خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


24 تيرماه رسيد و پسر كوچولوي ما 2 ماهش هم تمام شد. در چكاب ماهيانه هم دكترش خيلي راضي بود .
سامي چند روزه كه ديگه خيلي خيره به صورت آدم نگاه ميكنه و با كوچكترين تماس دست با گونه اش ‚ بلافاصله لبخند ميزنه. اكثر اوقات هم واژه كليشه اي آغون را تلفظ ميكند.
هر چي بزرگتر ميشه شيرينتر و خواستني تر ميشه و در نتيجه من احساس وابستگي و دلبستگي زيادتري به او ميكنم.
دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٢ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

اين چند روزه خيلي بخاطر لاله و لادن حالم گرفته شده. مرتب جلوي چشمم هستند و همش ميگم خدايا بنازم حكمتت را !!!! چي ميشد اگه ميشد؟؟؟؟
خدايا قرين رحمتت فرمايشان.
سامي هم خوبه و بنظر كمي بازيگوش مياد . جديدا دوست داره ايستاده در بغل آدم قرار بگيره و پاهايش را به آدم بفشاره و كمي بالا و پائين بپره. البته خودش كه نه ولي كيف ميكنه كه كمكش كنيم تا اين حركات را انجام بده.
بنظر من خوردني ترين لحظاتش توي حمومه كه قيافه اش فوق العاده بامزه ميشه.
راستي قيافه پسر ما يه كم شبيه اون بچه است كه توي تلويزيون تبليغ ويتامين آ- د و شير مادر را ميكنه. خنده داره نه؟؟//
شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٢ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

مثل برق و باد روزها ميگذرند و عمر گرانمايه تموم ميشه. به چه سرعت 52 روز از تولد سامي گذشت. انگار همين ديروز بود كه نگران زايمان بودم. اصلا نميفهمم چجوري ميگذره . 6 ماهه كه پدر خوبم رفته و دوسال و نيم از كوچ ابدي مامان گلم. امروز سامي تو بغلم خوابيده بود داشتم به نيمرخش نگاه ميكردم و ناباورانه نيمرخ مادرم جلوي چشمانم زنده شد و واقعا ديدم چقدر نيمرخ سامي شبيه مامانمه مخصوصا فاصله بين بيني تا لب بالايش . دوباره دلم گرفت و حسرت بي امان تمام وجودم را در بر گرفت كه چي ميشد اگه ......
بگذريم. سامي كوچمولوي ما هم خوبه و صبحها ساعت 5-6 صبح كه بلند ميشه خيلي خودني و سرحاله . وقتي شكمش سير ميشه و جاش عوض ميشه ‚ كلي آواز ميخونه و لبخند تحويلم ميده و دل منو سرشار از عشق ميكنه و من ميخوام كه قورتش بدم.
دو سه روزه كه آنژين شده ام و نميتونم اونجور كه ميخوام بچلونمش. شانس آوردم كه بچه ها تا دو ماه مصونيت دارند وگرنه با اين ماچ هاي من طفلكي حتما مريض ميشد.
ديوز كمي از تكه هي فيلمهاي يكماه پيش سامي رو ميديدم و تازه فهميدم كه چقدر عوض شده.
سامي وقتي بدنيا اومد علاوه بر ريزي ‚ خيلي قرمز بود و پوست ملتهبي داشت ولي الان ماشاءالله كلي سفيد شده و كمي هم قلمبه.
اوضاع بيخوابي و كسالت روحي هم همچنان ادامه داره و هنوز هيچيذ جبران نشده كه نشده!!!!!
شنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٢ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

سلام به همه شما عزيزان
ميدونم غيبتم طولاني شده ولي باور كنيد علتش فقط و فقط خستگي مفرط جسمي و كسر خواب بيش از حدم است و بس كه دل و دماغ اينجا اومدن رو ازم گرفته.
سامي كوچولو هم خوبه و ماشاءالله كمي بزرگتر و تپلي و خوردني تر شده و تمام وقت مرا به خودش اختصاص داده. از چهل روزگيش به اينور برنامه خوابش بيشتر بهم خورد .بيداري سه ساعت به سه ساعت شبانه و مارش بيدارباش 5 صبح و از آنور هم بيداري بلند مدتش در طي روز كه حسابي برنامه خواب مرا دگرگون كرده. باور كنيد چشمام كاسه خونه و عجيب سر درد و بدن درد دارم. هفته پيش هم دو سه روزي رژيم گرفتم كه بيشتر كسلم كرد و ضعف جسماني هم به همه اين حالات اضافه شد كه مجبور شدم فعلا بي خيالش بشم. سامي كوچولو سر يك ماهگي سنت پيامبر در موردش انجام شد و يك هفته اي مراقبت هاي ويژه تر نياز داشت . امروز هم كه 45 روزگي اش است و واكسن نوش جان كرده و خدا ميدونه كه چقدر نا آرامه و الان هم به يمن قطره معجزه آساي استامينوفن كمي خوابيده و من با چشماني پر زخواب مشغول درج اين مطالبم.
بچه خيلي عزيزه ولي سرويس دهي بهش واقعا يك انرژي مضاعف ميخواد كه فعلا از من رويگردانه. متاسفانه به هيچ عنوان شيشه و پستانك هم قبول نميكنه تا كمي مراقبت از او را به همسرم واگذار كنم و كمي بيشتر بخوابم.
بعد از 40 روزگي سامي هوشياريش بيشتر شده و بيشتر اوقات به چشمان آدم خيره ميشه و به تلاش ما براي خنداندنش پاسخ مثبت ميده و لبخندهاي زيبائي ميزنه. خلاصه من بچه خوره حسابي هلا كشم . خدا بچه هاي همه رو بهشون ببخشه . كوچولوي ماراهم همچنين.
از بعد از زايمان واقعا ديگه خودم را آن آدم پر از انرژي و قوي قبل نميبينم . اينو حتي توي راه رفتنم هم حس ميكنم كه چقدر زود خسته ميشوم شايد علتش اضافه وزن باشه نميدونم در هر حال كه خيلي خسته ام.
یکشنبه ۸ تیر ۱۳۸٢ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog