خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


ديروز يكي از روزهاي خسته كننده كاري بود . تا ساعت 30/18 سركار بودم و براثر نشستن طولاني روي صندلي درد شديدي پشتم را فرا گرفته بود كه كاملا عصبي و بي حوصله ام كرده بود. حدود ساعت 30/19 رسيدم خونه با خستگي تمام و يك عالمه كار خونه كه هيچوقت تمام بشو نيست كه نيست. اتفاقا دختر دائيم بهم زنگ زد و حال خودم و ني ني رو پرسيد بهش گفتم خودم كه خيلي خسته و داغونم از ني ني هم خبري ندارم و اصلا مهم نيست حتما حالش خوبه ديگه. ولي شب خواب بسيار خوبي ديدم كه امروز صبح مرا كلي دلتنگ ني ني كرده بود. خواب ديدم يه دختر كوچولوي ماماني با چشماني آبي در بغلمه و مامانم هم مرتب بهم ميگه ديدي چقدر دوستش داري اونوقت ميگي حوصلشو ندارم. خلاصه من بچه خوره بچه دوست درحال قربان صدقه شديد و بوسيدن اين ني ني بودم. مامانم هم با لذت به اين صحنه نگاه ميكرد و قربان صدقه ني ني ميرفت. مامانم هم در خواب خيلي سرحال و جوان بود و اونچه كه صبح خيلي مرا خرسند ساخت ديدن همين چهره زيبا و سلامت مادرم بود كه اميدوارم خداوند به او آرامش و آمرزش و سلامتي كامل اخروي عطا كرده باشد . آمين يا رب العالمين.
بهر حال امروز عاشقانه هم دلتنگ ني ني هستم و هم دلتنگ مامانم طبق معمول.
چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸۱ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

ديروز بالاخره يه نفس راحت كشيدم چون صداي قلب ني ني رو شنيدم . بعد از كلي كلنجار كه دكتر با گوشي و شكمم داشت بالاخره صداي گروپ گروپ اين ني نيه بگوش رسيد عين صداي چلپ چلپ بچه قورباغه در بركه
با ديدن گزارش سونوگرافي هم دكتر آبي بر آتش نگرانيهاي من ريخت و مرا مطمئن ساخت كه بيخودي نگرانم و همه چيز خوب و عالي بنظر ميرسد. خدا را شكر.
بعد از بيرون آمدن از مطب دكتر و حس هواي دلپذير بعد از بارش باران , جو مرا گرفت و خلاصه بكوب حدود يكساعتي پياده روي داشتم . شايد باورتان نشود ولي اولش اينقدر تند راه ميرفتم و تو ذهنم همش داشتم ميگفتم بدوم برم به مامانم بگم صداي قلبش چجوري بود ولي باز بعد از چند دقيقه دوزاريم افتاد و كلي حالم گرفته شد. هنوز بعد از گذشت يكسال و نيم از سفر بي بازگشت اون معبودم , اولين كسي است كه هميشه ميخواهم پيامهايم را بهش بدهم و يا بعضيي اوقات ميدوم سمت تلفن كه بهش زنگ بزنم ولي صد افسوس كه اين حقيقت تلختر از زهر رو بايد همچنان بخودم بباورانم و دلم را به روز ديدار خوش كنم.
كاملا ميتونم تصور كنم اگر بود الان با چه لحن و چه لبخندي از اين ني ني و مراقبتهاي مربوط به ني ني برام ميگفت . صداش , اخمش , خنده اش , گريه اش تماما چون يك تصوير محو نشدني جلوي رومه . واقعا حيف , حيف, حيف . روحت شاد عزيزترينم.
چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸۱ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

از همه دوستاني كه لطف ميكنند و به اينجا سر ميزنند و برام پيام محبت ميگذارند واقعا ممنونم.
يلدا جون از تو هم خيلي ممنونم كه وقت ميگذاري و نوشته هاي آشفته منو ميخوني. من كه واقعا شرمنده ام كه بدليل گرفتاريهاي عديده هنوز نيما توچولوي تو رو نديدم ولي بدون بيصبرانه براي ديدنش لحظه شماري ميكنم
خدارا شكر امروز رفتم سونوگرافي . كمي خيالم راحت شد . ساعت 30/9 صبح وقت داشتم ولي تا ساعت 20/12 معطل شدم ولي بهرحال انجام شد . هر چي توي مونيتور سرك كشيدم زياد چيزي دستگيرم نشد. قربون خدا برم گاهي وقتها اينقدر بنده هاش گوشت تلخند كه آدم واقعا با يه من عسل هم نميتونه قبولشون كنه و اين مصداق دكتر مربوطه سونوگرافي بود. با اخم و سكوت به مونيتور خيره شده بود.
- آقاي دكتر قلبش ميزنه؟
- بله
- آقاي دكتر وضعش خوبه ؟
-بله
- آقاي دكتر ميشه نشونم بديد؟
- سكوت
-سكوت
- آقاي دكتر ميشه بهم نشونش بديد ؟
و شازده با طمانينه به سمت سر و پاي ني ني نشانه گرفت و يه چيزهايي نشونم داد.
- آقاي دكتر جنسيت چي؟
معلومه؟
- خير
خلاصه اين بود آب پاكي كه رو دست اين مادر دلواپس ريختند و در گزارش سونوگرافي هم سن ني ني رو حدود 1 + و - 15 هفتگي اعلام كردند. ودر كل وضعيت ني ني نرمال و طبيعي بود.
يه خورده خيالم راحت شد. ولي ديشب خيلي حالم خراب بود . تا بيخود و بيجهت يك دل سير آبغوره نگرفتم آروم نشدم كه نشدم . باباي ني ني بيچاره داشت غالب تهي ميكرد هر چي ميپرسيد چي شده من جوابي نداشتم بهش بدم فقط احساس ميكردم يه بغض قوي گلومو فشار ميده و بس. چقدر بده آدم لوس باشه !!!

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۱ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

فردا اولین سونوگرافی را در 13 هفتگی انجام خواهم داد. کلی هم دلشوره دارم . همش فکر میکنم فردا در سونوگرافی خبر بدی را بهم خواهند داد که مثلا بچه ای وجود نداره یا خدای ناکرده قلبش نمیزنه!!! با این روحیه درب و داغون و آشفته بازاری که من دارم این تفکرات مالیخولیائی هم بدلم بدجوری چنگ میزنه.

 

شنبه ٩ آذر ۱۳۸۱ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

الهی شکر بالاخره پرشین بلاگ درست شد. از صبح تا حالا , گویا دچار مشکل شده بود و باز نمیشد.

از دیروز دیگه تصمیم گرفتم رژیم بگیرم اگر بخوام اینطوری ادامه بدهم احتمالا باید در فکر یک چهارچوب جدید در ورودی منزلمان باشم . همه توصیه کرده اند که رژیم نگیر به بچه صدمه میرسه . من هم اطاعت امر کردم و در سه ماهه اول هر آنچه که عشق نی نی و مامان نی نی کشید , میل فرمودم ولی واقعا یکی به من بگه پلو و نان و شیرینی جات را نمیتوان به سبزیجات و پروتئین فروخت ؟ یعنی نی نی حتما باید پلو بهش برسه ؟

خلاصه ما که دلو زدیم به دریا و از دیروز دور برنج و شیرینی جات را خط کشیده ایم . ولی جدا دیشب خیلی راحتتر خوابیدم.

یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸۱ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

از امروز ميخوام خوب فكر كنم . فقط و فقط به چيزهاي خوب.
خسته شدم اينقدر در مورد اين بچه فكرهاي عبث و اعصاب خردكن داشتم . كم كم نگراني در مورد سلامتي بچه منو به مرز جنون ميكشونه. از امروز ميخوام يه تابلوي ورود ممنوع جلوي اينهمه پريشاني بزنم .
سالم بودن , باهوش بودن , زيبا بودن اين شعار من خواهد شد.
بگذريم. امروز ني ني بايد پا به سيزدهمين هفته حيات خودش گذاشته باشه و من به اين نتيجه ميرسم كه گذر زمان چه چيز خوبيه چون تا چشم بهم زدم چهارمين ماه بارداري هم رسيد .
شنبه ٢ آذر ۱۳۸۱ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog