خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سلام

بازم ضمن تشكر از تمام شما عزيزانی كه به سامی لطف داشته ايد و با پوزش از تاخيری كه داشته ام

بدون ترتيب مينويسم:

۱- پريشب عروسی دختر خاله همسرم بود . الحمدالله خوش گذشت ولی سامس حسابی خسته شد.

۲- نميدونم اين مساله تو اين مقطع سنی سامی همگانی است يا نه ؟ اونم وابستگی شديد سامی به من است. باور كنيد پشت پاهام همه ضرب ديده از بس با رورواك اومده پشت سرم و اونو كوبيده به پايم و آويزون لباس من شده است. از صبح كه از خواب پا ميشه فقط ميخواد پيشش باشم. ميزارمش تو رورواك ميچبه بهم و نق ميزنه. ميزارمش زمين ماشاءالله سينه خيز ميره و به همه چی دست ميزنه و نگرانم ميكنه .بغلش ميكنم خودم خسته ميشم . حتی بعضی اوقات پيش باباش هم نميمونهو نگاهش فقط به منه. اين خيلی لذت بخشه كه ميبينم بچه ام به من داره اينقدر علاقه نشون ميده ولی بخدا از كار و زندگی افتاده ام . خونمون خيلی بی نظم شده سامی خيلی فضولی ميكنه. وقتی بيداره اصلا به كارهام نميرسم وقتی هم كه خوابه تا ميام كارهايم را انجام بدم بيدار ميشه خلاصه فكر خونه تكونی داره ديوونم ميكنه كه امسال چجوری انجام بدم. متاسفانه چون خونمون كوچيكه فقط خونه تكونيش مختص خودمه چون هر كی ديگه هم بياد فقط بايد هی جابجا كنه تا يه كار انجام بده. القصه اينم از حال و روز ما!!!!

۳- اين دندون بالاخره سامی رو شديدا كلافه كرده . لثه هايش كاملا متورم شده و وقتی ميگيرمش بغل با حرص و ولع دهانش را باز ميكند و لثه اش را بصورت من ميكشد.

۴- ماشا الله خيلی وروجك شده فكر ميكنم خيلی شيطون بشه . دائما از روی ميز اسباب و اثاثيه بر ميدارد و روی نوك پنجه بلند ميشه ( البته داخل رورواك ) و خودشو يكوری ميكند . دلم هوری ميريزه چون امكان داره با صورت روی زمين ولو بشه ولی عين خيالش نيست و مرتب ميخواد شيطونی كنه.

۵- امشب دلم خيلی هوای مامان و بابام رو كرد . شب جمعه هم بود . خدا انشاءالله همه اسيران خاك را بيامرزد. روحشان شاد چقدر دلم برايشان تنگ شده بخصوص وقتی اطرافم را ميبينم و بی محبتی ها و بی معرفتی ها رو ميبينم دلم برای اون محبت ناب و خالص پدر مادر تنگ ميشه . وقتی ميبينم كه دستم نمك نداره و .....

۶- سامی ياد گرفته كلمه  عزيزی را بيان ميكند و ميگه عژيژی جالبه هنوز مامان رو نميگه ولی چون مرتب بهش ميگ عزيزم عزيزی يادگرفته و ميگه عژيژي

جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

پنجشنبه شب تولد يكسالگی پسر عمه سامی بود و سامی با كنجكاوی تمام به تزئينات و بادكنكها نگاه ميكرد و خلاصه كلی كيف ميكرد. اگر بهش كيسه نايلون بادشده و يا بادكنك بدهيم با ولع خنده داری اونو گاز ميزنه و ناخن ميكشه. دو سه باری هم موفق شده بادكنك را بتركاند ولی خوشبختانه نترسيد. سينه خيز رفتنش تندتر شده و در چشم بهم زدنی دنبال من تو آشپزخونه مياد با رورواك هم كه ديگه مانور ميده و هر چی سيم تلويزيون و تلفن باشه و گيرش بياد ميكشه و با خودش ميبره. وقتی هم كه جارو برقی را روشن ميكنم بطرز بسيار خنده داری دنبال جارو برقی راه ميفته و هيجان زده ميشه. خلاصه امروز هم از دست شلوغيش حرصم گرفته بود و هم حركاتش فوق العاده بامزه شده بود و خنده های بامزه ای تحويلم ميداد. خلاصه منم امروز حسابی چلوندمش و تا تونستم ماچش كردم. اين بچه ما چون از بدو تولدش توسط من شديدا بوسيده شده است بشدت از چلونده شدن و بوسيدن لذت ميبره و هر وقت محكم بغلش ميكنم و ميبوسمش خنده رضايتبخشی بر روی لبانش نقش ميبنده كه دل منو باز ميبره. بعضی وقتا حس ميكنم بدون سامی نفسم بند مياد و جونم به جونش بسته شده. در ادامه چند تا از عكسهای جديدش رو ميذارم اينجا.

اين هم عكسی از سامی در جشن تولد عليرضا پسر عمه اش

 

یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٢ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

الحمدالله حال سامی كوچمولوی ما بهتره ولی خوب زكامش را به من و باباش پاس داده و مارو دچار سرماخوردگی كرده. نوش جونمون بلا از اون دور باد.

واقعا بچه به تبی بنده. طفلی بچه ام لپاش آب شد و كوچولو شده. خيلی بد غذا شده هيچی نمخوره حتی به شير منم بی ميل شده و اين خيلی بده .

از روز شنبه داره سينه خيز ميره. با وجود مريضيش سينه خيز رو شروع كرده و فضوليش دو چندان شده خيلی بامزه است كه ميخواد سر از كار همه چی در بياره. فكر ميكنم زود راه بيفته چون وقتی می ايستانيمش خيلی محكم ميايسته و با پرروئی قدم هم بر ميداره. خلاصه روش زياد شده آتيش پاره من!!!!

 

چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٢ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

۱- ديروز صبح بهشت زهرا قيامت بود انگار كه جمعه آخر ساله.اينقدر شلوغ بود كه ما فقط تونستيم فقط سر مزار پدرم برويم و متاسفانه به مزار مادر نرفتيم . مامان خوبم تمام مدت به يادت بودم و از فاصله دور مرتب برات فاتحه فرستادم. اين پنجشنبه به اميد خدا به ديدار تو عزيز هم ميايم بخصوص كه روز تولدت هم هست.

۲- سامی دوباره مريض شده. از پريشب مدام سرفه ميكنه. ديشب و امروز به اوج رسيده. هيچ چی نميتونه بخوره و عق ميزنه. و طفلكی سعی ميكنه همچنان خندان باشه ولی من خيلی نگرانشم. ديشب كه تا صبح خواب آلود و گريان بود و سرفه ميكرد و مختصری هم تب داشت. امروز كه حتی به شير منهم رغبتی نداشت و به محض ميك زدن عق ميزد. دكتر برديمش و فعلا آموكسی سيلين و شربت ديفن هيدرامين و قطره استامينوفن داده كه با مكافات بهش داده ام چون وقتی ريختم در حلقش دوباره عق ميزد و آنرا پس ميداد خلاصه نگرانشم. بچم تو اين دو روز خيلی آب شده.

مثل اينكه آدم هرچی بيشتر به بچه توجه كنه و بهش زياد برسه تندتر مريض ميشه.

شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

اصلا حالم خوب نيست مدام حالت تهوع و دل پيچه دارم . تمام ديشبو توي توالت بودم . بچه تو دلم زيررو شده. جمعه است حدوداي ساعت 8:30 صبحه مهرداد خوابه امشب مهمونيم اصلا حوصله ندارم مگه با اين حالم ميتونم برم مهموني. دائيم بعد از سالها از انگلستان اومده امشب مهمونيم. تلفن زنگ ميزنه برادرمه با صداي لرزون ميگه حال بابا خوب نيست زنگ زدم اورژانس پاشو بيا صداي خانمش اومد كه ميگفت چرا به اون زنگ زدي اون با شكم حامله چكار ميتونه بكنه. نفسم تنگ شد حالم دوباره بهم خورد. 5 دقيقه بعد دوباره زن برادرم زنگ زد كه اورژانس اومده و بابا رو برده اند بيمارستان بوعلي و به من گفت تو فعلا نيا از بيمارستان بهت زنگ ميزنيم. مهرداد رو صدا كردم . اشك امونم نميداد فهميدم كه اتفاقي ميفته. حاضر شديم كه برويم . زن برادرم زنگ زد گفت بيا بابا رو ببين. دنيا توي سرم چرخيد نفهميديم چجوري تا بيمارستان رفتيم. تو قسمت اورژانس برادرم را ديدم با چهره گريان و دمپايي لنگه به لنگه تا منو ديد زار زد و گفت بابا حالش بده. جيغ زدم بردنم بابارو ببينم به دستگاه تنفس وصل بود. شكم و پنجه پايش را بوسيدم پايش مثل تگرگ يخ بود. حالم بدتر شده بود دكتر اورژانس بهم آمپول هيوسين زد و به مهرداد گفت حال پدرش خيلي وخيمه و اين با اين وضعيت احتمال سقط جنين داره. از بيمارستان ببريدش بيرون. منو با ترفند بردند منزل دائيم به اين بهانه كه ميخوان از يك بيمارستان مجهز به آي سي يو كه تخت خالي داره پذيرش بگيرند. ولي درواقع پدر من فوت شده بود اينو همه ميدونستند به جز من و برادرم اون موقع كه پاي پدرم را بوسيده بودم او رفته بود و به زور دستگاه زنده بود. ساعت 2 بود كه فهميدم چه بر سرم آمده؟

فهميدم كه ديگر در آن خانه قديمي پدري چشمي نگران آمدنم نيست.

فهميدم كه ديگر آن پيرمرد سپيدموي مهربان نيست تا صبح جمعه دم در بنشيند تا مبادا كسي جاي پارك ماشين دخترش را بگيرد و اونو بزحمت بيندازه.

فهميدم كه ديگر آن صدای خشن و مردانه وجود ندارد كه روی پيغام گير تلفن خونمون پيغام بذاره كه باهاش زود تماس بگيرم تا صدامو بشنوه و بفهمه كه حالم خوبه.

فهميدم كه ديگه اون پدربزرگ پير و مهربان حضور نداره تا تولد اولين نوه اش را ببيند و اشك شوق به چشم بياورد.

فهميدم ديگر آن پشت و پناه مهربان وجود ندارد تا از صلابت حضورش به امنيت برسم.

و حالا ميفهمم كه هيچ موجودی توی اين دنيای بزرگ نميتونه گوشه ای از جای خالی پدر و مادر را پر كنه و من دلتنگ تشنه دل  رو  با ذره ای از چشمه ناب محبت پدر ومادر سيراب كنه.

و رسيدن به اين فهميدنها چه دردناك و مهيب بود.

   چهارم بهمن 1381 جمعه سياه زندگي من رقم خورد.

  سوم فروردين ماه 1380 غم از دست دان مادر چه فاجعه بود و حالا نبودن پدر چه دردناكتر و چه مصيبت گرانتري!!!! و در اين ميان تولد پسركم معجزه اي بود كه مرهمي نهاد بر زخمهاي كهنه دل من

خدا گر زحكمت ببندد دری     ز رحمت گشايد غم ديگري

يكسال گذشت و اگر سامي نبود چه دشوارتر ميگذشت خدايا تو را شكر كه صبر و رحمتت را دريغ نكردي.

يكسال گذشت و جمعه 3 بهمن به مزار تو اي مهربان پدرم و تواي عزيزترين مادرم
مي آئيم و اشك و حسرت و دلتنگي را بهم ميآميزيم و از خداوند بزرگ براي شما دو عزيز طلب آرامش و مغفرت داريم.

تا ابد در قلب منيد و عاشقانه دوستتان دارم

فاتحه مع الصلوات

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

قبل از هرچيز از همه شما دوستان عزيزی كه به وبلاگ من سر زديد و اينقدر به سامی لطف داشتيد ممنونم. خدا انشاءالله خودتون و كوچولوهاتونو حفظ كنه.

دوستان خوبی چون : مامان خاتون - دايی فسقلی - نازخاتون - شيدای شاپرك - مامان آيسان - آنشرلی - سولماز- يلداجون - نسترن - بهار و غيره

سامی ۲۴ دی هشت ماهش تمام شد و در چكاپ ماهيانه فقط ۴۰۰ گرم اضافه كرده بود كه از نظر دكترش بسيار هم خوب بود. او حالا موز و آب سيب ميخورد و كلی هم كيفور ميشود.

خيلی دوست دارد كه سينه خيز برود اما خيلی موفق نيست تا مينشانمش دمر ميشود و كمی به جلو ميخزد ولی زود خسته ميشود ولی ماشاءالله داره شيطون ميشه. من هميشه منع بچه های شيطون اين و اون را كرده ام اميدوارم سر خودم نيايد كه خيلی فراريم. تازگيها در مقابل چيزی كه ميلش نباشد دمر ميفتد زمين و با حالت لجبازی شروع به گريه الكی ميكند كه فقط صدا دارد ولی از اشك خبری نيست و به محض اينكه بغلش ميكنم و ميبوسمش نيشش تا بناگوش باز ميشود و خنده های صدا دار تحويلم ميدهد. به قول برادرم حسابی مارو فيلم كرده و ماشديم بازيچه دست اين فينگيلي!!!

درضمن من از فرمول لينكی كه بهم توصيه كرده بوديد استفاده كردم ولی وقتی روی آدرس كليك ميكردم اون بالا اول آدرس خودم ميآمد و بعد آدرس لينكم چسبيده به همين آدرس وبلاگ خودم و  در نتيجه باز نميشد. لطفا راهنمائی كنيد...

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog