خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- عكسهاي پسر كوچولوي ما آماده شده چطوري ميتونم بزارمشون اينجا؟
2- جديدا“ سامي يك كمي بدخلق شده و وقتي خوابش مياد خيلي نحس ميشه
3- سامي از روز تولد پدرش يعني 15 مرداد دستهايش را شناخته و مرتبا باهاشون ور ميره
4- حدودا“ يك هفته است كه با لبلاساش و پيش بند و ملافه اش بازي ميكنه و اونارو روي صورتش ميكشه و دستش رو به سمت چيزي كه بخواد دراز ميكنه و اگه بتونه اونو ميگيره.
5- چند روز پيش يك هيليكوپتر اسباب بازي رو برايش روشن كرديم كه موزيك داره و چراغاش روشن ميشه. عكس العملهايش عالي بود و مرتبا با جيغ و فرياد ذوق آلودش اونو دنبال ميكرد و خلاصه نيم ساعتي بعد از خاموش كردنش گريه ميكرد و اونو ميخواست. خدا بداد برسه بزرگ بشه چي ميشه!!!!
یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٢ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

سلام . روز مادر به همه مادران عزيز مبارك.
پنجشنبه سامي رو سپردم به زن دائيم و رفتم بهشت زهرا براي گراميداشت روز مادر. دوباره حالم گرفته شد. در همان قطعه مادرم از پدري ياد ميشد و نوحه خوانده ميشد كه خلاصه جگر مارا هم براي مامان و هم براي بابام حسابي سوزاند. يادشان گرامي باد.
اين پسر قلقلي ما خيلي بد عادت شده چون از روز اول تولدش من مدام باهاش حرف زدم و سربسرش گذاشته ام حالا به هيچ عنوان نميتونه سكوت و دوري از منو تحمل كنه و حسابي قر ميزنه . عاشق اينه كه باهاش حرف بزنم و بخندم و براش ادا و اصول دربياورم كه از خنده كلي ريسه ميره. البته خودم هم كلي حال ميكنم وقتي ميخنده ولي خوب هزارتا كار دارم و نميتونم مدام به ساز دلش برقصم!
در قسمت نظر خواهي دوست عزيزم مژگان از فرانسه برام هميشه پيام ميگذاره. من با اين مژي جون عالمي داشته ام . جفتمون عشق فيلم و سينما با يكعالمه مشتركات كه روزهاي گذشته دور را با حسرت به يادم مياره. مژگان جون خيلي دلم برات تنگ شده. لطفا يه ايميل برام بفرست چون آدرست رو اشتبهاي از اكانتم پاك كرده ام . منهم كلي باهات حرف دارم.
یکشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٢ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog