خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


من كسي بودم كه در تمام طول مدت بارداري از استرس زيادي در رنج و عذاب بودم و همانطور كه شما دوستان در اين مدت با من همراه بوديد از فراق ابدي پدر و مادرم ، دلتنگي وصف ناپذيري را با خود همواره يدك ميكشيدم ولي حالا كه خود مادر شده ام با وجود خلاء شديدي كه از عدم حضور مادر در كنارم حس ميكنم ولي به آرامشي قابل ملاحظه هم رسيده ام و اين براي من خيلي عجيب است كه اين بچه فينگيلي چجوري تمام عواطف و احساسات منو معطوف خودش كرده كه ديگه از اون دلتنگي و كسالت روحي خبري نيست. حالا فقط افسوس ميخورم كه اي كاش مامان و باباي من بودند و اين تنها نوه شان را ميديدند . يادشان همواره با منه اما به يك فرم و شكل ديگه كه فقط حس حيرت منو برميانگيزد كه واقعا تا مادر نشوي نداني !!!!
در قسمت نظر خواهي مامان نيلو برام چند بار پيغام گذاشته ولي متاسفانه من نميتونم وبلاگشو ببينم يعني صفحه اش اصلا باز نميشه لطفا برام توضيح بده چكار كنم. برام نوشته كه ساعت خواب شبونه بچه رو بايد تنظيم كنم. ميشه هر كي ميدونه چجوري بهم بگه . چون اگه بخواد همينجوري پيش بره من از كل زندگيم ميفتم.
سامي كوچمولوي من ، هوشيارتر از سابق شده و بيدارتر. خيلي دوست داره باهاش حرف زده بشه و وقتي خيلي هم نق نق ميكنه باشنيدن صداي من و باباش عجيب آروم ميشه و متاسفانه داره بغلي ميشه و من نميدونم چكار كنم. البته فكر ميكنم تمام نوزاداني كه با شير مادر تغذيه ميشوند اين عادت را پيدا خواهند كرد چون هرچه بزرگتر ميشوند بيشتر به سينه مادر وصلند و بوي مادر و آغوش مادر را بيشتر طالبند. خلاصه كه پسر كوچولوي ما داره لوس و بغلي ميشه . لطفا رهنمود بفرمائيد.
دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٢ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

امروز سامي كوچولوي من 18 روزه شده و اين 18 روز به سرعت برق و باد گذشت. تجربه جديد مادر شدن بسيار شيرينه و در عين حال دشوار. پسر گل من بچه خوب و آروميه و نق زدناش فعلا و خدا را شكر در حد نرماله.
خودم هم الحمدالله خيلي بهترم فقط با بيخوابيهاي شبانه خيلي كنار نيومدم و در طي روز كمي خمارم . تقريبا سعي ميكنم هر وقت پسره خوابه خودم هم يه چرتي بزنم.
بعد از 10 روزگيش برديمش براي معاينه پزشكي . ماشاءالله كمي وزن اضافه كرده بود ولي دكترش تو دلمون رو خالي كرد و گفت كه طفلكم زردي داره و بايد بره آزمايش خون. خلاصه مرديم و زنده شديم تا از دست بچه خون گرفتند. من يكي مثل ابر بهار گريه ميكردم و همسرم هم خيلي مضطرب بنظر ميرسيد. طفل معصوم اينقدر گريه كرد كه از حال رفت و در تمام مدتي كه منتظر جواب آزمايش بوديم بيحال و بي رمق خوابيده بود. خلاصه كلي نظر و نياز كردم كه الحمدالله بيلي روبين خونش خيلي هم پائين بود و جاي نگراني نداشت.
تازه فهميدم واقعا بچه به جون و نفس آدم بستگي داره يعني چي !!!!!؟؟؟؟
خلاصه طبابت هاي اطرافيان و دلسوزيهاي نزديكان در مورد نخوردن گرمي و خوردن خنكي پدر مرا آنچنان درآورد كه فرداش خودم رفتم زير سرم!!! و تازه فهميدم كه زايمان چقدر بنيه را ضعيف ميكند و من فعلا بايد صبر كنم تا قواي از دست رفته را باز يابم و بعد طوري رژيم بگيرم كه شيرم هم كم نشه.
القصه فعلا كه ما با ني ني حال ميكنيم و به سرويس دهي مشغوليم و بس. اميدوارم كه خدا ني ني هاي شما را هم به شما ببخشه و هميشه پاينده و سلامت باشيد.
یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٢ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog