خاطرات من و سامي
من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها
دیشب تو برنامه پارک ملت ، فرهاد آئیش و همسرش مائده طهماسبی ، میهمان بودن. جدا از اینکه قبلا هم در جائی خوانده بودم که بسیار زوج عاشق و همراهی هستن ، بنظر خیلی هم با نمک میومدن. در جائی فرهاد آنیش به این نکته اشاره کرد که در زمان تدریس به دانشجویانش ، از اونا میخواد که خودشونو در موقعیت هایی که ازش بدشون میاد قرار بدن. چیزهایی رو که دوست ندارن بخورن ، کسانی رو که دوست ندارن ببینن ، خلاصه تموم سلایقشون رو به چالش بکشن.
اون لحظه بنظرم جالب اومد. با خودم فکر کردم و تمام انزجارم رو از هر آنچه که ازآن بدم میاد رو به تصویر کشیدم که ببینم آیا میتونم به چالش بکشونمشون و کمرنگشون کنم :
1- انزجار از گربه: من تا کلاس دوم راهنمایی عاشق گربه بودم. چقدر گریه کردم تا پدرم اجازه داد که اون سه تا بچه گربه ای که گوشه بالکنمون پشت اون جاکفشی ، بدنیا اومده بودن رو نگه دارم. تموم زندگی من اون سه تا بچه گربه بودن. یکیشون رو حتی در رختخواب هم میبردم. ولی دقیقا از همون غروبی که این سه تا بچه گربه تونستن دیوار حیاط رو بالا برن و ازمون دور بشن ، نفـــــــــــــــرتــــــی در قلبم به گربه ریشه دواند که وقتی بعد از چند هفته هم با جثه ای بزرگتر به خونمون برگشتن ، نتونستم تحملشون کنم. از همون روز این نفرت و انزجار با منه. خواستم به چالش بکشمش حتی پارسال که میهمان دوست عزیزی بودیم که گربه بسیار زیبایی از نژاد پرشین داره و بسیار بی آزاره. متاسفانه حتی نگاه کردن بهش هم ، تنم رو مور مور میکرد. فهمیدم که این حس من چالشی نیست که نیست.
2- نفرت من از خوردن ماهی و غذاهای دریایی ، از زمانی که یادم میاید همراهم بوده است. نه خدا بیامرز مادر پدرم تونستن ذائقه منو در این رابطه به چالش بکشن نه همسرم و نه پسر عشق ماهیم. نفـــــــــــــــــــرتــــــــــم حتی به طبخ ماهی هم در خانه کشیده شده است.
3- انزجار از برخورد و دیدار با یکی از بستگان نزدیک : قبل از مکه تمام حسم را به چالش کشیدم و خواستم که خالی بشم از نفرت که شدم ولی خودش این را نخواست و نفــــــــــرتــــــــــم را دوچندان کرد. دیگر یارای چالش کشیدنش را ندارم.
4- دلتنگی و غم نداشتن عزیزان تکرار نشدنی ، یعنی مادر و پدر را حدودا 10 سال است که مزه مزه میکنم. با قرار گرفتن در مراسم یادبود مشابه و همذات پنداری با افراد داغدیده، باز هم نتوانستم از به چالش کشیدن غم و انـــــــــــــــدوهـــــــم ، سربلند بیرون بیام.
5- ....
6-...
7-....
بخوام بشمرم بازم هستن مواردی رو که دوست ندارم و بارها تو موقعیتش قرار گرفتم ولی برام کمرنگ نشد و منم پوست کلفت تر نشدم و همچنان آزار دیدم.
شما چطور؟ آیا با این گفته جناب آئیش موافقید؟ آیا تجربه به چالش کشیدن احساسات منفی تون رو داشتید؟ خوشحال میشم برام بگید.
تا به حال به معنی اسم های عربی که ما ایرانی ها روی فرزندانمان میگذاریم اندیشیده اید؟
خوب است که قبل از انتخاب اسم معنی آنرا بفهمید.
طبق آمار ثبت احوال ایران، سالانه هزاران کودک غلامرضا- غلام عباس- غلامحسن -غلامعلی و غلامحسین نامیده میشوند. هرگز یک عرب را نمی بینید که او را غلام بنامند! اعراب معنی غلام را می دانند.غلام از ریشه غلم می آید که به معنای بهره وری جنسی است! و غلام به پسر بچه هایی می گفتند که اعراب از آنها استفاده جنسی می نموده اند!
به غلط به ما گفته بودند که غلام یعنی نوکر. در صورتیکه در زبان عربی نوکر را خادم می گویند. غلام و کنیز همترازند!! از کنیزان و غلام بچه ها بهره جنسی می برده اند
نامهای دیگری چون کلبعلی، کلبحسین و غیره نیز رایج است.
کلب یعنی سگ و کلب علی یعنی سگ علی و سگ حسین و غیره
معنی برخی دیگر از اسامی عربی :
خدیجه: سقط جنین شتر
بتول: زن دوشیزه که از مردان رغبت و حاجت خود بریده باشد
رقیه: بندگی کردن و غلامی نمودن
عذرا: زنی که همیشه باکره بماند
جعفر: جوی کوچک
ذبیح: چارپایی که گلویش را ببرند. گلو بریده
عثمان: بچه مار
صغری:حقیر
اصغر نیز از همین خانواده و از ریشه صغرا است، به معنای کوچکتر
حال مقایسه کنید با معنی اسمهای ایرانی :
منوچهر : کسی که چهره بهشتی دارد
دلارام : مایه آرامش دل
بهرام : پیروز
سهیلا: نورانی ترین ستاره
بهروز : خوشبخت
پروین :ستارگان درخشان
پوران : یادگار
روشن: نور
مهرداد: خورشید عدالت
مرجان : جان من - گلی دریایی
مینو : بهشت
سپهر: آفتاب یا جهان
پریسا : همچون پری
خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
انسان برای پیروزی آفریده شده است، او را میتوان نابود کرد ولی نمیتوان شکست داد. (ارنست همینگوی)
پینوشت: این متن با ایمیل بدستم رسیده است.
آدمها ، موجوداتی عجیبند و مسلما روابط بین آدمها عجیبتر. بی هیچ بهانه و سوالی دل میبندی و بی هیچ منطقی گریزان میشوی از تداوم یک رابطه.
امروز پرونده دوستی من با یکی از دوستان مثلا نزدیکتر از خواهر ، خاتمه یافت برای همیشه. بعد از دو ماه بیخبری با چاشنی انتظار ، تمامش کردم و رفت به بایگانی بی در و پیکر این دل وامونده من پیوست.
آدمها عجیبند . منم یه آدم عجیبم مثل همه آدما. اونم یکی بود مثل من . عجیبی این رابطه نزدیکی حس و حال و درک متقابل 70 - 80 درصدی بود که توی تمام این سالهای دوستی ، گره های کور وابستگی و تعلق رو کورتر میکرد. اما دقیقا از جای همون گره ها ، این ریسمان پاره شد و انقدر کوتاه شد که دیگه بهم نرسید تا دوباره گره ای بخوره.
پایان این دوستی هم ، تلنگری است برای من که بدانم چقدر میتوان بی اعتماد بود به همه دلبستگی ها. از همه میترسم. انگار که تو جشن بالماسکه ای زندگی میکنم که همه نقاب دارند و تو براحتی با همه اونایی که نقابشون مهربونتر و دلنشین تره ، نزدیک میشی و بعد از یه مدت مهمونی تموم میشه و واویلا از زیر نقاب !!!!
این دوستی تمام شد. دوستی که گمان میبردم همانند یک پیوند خونی ، پابرجا خواهد ماند. غمگین نیستم شاید چون پوستم کلفت تر شده شایدم چون بهت زده تر از اندوهم.بیشتر دلواپس پسر معصومم هستم که چگونه میتوانم برای اون وجود پاک و بی غل و غش و مهربان ، توجیه مناسبی درخصوص ختم این رابطه داشته باشم؟ شاید هم پسرکم باید بیاموزد که براحتی اعتماد نکند ، براحتی دل نبندد ، براحتی ....
چقدر متنفرم از داشتن این همه سیاست تو زندگی که بدانم در اینصورت چه میشود یا درآن صورت چه نمیشود و من چه مواضعی میتوانم بگیرم ..
تا 40 سالگیم راه زیادی نمانده. اگر گذر زمان مثل این چند ماه ، بر من به سرعت برق و باد بگذرد، به زودی 40 سالگی را تجربه میکنم که میگویند برای زنان اوج بلوغ فکری است و برای مردان شروع دوران شیرین چل چلی ...
آیا 40 سالگی من به من یاد خواهد داد که چراغهای رابطه را کم مصرف کنم تا از پس هزینه های هنگفت آن بربیایم یا نه؟؟؟؟
مخاطب خاص دارد : ازت کینه به دل ندارم . مدتی از دستت عصبانی بودم ولی حالا دیگه خالیم از هر احساسی به تو و خانواده ات. شاید یه روزی دلم برای روزهای خوش با هم بودنمان تنگ شود ولی با شناختی که تو حالا از خودت بمن دادی ؛ دیگر دریچه جدیدی از دوستی برویت باز نخواهم کرد. تو باش و افکار پریشان و اعتماد به نفس بی حد و حصرت و لذت تنها بودنت که همیشه به آن میبالیدی و بخاطر تمام خوبیهایی که در مورد خانواده ما انجام دادی ممنون . خدا را شکر که هیچ یک را بی جواب نگذاشتم.
خوش باشی بانو.....
پسرک دلخور من که وقتی با لب و لوچه آویزوون داشتی میرفتی مدرسه اینقدر قیافه ات شبیه دوران کودکیت شده بود که یک آن میخواستم بغلت کنم و نزارم از پیشم بری.
از دیشب که اعلام شد بخاطر بارش برف مناطق 1 تا 5 تعطیلن ما پروژه ای داشتیم. جیغ و فغان و اشک و پرتاب کیف و کتاب و بعدشم بدون شام خوابیدن . از ساعت 6 و نیم صبح هم سامی خودش پا شده بود و نشسته بود ببینه آیا فرجی میشه یانه؟
بابا تو این روز برفی سرد ؛ چرا دل همه بچه ها شاد نمیکنید آخه. خوب تعطیلش میکردین همه دورهم بودن دیگه ؟ خوشی های مقطعی بچه ها هم شده مال بالا بالا ها. هوا سرده برف هم میباره. همه جای تهران هم برف از 20 سانت گرفته تا یه نموره نشسته مگه نه؟ خوب میزاشتین دلشون خوش میبود دیگه!!!!
پینوشت: قیافه همسرم صبح خیلی جدی بود وگرنه وسوسه پیشنهاد به نرفتن مدرسه در وجودم لبریز بود.
شیطونکم ، برات گفته بودم که برای من ، سوم دبستان پر از خاطره های زیباست. در سال سوم دبستان ، من داشتن یکی از بهترین آموزگارهای دنیا رو تجربه کردم. خانم جباری عزیز که چقدر مهربان و دلسوز بود ( ناگفته نماند که من هم سوگلی اش بودم ). چقدر برایم ماندنی بود وقتی که به علت اوریون ناگزیر به یک هفته غیبت شدم و این معلم مهربان چند بار به منزلمان زنگ زد تا جویای حالم باشد.
بازیگوشم ، خدارا شاکرم که تو بزرگتر شده ای ، قد کشیده ای و بسلامتی به کلاس سوم پا گذاشته ای. خدا را شاکرم که به رفتن به مدرسه عشق میورزی و اولین روز را با ذوقی وصف ناپذیر راهی شدی. البته بماند که بقول خودت نصف این ذوق مربوط به دیدار دوستانت و شیطنت های زنگ تفریح خلاصه میشود.
پسرک فوتبالیست من ، امسال نیز برای ششمین سال متوالی ( از مهدکودک تا بحال ) است که با مبین همکلاس شده ای که بقول خودتان اینقدر سر کلاس حرف میزنید که همون روز اول شما را از هم جدا مینشانند.
جوجه زبون دراز من ، که دندانهای شیریت اینقدر دیر لق شدند که دیگر از شدت فرسایش به ریزترین حد خود رسیده بودند و حالا که شروع به افتادن کرده اند به یکباره 4 تا همزمان افتادن تا وقتی میخندی ، رنگ صورتی لثه ات به سفیدی دندانهای هم کلاسیهایت طعنه بزند.
قربونت برم کلاس سومی من که وقتی روپوش سورمه ای تیره ات را میپوشی ، چهره ای بزرگتر پیدا میکنی و دل من در جستجوی چهره سالها بعد تو غنج میزند و دلتنگ میشود.

از راست : معین ( کلاس دومی ) ، سامی + مبین + متین
فردا تولد 39 سالگیمه.
زود گذشت. من شاید گذران 27 یا 28 سالشو حس کردم اینو عمیقا میگم. شعاری حرف بزنم میشه اینکه : دلت باید جوون باشه وگرنه این اعداد هی بالاتر میرن .
39 ساله میشم خیلی کارها رو پارسال همین موقع عهد بستم که انجام بدم چندتاشون شد چندتاشون نشد. امسال هم مثل همه این سالها که اومدند و رفتند ، روش . چی میشه مثلا"؟؟؟
یه چیزو دارم مزه مزه میکنم جدیدا و تجربه ایضا" که زندگی رو نباید سخت بگیری . دنیا میگذره و چه بهتر که راحت تر بگذره. بزرگ شدم . بانویی در یک قدمی 40 سالگی اما خدا وکیلی هنوز نفهمیدم که بایکسری از آدما چطور برخورد کنم؟ اونایی که دورو و موذیند بخصوص. یا اونایی که بهشون لبخند میزنی و اعتماد میکنی بعد از یه مدت با دهان چهارطاق بازشده به رفتارشون خیره میشی ..... اگه شما فهمیدید به منم بگید . پیر شدیم و نفهمیدیم!!!
از خدا متشکرم که تا الان 39 سال رو بهم ارزانی کرده و خداروشکر بی خطر و بیماری بوده. الهی که باقیمانده اش هم ختمی به خیر بشود.
چند روز پیش دوستم صفای عزیز ؛ برام از قوانین شهروندی در کانداد یا نمیدونم امریکا میگفت که درواقع زمانی که تو به جمع شهروندان اون کشور میپیوندی چند تا چیز هست که ملزمی که رعایتشون کنی ، اینکه از کسی سنش رو نپرسی ، از دین کسی نپرسی و در اخر اینکه اگر در کنار کسی در جای عمومی نشستی که طرف مشغول مطالعه است ، بهیچ عنوان سرت رو درون اون متن مورد نظر نکنی و نخوای که بفهمی چی میخونه !!!! چون بقول معروف تو به privacy دیگران تجاوز کردی.......
من یک شهروند ایرانیم . این مساله بماند که آیا به ملیتم افتخار میکنم یا نه ؟؟؟ اما طی هفته گذشته اتفاقاتی رخ داد که ...........؟؟؟؟
تعطیلات عید فطر را تهران نبودیم . غروب روز جمعه که به خانه برگشتیم خرابی آسانسور برایمان عجیب بود. وقتی داخل خانه شدیم متوجه شدیم که آب گرم هم نداریم. به همسایه طبقه دوم زنگ زدم او گفت که روز قبل ساعت 5 صبح ، کابلهای برق که از جلوی خانه ما رد میشدند اتصالی کرده و منجر به قطع برق کل کوچه شده بود. با تماس با اداره برق ؛ گویا گروهی تعمیرکار پیمانکار به محل اعزام میشوند و اقدام به تعمیر این خرابی میکنند که در این حین یه نوبت قطع و وصل جریان برق با شدت تمام ایجاد میشه که منجر به سوختن پمپ شوفاژخانه + آسانسور + یخچال طبقه دوم + کامپیوتر طبقه دوم + بخچال و لپ تاپ طبقه اول + شارژرهای طبقه پنجم و لپ تا پ و .... میشود. ما هم هراسون وسایل برقی امان را چک کردیم که دیدیم دی وی دی پلیر سامی سوخته و پمپ کولرمان هم نیمسوز شده که تا روشن کردیم بوی داغیش راه افتاد. القصه قرار شد که کارشناسان شرکت برق منطقه ای برای بازدید و تخمین صدمات تشریف بیاورن. روز شنبه 2 نفر از همسایگان به اداره مزبور مراجعه کردن و اونا بخشنامه ای را در روی دسکتاپ خود نشان دادن که کنتور استاندارد باید 25 آمپر باشد و ساختمان ما 15 آمپر است. ( داشته باشید که این بخشنامه به هیچ کدام از ما تابحال ابلاغ نشده بود ) و دلیل خرابیها خودمان میباشیم بنابراین هیچ خسارتی بهمون پرداخت نمیشود .
من یک شهروند ایرانیم .........
یک چهارراه جلوتر از منزل ما ، در خیابان اصلی و جنب مدرسه سامی ، ساختمان در حال احداث هیات رزمندگان اسلام در حال قد برافراشتن است. بگذریم که گودبرداری این ساختمان پارسال چه تبعاتی برای این دبستان پیش آورد. حیاط مدرسه نشست کرد و ضلع غربی دبستان تعطیل شد. بین کلاسها دیوار کشیدند و تا آخر سال تحصیلی هم دانش آموزان و هم معلمان با اعمال شاقه ادامه دادند. هیچ راهکار قانونی هم وجود نداشت . هرجا شکایتی برده میشد اینان زودتر از شاکی اونجا میخشان را محکم کرده بودند. حالا این هیات بلند پایه ، بلندگوی خرصدای خفنی را کارسازی کرده اند که اذان را با بدترین کیفیت و بلندترین صدای ممکن پخش میکند. حتی سحرگاه. دقیقا اینکار را بعد از پایان ماه رمضان انجام داد. پریشب با هول و تکان از خواب پریدیم دیشب با طپش قلب. نمیتونید تصور کنید که چقدر این صدا بلند و گوشخراشه. سحر امروز ، بلافاصله با 110 تماس گرفتم . آدرس گرفت گفت پیگیری میکنند. امروز ظهر باز این صدا ی گوشنواز شنیده شد. همسایگان همه به 110 زنگ زده بودند . اعلام شد بما ربطی نداره باید به کلانتری محل مراجعه شود. من به کلانتری زنگ زدم گفتند بما ربطی نداره باید به دادسرا شکایت کنید. به دادسرا زنگ زدم گفتند مستقیم به خودشون بگید بما ربطی نداره. و اینجاست که من افتخار میکنم که بلند فریاد بزنم من یک شهروندم .......
و اینجاست که به این سوالم پاسخ داده میشه که چرا همه کسانی که از وطن کوچ کردند و در غم غربت وطن اشک میریزند و بحال جمع پر از صمیمیت ما ایرانیها غبطه میخورند ، هیچکدام هم کاسه کوزه رو جمع نمیکنن و برنمیگردن که دوباره همینجا زندگی کنن؟؟؟؟؟؟
امروز در کمال ناباوری سامی بهش یادآوری کردم که از تعطیلات تابستونیش یک ماه و نیم دیگه فقط مونده . این یه تلنگری برای خودمم هم بود که تابستون به نیمه رسید و چه شد؟
پسرک ما همچون سال گذشته به اردویی که از طرف محل کار پدرش برگزار شده میره. سه روز زوج هفته. صبح با پدر میره و عصر با پدر میاد. کلی هم برای خودش کلاس برداشته. ژیمناستیک ؛ فوتبال ، اسکیت ، شنا و نقاشی. تو مسابقه شنا که دیروز برگزار شد هم دوم شد و مدال هم گرفت بچم . دوروز فرد هفته هم که کلاس زبانش رو میره. تو مابقی وقتی هم که داره یا داره مشق زبان مینویسه یا دسته ایکس باکس دستشه و یا داره غر میزنه که چکار کنه که حوصله اش سر نره. حالا اگه تو این میون خدای ناکرده غر بزنم که اطاقت رو یه سروسامونی بده ، پنداری که به صندلی الکتریکی وصلش کردن تمام اعصابش میره رو ویبره که مگه من الان که بیکارم باید اطاقم رو مرتب کنم ؟؟؟؟ من تعطیلم و باید خوش بگذرونم......
تا به این لحظه که تابستونمون فاقد هرگونه سفر برون مرزی و درون مرزی بوده. هرشب در خیالمان با همسر به یک جا سفر میکنیم و برنامه رفتنش رو میریزیم فرداش که با آزانس چک میکنیم میبینیم که هزینه ها بالاست و فعلا الویتهای دیگه ای داره چشمک میزنه. با هر گونه سفر داخل کشور هم که فعلا مخالفم چون احساسم اینه که به اندازه ای که خرج میکنی خدمات نمیگیری و امکاناتی نمیبینی که برات جالب باشه و این شده که فقط تونستیم دو روز بریم آبعلی و کمی هوای پاک و خنک استنشاق کنیم و بس. البته تو این میون پای بنده هم پیچ خورد و دو هفته ای است که با درد قدم برمیدارم و لنگ میزنم. گویا از پارسال تا حالا دست و پای من و شوهرم اضافی اومده که مدام درگیر میشه.
ماه رمضان هم که رسما از فردا شرو ع میشه. امسال که حاج خانووم هم هستم و خلاصه یه جورایی انتظار میره که پای بند روزه باشم. البته یه دوروزی رو آزمایشی استقبال رفتم . رخوت و بیحالی مفرطی رو تجربه کردم اساسی. پارسال ماه رمضان سوالات بیشماری رو تو وبلاگم مطرح کردم. هنوزم سر حرفم هستم ولی امسال رو اگه بشه شاید بگیرم اونم فقط به دلیلی کاملا شخصی و نه از سر درک واجبات. از امشب سریالهای پشت سر هم تی وی هم شروع شده که من حکمتی هم در پخش آن نمیبینم. دیگه ملت اگه بخوان صله ارحام هم بجا بیارن نمیتونن. بعضی ها اینقدر معتادش میشن که اگه مهمون بیاد یا جایی هم برن بجای دو کلوم حرف زدن با خانواده و دوستان فقط چشم به تلویزیون میدوزن و از این کانال به کانال بعدی میپرن.
تو یه سری لینک فیس بوکی و سایت خبری هم چشممان به برگزاری جشن آبپاشی در پارک آب و آتش و خز بازی در پارک پردیسان روشن شد که چهار شاخ ماندیم از جسارت جوانهایی که در عین خفگی دارن نفس میکش ولی فرداش لینکهای پیگیری نیروی انتظامی بهمان تلنگر زد که : ما در ایران زندگی میکنیم I love you PMC
دیشب به اصرار سامی و باباش ، باهاشون همراه شدم و تو شب نیمه شعبان باهاشون زدم تو خیابون تا جشن و سرور مردم را ببینیم. از دم خونمون تا پارک لاله حدودا 10 دقیقه پیاده فاصله است. تو مسیر که ما چیزی از شادی مردم و چراغونی ندیدیم. پارک هم مثل همیشه شبهای تابستان شلوغ بود. فقط در قسمت سینما تابستانی آن ، جنگ شادی برپا بود و از طرف صدا و سیما گروهی به مجری گری محمد سلوکی آمده بودند و کیبوردی زده میشد و خواننده ای هم لب خونی میکرد. ما که جای نشستن نداشتیم بیرون گود ده دقیقه ای ایستادیم و کم کم هم با تکرار واژه بریم بریم سامی که سوار بر اسکوترش بود و مرتب دور ما میچرخید بی خیال شدیم و رفتیم کمی دور استخر پارک نشستیم. نه چراغ اضافه ای نه شیرینی نه شکلاتی هییییچ
شوهرم پیشنهاد داد با ماشین چرخی تو خیابون بزنیم و شامی بخوریم. قبول کردیم و اون رفت ماشینو آورد. بهش گفتم احتمالا تو خیابونهای پائینی شهر شلوغ تر خواهد بود بخصوص ولیعصر و اطراف مهدیه تهران. تمام خیابان جمهوری و گلشن و انقلاب و ابوسعید و میدان منیریه رو گز کردیم جز چند ریسه رنگی جلوی مساجد چیزی ندیدیم.
با وجود علامت سوالات متعدد ذهنی ام نسبت به مسائل مذهبی و اعتقادی ، یاد نیمه شعبانهای دوران کودکیم افتادم. از دو سه روز قبلش جوونای کوچه منجمله برادر خودم و رفقاش با کاغذ کشی تمام کوچه رو آذین میبستن. عصر که میشد همسایه ها دم در حیاط رو آب پاشی میکردن و گلدونای گل حیاطشون رو می آوردن وسط کوچه و پیاده رو میزاشتن. شب نیمه شعبان هم که بساط اسپند و شربت و خنده و دلخوش مهیا بود. ما بچه ها هم با دوچرخه سر وته کوچه رو گز میکردیم. دلم گرفت. تو اون روزای دور گم شده تو خاطراتم اعتقادات من کودک و مردم خیلی بیشتر و زیباتر از الان بود که تبلیغات وسیع تری هم انجام میشه. دلم برای کودکیم تنگ میشود
من برخلاف خیلی ها مخالف این تئاترهای آزاد نیستم و حتی فکر میکنم وقتی از هیاهوی این شهر شلوغ و آلوده خسته و بی حوصله هستی ، دیدن یه همچین نمایشهایی خالی از لطف نیست. سامی هم خیلی از این نمایشها خوشش میاد چون غالبا همرا با موسیقی زنده و بزن و بکوبه که بچه ها دوست دارن. طی دوماه گذشته یه چندتایی رو دیدیم .
"کامی کو " ، در سینما بلوار ( بلوار کشاورز ) , که دوبار رفتیم و دیدیمش. بسیار بانمک بود. ایمان صفا در نقش یک کارگر لر ، واقعا دیدنیه.
خود خودشه ( تماشاخانه طهران ) با بازی پژمان علیپور و رضا پاپی که اجراهای بسیار قوی . خوبی داره و تایمش هم به نسبت نمایشهای دیگه کوتاهتر و مناسب تره. کلی خندیدیم.
اینجا چراغی روشن بود ؛ ( تالار سنگلج ) یه نمایش روحوضی سیاه بازی که البته خیلی در دسته این گروه از نمایش ها قرار نمیگیره ولی جالب بود
آدم برگر ؛ ( سینما حافظ ) ، یه نمایش فوق موزیکال که موسیقی زنده و خواننده بسیار باحال و خوش صدایی داشت .
عشق با مسئولیت محدود ؛ ( سینما المپیک ) که نسبت به بقیه کارها خیلی ضعیف تر و بیمزه تر بود فقط علیرضا ناصحی بازیگر بانمک و قابل تاملش بود.
======================================
در سال جدید هم فقط در سینما فیلم " جدایی نادر از سیمین " رو دیدم که بیشتر از موضوع یا هر جذابیت دیگه فیلم ، بازی بازیگرانش را بسیار ستودم. بنظر من همه بازیگران ، دریچه جدیدی از بازیگری رو باز کردن که بسیار قابل تقدیره.
==========================================
سینمای خانگی :
قوی سیاه : ناتالی پورتمن را بسیار دوست میدارم. بنظرم گرفتن اسکار حقش بود. اما خیلی از لحظه های فیلم رو هم دوست نداشتم مخصوصا صحنه های کابوس وار رو که کمی آدم رو گیج میکرد
eat,pray,love : من احساس دوگانه ای نسبت به جولیا رابرتز دارم. گاهی اوقات ازش خوشم میاد گاهی اوقات هم بسیار بدم میاد . از فیلم بدم نیومد ولی قسمت عشق داستان که تو بالی میگذشت رو بیشتر دوست داشتم شاید هم دلیلش خاویر باردم جونم بود
life as we know it ؛ یه کمدی نسبتا بامزه که کاترین هیگل بسیار ناز و دوست داشتنی بود همین.
==========================================
تئاتر :
بالاخره موفق شدم در روزهای پایانی اجرای نمایش شن ؛ باتفاق دوستم صفا ؛ بریم و این کار رو ببینیم . اجرای متفاوتی بود که بنظرم نقطه قوت نمایش بازی بسیار قوی
" الهام پاوه نژاد " عزیزم بود و بس. الی جون بخاطر نوع بازی بسیار قدرتمند و تلاشی که برای هر چه بهتر انجام دادن کارت میکنی و همچنین صدا و فن بیان بسیار قوی و زیبایت بهت تبریک و دست مریزاد میگم. بیصبرانه منتظر دیدن اجرای جدیدت هستم چرا که هم کار تورو بسیار دوست دارم هم بهاره رهنما ی عزیز رو.
پینوشت : همین الان فیلم 4+10 مانیا اکبری رو از شبکه کهکشان دیدم. بسیار زیبا و تکان دهنده بود. صحنه وصل کردن آخرین سرم شیمی درمانی بسیار آزارم داد.. توصیه میکنم حتما ببینیدش
| Design By : nightSelect.com |

