی. قربونش برم این سیستم جدید آموزشی کوچکترین ترس و واهمه ی نمره و کارنامه و توبیخ والدین در بچه ها ایجاد نمیکنه. ما قد این نیم وجبی ها بودیم شب قبل از روز کارنامه کابوس میدیدیم که فردا نامه ی اعمالمان بدست مادر میرسه و با چه برخوردی مواجه خواهیم شد . حالا نه ترس از مدیر معنا داره نه از صف بیرون کشیدن نه دم دفتر وایسادن . خدا آخر عاقبتمون رو بخیر کنه

3- هفته پیش رفتیم تالار سنگلج و یه نمایش دیدیم بنام " تولدت مبارک سامی " که اقرار میکنم انگیزه دیدنش اسم سامی بود .


بازیگر نقش سامی خیلی خوب از عهده ی نقشش برآمد. من از نمایش خوشم اومد و در تفاهم کامل ، پدر و پسر نه!!!! 

4- اختلاف سلیقه یه امر رایجه بین همه ، من جمله بین یک زوج . یکی از چیزایی که شاید تو زندگی مشترکمون کمی منو اذیت میکنه اختلاف سلیقه ی فرهنگی - هنری من و همسرمه. از اونجایی که من خیلی رقیق الاحساس هستم و رمانتیک پس بالطبع فیلمهای رومانس و احساسی و درام با ذائقه ام بیشتر جوره و از آنجایی که همسر بنده شخصیت کول و ریلکسی داره ، درگیر احساس نمیشه و خیلی با ژانر هنری من همسو نیست. خیلی از فیلمهای مورد علاقه ام را آخر شب به تنهایی میبنم بخصوص اونایی که درام و گریه دارن چون به محض اینکه میبینه که من با دیدن فیلمی اشکم درمیاد حس دافعه اش پررنگ تر میشه و شروع میکنه منو سرزنش کردن و به کل منو از حال و هوا درمیاره. تو ماشین هم که همیشه سر سلکشن کردن موزیک با هم درگیریم. من آرام و احساسی بیشتر دوست دارم ایشون و پسرک بشکن و بالا بنداز بیشتر حال میکنن. خلاصه که یکی از مواقعی که خودم خیلی باهاش حال میکنم اینه که خودم تنها باشم و در حال رانندگی تو یه اتوبان با ترافیک روان ، موسیقی مورد علاقه ی خودم رو با صدای بلند بارها و بارها بشنوم. ( مثلا" ترانه ی "بدبین " از ابی که یه دو روزی است روش کلید کردم یه وضعی )


5- امشب فیلم رسوایی را دیدیم. تا قبل از این منم رفته بودم جز گروه اقلیتی که شعارشون تحریم کردن فیلمهای ده نمکی بود. اینبار به خودم گفتم حالا که فروش این فیلم اینقدر بالا بوده ، از قشر خواص به عوام تغییر کنم بد نیست. حالا مثلا ادعای روشنفکریمون نشه ، چیزی بهم نمیریزه. فیلم رو دیدیم. نیمه ی فیلم کمی احساس خواب آلودگی داشتم . کلوزآپ های زیادی از الناز جون گرفته شده بود و الحق که چهره ی زیبایی داره . بازی اکبر عبدی عزیز مثل همیشه زیبا بود. کلا" این آدموو خیلی دوستش دارم بخصوص عاشق انعطاف چهره اش هستم که با هر گریمی بخوبی سازگار داره. سکانش پایانی فیلم رو از همه فیلم بیشتر دوست داشتم دروغ چرا قطره اشکی هم بر روی گونه امان سرازیر شد ولی در مجموع فیلم مورد علاقه ام نبود. حتما باید برف روی کاجها و حوض نقاشی رو هم ببینم.

 6- دیشب نمایش " فیس پوک " در سینما فردوسی رو دیدیم. عالی بود. اگه میخواین بخندید و لذت ببرید از دستش ندید. روح سعدی افشار ، کارگردان فقیدش هم شاد.

  

جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

به همین سرعت 20 روز از سال جدید هم گذشت. همه اون بدو بدوها ، خونه تمیز کردنا ، نالیدن از ترافیک اسفند ، پروژه ی گرونی پسته و تحریمش ، ... همه و همه تموم شد. 

متاسفانه سال جدید برایمان بخوبی رقم نخورد!!!!

دقیقا " روز اول عید ، دخترخاله ی جوان همسرم به رحمت خدا رفت.  دردی کهنه و قدیمی و سخت رو به دوش میکشید که جز افراد خانواده ی درجه یکش ، هیچ کس از آن خبرنداشت. خبر فوتش یک شوک بود. دقیقا " در زمانی که داشتم با همسرم راجع به 12 سال پیش و شومی سوم فروردین ماهش و درگذشت مادرم صحبت میکردم ، خبرش داده شد. حال و هوای عید و سوگ و غم فراق و صدای شیون و ضجه ی مادر و خواهر و صحنه های دلخراش خاکسپاری و ریتم تند مراسم متعاقبش همه و همه خاطرات عید 80 را برایم زنده کرد. 

از آنجائی که مرگ برایم مقوله ای است هم غریب و هم قریب و پر از ابهامات و معماهای آمیخته با خرافه های دینی ، نمیتونم بهش بی تفاوت باشم. غمش مرا درگیر میکند. یاد شخص متوفی به نسبت قرابتش ، ولم نمیکند. برای همین است که اشکهایم بی امان جاری میشوند و تا چند روز پس از مراسم ، من همچنان مغمومم.

القصه که نیش مار 92 زده شد و حال ما و خاندان را بدجور گرفت.

روزهای پایانی تعطیلات را هم در سفری به شمال گذشت که کمی روحیه امان را بهاری کرد.

تعطیلات تمام شد. روزمرگی ها شروع شدند. بچه مدرسه ای پشت باد خورده امان بدجور از زیر بار تکلیف در میرود.    عسل بدیعی درگذشت. از او اسطوره ای ساخته شد. ایثارش به 7 بدن ، جانی دوباره بخشید.  روحش شاد

هوای تهران رو به گرما میرود . امیدوارم دلهایمان نیز گرمابخش همدیگر شود.

سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

12 ماه گذشت

بعضی ها دلشون شکست

بعضی ها دل شکوندن

خیلی ها عاشق شدن و خیلی ها تنها

خیلی ها از بینمون رفتن

خبلی ها بینمون اومدن

گریه کردیم و خندیدیم

زندگی برخلاف آرزوها و امیالمان گذشت 

فقط 24 ساعت مونده

24 ساعت مونده از همه ی اون خاطره ها.....

دعا کنیم سال 92 برای همه ایرانی ها ، سال رسیدن به آرزوهاشون باشه... الهی آمین

=================================================

ساعت یک ظهر آخرین سه شنبه سال نود و یکه.  دوروبرمو نگا میکنم اکثر چیزا برق میزنن و تمیزن. خیلی ریزه کاری ها هم هستن که هنوز رو دستم موندن و هی به پایان نرسیدن. خانه تکانی امسال رو زودتر از همیشه شروع کردم و بازم کش اومد.... 

سفره هفت سینمان را دیشب چیدم . ای بدک نشده. امیدوارم چاشنی اصلیش دل خوش باشه که تو زمان تحویل سال به دست تک تکمون برسه.

دوباره یکسال دیگه هم به سرعتی باورنکردنی گذشت. دوباره هی بخودمان نهیب زدیم که ای بابا انگار همین دیروز بود که ..... یا همین دیروز بود که ....!!!!!

سالی که گذشت پر از اتفاقات خوب و بد یود و ما هم مثل همه از همش نصیبمان شد. سالی که گذشت 40 سالگی ام را آورد و که درد نداشت فقط کمی استرس و دلتنگی گذران عمر را داشت. در سالی که گذشت پسرکم کلاس چهارمی شد و ده ساله. حالا ضربهای چند رقمی در چند رقمی را به راحتی انجام میدهد و تقسیم را هم ایضا". بزرگ شده است و قد کشیده. در چندماه اخیر هم نشان داد که ژن مادرش هم در او فعال شده. پسرکم کمی تپل شد و ماشاالله هر کس میبیندش میفهمد. دغدغه چاق نشدنش هم به بقیه تشویش هام اضافه شد. در سالی که گذشت پسرکم یادگیری ساز را شروع کرد و حالا هر بار که انگشتان کوچکش نوای دل انگیز پیانو را مینوازد دلم غرق در شادی میشود و به قولی قند در دلم اب میشود و بیشتر به یاد مادرم میفتم و بیشتر دلتنگش میشوم که یکی از آرزوهایش پیانیست شدن من بود و به همین خاطر بود که در چهارده سالگی ام برایم پیانو خرید و من بی استعداد و بی عرضه از فرضت گرانبهایم استفاده نکردم و نهایت تلاشم رفتن به چند آموزشگاه و نواختن چند تا قطعه و نیمه کار گذاشتن کتاب به یر بود و بس.... آخر سر هم سهممان فقط گردگیری هفتگی پیانو بود و اشغال کردن فضای بزرگی از منزل و آخر سر هم فروختیمش چون من اینکاره نبودم و بیشتر شنونده خوبی بودم تا نوازنده. حالا پسرکم در ده سالگی به من قول داده که روح مامان پروانه اش را هم شاد خواهد کرد و من را به آرزوی دیرینه مادرم و خودم خواهد رساند. خداروسکر که استاد خوبی هم نصیبش شده که رگ خواب این پسرک شیطان را میداند و هر جلسه کلاس که میگذرد بیشتر دلبسته کلاس و استادش میشود.

در سالی که گذشت کمی از این فضای مجازی وبلاگم فاصله گرفتم بخاطر کم لطفی خوانندگانش که به اصرار دوستان و همسرم رهایش نکردم چرا که دفترچه خاطرات بزرگ شدن سامی است و روزگار مشترکمان.

در سال 91 ، اتفاقات تلخ هم داشتیم . اول از همه بیماری و سکته عمه سالخورده ام که تا وداع پیش رفت و خدا رو شکر عمرش به دنیا بود و حالا سهمش از زندگی ، خانه سالمندان است و بس. بسیار دلگیر میشوم از دیدنش در آنجا و دلتنگ خانه اش میشوم ولی چه کنم که تصمیم عزیزانش بر این بوده است و بنده هیچکاره...

در سال 91 ، خانه پدریمان ، کلنگ تخریب و نو سازی بر پیکرش را تحمل کرد و همه  خاطرات خوب و بد کودکی و جوانیمان در زیر تلی از خاک مدفون شد و حالا ساختمان عمودی و نیمه بلندی در جایش قد برافراشته که به زودی تمام اطاق هایش پر میشود از خاطرات ساکنین جدیدش.

در سال 91 ؛  دوتا از دایی هایم را به فاصله ی 5 ماه از دست دادم. اولی 4 مهر ماه بود.  از بچه گی منو " ستاره " خطاب میکرد و مرگ ناباورانه اش همه مان رو شوکه کرد و جایش در این حال و هوای نوروزی بسیار خالی است.

دومی دائی ارشدم بود و ساکن غربت. از بچگی منو " شروشور عزیزش " خطاب میکرد و  بسیار به من و برادرم دور از حالا علاقه داشت. مرگش  در سوم اسفند در غربت سخت بود و ندیدنش سخت تر.... روحش شاد .

در سال 91 ، تحریمها شدت یافت و قیمت ها افزایش سرسام آور. پراید به 20 میلیون رسید و پسته تا مرز کیلویی 60 هزار تومان. در نیمه دوم سال 91 ؛ بیشتر گفتمان آشنایان و دوستان همه گرد گرانی میگذشت و بس.  خیلی ها سال 92 را بدون آجیل عید سپری خواهند کرد ما هم ایضا". باشد که اینبار به حرف و اعتراضمان جامه ی عمل بپوشانیم.

سال 91 ، زلزله آمد ، بیخانمانی حادث شد . بخاری نفتی مدرسه ای آتش گرفت و بچه های نازنینی سوختند و ساختند. 

سال 91، هوگو چاوز هم بوی الرحمانش آمد و عزای عمومی اعلام شد !!!!!

و القصه بالاخره تو سال 91 موفق شدم یه 7-8 کیلیویی کم کنم که بسیار ناچیز بود ولی باز جای شکرش باقی بود که وزنم چون تورم بالاتر نرفت.

حال و هوای این روهای پایانی سال را بیشتر از نوروز دوست دارم. از همهمه و شلوغی خیابون خوشم میاد. دیروز به اتفاق دختر دائی ام ساعات زیادی رو در خیابان جمهوری سپری کردیم و بوی عید رو استشمام کردیم. او از دلتنگی هایش از مرگ پدر و جای خالیش در نوروز امسال گفت و اشک ریخت و من به او گفتم که 12 سال است که عید برایم معنایی ندارد در جایی که روز سومش ، یادآور لحظه ی تلخ رفتن بهترین مادر دنیا به سرای ابدیش است. 

حرفهایم در این بابت شاید تکراری باشد اما چه کنم که دلتنگی هایم هم تکراریند و فراموش نشدنی!!!!!! هنوز هم ترانه ی " سلام آخر " احسان خواجه امیری ، اشکهایم را به شدت و حدت هر چه تمام تر بر روی سینه ام جاری میکند. با این تفاوت که حالا پسرکم هم در آغوشم میگیرد و گونه اش را به گونه ام میگذارد و با چشمان اشکی اش بهم میگوید که ای کاش میتوانست پدرمادر مرا ببیند و بهم میگوید که برایم خیلی متاسف و ناراحت است و من قلبم سراسر عشق میشود و  عاشق تر از همیشه او را به سینه ام میفشارم و از بابت داشتنش خدا رو شکر میکنم.

حدودا 24 ساعت به سال نو مانده و من هنوزم کلی کار دارم که انجام بدهم. در لحظه ی تحویل سال ، بیماران رو یاد کنید بخصوص علی ، آقای کوچک وبلاگستان رو

برای همه دعا کنیم ؛ برای سعادت بچه هامون ، برای آزادی و  سربلندی ایرانمون ، برای شفای بیماران ،  برای آمرزش رفتگان ، برای عاقبت بخیریمون برای تحقق آرزوهامون و مهم تر از همه برای سلامتیمون

برای اینکه مار سال 92 فقط نویدبخش چمبرکش روی مال باشد و همه از نیشش در امان باشیم.

ســـــــــــــــــــــــال نــــــــــــــو مــــــــــــبـــــارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

قبلا" هم اینجا اشاره کردم که از بچه گی هم عاشق کتاب بودم و یکی از بزرگترین لذات من در دوران نوجوانی ، خرید و خواندن رمان بود. بخصوص وقتی که برای بار اول مامانم اجازه داد تا با دختر همسایه که از من بزرگتر بود یه دو ایستگاهی رو پیاده بریم تا نزدیکترین کتابفروشی محل و تو اون تابستون خودمو با چند تا رمان واکسینه کنم.

بزرگتر که شدم مجله فیلم و گزارش فیلم و هفته نامه سینما و کیهان ورزشی هم به علاقمندی های من اضافه شدند و در ماه کل پول توجیبیم صرف خرید اینا میشد. خریدنش یه طرف ، انبار کردنش یه طرف. 

سهم من در اون زمان یه کتابخونه قهوه ای سه طبقه بود که پائینش هم یه کمد دو طبقه داشت. حجم کتابها اینقدر زیاد بود که نمیتونستم مرتب بچینمشون. مجبور بودم تو هر ردیف عمودی بچینم برم بالا. یه طبقه از کمد زیر هم که پر بود از نوار کاست. کنار کتابخونه و حد فاصله ی کتابخانه و دیوار سمت راست یه فضا درست کرده بودم و مجله هایم را دسته کرده بودم و چیده بودمشون رویهم و این ستون کاغذی سال به سال درازتر میشد . بعد از ازدواجم چون خانه مشترکمان کوچک بود , فقط کتابهایم را باخود بردم و گلچینی از چندتا مجله ی فیلمم. باقی آنها را در کارتنهای قد و نیم قد جا دادم و تمامی روانه زیرزمین خانه پدری شدند.

بعد از ازدواج هم ، خرید و بایگانی مجله فیلم ادامه پیدا کرد. دنیای تصویر هم هرازگاهی به جمعشون اضافه میشد.  همسرم هم ماهنامه ی جدول میخرید و به نمایشگاه مطبوعات هم سر میزد و  حالا هفته نامه سلامت هم دلمان را کم کم میبرد. ماحصل حجم انبوهی از مجله و نشریه . وقتی به این خانه اسباب کشی کردیم ، باربرها مانده بودند که این کارتنها چرا اینقدر سنگینند. در خانه ی فعلی جایمان بزرگتر بود و بالطبع یکی از اطاقها را به کتابخانه بزرگی اختصاص دادیم.

حالا یه عالمه جا برای کتابها و مجلاتم پیدا شده بودند. البته هرگز آن بخش بجا مانده از خانه پدری را بدینجا انتقال ندادم. حالا دیگر مجله ایده آل هم بدجور دلمان را میبرد. تا دو سال هر ماه ایده ال هم میهمان خانه امان بود . در این بین ، سیب سبز و شهرزاد و بانوی شرقی و سلامت و خانواده سبز و همشهری جوان هم بما سرمیزدند و خانه نشینمان میشدند.

کتابخانه به حد مرگ اشباع شد. یه عالمه کتاب هم تو این 6 سال به کتابخانه اضافه شد. مجله ها آمدند و آمدند و آمدند. سالها اشتراک داشتن مجله فیلم تبدیل به یه عادت غیر قابل انکار شد. این اطاق دیگه تبدیل به انباری شد. هرجا را نگاه میکردی کتاب و مجله.

امسال در موسم خانه تکانی ؛ احساس کردم در حال خفه گی هستم از این انباشته گی. دل به دریا زدم. مجله های فیلمم را بسته بندی کردم از شماره 279 تا 430 . دنیای تصویر و سلامت خانواده سبز و همشهری جوان را هم ایضا". ایده آلها را دلم نیامد. بسته ها را پشت در ورودیمان گذاشته ام . تا تصمیمی بگیرم. غیر از مجلات فیلم دل کندن از بقیه  خیلی راحت بود . دورشان میریزم. فقط نمیدانم این آرشیو را چه کنم. نه توان انبار کردنش را دارم نه دورانداختن. 

اگر کسی طالب است خبرم کند. خیرش را ببینید.

 

پینوشت: تمامی مجلات موجود در زیرزمین خانه پدری بر اثر رطوبت پوسیدند و بید زده شدند و همرا با خشت و گل آن خانه از بین رفتند.

دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

خوب نیستم . 

اینجا را خواندم ، فایل صوتی این پدر را شنیدم و گریستم .

از کامنتهایش به اینجا رسیدم و داغون شدم.

مدتی پیش هم این وبلاگ رو کشف کرده بودم و با خوندن آرشیوش ، خاطرات تلخ بیماری مادر و درد فراق آتیشم زده بود. امروز هم پست جدیدش رو خوندم و زار زدم.

به این نتیجه رسیدم که قصر دررفتن از حوادث زندگی سخت ترین کاریه که میشه تو این دنیا انجام داد. چقدر تلخه فراق چقدر سخته بیماری چقدر دور از انتظاره زندگی بدون داغ دیدن .

به قول دوستم یلدا ، گاهی وقتا فکر میکنیم خودمون و خانوادمون چقدر قاچاقی داریم زندگی میکنیم.

امروز فکر کردم که اگه شایعه تمام شدن دنیا ، راست باشه چقدر خوبه. چقدر خوبه که همه با هم نباشن . خیلی بهتر از اینه که تو باشی و عزیزی نباشه.

خوب نیستم .....

 

                                                      خدایا

گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک

این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک

این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور . . .

 

 

 


دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

خیلی وقته که سکوت کردم و جواب کامنتهای پست اخیرم رو ندادم. بزرگترین دلیلش کامنتهای پر از لطف بخیلانی است که اینجا رو جولانگاه خالی کردن عقده هاشون میدونن. متاسفم برای خودم که خالصانه و صادقانه بر دفتر خاطرات گل پسرم نوشتم و غافل از چشم ناپاک برخی از نارفیقان بودم. 

سفرنامه ام را به ارشیو منتقل میکنم و زین پس نوشته هایم را فقط در معرض دید دوستان جانی قرار خواهم داد و بس.

شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

1- اسفند ماه و جشن نوروز در کلاس سامی :

بنا به دلایل بسیار از نمایندگی کلاس انصراف داده بودم. ولی به خواهش آموزگار مهربانشان ، مسئولیت چیدمان سفره هفت سین کلاسشان را قبول کردم. بالطبع دوربین را باخودم بردم تا از سامی و مبین ( دوست صمیمی ) عکس بیندازم.  چند تا از همکلاسی هایش ملتمسانه خواستار انداختن عکس شدند. به خواهش آنها و آموزگار، از همه بچه های کلاس عکس انداختم.  بعد از عید به بچه ها اعلام کردیم که هرکس میخواهد عکسش در ابعاد مثلا" فلان و بهمان چاپ شود فلان مقدار وجه عکس را بپردازد. کلی طول کشید تا پولشان را دادند. عکسها چاپ شد و در روز کارنامه عکسها را به مدرسه بردم و به خواهش بازم آموزگار مهربان ؛ همراه با کارنامه به اولیا میدادم. 

گفتگو با یکی از والدین با کمالات : 

- بفرمایید خانم .... اینم عکس آقا پسر گلتون

- ببینم ؟؟؟

-سکوت

- چرا پسر من عکس تکی نداره 

- برای اینکه خودشون خواستند با دوستای صمیمیشون و معلمشون عکس بندازن

- یعنی چی ؟ خوب باید عکاس ازشون عکس تکی هم مینداخت 

- خانم محترم ، عکاس من بودم. در ضمن قراری در کار نبوده من فقط از پسر خودم عکس می انداختم که بچه های دیگه هم خواستن

مشارالیه ، با غیض رویش را برگرداند و بدون تشکر از کسی ، عکس را در کیفش چپاند.


2- روز معلم:

بنا به خواهش خیلی از اولیا ، که من را میشناختند ، من و لیلا (مامان مبین ) ، عهده دار جمع آوری هزینه جهت فراهم کردن کادوی روز معلم شدیم. لیلا به تعداد بچه های کلاس ، پرینتی تهیه کرد که کسانی که مایل به همکاری در برگزاری بزرگداشت معلم هستن با ایشان و من تماس بگیرند. این پرینت بین همه بچه ها توزیع شد و یکهفته هم زمان دادیم. طبعا کسانی زنگ زدند و کسانی هم به روی مبارکشان نیاوردند.  هزینه را بین 10 تا 20 هزار تومان قراردادیم. 12 نفر شرکت کردند + خودمان البته که فقط 3 نفر 20 تومان و  3 نفر 15 تومان داده بودند بقیه مبالغ 10 و 5. پولمان به خرید ربع سکه نرسید . مجبور شدیم کارت هدیه 150 هزار تومانی بگیریم. من و لیلا جداگانه و به هزینه خودمان برای کادر مدرسه هم هدایایی در نظر گرفتیم. شب قبل از مراسم ، یکی از اولیای با کمالات که به گفته خودش تازه از سفر خارج از کشور برگشته بود و 3 تا ماشین دارن : لکسوس شاسی بلند ، دوو ماتیز و پرشیا و بانوی مکرمه هرروز با یه تیپ و پز به مدرسه می آمد با من تماس گرفت که فلانی چه کردید ؟؟؟؟ برایش توضیح دادم. ایشان برآشفتند که من 20 هزار تومان دادم که بتونید ربع سکه بخرید!!!! گفتم خوب بقیه اش را بنده باید تقبل میکردم ؟؟؟؟ گفت نه . ولی من اینطوری قبول ندارم چون میخوام برای معاون مدرسه هم کادو بگیرم برام صرف نمیکنه. بهش گفتم : حرص نخورید 20 تومان اضافه آمده که میخواستیم یه   جعیه شیرینی برای بچه های کلاس بخریم و یه جعبه شکلات هم بزاریم رو کارت هدیه . موردی ندارد من فردا 10 تومان بشما پس میدهم. قبول فرمودند و فردا دوباره من و لیلا جبران مافات نمودیم و شیرینی و شکلات را خریدیم و بانوی با کلاس و با کمالات در حیاط انتظار من را میکشیدند. دیدمش و 10 هزار تومان را تقدیمش کردم و او هم براحتی آن را درجیب مبارک فرو برد. و در کمال پررویی به کلاس آمد و شیرینی میل نمود و در کمال خونسردی به هیچ یک از کادر مدرسه هم پشیزی تقدیم نکرد. و ما حیران بودیم که اینان چرا ماشین چهارم را ابتیاع نمیکنند !!!!!!

3- روز / داخلی :

من و سامی درون یک پیکان مسافر کش نشسته ایم که از میدان انقلاب به سمت شمال میآید. راننده جوان لمپنی است بسیار هیکلی که تی شرت تنگش در حال انفجار است. کلی به جلو داشپورت ماشین صفا داده. دستگاه پخش آنچنانی و زلم زیبمبول. یک کتی پشت فرمان نشسته بود و چخ چخ تخمه میشکست و بیرون تف میکرد ( لازم به ذکر است که بنده ادعای پاکیزگی ندارم ولی از ریختن زباله در خیابان بیزارم ) . کلافه ام کرد. در ته کیفم یه کیسه فریزر پیدا کردم. بهش گفتم : آقا میشه خواهش کنم پوست تخمه هاتونو این تو بریزید ؟ 

نگاهی به عقب کرد و گفت : نه آبجی ترجیح میدم پوستاشو بریزم زیر پام تو ماشین ولی تو این کیسه نریزم

بعدشم پاشو آنچنان روی گاز گذاشت و با سرعت لایی کشید و دنده عوض کرد که من و سامی به پشتی صندلی چسبیده بودیم. وقتی هم پیاده شدیم آنچنان تیک آفی کرد که صداش تا هفت محله رفت....

4- روز / خارجی :

به اتفاق همسرم و سامی ، پیاده از پارک به سمت خانه در حال قدم زدنیم. از روبرو یک زوج جوان می آیند. مرد ، قد کوتاه ، خپل و تنومند   زن : باریک و خوش تیپ.  ناگهان صدای جیغ زن بگوش رسید . مرد چپ و راست سیلی در گوش دختر میزد . بهشان نزدیک شدیم. تازیانه های مرد شدت داشت. فقط یک جوان بسویشان دوید که جدایشان کند. زن فحش میداد. مرد بیشتر میزد. دوان دوان جلو رفتم و خودم را حایل دختره کردم و فریاد زدم آقا حیا کن. مردک به سمت من یورش آورد و مشتی به بازوی من زد که خانوم برو کنار زنمه دلم میخواد بزنمش. بعد هم گیسوان دختر را دور مچش گرفت و با فحش به او گفت که راه بیفتد.

من ماندم و چشمان اشکبارم و پسر متعجبم و همسر شاکیم که معترض به دخالت بنده بود و یه عالمه رهگذر ثابت و خونسرد که گویا به یک مناظره مسالمت آمیز مینگرند!!!!

پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

جان من ، پاره تنم ، گل پسرم ، 9 ساله شدی عزیزکم.

چه خوبه که تولدت مصادف شده با فردای روز مادر ، تا به یاد بیارم که وجود تو چقدر ارزشمند و غنیمته برای دل تنگ من.

جوجه بازیگوش من ، چقدر بهم چسبید وقتی که تیرهای لاستیکی هفت تیرت را به نخ کشیدی تا برایم یه دستبند رنگارنگ درست کنی و اون ماچ خیس گنده ات رو روی گونه ام بکاری و بهم بگی مامان عاشقتم. 

  قربونت برم من که چه زود دلبر 9 ساله من شدی. میبینمت که قد کشیده ای و چهره و قد و قواره ات از اون سامی ریزه ای که توی این 9 سال ، همدمم بود ، داره فاصله میگیره. بخاطر هوای بهار ، مدتی که صدایت گرفته شده. وقتی که حرف میزنی ؛ آمدن روزهای نوجوانیت ، در ذهنم شکل میگیرد.

خودخواهم کوچولوی من و در کمال خودخواهی میگویم کاش همینطور کودک و پاک باقی بمانی و روزها دیرتر بگذرند و تو همچنان طفل معصوم خودم باشی و بس.

نفس من ، شاید غرورم اجازه نده که بعضی وقتا بابت بیحوصلگی و خستگی ام ازت عذر بخوام که باهات پرخاشگری میکنم و سرت داد میزنم و تو طفل من تقصیری نداری تو سرشار از انرژی و معصومیتی . این منم که خالی از شورم و قدر این لحظه های شیرین با تو بودن رو نمیدونم

سامی نازم ؛ از خدا شاکرم که تو روزای بحرانی و تلخ ، تو رو مثل یه معجزه به من داد و ازش میخوام که خودش نگهدار تو و همه بچه های دلبند دیگه باشه.

دوستت دارم و برات بهترینا رو میخوااام عزیزترینم. سلامت و خندان و بی غصه و موفق باشی همه ی وجودم.

یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

یه خونه دوطبقه شخصی با یه حیاط باصفای پرگل ، سهم بزرگی در خاطرات دوران کودکی و جوانیم دارد. یه خونه دوطبقه که تو تمام روزهایی که آنجا سپری کردم ، طبقه دومش مهمانخانه بود و طبقه اولش نشیمن و اطاق خواب. بعدها که بزرگتر شدم یکی از اطاقهای طبقه دوم رو هم من به تصرف درآوردم. این همون خونه ایه که من 39 سال پیش توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم. خونه یه 7  سالی هم از من بزرگتر بود. یعنی دوران کودکی برادرم رو هم اون به یاد داره. خونه هیچوقت دلخواه مادرم نبود. اما پدرم چون خودش ساخته بودش ؛ علاقه زیادی بهش داشت و جرات نداشتیم از عیب و ایراد خونه حرفی بزنیم. همیشه علاقه من رو در اوایل جوونی به آپارتمان نشینی مسخره میکرد و هم میگفت تو بسیار ناشکری که قدر 4 دیواری اختیاری رو نمیدونی.

خونه خیلی چیزهای خوب داشت و یه سری هم  کم و کاستی  . اما هر چی بود خونمون بود و ما هم بهش عادت کرده بودیم. 11 سال پیش که من ازدواج کردم سفره عقدم تو همون مهمانخانه طبقه بالا پهن شد ، بازم برگ دیگه ای از دفتر خاطرات اون خونه پر شد. وقتی  ازون خونه اومدم بیرون ، سهم بزرگی از خاطراتم رو اونجا جا گذاشتم. بعلت بیماری مامانم خیلی هم از اون خونه دور نبودم. اون خونه و اون کوچه همچنان با من بودن. یکسال بعدش که پیکر بیجان مادرم از اون خونه بیرون رفت دیگه خونه رو دوست نداشتمش. احساس کردم که این اتفاق ، خونه رو برام کمرنگش کرد. ولی خوب هنوزم اون خونه ، نفسهای پدر پیرم رو بهمراه داشت. پدری که تو این خونه پیرو پیرتر شده بود. 18 ماه بعدش ، کالبد بی جان پدر نیز از کنار اون درخت نارنج به بیرون تشییع شد و حالا من و برادرم مانده بودیم و یه خونه و دیوارهایی که همه رنگ خاطره بود. پر از دلتنگی نداشتن پدر و مادر و دلبسته به خشت و گل خاطرات اون خونه.

برادرم و همسرش تو همون خونه زندگیشونو شروع کردن. من دل کندم و دور شدم و دلم به وجود سامی و خونه جدید ماوا گرفت و برادرم روز به روز بیشتر به یاد گذشته بود و ماندگار شد. تصمیم برآن شد که برادرم سهم الارث مرا پرداخت کند و خانه پدری را حفظ کند چرا که هم یادگار خاطرات و پدر و مادر بود و هم برادرم چون پدر بیزار از آپارتمان و همنشینی با همسایگان با خلق و خوی متفاوت.

بامداد عزیزم ( برادرزاده ام ) هم تو همون خونه چشم گشود. حیاط خونه نعمتی بود برای بچه ها ،من جمله سامی تا خستگی مجاورت با دیوارهای آپارتمان و حیاط مشا رو ، از تن به در کنن. برادرم کلی خونه رو بازسازی کرد و خونه زیباتر شده بود و دلبازتر.

همسایه های اون کوچه ، یکی یکی فروختن و رفتن و اونایی هم که موندن ، کوبیدن و ساختن. همه خونه های افقی ، عمودی شدن. کوچه شلوغ شد. برای پیدا کردن یه جای پارک ، زمین و زمان رو نشانه میگرفتیم. یکی از خانه های مجاور ، تبدیل به یه 4 طبقه بی قواره شده بود. مانده بود خانه پدری و مجاورش.

وقتی زن و شوهر سالخورده عاشق ؛ همسایه بغلی که از همون روز نخست ، همنشین این خونه بودن ، به فاصله 17 روز از هم فوت کردن و وراث بعد از مدتها کلنجاررفتن ، خانه را فروختن و صاحب جدیدش در عرض 4 روز کل خونه را کوباند. برادر جان هم دیگه ازون خونه و کوچه دل کند . مقاومتش شکسته شد. خانه را واگذار کرد برای renew شدن و آن را ترک کرد.

دو روز گذشته به اثاث کشی گذشت. تمام زیرزمین پر بود از خرت و پرتهایی که از 46 سال پیش انباشته شده بود و نه میل رها کردن داشت و نه میل نگداشتن. این وسط خنده های تلخ من و برادرم ، تمامی خاطرات اون دوران رو ورق میزد. رفتم رو پشت بام و از آنجا به حیاط نگاه کردم. تو اون روزا که این ساختمانهای بلند نبودن و ما به آپارتمان نشینی عادت نداشتیم ، ازاون بالا که به پایین نگاه میکردیم سرمان گیج میرفت و فکر میکردیم چقدر به آسمان نزدیک شده ایم . اما حالا یا ما قد کشیده ایم و یا پوستمان در زندگی آپارتمانی در طبقه چهارم کلفت تر شده بود ، که از بالا که به پایین نگاه میکردم حیاط را اینقدر نزدیک به خودم میدیدم.

کامیون دوم که بار زد و خانه خالی شد. چقدر این خونه برایم تلخ و غم انگیز بود. دوستش نداشتم. ازش فرار کردم.

ولی دیشب که در زیر بارون از خانه جدیدشان بر میگشتیم ، اشکهای من مثل بارون تمام عقده دلم رو باز کرد و دلم برای اون خونه و اون همه خاطرات خوب و بد روزهای دور گذشته تنگ شد.

طاقت نخواهم داشت تا زمانی که تیر آهن های جدید ، به زمینش پیوند نخورده اند بروم و یرانی اون خونه رو ببینم.  خونه پدری هم رفت همانجایی که روزی مادر و روزی پدر رفت. خداحافظ

شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ | ٩:٠٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : nightSelect.com