خاطرات من و سامي
من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها
جان من ، پاره تنم ، گل پسرم ، 9 ساله شدی عزیزکم.
چه خوبه که تولدت مصادف شده با فردای روز مادر ، تا به یاد بیارم که وجود تو چقدر ارزشمند و غنیمته برای دل تنگ من.
جوجه بازیگوش من ، چقدر بهم چسبید وقتی که تیرهای لاستیکی هفت تیرت را به نخ کشیدی تا برایم یه دستبند رنگارنگ درست کنی و اون ماچ خیس گنده ات رو روی گونه ام بکاری و بهم بگی مامان عاشقتم.

قربونت برم من که چه زود دلبر 9 ساله من شدی. میبینمت که قد کشیده ای و چهره و قد و قواره ات از اون سامی ریزه ای که توی این 9 سال ، همدمم بود ، داره فاصله میگیره. بخاطر هوای بهار ، مدتی که صدایت گرفته شده. وقتی که حرف میزنی ؛ آمدن روزهای نوجوانیت ، در ذهنم شکل میگیرد.
خودخواهم کوچولوی من و در کمال خودخواهی میگویم کاش همینطور کودک و پاک باقی بمانی و روزها دیرتر بگذرند و تو همچنان طفل معصوم خودم باشی و بس.
نفس من ، شاید غرورم اجازه نده که بعضی وقتا بابت بیحوصلگی و خستگی ام ازت عذر بخوام که باهات پرخاشگری میکنم و سرت داد میزنم و تو طفل من تقصیری نداری تو سرشار از انرژی و معصومیتی . این منم که خالی از شورم و قدر این لحظه های شیرین با تو بودن رو نمیدونم
سامی نازم ؛ از خدا شاکرم که تو روزای بحرانی و تلخ ، تو رو مثل یه معجزه به من داد و ازش میخوام که خودش نگهدار تو و همه بچه های دلبند دیگه باشه.
دوستت دارم و برات بهترینا رو میخوااام عزیزترینم. سلامت و خندان و بی غصه و موفق باشی همه ی وجودم.

یه خونه دوطبقه شخصی با یه حیاط باصفای پرگل ، سهم بزرگی در خاطرات دوران کودکی و جوانیم دارد. یه خونه دوطبقه که تو تمام روزهایی که آنجا سپری کردم ، طبقه دومش مهمانخانه بود و طبقه اولش نشیمن و اطاق خواب. بعدها که بزرگتر شدم یکی از اطاقهای طبقه دوم رو هم من به تصرف درآوردم. این همون خونه ایه که من 39 سال پیش توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم. خونه یه 7 سالی هم از من بزرگتر بود. یعنی دوران کودکی برادرم رو هم اون به یاد داره. خونه هیچوقت دلخواه مادرم نبود. اما پدرم چون خودش ساخته بودش ؛ علاقه زیادی بهش داشت و جرات نداشتیم از عیب و ایراد خونه حرفی بزنیم. همیشه علاقه من رو در اوایل جوونی به آپارتمان نشینی مسخره میکرد و هم میگفت تو بسیار ناشکری که قدر 4 دیواری اختیاری رو نمیدونی.
خونه خیلی چیزهای خوب داشت و یه سری هم کم و کاستی . اما هر چی بود خونمون بود و ما هم بهش عادت کرده بودیم. 11 سال پیش که من ازدواج کردم سفره عقدم تو همون مهمانخانه طبقه بالا پهن شد ، بازم برگ دیگه ای از دفتر خاطرات اون خونه پر شد. وقتی ازون خونه اومدم بیرون ، سهم بزرگی از خاطراتم رو اونجا جا گذاشتم. بعلت بیماری مامانم خیلی هم از اون خونه دور نبودم. اون خونه و اون کوچه همچنان با من بودن. یکسال بعدش که پیکر بیجان مادرم از اون خونه بیرون رفت دیگه خونه رو دوست نداشتمش. احساس کردم که این اتفاق ، خونه رو برام کمرنگش کرد. ولی خوب هنوزم اون خونه ، نفسهای پدر پیرم رو بهمراه داشت. پدری که تو این خونه پیرو پیرتر شده بود. 18 ماه بعدش ، کالبد بی جان پدر نیز از کنار اون درخت نارنج به بیرون تشییع شد و حالا من و برادرم مانده بودیم و یه خونه و دیوارهایی که همه رنگ خاطره بود. پر از دلتنگی نداشتن پدر و مادر و دلبسته به خشت و گل خاطرات اون خونه.
برادرم و همسرش تو همون خونه زندگیشونو شروع کردن. من دل کندم و دور شدم و دلم به وجود سامی و خونه جدید ماوا گرفت و برادرم روز به روز بیشتر به یاد گذشته بود و ماندگار شد. تصمیم برآن شد که برادرم سهم الارث مرا پرداخت کند و خانه پدری را حفظ کند چرا که هم یادگار خاطرات و پدر و مادر بود و هم برادرم چون پدر بیزار از آپارتمان و همنشینی با همسایگان با خلق و خوی متفاوت.
بامداد عزیزم ( برادرزاده ام ) هم تو همون خونه چشم گشود. حیاط خونه نعمتی بود برای بچه ها ،من جمله سامی تا خستگی مجاورت با دیوارهای آپارتمان و حیاط مشا رو ، از تن به در کنن. برادرم کلی خونه رو بازسازی کرد و خونه زیباتر شده بود و دلبازتر.
همسایه های اون کوچه ، یکی یکی فروختن و رفتن و اونایی هم که موندن ، کوبیدن و ساختن. همه خونه های افقی ، عمودی شدن. کوچه شلوغ شد. برای پیدا کردن یه جای پارک ، زمین و زمان رو نشانه میگرفتیم. یکی از خانه های مجاور ، تبدیل به یه 4 طبقه بی قواره شده بود. مانده بود خانه پدری و مجاورش.
وقتی زن و شوهر سالخورده عاشق ؛ همسایه بغلی که از همون روز نخست ، همنشین این خونه بودن ، به فاصله 17 روز از هم فوت کردن و وراث بعد از مدتها کلنجاررفتن ، خانه را فروختن و صاحب جدیدش در عرض 4 روز کل خونه را کوباند. برادر جان هم دیگه ازون خونه و کوچه دل کند . مقاومتش شکسته شد. خانه را واگذار کرد برای renew شدن و آن را ترک کرد.
دو روز گذشته به اثاث کشی گذشت. تمام زیرزمین پر بود از خرت و پرتهایی که از 46 سال پیش انباشته شده بود و نه میل رها کردن داشت و نه میل نگداشتن. این وسط خنده های تلخ من و برادرم ، تمامی خاطرات اون دوران رو ورق میزد. رفتم رو پشت بام و از آنجا به حیاط نگاه کردم. تو اون روزا که این ساختمانهای بلند نبودن و ما به آپارتمان نشینی عادت نداشتیم ، ازاون بالا که به پایین نگاه میکردیم سرمان گیج میرفت و فکر میکردیم چقدر به آسمان نزدیک شده ایم . اما حالا یا ما قد کشیده ایم و یا پوستمان در زندگی آپارتمانی در طبقه چهارم کلفت تر شده بود ، که از بالا که به پایین نگاه میکردم حیاط را اینقدر نزدیک به خودم میدیدم.
کامیون دوم که بار زد و خانه خالی شد. چقدر این خونه برایم تلخ و غم انگیز بود. دوستش نداشتم. ازش فرار کردم.
ولی دیشب که در زیر بارون از خانه جدیدشان بر میگشتیم ، اشکهای من مثل بارون تمام عقده دلم رو باز کرد و دلم برای اون خونه و اون همه خاطرات خوب و بد روزهای دور گذشته تنگ شد.
طاقت نخواهم داشت تا زمانی که تیر آهن های جدید ، به زمینش پیوند نخورده اند بروم و یرانی اون خونه رو ببینم. خونه پدری هم رفت همانجایی که روزی مادر و روزی پدر رفت. خداحافظ
1- همیشه خیلی زود به پیشواز خانه تکانی میرم . اولشو با شور و تخت گاز میرم جلو دوروز که میگذره همانند آن حیوان نجیب در گل مانده به حجم اثاثیه بهم خورده نگاه میکنم. کارگر هم خبر میکنم اما فقط میرسه که دیوار و مبل تمیز کنه. آشپزخانه که کار خودمه و الا ن چند روزه که در بدترین حالت ممکنه بسر میبره و اطاق سامی هم که برای منظم کردنش باید از همه دوستان و بستگان حلالیت بطلبم و یا علی بگم و برم توش که رفتنش با خودمه و برگشتم با کرام الکاتبین. اطاق این بچه الان واویلاس به مفهوم واقعی . همینقدر بگم که اصلا قابل سکونت نیس و خود این کودک شبا میره جاشو میندازه تو پذیرایی و میخوابه. ایشون با فکر اینکه بنده میخوام تمیزش کنم فقط از روش شوتینگ استفاده میکنه و اثاث اطاقش رو مدام شخم میزنه. بخدا دلم میخواد چشمامو ببندم و سه چهارتا گونی بردارم و همینجوری چشم بسته اثاث اطاقش رو بریزم توش و خلاص. بدبختانه یا خوشبختانه این بچه ما خلاقیتش هم شکوفا شده است چندساله که اینجوریه. علاوه برحجم اسباب بازی ، کلی تو اطاقش گیره لباس داره که باهاشون یه جور آدمک میسازه. کلی هم لوله دستمال توالت و جعبه خالی داره که باهاشون دوربین و ماشین و چیزای دیگه میسازه. یه عالمه هم مجله ورزشی و فوتبالی که مثل کتاب دعا میخونه و بعدش وسط اطاق پخشش میکنه. القصه منم و یه عالمه اثاث و واویلا...... بسه یا بگم ؟؟؟؟
2- نمیدونم منطقه ما ف.ت.ن.ه خیزه یا همه جا همینطوره که پارازیت به حد اعلاش رسیده. کانالهای اصلی خبری که کلا" مرخص و نصف بیشتر اونایی هم که ارزش دیدن دارن ، تو حالت fade in /fade out هستن. بهمــــــــــــــــــــــین دلیل بنده از دیدن آنلاین و آفلاین مراسم پرفیض گلدن گلوب و بفتا و بویژه اســــــــــــــــــــکـــــــــــــار محروم بودم. کلی هم زنجموره کردم همون شب اسکار ولی خب نشد دیگه !!!! اینترنتمون هم که بیشتر درحال پوکیدنه. بقول یکی از دوستان همین که مای کامپیوتر و مای داکیومنتمون باز میشه ، جای تقدیر و تشکر داره. ولی با پرروئی تمام با سرعت فس در ثانیه ، اخبار اسکار و اینترنتی دنبال کردم و مشعوفم مثل عامه ملت از این افتخار اسکاری ایران. البته برنامه ریزی و شکوه اجرا به پای اختتامیه جشنواره فجر امسال که نمیرسید ولی خب بدک نبود.
3- من کلا" به این نتیجه رسیدم که مردم اکثریت دروغ میگویند که گرانی شده و نداریم.... ترافیک خیابون و حجم جماعت مشتاق در مراکز خرید چیز دیگه ای میگه. هفته پیش به اتفاق یکی از دوستان عاشق خریدم به فروشگاه DEBENHAMS رفتم که حراج تا 50% داشت. پوند 3000 تومان را حساب کنید و قیمتهای پرت را هم درنظر داشته باشید که مراجعین مانند قحطی زدگان سبد خریدشون رو پر میکردن و در فروشگاه جای سوزن انداختن نبود. ما چنین ملتی هستیم. ( لازم به ذکر است که ما کاملا" window shopping کردیم ).
4- سریال شوق پرواز را کم و بیش دنبال میکردم ولی از نیمه مرتب دیدم و دوستش میداشتم. قسمت آخر ، عملا" ویرانم کرد. بنظر من شهدا سهم بزرگی تو زندگی ما دارن و من یکی با ارائه سهمیه بندی به خانواده هاشون کاملا" موافقم.
5- این سریال عشق ممنوع را هم بی توجه به غرغر همسرجان از قسمت 100 دنبال میکنم. این ثمر کی خودشو میکشه راحت شیم ؟؟؟ خیلی کش نیومده ؟؟؟؟؟
1- دارم کم کم با این خونه بیگانه میشم. بس که دیر به دیر میام درش رو میزنم. حتی برای چک کردن کامنت ها هم هر چند روز یه بار میام. بعدشم یه دفعه میام جواب همشون رو میدم و میرم دوباره حاجی حاجی مکه. نمیدونم تقصیرو بندازم گردن اینترنت و سرعت مسخره اش یا بندازم گردن فیس بوک که دیگه به همون بسنده میکنم یا بندازم گردن روزمرگی های زندگی که اینقدر تخت گاز جلو میره که نوشتنت نمیاد از بس که همه چی تکراریه
2- چهارم بهمن سالگرد پدر عزیزم بود که بخاطر اینکه میخواستیم بریم سفر ، دوروزی زودتر رفتیم به دیدنش. غم نبودن والدین اینقدر تو خون و پوست و گوشتم ریشه دوانده و همیشه ازش گفتم که اینبار دیگه حوصله ای برای گفتنش نیست. فقط بهمین بسنده میکنم که دلتنگی نداشتنشون دیگه با رفتن به سر مزارشون هم کمرنگ نمیشه. منم دارم مثل برادرم از رفتن به بهشت زهرا بیزار میشم. اونجا بدتر نبودنشون گل درشت میشه و مثل سیلی میاد میخوره تو صورتم.
پسرکم قبل از رفتن به مزار ، براشون نامه نوشت :
ای کاش شما زنده بودید . چقدر بد است که من اصلا شمارا ندیده ام. من فکر میکنم عاشق شما هستم. مادرم میگوید : اگر شما زنده بودید با من خیلی بازی میکردید و عاشق من بودید و برایم قصه میگفتید .
من خیلی ناراحت میشوم که مامانم برای بابا و مامانش غصه میخورد و گریه میکند. من اگر مادربزرگ و پدربزرگم را دوست داشته باشم خداوند به من پاداش میدهد . برای اینکه آنها بسیار مهربان بودند.
قربونت برم سامی ، که یکی از بزرگترین حسرتهای نبودن پدر مادر من ، محروم بودن تو از مهر مثال نزدنی آنهاست.
3- تعطیلات هفته گذشته ( آخر ماه صفر ) را به اتفاق برادرم و باجناقهایش به شمال رفتیم. شهرک خانه دریا در فریدون کنار. جای دوستان همه خالی. یکی از بهترین سفرها بود. جمع دوستان عالی ، هوا عالی ، سرگرمی و فضا عالی

سامی + محمد ( یکی از بهترین همبازی ها و دوستان سامی با علایقی بس مشترک )
سامی + محمد + جوجه بداخلاق عمه ( بامداد )
4- زمستان چهره خود را مینمایاند. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. فقط ای کاش ببارد. گویا برف در شمال شهر میبارد فراوان. ما که در وسط شهریم فقط سوزش رو حس میکنیم. ولی بازهم خدارو شکر

دی ماه . آبعلی

هفته آخر دی ماه - آبعلی

سورتمه سواری - آبعلی
دیشب تو برنامه پارک ملت ، فرهاد آئیش و همسرش مائده طهماسبی ، میهمان بودن. جدا از اینکه قبلا هم در جائی خوانده بودم که بسیار زوج عاشق و همراهی هستن ، بنظر خیلی هم با نمک میومدن. در جائی فرهاد آنیش به این نکته اشاره کرد که در زمان تدریس به دانشجویانش ، از اونا میخواد که خودشونو در موقعیت هایی که ازش بدشون میاد قرار بدن. چیزهایی رو که دوست ندارن بخورن ، کسانی رو که دوست ندارن ببینن ، خلاصه تموم سلایقشون رو به چالش بکشن.
اون لحظه بنظرم جالب اومد. با خودم فکر کردم و تمام انزجارم رو از هر آنچه که ازآن بدم میاد رو به تصویر کشیدم که ببینم آیا میتونم به چالش بکشونمشون و کمرنگشون کنم :
1- انزجار از گربه: من تا کلاس دوم راهنمایی عاشق گربه بودم. چقدر گریه کردم تا پدرم اجازه داد که اون سه تا بچه گربه ای که گوشه بالکنمون پشت اون جاکفشی ، بدنیا اومده بودن رو نگه دارم. تموم زندگی من اون سه تا بچه گربه بودن. یکیشون رو حتی در رختخواب هم میبردم. ولی دقیقا از همون غروبی که این سه تا بچه گربه تونستن دیوار حیاط رو بالا برن و ازمون دور بشن ، نفـــــــــــــــرتــــــی در قلبم به گربه ریشه دواند که وقتی بعد از چند هفته هم با جثه ای بزرگتر به خونمون برگشتن ، نتونستم تحملشون کنم. از همون روز این نفرت و انزجار با منه. خواستم به چالش بکشمش حتی پارسال که میهمان دوست عزیزی بودیم که گربه بسیار زیبایی از نژاد پرشین داره و بسیار بی آزاره. متاسفانه حتی نگاه کردن بهش هم ، تنم رو مور مور میکرد. فهمیدم که این حس من چالشی نیست که نیست.
2- نفرت من از خوردن ماهی و غذاهای دریایی ، از زمانی که یادم میاید همراهم بوده است. نه خدا بیامرز مادر پدرم تونستن ذائقه منو در این رابطه به چالش بکشن نه همسرم و نه پسر عشق ماهیم. نفـــــــــــــــــــرتــــــــــم حتی به طبخ ماهی هم در خانه کشیده شده است.
3- انزجار از برخورد و دیدار با یکی از بستگان نزدیک : قبل از مکه تمام حسم را به چالش کشیدم و خواستم که خالی بشم از نفرت که شدم ولی خودش این را نخواست و نفــــــــــرتــــــــــم را دوچندان کرد. دیگر یارای چالش کشیدنش را ندارم.
4- دلتنگی و غم نداشتن عزیزان تکرار نشدنی ، یعنی مادر و پدر را حدودا 10 سال است که مزه مزه میکنم. با قرار گرفتن در مراسم یادبود مشابه و همذات پنداری با افراد داغدیده، باز هم نتوانستم از به چالش کشیدن غم و انـــــــــــــــدوهـــــــم ، سربلند بیرون بیام.
5- ....
6-...
7-....
بخوام بشمرم بازم هستن مواردی رو که دوست ندارم و بارها تو موقعیتش قرار گرفتم ولی برام کمرنگ نشد و منم پوست کلفت تر نشدم و همچنان آزار دیدم.
شما چطور؟ آیا با این گفته جناب آئیش موافقید؟ آیا تجربه به چالش کشیدن احساسات منفی تون رو داشتید؟ خوشحال میشم برام بگید.
تا به حال به معنی اسم های عربی که ما ایرانی ها روی فرزندانمان میگذاریم اندیشیده اید؟
خوب است که قبل از انتخاب اسم معنی آنرا بفهمید.
طبق آمار ثبت احوال ایران، سالانه هزاران کودک غلامرضا- غلام عباس- غلامحسن -غلامعلی و غلامحسین نامیده میشوند. هرگز یک عرب را نمی بینید که او را غلام بنامند! اعراب معنی غلام را می دانند.غلام از ریشه غلم می آید که به معنای بهره وری جنسی است! و غلام به پسر بچه هایی می گفتند که اعراب از آنها استفاده جنسی می نموده اند!
به غلط به ما گفته بودند که غلام یعنی نوکر. در صورتیکه در زبان عربی نوکر را خادم می گویند. غلام و کنیز همترازند!! از کنیزان و غلام بچه ها بهره جنسی می برده اند
نامهای دیگری چون کلبعلی، کلبحسین و غیره نیز رایج است.
کلب یعنی سگ و کلب علی یعنی سگ علی و سگ حسین و غیره
معنی برخی دیگر از اسامی عربی :
خدیجه: سقط جنین شتر
بتول: زن دوشیزه که از مردان رغبت و حاجت خود بریده باشد
رقیه: بندگی کردن و غلامی نمودن
عذرا: زنی که همیشه باکره بماند
جعفر: جوی کوچک
ذبیح: چارپایی که گلویش را ببرند. گلو بریده
عثمان: بچه مار
صغری:حقیر
اصغر نیز از همین خانواده و از ریشه صغرا است، به معنای کوچکتر
حال مقایسه کنید با معنی اسمهای ایرانی :
منوچهر : کسی که چهره بهشتی دارد
دلارام : مایه آرامش دل
بهرام : پیروز
سهیلا: نورانی ترین ستاره
بهروز : خوشبخت
پروین :ستارگان درخشان
پوران : یادگار
روشن: نور
مهرداد: خورشید عدالت
مرجان : جان من - گلی دریایی
مینو : بهشت
سپهر: آفتاب یا جهان
پریسا : همچون پری
خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
انسان برای پیروزی آفریده شده است، او را میتوان نابود کرد ولی نمیتوان شکست داد. (ارنست همینگوی)
پینوشت: این متن با ایمیل بدستم رسیده است.
آدمها ، موجوداتی عجیبند و مسلما روابط بین آدمها عجیبتر. بی هیچ بهانه و سوالی دل میبندی و بی هیچ منطقی گریزان میشوی از تداوم یک رابطه.
امروز پرونده دوستی من با یکی از دوستان مثلا نزدیکتر از خواهر ، خاتمه یافت برای همیشه. بعد از دو ماه بیخبری با چاشنی انتظار ، تمامش کردم و رفت به بایگانی بی در و پیکر این دل وامونده من پیوست.
آدمها عجیبند . منم یه آدم عجیبم مثل همه آدما. اونم یکی بود مثل من . عجیبی این رابطه نزدیکی حس و حال و درک متقابل 70 - 80 درصدی بود که توی تمام این سالهای دوستی ، گره های کور وابستگی و تعلق رو کورتر میکرد. اما دقیقا از جای همون گره ها ، این ریسمان پاره شد و انقدر کوتاه شد که دیگه بهم نرسید تا دوباره گره ای بخوره.
پایان این دوستی هم ، تلنگری است برای من که بدانم چقدر میتوان بی اعتماد بود به همه دلبستگی ها. از همه میترسم. انگار که تو جشن بالماسکه ای زندگی میکنم که همه نقاب دارند و تو براحتی با همه اونایی که نقابشون مهربونتر و دلنشین تره ، نزدیک میشی و بعد از یه مدت مهمونی تموم میشه و واویلا از زیر نقاب !!!!
این دوستی تمام شد. دوستی که گمان میبردم همانند یک پیوند خونی ، پابرجا خواهد ماند. غمگین نیستم شاید چون پوستم کلفت تر شده شایدم چون بهت زده تر از اندوهم.بیشتر دلواپس پسر معصومم هستم که چگونه میتوانم برای اون وجود پاک و بی غل و غش و مهربان ، توجیه مناسبی درخصوص ختم این رابطه داشته باشم؟ شاید هم پسرکم باید بیاموزد که براحتی اعتماد نکند ، براحتی دل نبندد ، براحتی ....
چقدر متنفرم از داشتن این همه سیاست تو زندگی که بدانم در اینصورت چه میشود یا درآن صورت چه نمیشود و من چه مواضعی میتوانم بگیرم ..
تا 40 سالگیم راه زیادی نمانده. اگر گذر زمان مثل این چند ماه ، بر من به سرعت برق و باد بگذرد، به زودی 40 سالگی را تجربه میکنم که میگویند برای زنان اوج بلوغ فکری است و برای مردان شروع دوران شیرین چل چلی ...
آیا 40 سالگی من به من یاد خواهد داد که چراغهای رابطه را کم مصرف کنم تا از پس هزینه های هنگفت آن بربیایم یا نه؟؟؟؟
مخاطب خاص دارد : ازت کینه به دل ندارم . مدتی از دستت عصبانی بودم ولی حالا دیگه خالیم از هر احساسی به تو و خانواده ات. شاید یه روزی دلم برای روزهای خوش با هم بودنمان تنگ شود ولی با شناختی که تو حالا از خودت بمن دادی ؛ دیگر دریچه جدیدی از دوستی برویت باز نخواهم کرد. تو باش و افکار پریشان و اعتماد به نفس بی حد و حصرت و لذت تنها بودنت که همیشه به آن میبالیدی و بخاطر تمام خوبیهایی که در مورد خانواده ما انجام دادی ممنون . خدا را شکر که هیچ یک را بی جواب نگذاشتم.
خوش باشی بانو.....
پسرک دلخور من که وقتی با لب و لوچه آویزوون داشتی میرفتی مدرسه اینقدر قیافه ات شبیه دوران کودکیت شده بود که یک آن میخواستم بغلت کنم و نزارم از پیشم بری.
از دیشب که اعلام شد بخاطر بارش برف مناطق 1 تا 5 تعطیلن ما پروژه ای داشتیم. جیغ و فغان و اشک و پرتاب کیف و کتاب و بعدشم بدون شام خوابیدن . از ساعت 6 و نیم صبح هم سامی خودش پا شده بود و نشسته بود ببینه آیا فرجی میشه یانه؟
بابا تو این روز برفی سرد ؛ چرا دل همه بچه ها شاد نمیکنید آخه. خوب تعطیلش میکردین همه دورهم بودن دیگه ؟ خوشی های مقطعی بچه ها هم شده مال بالا بالا ها. هوا سرده برف هم میباره. همه جای تهران هم برف از 20 سانت گرفته تا یه نموره نشسته مگه نه؟ خوب میزاشتین دلشون خوش میبود دیگه!!!!
پینوشت: قیافه همسرم صبح خیلی جدی بود وگرنه وسوسه پیشنهاد به نرفتن مدرسه در وجودم لبریز بود.
شیطونکم ، برات گفته بودم که برای من ، سوم دبستان پر از خاطره های زیباست. در سال سوم دبستان ، من داشتن یکی از بهترین آموزگارهای دنیا رو تجربه کردم. خانم جباری عزیز که چقدر مهربان و دلسوز بود ( ناگفته نماند که من هم سوگلی اش بودم ). چقدر برایم ماندنی بود وقتی که به علت اوریون ناگزیر به یک هفته غیبت شدم و این معلم مهربان چند بار به منزلمان زنگ زد تا جویای حالم باشد.
بازیگوشم ، خدارا شاکرم که تو بزرگتر شده ای ، قد کشیده ای و بسلامتی به کلاس سوم پا گذاشته ای. خدا را شاکرم که به رفتن به مدرسه عشق میورزی و اولین روز را با ذوقی وصف ناپذیر راهی شدی. البته بماند که بقول خودت نصف این ذوق مربوط به دیدار دوستانت و شیطنت های زنگ تفریح خلاصه میشود.
پسرک فوتبالیست من ، امسال نیز برای ششمین سال متوالی ( از مهدکودک تا بحال ) است که با مبین همکلاس شده ای که بقول خودتان اینقدر سر کلاس حرف میزنید که همون روز اول شما را از هم جدا مینشانند.
جوجه زبون دراز من ، که دندانهای شیریت اینقدر دیر لق شدند که دیگر از شدت فرسایش به ریزترین حد خود رسیده بودند و حالا که شروع به افتادن کرده اند به یکباره 4 تا همزمان افتادن تا وقتی میخندی ، رنگ صورتی لثه ات به سفیدی دندانهای هم کلاسیهایت طعنه بزند.
قربونت برم کلاس سومی من که وقتی روپوش سورمه ای تیره ات را میپوشی ، چهره ای بزرگتر پیدا میکنی و دل من در جستجوی چهره سالها بعد تو غنج میزند و دلتنگ میشود.

از راست : معین ( کلاس دومی ) ، سامی + مبین + متین
فردا تولد 39 سالگیمه.
زود گذشت. من شاید گذران 27 یا 28 سالشو حس کردم اینو عمیقا میگم. شعاری حرف بزنم میشه اینکه : دلت باید جوون باشه وگرنه این اعداد هی بالاتر میرن .
39 ساله میشم خیلی کارها رو پارسال همین موقع عهد بستم که انجام بدم چندتاشون شد چندتاشون نشد. امسال هم مثل همه این سالها که اومدند و رفتند ، روش . چی میشه مثلا"؟؟؟
یه چیزو دارم مزه مزه میکنم جدیدا و تجربه ایضا" که زندگی رو نباید سخت بگیری . دنیا میگذره و چه بهتر که راحت تر بگذره. بزرگ شدم . بانویی در یک قدمی 40 سالگی اما خدا وکیلی هنوز نفهمیدم که بایکسری از آدما چطور برخورد کنم؟ اونایی که دورو و موذیند بخصوص. یا اونایی که بهشون لبخند میزنی و اعتماد میکنی بعد از یه مدت با دهان چهارطاق بازشده به رفتارشون خیره میشی ..... اگه شما فهمیدید به منم بگید . پیر شدیم و نفهمیدیم!!!
از خدا متشکرم که تا الان 39 سال رو بهم ارزانی کرده و خداروشکر بی خطر و بیماری بوده. الهی که باقیمانده اش هم ختمی به خیر بشود.
| Design By : nightSelect.com |

