خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


کمتر از 24 ساعت مونده به پابان سال 92 ، دوباره یکسال گذشت و تموم شد و دوباره هی تکرارکردیم که وای چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که چنین شد و چنان شد !!!

چقدر دوباره وبلاگ نویسی برام سخت شده. فیس بوک میل به نوشتن رو کم و بیش ارضا میکنه. لااقل تو فیس یوک این امکانو داری که خوانندگانت رو گلچین کنی نه مثل اینجا که در خونه بازه و همه به حریمت  سرک میکشند  و به خودشون اجازه میدن که قضاوتت کنن و در بخش نظرات ، براحتی بی حرمتی کنن و میل به نوشتن رو در تو کمرنگ کنن. 

به لطف امکاناتی مثل وایبر نیز میشه دوستان جانی ات را در یک گروه قرار بدی و تراوشات ذهنی تان را به اشتراک بزاری و بدین ترتیب بازم میل به نوشتنت رو ارضا کنی.

*******************************

 

بگذریم سال 92 برای ما هم پر از تلخی و شیرینی بود

شروع سال 92 برایمان تلخ بود . درگذشت دخترخاله ی جوان همسرم در روز اول فروردین کلا نوروز را برایمان بی رنگ کرد.

ماه اردیبهشت و خرداد در فضای بیم و امید گذشت. در خرداد ماه دو جشن ملی داشتیم که کام اکثریت ملت ایران رو شیرین کرد. پسرک 10 ساله ام در هردو جشن پا به پای ما ، شادی میکرد و شادمان بود .

تابستان 92 ، با گرمای کلافه کننده اش هم گذشت . در شهریور ماه پسرکمان اولین حضورش در کنسرت آموزشگاهی رقم خورد و من به عنوان یک مادر عاشق موسیقی ، غرق لذت و شعف و هیجان شدم. 

در پاییز 92 ، پسرکمان کلاس پنجمی شد و همزمان این تلنگر را به ما زد که یواش یواش مقطع جدیدی از زندگیش شروع میشود. تغییرات خلق و خوی و لجبازی و حاضر جوابی ارمغان شروع این مرحله گوارای وجودمان...

زمستان هم با روزهای کوتاه و سرمای گاه و بیگاهش گذشت. بالاخره امسال بعد از مدتها در تهران هم برف سنگینی بارید و بعد از سالها دیدن کوچه پس کوچه های پوشیده شده از برف ؛ بسیار نوستالژیک بود.

در نیمه ی اسفند نیز ، پسرک دومین حضورش در کنسرت آموزشگاهی را به در قالب تک نوازی و گروه نوازی تجربه کرد و باز من مادر حال خوبی را تجربه کردم.

مع الوصف سال 92 بازم به من درسهای زیادی داد من جمله اینکه خیلی از آدمها واقعا ارزش محبت رو ندارن و فقط باید همینجوری قبولشون کرد و ازشون فاصله ی منطقی گرفت. 

دوباره و دوباره به این باور رسیدم که بعد از پدر مادرم ؛ تنها نزدیکان واقعی ام در روزهای سختی فقط همسر و پسرکم هستند ولاغیر .

***************************

در آخرین ساعات سال 92 ، بقدری خسته و کوفته هستم از خانه تکانی که همین چند خط را هم به زور مینویسم .  با چشمانی خسته و خواب آلود برای همگی سالی سرشار از عشق و سلامتی و دلخوشی آرزومندم............

 


ســـــــــــال نــــــــو مـــبارک

 

 

 

  

ایام به کام

 

 

 

 

 

چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

وای این تنبلی تو نوشتن وبلاگ اینقدر عمیق شده که نمیدونم چی بنویسم ولی بهر حال بسم الله :

1- پست قبلیم را تا سفر به جزیره بیوک آدا نوشتم. حال و هواش از ذهنم رفته فقط همین بس که بگم اگه دوست دارین حال و هوای بهشت رو کمی تجربه کنید به این جزیره سر بزنید. آرامش و زیبایی و رفاه حسرتی اساسی به دلتون میزاره.

2- تابستان تمام شد. پسرک همچون روال سالهای پیش ، اردوی ورزشی رفت. همچنان برای رفتن به کلاس آموزش فوتبال که در واقع در این اردو ، فوتسال بود سر از پا نمیشناخت.  هر جلسه کلی تفکر صرف این موضوع میشد که این جلسه لباس چه تیمی رو بپوشم؟ در کنارش استخر و اسکیت هم بود. زندگی فوتبالی پسرکمان بر همه چیز و هر حسی غالب است. عاشق اینه که ازش راجع به بازیکنان تیمهای مختلف سوال کنی کلی حافظه ی بلند مدتش در خدمت اطلاعات فوتبالیه. همه آرشیو جام جهانی ها را از قدیم دانلود کرده و میدونه تو کدوم جام کدوم تیم با چه گلی از فاصله ی چندقدم به مرحله ی بعد رفته. هر چی حجم برای اینترنت میگیرم با سرچهای فوتبالی این بچه فوری ته میکشه. وقتی فوتبال میبینه همزمان گزارش میکنه دو  ثانیه ای زودتر از گزارشگر میگه وخیلی برامون جالبه که همه رو هم درست میگه. امیدوارم مثل فردوسی پور ، درس و زبان و فوتبال باهم جلو بره.

3- کلاس پنجم هم از راه رسید . پسرکمان پنجمی شده.  مجموعه ای از همه ی دوستان و همکلاسیهای صمیمی اش دریک کلاس جمعند. در اولین جلسه ی معارفه با آموزگارشون ، بنده خدا فقط از پرحرفی بچه ها شاکی بود. سامی هم که جای خود داره بچم در زمینه فک و دهان فوق تخصص داره. تا به امروز که هفته ی اول آبانه ، من سنگینی کلاس پنجم را حس نکرده ام . بیشتر کارهایشان پژوهشی است . اکثرا" داره پاورپوینت درست میکنه و یا چند تا سوال در میاره و دفتر کتاب جمع میشه میره تا فردا شب. املا و امتحاناتشم تا به امروز خیلی خوب بوده اکثرا". اما در کل همچنان باید هر روز تذکر اینکه مشقاتو زود بنویس نزار برای آخر شب ؛ انجام بشه .

4- از اواخر تابستان ، دندانهای پسرک هم ارتودنسی شد. پلاک متحرک. روزای اول خیلی سختش بود. طرز حرف زدنش عوض شد. کلی شششششش میکرد تا حرف بزنه. موقع غدا خوردن آی غر میزد غر میزد که بهش اجازه میدادیم پلاکشو دربیاره.  باید روزی 5 بار پلاکش رو بشوره. معضلی شده. هی باید بگیم آی باید بگیم. دوبار انجام میده بعدشم عصبانی میشه و داد میزنه اصلا " دلم میخواد دندونام کج و کوله بشن نمیخوام پلاک بزارم!!!!! الان دیگه عادت کرده براحتی باهاش غذا میخوره اما براش شده اسباب بازی. داره فیلم نگا میکنه با زبونش هلشون میده جلو و هی تق و توق میکنه تا نگاش میکنی آنی چفتش میکنه ولی در کل خیلی باهاش ور میره..

5- خدا رو شکر با موسیقی ارتباطش خیلی بهتر شده. پوست من و استادش و کند ولی درست شد. دیگه افتاده روی روال. حالا که قطعه میزنه باهاش حال میکنه. خودش میره و  تمرین میکنه.  خوشحالم که اسیر و تسلیم بهانه جوئی های کودکانه اش نشدم.  امیدوارم که خودش قدر این روزا رو بهتر و بیشتر بدونه . در کنسرت آموزشگاهش هم بخوبی از پس نواختن براومد. برخلاف استرس و دلشوره ی شدید من و خودش ، خدا رو شکر روسفیدمون کرد. وقتی فیلمشو میبینه نیشش تا بناگوش باز میشه. از استاد مهربانش بازم ممنونم که مثل برادری مهربان و دلسوز با دل این بچه راه میاد و صبوری میکنه. 

6- چند هفته ای است که دوسه روز در هفته میرم استخر. من استخر را در تابستان کلا میبوسم میزارم کنار بخاطر شلوغی و آلودگی ولی الان خیلی خوبه.  خلوت و آرام. استخری رو انتخاب کردم که تابحال نرفته بودم. در اولین جلسه که رفتم آنچنان نشانه ای در مسیرم قرار گرفت که بعد از دو سه سال دوباره منو با یاد خدا آشتی داد. اونهمه چرا و سوالهای بی جواب ... اونهمه بی خبری و تنبلی در بیاد آوردنش .... مرسی ثمره عزیز برای بودنت و نفوذ کلامت ( این ثمره همان ثمره کمالیان است که چندین بار در برنامه ماه عسل مهمان بوده است ). 

7- ما خانوادگی عاشق سریال " پژمان " شده ایم. خیلی خیلی خوبه. 

8- هفته پیش رفتیم " سیرک خلیل عقاب " در بوستان ولایت. عید  سال 83 بود که رفته بودیم بندر انزلی و این سیرک اونجا تو یک ورزشگاه برپا بود. بیشتر از هرچیز بوی بد حیواناتش در مشاممان باقی ماند . اما اینبار واقعا در چادر برپا بود با شکل و شمایل یه سیرک واقعی. واقعا " زحمت کشیده بودند.  اگه دوست دارین بچه هاتون شبی پرهیجان رو تجربه کنن از دستش ندید. ما که لذت بردیم

9- آخیشششششششششششششش چقدر نوشتم بازم نوشتنم میاد ولی هم از حوصله ی خودم و هم شما خارجه. 

دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

اون شب که در سلطان احمد بودیم مصادف بود با شب 21 رمضان و شب قدر. جالب بود که استانبول با وجود جمعیت 98 % مسلمان ؛ نگاهی بسیار آزاد به مسایل عقیدتی دارن. تموم اون محوطه پر بود از جمعیت. عین 13 بدر ما خیلی از مردم بساط شام و قلیون و بازی برپا کرده بودن ، حدود 15 نفر بانوی چادری فقط در محوطه مشغول نماز بودن که بعدشم ازین فانوس های آرزو روشن کردند.  یه گروه تعزیه ی مدرن هم روی استیجی مشغول برنامه بودن با ساز و دهل و لباسهای بسیار شاد. یه قسمت دیگه هم چادر زده بودن و بازارچه بود که خودش حکایتی داشت. حالا داشته باشین تو این هیر و ویر سامی رو که فقط و فقط ساندویج ترکی میخواست که انگار تخمش رو تو اون حوالی ملخ خورده بود. نق و نوق سامی و تکرار واژه ی کباب ترکی شدیدا روی اعصاب من و همسرم بود. هرط رف میرفتیم همه نوع غذا موجود بود جز کباب ترکی. هی میخواستیم اون حوالی بگردیم هی سامی نق میزد . کلی من و باباش عصبانی شده بودیم. خلاصه بعد از کلی غرولند راضی بخوردن هات داگ شد فقط و فقط هات داگ . 

پیاده تا هتل برگشتیم که حدود 6 تا ایستگاه تراموا بود. اینقدر این مسیر زنده و زیبا بود که حاضر نبودیم اون هوای خوب و فضارو ازدست بدیم و با تراموا برگردیم .                                         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز بعد به گشت در مرکز خرید " اولیویوم " گذشت. به محض ورود به اونجا هم ناله های سامی برای ساندویج ترکی شروع شد. با همسرم رفتند بیرون دیدن خبری از کباب ترکی نیست.

رفتیم طبقه ی آخر که " فود کرت " بود بازم ساندویج ترکی نبود حتی مک دونالد هم راضیش نمیکرد عین زن حامله ی بدویار سرتق فقط میگفت " کباب ترکی " . خلاصه که تا عصر که با مترو برگشتیم آکسارای. همزمان با اذان مغرب بود و افطار. رستوران ها همه میز صندلی هاشونو بیرون چیده بودن.                                                                           

بو و دود کباب تمام محوطه رو برداشته بود. سامی بو میکشید و از خوشی رو پاش بند نبود. باورتون نمیشه که ماشاالله 2 تا ساندویج ترکی درست و درمون رو با چه ولعی زد بر بدن!!!!

نق و ناله ی سامی تو این سفر باز رو اعصاب بود. براش جالب نبود. دوباره از آوردنش پشیمون شدیم. دوست داشت بمونه هتل و بشینه با اینترنت پر سرعتش مسابقات فوتبال های مطرح رو ببینه.

یه روز به ایکیا و فروم گذشت .                                                                                    

 

فروشگاه C&A محبوب من که در سفر قبلی خیلی بنطرم قیمتهاش مناسب میومد. ایکیا هم که برای خودش دنیاییه که متاسفانه طاقت پدر و پسر از صبح که تو " فروم " گذشته بود ، حسابی طاق شده بود و اینبار جفتشون با هم به جون من غر میزدن که استانبول اصلا جای تفریحی نداره و فقط بدرد خرید میخوره. این پدر و پسر عاشق جایی هستن که باغ وحش داشته باشه و پارک آبی و شهر بازی و کازینو . کلا برای خرید یه روز جواب میده و بیشتر از اون رو دیگه تحمل ندارن. متاسفانه شهر به این زیبایی فاقد شهربازی و باغ وحشه.

روز بعدش دوتایی با هم رفتن پارک آبی . من چون شدیدا به آفتاب حساسیت دارم و بلافاصله میسوزم و تاول میزنم ترجیح دادم نرم و بجاش برم استانبول گردی.

از خدا خواسته پیاده رفتم تا ایستگاه " امینونو " حدودا یکساعت و نیم پیاده راه بود و مسیری که من عاشقشم محوطه سلطان احمد و پارک گلخانه. بعدشم رفتم بازار ادویه . گرما هم کم کم داشت آزاردهنده میشد.  با تراموا برگشتم و سر راه یه سری هم به جمعه بازار محله ی " فیندیک زاده " زدم که اینقدر شلوغ بود که حد نداره. پر بود از ایرانی جماعت که لابلای اجناس وول میخوردن. یه خرید جزئی کردم و هلاک برگشتم هتل. غروب هم سامی و باباش اومدن که حسابی سوخته بودن و خیلی هم با پارک ابیش حال نکرده بودن و میگفتن نسبت به پارک آبی تایلند و مالزی اصلا جالب نبوده 

القصه روز بعد ما بودیم و جزیره ی رویایی بیوک آدا .......

پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ | ٢:٥۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

1-  اواخر زمستان 90 بود که یه سفر فرس مازوری به استانبول داشتیم از همین پکیج های متداول 3 شب و 4 روز.  هیچ وقت نسبت به ترکیه احساس قرابتی نمیکردم و در آن زمان سفر به استابول صرفا" به اصرار همسرم بود .  همان روز اول عملا" عاشق استانبول شدم. زنده بودن شهرش ، زیبایی دریاش و خیابونهای باصفاش همه و همه منو شیفته این شهر کرد. گرچه اینقدر هوا سرد بود که گردش شهریمان را مختل میکرد . در طی اون چهار روز هر آنچه که از نزولات الهی که متصورید ، روی سرمون بارید. سرما و برف و باران همسفرمان بود لحظه به لحظه.  خاطره خوش این شهر زیبا با من ماند. حتی پارسال که با ترکیش ایر لاین به مقصد اسپانیا ، در فرودگاه آتاتورک توقف داشتیم ، دیدن شیروانیهای قرمز و قهوه ای دلم را برد.  امسال که برای سفر تابستانیمان فکر میکردیم با توجه به نرخ دلار و هزینه های بالا ، چرتکه امان را بالا و پایین میبردیم باز هم بین گزینه های  استانبول  و تایلند ، قرعه ی شانس من به استانبول افتاد و یک هفته ای عازم این شهر زیبا شدیم.

2- پکیج سفر : 7 شب و 8 روز

هتل 4 ستاره + یک گشت شهری + گشت با کشتی + یک سیم کارت

پروازمان با آسمان ایرلاین بود. خوشبختانه این ایرلاین ، جدیدا ایرباس خریداری کرده و از این جهت خیالمان راحت بود که هواپیما نو و درست درمونه. نکته قابل توجه در این پرواز دیدن " کرو " همه سن بالا و شدیدا" مذهبی بود. من تابحال مهماندارانی اینقدر مسن ندیده بودم. همه هم روزه بودند. بانوی مهماندار با سگرمه هایی بسیار درهم و لبانی خشک و دلمه بسته از مسافرین پذیرایی میکرد. 


کاپیتان سامی ( خوشبختانه به درخواست سامی در رفتن به کابین و دیدن کاپتین روی خوش نشان دادند )

 

مقصد فرودگاه " صابیحا " در قسمت آسیایی استانبول بود. تور لیدری بنام یوسف پذیرای ما و تعدادی از مسافرین بود. در طول مسیر آفرهای پیشنهادی آژانس رو بهمون داد که قیمتهاش عجیب بالا بود. بعد از رسیدن به مرکز شهر شروع به رساندن مسافرین به هتل های مربوطه اشان کرد. پروسه ای بس طولانی و خسته کننده. هتل ما The City Port در منطقه ی آکسارای بود. خودم انتخابش کرده بودم بخاطر دسترسی مناسبش به سیستم حمل و نقل عمومی.

اطاق 3 تخته و بسیار تمیز اما کوچک. در بدو ورود بلافاصله لب تاب و روی میز گذاشتیم تا مزه ی اینترنت وایرلس پرسرعت بدون فیلتر کاممان را شیرین کند. هر چی سرچ کردیم و آی پی دریافتی از رسپشن رو وارد کردیم دیدیم نخیر کانکت نمیشه. دماغمون آویزون شد اساسی. زنگ زدم به رسپشن که خوشبختانه جز معدود ترکهای انگلیسی دان بود ،  چک کرد و دید بله اینترنتشون مشکل داره. جالب تر این بود که بهمون یوزر نیم و پسورد هتل روبرویی رو داد که بلافاصله کانکت شدیم و ای حال داد ...

فردا گشت شهری تور: دوباره پروسه برداشتن نسافرین از هتل ها ( عکس عمل دیشب ) کلی طول کشید و کلافه امان کرد. رفتن به یک نمایشگاه چرم

و دو مرکز خرید و یه نهار نه چندان دلچسب و متعاقبا" یه گشت با کشتی تفریحی روی تنگه ی بسفر که بسیار عالی بود. دو تا تور لیدر شیطون و اهل حال و شعر خواندن یکی از آقایون که صدای خوبی داشت و همسرایی من که متن شعرها رو بهتر از بقیه بلد بودم و آخر سر برای منم دست زدند ..


در ضمن خبری از سیم کارتی که وعده داده بودند نیز نبود !!!


اون شب بعد از رفتن به هتل بعد از کمی استراحت ، پیاده به سمت سلطان احمد رفتیم. محوطه ای که من بی نهایت عاشقشم. از ایستگاه تراموا " گراند بازار تا دو ایستگاه بعد از سلطان احمد یعنی ایستگاه " گلحانه " مسیر محبوب من بود. دلم برای این خیابون بازم تنگ شد...

 

ادامه دارد.............

پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

شدیدا" به این باور رسیده ام که سخت ترین کار دنیا تربیت کردن " بچه " است و بس..

پسرکم بزرگتر میشود و کار ما سخت تر.  خوشا بحال روزگاران قدیم ، خانه ها همه حیاط داشتند ؛ همسایه هایت را میشناختند و باهاشون مراوده داشتن. همه 4 - 5 تا بچه داشتن. تابستون که میشد بچه ها از صبح تو حیاط و کوچه ولو بودن. پسر بچه ها با یه توپ سرگرم بودن و دخترا هم با هم خاله بازی میکردن. مادره فقط میپخت و میشست ، پدره هم سالی یکی دوبار از بچه ها میپرسید کلاس چندمی ؟

بچه ها بزرگ میشدن. درسخوناشون درس میخوندن و تنبلا پی کار و کسب رزق و روزی میرفتن . دخترا هم که خونه شوهر و سال بعدش بچه به بغل

زمونه عوض شد. زمان کودکی ما که کلا" تاریخ عوض شد . نسلمون سوخت با همه آرزوهای دراز و کوتاه خودمون و مادر پدرمون. حالا خودمون بچه داریم.  پیشرفت تکنولوژی بچه ها رو پررو کرده. تک فرزندی رواج داره. بچه ها دردانه و لوس بار میان. اراده میکنن همه چی مهیا میشه. حسرت به دل کمتر میمونن. تفاوت طبقاتی تو مدارس بیداد میکنه. دل زیبا پسند بچه ها عین کش تنبان هی واسه مطالباتشون درمیره. ما هم در حکم والدین مهربان ، هی مقاومت میکنیم ، هی نقاومت میکنیم آخرسر پرچم سقیدمون میره بالا و تسلیم .

اینارو گفتم که بگم گاهی اوقات در برابر پسرکم ، کم میارم. خواسته هایمان همسو نیست. برای من درس خواندن و یادگیری ساز و ورزش و زبان آموزی و کودکی کردن و نظم داشتن  همه تو یه پکیج قرار میگیره برای اون اما بازیگوشی و شیطنت و فوتبال و فوتبال و از زیر کار دررفتن و دوباره فوتبال و ایکس باکس و کارتون دیدن و حرص دادن  و شلختگی کردن در  یه پکیج دیگه.

داره بزرگ میشه . در آستانه ی سن بلوغه. حاضر جوابی رو یاد گرفته. گاهی اوقات اینقدر از عشق من و پدرش لبریزه که کلافمون میکنه اربس که قربون صدقمون میره و چپ و راست بوسمون میکنه و ابراز عشق میکنه . گاهی اوقات هم لجباز میشه و در حد لالیگا ما رو  حرص میده. 

مسخره اس اگه بخوام بگم که چقدر برام عزیزه چون همه بچه ها برای مادراشون همینقدر عزیزن . اما با همه ی عشقی که بهش دارم گاهی اوقات اینقدر عصبانی ام میکند که توبیخ و تشویقم دیگه حساب کتاب نداره و تبدیل میشه به تنبیه. 

پسرک شیطانم ؛ نیازی نمیبینم که برای ثبت در تاریخ بنویسم که دیروز با اعصاب و روان من سر ساز زدنت چه کردی !!!!!! بی شک در اعماق دهن جفتمان میماند. این را بدان که من در مدیریت خشمم ناتوانم. وقتی مرا اینقدر غضب آلود میبینی سربه سرم نذار لطفا".

باور کن دیروز اگر بغضم نمی ترکید فشار عصبی میتوانست سکته ام بدهد.

روزی این وبلاگ را خواهی خواند. آنروز میفهمی که اصرار های من و پدرت در انجام بسیاری از مسایل ؛ چقدر برایت مفید بوده . نمیخواهم فدردان ما باشی ، قدردان همت خودت باش و قدر خودت و استعدادهایت رابدان

شیطونک بانمک من ، شک نداشته باش که همه امید و عشق ما در زندگی به نفسهای تو بنده و بس. 

 

پینوشت : 

1- ماه خرداد 92 با کلی خاطره ی خوب به پایان رسید.  جشنهای مردمی در پیروزی  های ملی کلی خاطره ساز شد. امیدوارم کاممان تلخ نشود و رویمان همچنان سپید بماند

2- الان که دارم این پست را مینویسم چشمی هم بر بازی والیبال ایران - ایتالیا دارم. مشعوف از بازی خوب ایران و شگفت زده از گزارشی بی سانسور از تماشاگران حاضر در سالن

چشمک

شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

هفته پیش ، جمعه شب حدودای ساعت 1 بامداد بود که داشتیم از دماوند برمیگشتیم. پسرک رو صندلی عقب ماشین ؛ خسته و داغون از یه روز پر از ورجه وورجه ، عملا" بیهوش بود. خوابیدنش فرصت خوبی بود برای من و همسرم که به جای گوش دادن به موسیقی اینور آب و اونور آب و زیر آب ،  به رادیو گوش بدیم.  رادیو جوان میتونست بهترین گزینه باشه. برنامه شبانه و یه مجری جوان و سرزنده و تقریبا" خوش صدا ( بازیگر هم هستن ایشون ) . صحبتش رو با هوای دل انگیز بهاری شروع کرد و اشاره به نم نم بارون داشت . کمی حرف و کمی هم موزیک پر سرو صدا و پر انرزی که بیشتر به درد رقص هیپ هاپ میخورد تا آرامش در دل شب. ادامه داد که به ما زنگ بزنید  و یا پیامک بدید که بارون رو تو چه فصلی دوست دارید :

- مریم از صادقیه : من بارون رو تو پاییز دوست دارم

- علی از نازی آباد : بارون تو بهار

- ش از ... : بارون تو پاییز

... از ... : وای بارون تو خرداد

.... از ... : عاشق بارون تو اردیبهشتم

موزیک تاپ و تو پ و جیغ و دست و هورا 

... از .... : بارون تو شهریور عالیه

.... از ....: بهار دیگه 

....از ... : پاییز و برگ زرد وایییییییییی

.

:

:

:

:

مـــــــــــــــو زیـــــــــــــــک با ریتم تند 

:

بهمون زنگ بزنید و بگید بارون تو کدوم فصل خوبه ؟ منتظریم

موزیک

:

.... از .... : نم نم بارون تو بهار

... از ... :

:

دیگه رسیده بودیم اول ورودی امام علی که جفتمون احساس کردیم یه جورایی اسکول شدیم!!!!!! . آخه تهیه کننده محترم ، مجیوری متن و سوژه نداری از امکاناتت اینجوری استفاده کنی ؟؟؟؟ حالا این نظر سنجی چه خاصیتی برای من شنونده داشت ؟ چه تاثیری در کائنات  میزاره در پروسه بارش باران ؟؟؟  برنامه پرکردن به ضرب و زور و آب بستن !!!!

هیچی دیگه هی فرکانس یابی کردیم دیدیم یا دعا و قرآنه ، یا راجع به ا ..خ .باته  یا صحبتهای بدون جذابیت

خدا رو شکر نزدیک به ورودی چمران بودیم. دیدم ترانه مورد علاقه ام " بدبین از ابی " بهترین گزینه اس .

جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

1- تو 12 ماه سال , اردیبهشت رو یه جور دیگه دوست دارم.  با اینکه خودم شهریوری هستم ولی بیشتر دوست دارم بگم اردیبهشت ماه منه. احساساتم هم تو این ماه دچار جزر و مد بیشتری میشه. دلتنگیام و سرخوشیام  که همیشه باهام همسفرن اما تو این ماه باهاشون بیشتر حال میکنم.  شایدم بخاطر همین عشقم به ماه اردیبهشت بود که خدا هدیه بزرگش ( سامی ) رو تو همین ماه بهم ارزانی کرد. خدایا عاشقتم بخاطر همه آنچه که دادی و ندادی...

2- بخاطر ا.ن.ت.خ.ا..ب.ا.ت  خرداد یه جورایی همه چی تحت تاثبر قرار گرفته . امتحانات مدارس هم قراره زودتر شروع بشه و مدارس زودتر تعطیل بشن. البته قربون دست و پای بلوری این طرح توصیفی دبستان برم که شعارشون اینه که اب تو دل بچه ها تکون نخوره و بهمین جهت ما برنامه ی امتحانی دریافت نکرده ایم فقط به توصیه ی آموزگار گرامی تو حالت استند بای هستیم بدون اینکه اسم امتحان برای جگرگوشه هایمان استرس زا باشد. در همین راستا گویا از 20 اردیبهشت هم قراره مدارس به پیشواز سامر هالیدی برن و خلاصه حالی و حوولی. قربونش برم این سیستم جدید آموزشی کوچکترین ترس و واهمه ی نمره و کارنامه و توبیخ والدین در بچه ها ایجاد نمیکنه. ما قد این نیم وجبی ها بودیم شب قبل از روز کارنامه کابوس میدیدیم که فردا نامه ی اعمالمان بدست مادر میرسه و با چه برخوردی مواجه خواهیم شد . حالا نه ترس از مدیر معنا داره نه از صف بیرون کشیدن نه دم دفتر وایسادن . خدا آخر عاقبتمون رو بخیر کنه

3- هفته پیش رفتیم تالار سنگلج و یه نمایش دیدیم بنام " تولدت مبارک سامی " که اقرار میکنم انگیزه دیدنش اسم سامی بود .


بازیگر نقش سامی خیلی خوب از عهده ی نقشش برآمد. من از نمایش خوشم اومد و در تفاهم کامل ، پدر و پسر نه!!!! 

4- اختلاف سلیقه یه امر رایجه بین همه ، من جمله بین یک زوج . یکی از چیزایی که شاید تو زندگی مشترکمون کمی منو اذیت میکنه اختلاف سلیقه ی فرهنگی - هنری من و همسرمه. از اونجایی که من خیلی رقیق الاحساس هستم و رمانتیک پس بالطبع فیلمهای رومانس و احساسی و درام با ذائقه ام بیشتر جوره و از آنجایی که همسر بنده شخصیت کول و ریلکسی داره ، درگیر احساس نمیشه و خیلی با ژانر هنری من همسو نیست. خیلی از فیلمهای مورد علاقه ام را آخر شب به تنهایی میبنم بخصوص اونایی که درام و گریه دارن چون به محض اینکه میبینه که من با دیدن فیلمی اشکم درمیاد حس دافعه اش پررنگ تر میشه و شروع میکنه منو سرزنش کردن و به کل منو از حال و هوا درمیاره. تو ماشین هم که همیشه سر سلکشن کردن موزیک با هم درگیریم. من آرام و احساسی بیشتر دوست دارم ایشون و پسرک بشکن و بالا بنداز بیشتر حال میکنن. خلاصه که یکی از مواقعی که خودم خیلی باهاش حال میکنم اینه که خودم تنها باشم و در حال رانندگی تو یه اتوبان با ترافیک روان ، موسیقی مورد علاقه ی خودم رو با صدای بلند بارها و بارها بشنوم. ( مثلا" ترانه ی "بدبین " از ابی که یه دو روزی است روش کلید کردم یه وضعی )


5- امشب فیلم رسوایی را دیدیم. تا قبل از این منم رفته بودم جز گروه اقلیتی که شعارشون تحریم کردن فیلمهای ده نمکی بود. اینبار به خودم گفتم حالا که فروش این فیلم اینقدر بالا بوده ، از قشر خواص به عوام تغییر کنم بد نیست. حالا مثلا ادعای روشنفکریمون نشه ، چیزی بهم نمیریزه. فیلم رو دیدیم. نیمه ی فیلم کمی احساس خواب آلودگی داشتم . کلوزآپ های زیادی از الناز جون گرفته شده بود و الحق که چهره ی زیبایی داره . بازی اکبر عبدی عزیز مثل همیشه زیبا بود. کلا" این آدموو خیلی دوستش دارم بخصوص عاشق انعطاف چهره اش هستم که با هر گریمی بخوبی سازگار داره. سکانش پایانی فیلم رو از همه فیلم بیشتر دوست داشتم دروغ چرا قطره اشکی هم بر روی گونه امان سرازیر شد ولی در مجموع فیلم مورد علاقه ام نبود. حتما باید برف روی کاجها و حوض نقاشی رو هم ببینم.

 6- دیشب نمایش " فیس پوک " در سینما فردوسی رو دیدیم. عالی بود. اگه میخواین بخندید و لذت ببرید از دستش ندید. روح سعدی افشار ، کارگردان فقیدش هم شاد.

  

جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

به همین سرعت 20 روز از سال جدید هم گذشت. همه اون بدو بدوها ، خونه تمیز کردنا ، نالیدن از ترافیک اسفند ، پروژه ی گرونی پسته و تحریمش ، ... همه و همه تموم شد. 

متاسفانه سال جدید برایمان بخوبی رقم نخورد!!!!

دقیقا " روز اول عید ، دخترخاله ی جوان همسرم به رحمت خدا رفت.  دردی کهنه و قدیمی و سخت رو به دوش میکشید که جز افراد خانواده ی درجه یکش ، هیچ کس از آن خبرنداشت. خبر فوتش یک شوک بود. دقیقا " در زمانی که داشتم با همسرم راجع به 12 سال پیش و شومی سوم فروردین ماهش و درگذشت مادرم صحبت میکردم ، خبرش داده شد. حال و هوای عید و سوگ و غم فراق و صدای شیون و ضجه ی مادر و خواهر و صحنه های دلخراش خاکسپاری و ریتم تند مراسم متعاقبش همه و همه خاطرات عید 80 را برایم زنده کرد. 

از آنجائی که مرگ برایم مقوله ای است هم غریب و هم قریب و پر از ابهامات و معماهای آمیخته با خرافه های دینی ، نمیتونم بهش بی تفاوت باشم. غمش مرا درگیر میکند. یاد شخص متوفی به نسبت قرابتش ، ولم نمیکند. برای همین است که اشکهایم بی امان جاری میشوند و تا چند روز پس از مراسم ، من همچنان مغمومم.

القصه که نیش مار 92 زده شد و حال ما و خاندان را بدجور گرفت.

روزهای پایانی تعطیلات را هم در سفری به شمال گذشت که کمی روحیه امان را بهاری کرد.

تعطیلات تمام شد. روزمرگی ها شروع شدند. بچه مدرسه ای پشت باد خورده امان بدجور از زیر بار تکلیف در میرود.    عسل بدیعی درگذشت. از او اسطوره ای ساخته شد. ایثارش به 7 بدن ، جانی دوباره بخشید.  روحش شاد

هوای تهران رو به گرما میرود . امیدوارم دلهایمان نیز گرمابخش همدیگر شود.

سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

12 ماه گذشت

بعضی ها دلشون شکست

بعضی ها دل شکوندن

خیلی ها عاشق شدن و خیلی ها تنها

خیلی ها از بینمون رفتن

خبلی ها بینمون اومدن

گریه کردیم و خندیدیم

زندگی برخلاف آرزوها و امیالمان گذشت 

فقط 24 ساعت مونده

24 ساعت مونده از همه ی اون خاطره ها.....

دعا کنیم سال 92 برای همه ایرانی ها ، سال رسیدن به آرزوهاشون باشه... الهی آمین

=================================================

ساعت یک ظهر آخرین سه شنبه سال نود و یکه.  دوروبرمو نگا میکنم اکثر چیزا برق میزنن و تمیزن. خیلی ریزه کاری ها هم هستن که هنوز رو دستم موندن و هی به پایان نرسیدن. خانه تکانی امسال رو زودتر از همیشه شروع کردم و بازم کش اومد.... 

سفره هفت سینمان را دیشب چیدم . ای بدک نشده. امیدوارم چاشنی اصلیش دل خوش باشه که تو زمان تحویل سال به دست تک تکمون برسه.

دوباره یکسال دیگه هم به سرعتی باورنکردنی گذشت. دوباره هی بخودمان نهیب زدیم که ای بابا انگار همین دیروز بود که ..... یا همین دیروز بود که ....!!!!!

سالی که گذشت پر از اتفاقات خوب و بد یود و ما هم مثل همه از همش نصیبمان شد. سالی که گذشت 40 سالگی ام را آورد و که درد نداشت فقط کمی استرس و دلتنگی گذران عمر را داشت. در سالی که گذشت پسرکم کلاس چهارمی شد و ده ساله. حالا ضربهای چند رقمی در چند رقمی را به راحتی انجام میدهد و تقسیم را هم ایضا". بزرگ شده است و قد کشیده. در چندماه اخیر هم نشان داد که ژن مادرش هم در او فعال شده. پسرکم کمی تپل شد و ماشاالله هر کس میبیندش میفهمد. دغدغه چاق نشدنش هم به بقیه تشویش هام اضافه شد. در سالی که گذشت پسرکم یادگیری ساز را شروع کرد و حالا هر بار که انگشتان کوچکش نوای دل انگیز پیانو را مینوازد دلم غرق در شادی میشود و به قولی قند در دلم اب میشود و بیشتر به یاد مادرم میفتم و بیشتر دلتنگش میشوم که یکی از آرزوهایش پیانیست شدن من بود و به همین خاطر بود که در چهارده سالگی ام برایم پیانو خرید و من بی استعداد و بی عرضه از فرضت گرانبهایم استفاده نکردم و نهایت تلاشم رفتن به چند آموزشگاه و نواختن چند تا قطعه و نیمه کار گذاشتن کتاب به یر بود و بس.... آخر سر هم سهممان فقط گردگیری هفتگی پیانو بود و اشغال کردن فضای بزرگی از منزل و آخر سر هم فروختیمش چون من اینکاره نبودم و بیشتر شنونده خوبی بودم تا نوازنده. حالا پسرکم در ده سالگی به من قول داده که روح مامان پروانه اش را هم شاد خواهد کرد و من را به آرزوی دیرینه مادرم و خودم خواهد رساند. خداروسکر که استاد خوبی هم نصیبش شده که رگ خواب این پسرک شیطان را میداند و هر جلسه کلاس که میگذرد بیشتر دلبسته کلاس و استادش میشود.

در سالی که گذشت کمی از این فضای مجازی وبلاگم فاصله گرفتم بخاطر کم لطفی خوانندگانش که به اصرار دوستان و همسرم رهایش نکردم چرا که دفترچه خاطرات بزرگ شدن سامی است و روزگار مشترکمان.

در سال 91 ، اتفاقات تلخ هم داشتیم . اول از همه بیماری و سکته عمه سالخورده ام که تا وداع پیش رفت و خدا رو شکر عمرش به دنیا بود و حالا سهمش از زندگی ، خانه سالمندان است و بس. بسیار دلگیر میشوم از دیدنش در آنجا و دلتنگ خانه اش میشوم ولی چه کنم که تصمیم عزیزانش بر این بوده است و بنده هیچکاره...

در سال 91 ، خانه پدریمان ، کلنگ تخریب و نو سازی بر پیکرش را تحمل کرد و همه  خاطرات خوب و بد کودکی و جوانیمان در زیر تلی از خاک مدفون شد و حالا ساختمان عمودی و نیمه بلندی در جایش قد برافراشته که به زودی تمام اطاق هایش پر میشود از خاطرات ساکنین جدیدش.

در سال 91 ؛  دوتا از دایی هایم را به فاصله ی 5 ماه از دست دادم. اولی 4 مهر ماه بود.  از بچه گی منو " ستاره " خطاب میکرد و مرگ ناباورانه اش همه مان رو شوکه کرد و جایش در این حال و هوای نوروزی بسیار خالی است.

دومی دائی ارشدم بود و ساکن غربت. از بچگی منو " شروشور عزیزش " خطاب میکرد و  بسیار به من و برادرم دور از حالا علاقه داشت. مرگش  در سوم اسفند در غربت سخت بود و ندیدنش سخت تر.... روحش شاد .

در سال 91 ، تحریمها شدت یافت و قیمت ها افزایش سرسام آور. پراید به 20 میلیون رسید و پسته تا مرز کیلویی 60 هزار تومان. در نیمه دوم سال 91 ؛ بیشتر گفتمان آشنایان و دوستان همه گرد گرانی میگذشت و بس.  خیلی ها سال 92 را بدون آجیل عید سپری خواهند کرد ما هم ایضا". باشد که اینبار به حرف و اعتراضمان جامه ی عمل بپوشانیم.

سال 91 ، زلزله آمد ، بیخانمانی حادث شد . بخاری نفتی مدرسه ای آتش گرفت و بچه های نازنینی سوختند و ساختند. 

سال 91، هوگو چاوز هم بوی الرحمانش آمد و عزای عمومی اعلام شد !!!!!

و القصه بالاخره تو سال 91 موفق شدم یه 7-8 کیلیویی کم کنم که بسیار ناچیز بود ولی باز جای شکرش باقی بود که وزنم چون تورم بالاتر نرفت.

حال و هوای این روهای پایانی سال را بیشتر از نوروز دوست دارم. از همهمه و شلوغی خیابون خوشم میاد. دیروز به اتفاق دختر دائی ام ساعات زیادی رو در خیابان جمهوری سپری کردیم و بوی عید رو استشمام کردیم. او از دلتنگی هایش از مرگ پدر و جای خالیش در نوروز امسال گفت و اشک ریخت و من به او گفتم که 12 سال است که عید برایم معنایی ندارد در جایی که روز سومش ، یادآور لحظه ی تلخ رفتن بهترین مادر دنیا به سرای ابدیش است. 

حرفهایم در این بابت شاید تکراری باشد اما چه کنم که دلتنگی هایم هم تکراریند و فراموش نشدنی!!!!!! هنوز هم ترانه ی " سلام آخر " احسان خواجه امیری ، اشکهایم را به شدت و حدت هر چه تمام تر بر روی سینه ام جاری میکند. با این تفاوت که حالا پسرکم هم در آغوشم میگیرد و گونه اش را به گونه ام میگذارد و با چشمان اشکی اش بهم میگوید که ای کاش میتوانست پدرمادر مرا ببیند و بهم میگوید که برایم خیلی متاسف و ناراحت است و من قلبم سراسر عشق میشود و  عاشق تر از همیشه او را به سینه ام میفشارم و از بابت داشتنش خدا رو شکر میکنم.

حدودا 24 ساعت به سال نو مانده و من هنوزم کلی کار دارم که انجام بدهم. در لحظه ی تحویل سال ، بیماران رو یاد کنید بخصوص علی ، آقای کوچک وبلاگستان رو

برای همه دعا کنیم ؛ برای سعادت بچه هامون ، برای آزادی و  سربلندی ایرانمون ، برای شفای بیماران ،  برای آمرزش رفتگان ، برای عاقبت بخیریمون برای تحقق آرزوهامون و مهم تر از همه برای سلامتیمون

برای اینکه مار سال 92 فقط نویدبخش چمبرکش روی مال باشد و همه از نیشش در امان باشیم.

ســـــــــــــــــــــــال نــــــــــــــو مــــــــــــبـــــارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

قبلا" هم اینجا اشاره کردم که از بچه گی هم عاشق کتاب بودم و یکی از بزرگترین لذات من در دوران نوجوانی ، خرید و خواندن رمان بود. بخصوص وقتی که برای بار اول مامانم اجازه داد تا با دختر همسایه که از من بزرگتر بود یه دو ایستگاهی رو پیاده بریم تا نزدیکترین کتابفروشی محل و تو اون تابستون خودمو با چند تا رمان واکسینه کنم.

بزرگتر که شدم مجله فیلم و گزارش فیلم و هفته نامه سینما و کیهان ورزشی هم به علاقمندی های من اضافه شدند و در ماه کل پول توجیبیم صرف خرید اینا میشد. خریدنش یه طرف ، انبار کردنش یه طرف. 

سهم من در اون زمان یه کتابخونه قهوه ای سه طبقه بود که پائینش هم یه کمد دو طبقه داشت. حجم کتابها اینقدر زیاد بود که نمیتونستم مرتب بچینمشون. مجبور بودم تو هر ردیف عمودی بچینم برم بالا. یه طبقه از کمد زیر هم که پر بود از نوار کاست. کنار کتابخونه و حد فاصله ی کتابخانه و دیوار سمت راست یه فضا درست کرده بودم و مجله هایم را دسته کرده بودم و چیده بودمشون رویهم و این ستون کاغذی سال به سال درازتر میشد . بعد از ازدواجم چون خانه مشترکمان کوچک بود , فقط کتابهایم را باخود بردم و گلچینی از چندتا مجله ی فیلمم. باقی آنها را در کارتنهای قد و نیم قد جا دادم و تمامی روانه زیرزمین خانه پدری شدند.

بعد از ازدواج هم ، خرید و بایگانی مجله فیلم ادامه پیدا کرد. دنیای تصویر هم هرازگاهی به جمعشون اضافه میشد.  همسرم هم ماهنامه ی جدول میخرید و به نمایشگاه مطبوعات هم سر میزد و  حالا هفته نامه سلامت هم دلمان را کم کم میبرد. ماحصل حجم انبوهی از مجله و نشریه . وقتی به این خانه اسباب کشی کردیم ، باربرها مانده بودند که این کارتنها چرا اینقدر سنگینند. در خانه ی فعلی جایمان بزرگتر بود و بالطبع یکی از اطاقها را به کتابخانه بزرگی اختصاص دادیم.

حالا یه عالمه جا برای کتابها و مجلاتم پیدا شده بودند. البته هرگز آن بخش بجا مانده از خانه پدری را بدینجا انتقال ندادم. حالا دیگر مجله ایده آل هم بدجور دلمان را میبرد. تا دو سال هر ماه ایده ال هم میهمان خانه امان بود . در این بین ، سیب سبز و شهرزاد و بانوی شرقی و سلامت و خانواده سبز و همشهری جوان هم بما سرمیزدند و خانه نشینمان میشدند.

کتابخانه به حد مرگ اشباع شد. یه عالمه کتاب هم تو این 6 سال به کتابخانه اضافه شد. مجله ها آمدند و آمدند و آمدند. سالها اشتراک داشتن مجله فیلم تبدیل به یه عادت غیر قابل انکار شد. این اطاق دیگه تبدیل به انباری شد. هرجا را نگاه میکردی کتاب و مجله.

امسال در موسم خانه تکانی ؛ احساس کردم در حال خفه گی هستم از این انباشته گی. دل به دریا زدم. مجله های فیلمم را بسته بندی کردم از شماره 279 تا 430 . دنیای تصویر و سلامت خانواده سبز و همشهری جوان را هم ایضا". ایده آلها را دلم نیامد. بسته ها را پشت در ورودیمان گذاشته ام . تا تصمیمی بگیرم. غیر از مجلات فیلم دل کندن از بقیه  خیلی راحت بود . دورشان میریزم. فقط نمیدانم این آرشیو را چه کنم. نه توان انبار کردنش را دارم نه دورانداختن. 

اگر کسی طالب است خبرم کند. خیرش را ببینید.

 

پینوشت: تمامی مجلات موجود در زیرزمین خانه پدری بر اثر رطوبت پوسیدند و بید زده شدند و همرا با خشت و گل آن خانه از بین رفتند.

دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog