خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


امسال اصلا براي ديدن مراسم تاسوعا و عاشورا از خونه بيرون نيومدم. يكجورهايي دلم ميگرفت و اشكم رو روونه ميكرد. فقط شب عاشورا داشتيم با باباي ني ني جايي ميرفتيم پشت دسته جات عزاداري گير كرديم. كلي حالم گرفته شد و آبغوره گرفتم. خيلي ياد مامان و بخصوص بابام افتادم. از وقتي كه مامان فوت كرده , خيلي زيارت عاشورا ميخونم و باور نميكنيد حتي از خوندن قرآن و فاتحه هم بيشتر بهم آرامش ميده بنظر من دعايي معجزه آساست. آره خلاصه با هر صداي طبل عزا ,‌ني ني خيلي تكون ميخورد و كاملا نا آرام شده بود. اين واكنش ني ني به صدا لا اقل آدم رو خيلي آروم ميكنه كه الحمدالله از لحاظ شنوائي مشكل نداره.
اين ماه كه دكتر رفتم , دكتر تقريبا از روي صداي قلبش حدس زد ني ني چيه ولي چيزي نگفت. من توي مقاله اي در اينترنت خونده بودم كه ضربان قلب دختر از پسر بيشتره ولي دكتر گفت نه فقط ضربان قلب دختر پر سروصداتر و شلوغتره. خلاصه باز هم بهم سونوگرافي نداد . اون معتقده تا وقتي حس ميكنه بچه ميزونه احتياجي به سونوگرافي نيست . گفت شايد ماه ديگه و شايد هم ماه آخر براي وضعيت زايمان. خلاصه باز ما مانديم و خماري.
در ايام نوروز تصميم به مسافرت داشتم تا كمي از اين غم و اندوه بكاهم و نفسي تازه كنم اما دكتر اجازه نداد . گفت كه بعد از ماه 7 ديگه مسافرت ريسكه. خلاصه ماهم تصميم گرفتيم روزه شك دار نگيريم و همچنان در پايتخت باقي بمانيم و مراسم بيمزه ديد و بازديد را انجام دهيم.
راستي با ترافيك وحشتناك خيابانها در چه حاليد. آدم از بيرون آمدن پشيمون ميشه.
دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۱ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

سلام دوستان.
ميدونم غيبتم خيلي طولاني شد. ولي باور كنيد زياد ميزون نبودم. با اينكه بيشتر وقتم در خونه سپري ميشه و سر كار هم نميروم ولي باز هم بيحوصله و عصبيم. دلتنگي كه جاي خود داره.
امروز بعد از مدتها سري به اينجا زدم و از همتون ممنون كه نگرانم بوده ايد و برام پيام گذاشتيد.
جمعه اربعين پدرم بود كه تقريبا به فاصله كم همزمان با دومين سالگرد درگذشت مادر خوبم بود و بهمين مناسبت اين دو مراسم با هم برگزار شد. مثل برق و باد روزها ميگذرند. مثل باد 2 سال از فراق مادرم گذشت و 40 روز از هجران پدرم . انگار كه هيچوقت در اين دنيا نبوده اند. فقط دلتنگي ميماند و تنهايي و خاطرات خوبشان.
ني ني هم حال و وضعش بنظر خوب مياد . خيلي تكون ميخوره و اعلام وجود ميكنه. ديگه كم كم داره سنگيني اذيتم ميكنه . 10 روز ديگه وارد 8 ماه ميشوم و شمارش معكوس كم كم آغاز ميشود. خيلي سخته. ياد زايمان كه ميفتم خيلي هول برم ميداره. ناراحت زايمان نيستم فقط تصور اينكه آيا بچه كاملا سالمه يانه ؟ چه شكليه بيشتر هولم ميكنه. اطاق ني ني رو كم كم آماده كرده ايم . هر روز يكسري به اونجا ميزنم و هي مرتبش ميكنم چون ميدونم وقتي بياد ديگه اينقدر فرصت نخواهم داشت تا بتونم هي با وسايلش ور بروم.
هر وقت كه تكون نميخوره و كمي نگرانش ميشم، چند ضربه آهسته به شكمم ميزنم كه سريع واكنش نشون ميده و اين خيلي لذتبخشه.
چقدر شبها خوابيدن سخت شده. اصلا خوابم نميبره ولي عوضش از صبح خواب آلود و سستم. خلاصه اين دوران بارداري هم شيرينه هم اعصاب خردكن. خدا خودش كمك كنه اين ماههاي آخر هم بخير و خوشي بگذره.
باباي ني ني هم حوصله اش از انتظار سر رفته و ميگه خيلي طولاني شده. البته شايد او هنگام زايمان من حضور نداشته باشه . چون 3 ماه ماموريت خارج از كشور داره كه شايد شروعش همان حول و حوش زايمان بنده باشه و اين براي من زجري ديگر است. مادر و پدرم كه نيستند . شوهرم هم حضور نداشته باشه آخ كه مردم از خوشي. چقدر جالبه مثل اين بدبخت بيچاره ها بايد با بقيه دوست و آشناها راهي بيمارستان شوم. خلاصه از هر طرف ميباره كه بازم راضيم به رضاي او.
یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۱ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog