خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


راستی يه موقعيتی برام چندروز پيش اتفاق افتاد كه دوست دارم بگم:

هفته پيش نشسته بودم همينجا پشت كامپيوتر ، حدودای ۱۲ شب بود داشتم وبگردی ميكردم و فكرم هم شديدا مشغول بود. در تمام طول مدت اونروزش هم شديدا دلتنگ مامان و بابام بودم . يكدفعه يه بوی آشنا تمام مشامم رو پر كرد. ديديد بعضی از آدما يه بوی مخصوص خودشونو دارند يه بوی مخصوص تن يا يه اودكلن مخصوص. اين بوی آشنا بوی هميشگی بابام بود. يه بوی آميخته تن و اودكلن هميشگی اش. تمام فضای اطاق پر شد از بوش. تمام تنم را رخوت و آرامش گرفت. فقط زير لب صلوات فرستادم و گفتم بابا اينجائي؟ نميدونيد چه حس خوبی بهم دست داده بود. تمام صورتم غرق در اشك بود . بعد از دوسال دوری حالا بوشو و حضورش را حس ميكردم. نميدونيد چقدر بهم چسبيد.  كلی باهاش دردودل كردم .خدا رحمتشون كنه.

خوب حالا حال و هوا رو با يه جوك عوض كنم:

تركه با يه زن اسرائيلی ازدواج ميكنه و شب عروسي به اعتراض به رژيم اشغالگر قدس به بستر زنش نميره !!!!

سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

 

آخرين عكس سامي پارك لاله 15/آبان

 

بالاخره اين فيلم مستند “فقر و فحشاء ” اثر مسعود ده نمكي بدستم رسدم و ديدمش. شايد خيليهاتون ديده باشين و ديدگاههاي مختلفي هم راجع به اون داشته باشين ولي من با وجود اينكه توي همين تهران زندگي كرده ام و تا همين پارسال سر كار ميرفتم و تو اجتماع بودم و در زمان دانشجوئي و اشتغال بكارم مرتب توي اين خيابانها رفتم و اومدم و يه عالمه هم از اين دخترهاي الاف و معلوم الحال هم ديده ام اما باز هم بعضي جاها از عرياني اين حقيقت جامعه امروزم جا خوردم و متاسف شدم. نميدونم مساله صادرات دختران فراري ما به دبي چقدر صحت داره ولي اگه هست كه خيلي وحشتنكه . اما آنچه كه برام خيلي علامت سؤال داشت دسترسي آسان آقاي ده نمكي به دائره المعارف اين مسائل بود. با پسراني برخورد داشت كه به راحتي اسم و نشوني و محل و قيمت و تمام خصوصيات اين زن و دخترا رو به راحتي ميدونستند و بدون ترس از زير سؤال رفتن اونا را بيان ميكردند. و يا مصاحبه آخر با اون دختر بخت برگشته در تاكسي كه قرعه خود فروشي به نامش افتاده بود!!!! چجوري ميتونست اين آدمو راضي به مصاحبه كنه و چجوري اصلا پيداش كرده بود؟؟؟

تو گوگل اسم آقاي ده نمكي رو سرچ كردم و فهميدم ايشون يكي از حزباللهي ترين افراد جامعه هستند كه اين فيلمو ساخته اند و اين برام خيلي جالبه كه بدونم ايشون با اون ديدگاه شديدا راستي كه دارند بعدا به سر اين آدمائي كه باهاشون مصاحبه كرده اند چه آورده اند؟؟

بهرحال شايد اين فيلم گوشه اي از حقايق تلخ و انكار ناپذير جامعه امروز ما باشه ولي واقعا اين فيلم رو اگر اون ور آبيها ببيند در مورد ما چه فكر ميكنند؟؟؟ ايشون در صحنه اي از فيلم فقط زوم كرده رو پرو پاچه هرچي شلوار برمودا پوشه و داره راجع به خودفروشي كردن دخترها صحبت ميكنه آيا واقعا اين قضاوت درستيه كه هر كي آلامده و لباسش طبق مده و به خودش ميرسه توي اين چارچوب قرارميگيره؟؟؟

با وجود بچه سينما رفتن من خيلي كار مشكلي شده ولي به يمن موسسه رسانه تصويري بالاخره فيلمها رو روي سي دي يا وي اچ اس ميبينيم با كمي تاخير نسبت به زمان اكران فيلم بوتيك رو هم ديدم خيلي دلم ميخواست ببينمش. از بس كه توي مجله فيلم از بازي گلشيفته فراهاني و رضا رويگري و ممد گلي ( محمد گلزار ) تعريف شده بود !! البته بازي گلشيفته و رويگري فوق العاده بود . در مورد محمد رضا گلزار هم من صادقانه اعتراف كنم كه من هميشه چهره زيبايش را تحسين ميكنم و وقتي تو فيلمي ميبينمش زياد جنس بازيش برام ملموس نيست چون بيشتر چهرشو ديد ميزنم!!! شوخي كردم ايشون واقعا نسبت به فيلم مزخرف سام و نرگس پيشرفت كرده.

بگذريم فيم بوتيك هم به يكبار ديدنش واقعا مي ارزيد اونم چهره تلخ ديگري از اين مملكت رو نشون ميداد. خلاصه خفه شدم از بس چهره تلخ ديدم هوس يه قهوه تلخ كردم شما نميخواهيد؟؟

تا بحث فيلم داغه هم اشاره اي كنم به فيلم unfaithful كه البته ساخت چند سال پيشه ولي من تازه ديدمش. بعد از مدتها يه فيلم ديدم كه خيلي بهم چسبيد . اينقدر اعصابم را تهييج كرد و گريه ام انداخت كه نگو. تا چند روز فكرم و درگير كرده بود و فقط يك كلمه بزرگ چرا با يه علامت سوال گنده جلوي چشمام رژه ميرفت نميتونستم هيچ توجيهي براي خيلي كارهاي توي اين فيلم داشته باشم شايد توجيه يه عده از آدماي تو فيلم فقر و فحشا مثل توجيه آدماي تو فيلم بيوفا باشه. نميدونم كدومتون اين فيلمو ديدين و حرفي براي گفتن دارين خوشحال ميشم برام كامنت بزارين.

از هرچي بگذرم سخن سامي كوچولو خوشتره. پسرك پنج دندونه من فعلا سرماخورده و دوباره آب از دك و دماغش روانه. بالاي ميز توالتم عكس پدرومادرم رو گذاشتم. چند بار به سامي گفتم كه اينا بابابزرگ و مامان بزرگتند. حالا هر وقت ازش ميپرسيم عكس بابا بزرگ كو ؟ دستمونو ميبره و باشوق عكسشونو نشون ميده و براشون بوس ميفرسته كه البته با اين كارش قلب منم بيشتر چنگ ميخوره و حسرت نداشتن اين دو اسوه خوبي و مهربوني زندگيم رو ميخورم.

روز جمعه برديمش پارك كلي بازي كرد و ذوق كرد طفلكي محيط باز و بزرگ ميبينه اول چند لحظه شوكه است و بعدش از خودش بيخود ميشه . تو پارك با يه پسربچه هم قد خودش سر توپش درگير شده بود و بيا و ببين. جفتشون با زبون بيزبوني سر هم قر ميزدند و به ما چغلي ميكردند كه خيلي بانمك بود. بيش از حد ددري شده . روزي چند نوبت ميره ميزنه به در خونه و هي ميگه ددر ددر ولي خوب كي حال داره چهار طبقه آقا رو ببره پائين و بياره بالا.

شبهاي قدر هم آمدند و رفتند و خوش بحال هركس كه دست پر برگشته. من كه خودم زياد بهره اي نگرفتم جز شب بيست و سوم كه اتفاقا خيلي هم دلشكسته بودم از موضوعي و فقط خدا را شاهد گرفتم و حواله خيلي چيزها رو بهش واگذار كردم و همراه با ابو سامي پاي تلويزيون احيا رو برگزار كرديم. دارم ياد ميگيرم زود از كوره در نرم و زياد حرص و جوش نخورم چون فكر مينم آدم زماني زياد حرص ميخوره كه بخواد يه چيزي رو به سختي تفهيم كنه من وقتي ميبينم كه اصلا تفهيم مفهيم از عهده ام ساقطه پس برا چي زور بيخود بزنم گذر زمان خودش همه چي رو ثابت ميكنه نه؟؟؟. به قول مادر يكي از دوستام مردم وقتي مشكل دارند ميرن يه عالمه پول خرج ميكنند و مثلا براي خودشون وكيل ميگيرن ما اين پولو خرج نميكنيم و خدا را وكيل ميكنيم كه خودش قضاوت كنه و تصميم بگيره اين خيلي بهتره نه؟

در ضمن ميخوام ياد بگيرم كمتر به آدما اعتماد كنم چون متاسفانه اين دل من عين بند تمبون زود از دستم در ميره و به محبتي خر و رام ميشه و سريع سفرشو پهن ميكنه ولي متاسفانه در آخر آشغال سفره هاي بقيه نصيب من ميشه و تازه يه چيزي هم بدهكارم.

يه مشكل بزرگي كه من دارم اينه كه يه خورده زودجوشم و سريع با همه قاطي ميشم . البته اين ميراث مادري منه كه خونگرمم ولي خوب ديگه ميخوام ياد بگيرم كه منهم مثل بقيه خيلي خانم بشم و كم حرف بزنم و فقط آتو بگيرم خوبه نه؟؟؟ بهر حال امتحان ميكنم شايد اينجوري بهتر باشه!!!!

راستي سريالهاي ماه رمضون رو ميبينيد اين خانه بدوش كه خيلي با نمكه و حسابي آدمو دنبال خودش ميكشونه. سريال كمكم كن رو هم دنبال ميكنم و نكته جالبش برام اينه كه خدا از حق خودش ميگذره ولي از حق بنده خودش نميگذره.

راستي بازم از سامي بگم جديدا يادگرفته هر لباس و كفش يا حتي جورابي كه ميكنم تنش مييره فورا جلوي آينه و خودشو ورنداز ميكنه و كيف ميكنه خلاصه داره قرتي ميشه و جديدا هم هر وقت چند نفر دارند ميخندند و حواسشون به خودشونه با صداي بلند دستش رو ميگيره جلوي دهنشو و الكي ميخنده كه جلب توجه كنه كه باور كنيد اين حركتش فوق العاده بانمكه چون قيافه اش رو خيلي بامزه ميكنه.

واي چقدر نوشتم. با بچه نميشه هروقت كه بخوام بنويسم مجبورم جمع كنم و يكدفعه روده درازي كنم اميدوارم خسته نشده باشيد.

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۳ | ۱:۱۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

 

هميشه يه اتفاقي ميفته و نميشه كه من به موقع مطالبم رو اپديت كنم. دست بر قضا اينبار مودم سوزي پيدا كرده ام و الان هم كه اين مطالب را مينويسم بصورت پيشنويسه تا وقتي پيدا بشه و همسر گرامي بنده اين مودم رو تعويض بكنه.

طبق معمول اسم پدر و مادر كه مياد من حالم حسابي دگرگون ميشه .حوالي روز پدر هم من كاملا قاطي كرده بودم. دوسه روز فبل از روز پدر ، همسرم با گروه كوهنوردي محل كارش رفته بود كوهنوردي در جنگلهاي يوش( مازندران) و منو سامي خونه تنها بوديم. منكه كاملا قاطي كرده بودم. دوباره حال و هواي دلتنگي به سراغم اومده بود و شديدا آزارم ميداد.روز جمعه سه روز به روز پدر مانده كه شديدا دچار دگرديسي شده بودم و ساعت هفت شب با سامي و زن دائيم گاز ماشينو گرفتم و رفتم بهشت زهرا ساعت هشت و ربع هم هوا تاريك بود كه از اونجا اومدم بيرون. البته بگذريم از گريه هاي سامي در برگشت كه حالمو حسابي گرفت!!!

تو اين مدت اتفاقات خاصي نيفتاده فقط دو سه تا مهماني دوستان قديمم رو رفتم. تو يكيش حالمم گرفته شد چون ديدم چقدر حال و هواي دوستاي مجردم تغيير كرده و چقدر دنياي من از اونا جدا شده. من اصلا آدم كوته فكر و املي نيستم ولي نميدونم چرا با ديدن يكي از دوستاي خيلي عزيز و قديميم اينقدر دهنم باز مانده بود كه چرا بعضي ها اينقدر راحت خودشونو گم ميكنند و عوض ميشن!؟!

يه مهموني ديگه هم رفتيم اونم تولد يكسالگي يكي از دوسيتان قديميم آتوسا بود. البته سامي بسيار بچه بدي شده بود و بطرف همه بچه ها هجوم مياورد و وحشيانه اونا رو بغل ميكرد. خلاصه ما فقط بايد مراقب خرابكاريهاي آقا ميبوديم.

قبلا هم گفتم سامي بچه كه ميبينه از خودش بيخود ميشه و نميدونه ذوقشو چجوري نشون بده يا بغل ميكنه و ميندازدشون زمين و يا به صورتشون چنگ ميزنه. با نهايت قلدري و خونسردي هم هرچي كه بخواد ازشون ميگيره و عين خيالش هم نيست. مدتي است كه وقتي عصبانيم ميكنه مياندازمش تو اطاق و براي چند لحظه در رو رويش ميبندم آنچنان جيغ ميكشه و اشك ميريزه كه ظرف ايكي ثانيه ميارمش بيرون . كار بد هم كه ميكنه هرچي بهش تذكر ميدهم و حتي تلنگري هم به پشت دستش ميزنم اصلا حاليش نيست كه نيست . هر چي منع بچه هاي مردمو كردم سرم اومده!!!

بطرز وحشتناكي اين پسر به من وابسته شده و حاضر نيست لحظه اي بدون من پيش كسي بمونه. رانندگي با ايشون كه امري غير ممكن شده. ميگه فقط بايد تو بغلت بشينم و گهگداري هم ممه بخورم. چند روز پيش با دختر دائيم رفته بودم بيرون سامي تو بغل اون نشسته بود كاري بسرمون آورد كارستون . هر 100 متر بايد ميايستادم و ميگرفتمش بغل تا آروم ميشد. حاضر بود پشت فرمون با مشقت فراوان تو بغلم بشينه و حتي با فشار و بدبختي شير بخوره ولي از من دور نشه. باور كنيد تمام زندگيم وقف آقا شده. من حتي نميتونم يه آرايشگاه درست و حسابي برم چون پيش هيچ تنابنده اي بند نميشه. گلاب به روتون از وقتي راه افتاده آرزوي يه توالت رفتن با آرامش خيال بدلم مونده چون پشت در دستشوئي كم مونده سينه بزنه!!!!

روز مبعث دوشنبه هم با همسر گرامي و فرزند دلبند عازم كرمانشاه هستيم تا جمعه. من اصل و نسبم از طرف مادر به اين ولايت ميرسه و كلي هم تو كرمانشاه آشنا و فاميل دارم كه هيچ كدومو نميشناسم و رفت و آمدي ندارم . اين سفر هم با تور اداره همسره و اميدوارم خوش بگذره.

==============================================================

به سلامتي ما برگشتيم!!!

از 24 تا 28 شهريور رفتيم كرمانشاه. 140 نفر مسافر عضو تور بانضمام يك آمبولانس و دو سه تا پاترول اسكورتي. رفتنه 12 ساعت طول كشيد و برگشتن 15 ساعت چون خيلي توقف داشتيم. همدان ، كنگاور، آوج ، صحنه‌ ، كرمانشاه ، غار قوري قلعه و پاوه و جوانرود شهرهايي بودند كه رفتيم.

اينم يه عكس از آقا سامي در طاق بستان

======================================================================

هفته پيش فرصتی دست داد تا به اتفاق چندتا از دوستان دوران دبيرستانم مجردی بريم تئاتر. تئاتر نوبت ديوانگی كاری از هادی مرزبان در تالار وحدت. سامی رو سپردم به دختر دائيم و دلو زدم به دريا. وقتی مسيری رو داشتم به تنهايی قدم ميزدم تا به تالار وحدت برسم احساس عجيبی داشتم مدتها بود كه تنها و برای دل خودم بدون شوهر و بچه از خونه بيرون نيومده بودم . دستانم بلاتكليف بودند چون سامی رو نداشتم . دلم برای خودم سوخت و در عين حال برای خود خودم كلی هم تنگ شد. موبايل رو در همون موقع خاموش كردم دلم ميخواست خودم باشم بعد از مدتها دغدغه گريه بچه و استرس و خبر خوب و بد رو نداشته باشم. بهر حال تجربه خوبی بود. تئاتر هم شرح ديوانگی و دلداگی مولانا و دخترش كيميا بر شمس تبريزی بود . حركات موزون جالبی داشت به طراحی فرزانه كابلی كه البته بی تعارف بگم اگه نبود حوصله من يكی كمی سرميرفت. بازيها هم همه عالی بودند بخصوص الهام پاوه نژاد ( پارتی بازی كنم فاميلمونه!!! )

============================

وای چقدر دست نيافتن به اينترنت ستمه!!! دقيقا هرچی ماموريت اداری همسر و هرچه ميهمانی خانوادگی اعم از تولد وعروسی و پاتختی و پاگشا و خريد و غيره بود هم توی اين مدت اتفاق افتاد که شوهر گرام بنده هميشه شبها با کمبود خواب مواجه ميشد و فرصتی برای ابتياع مودم جات نبود اما بالاخره اين شد ديگه!!!

اين سامی فينگيله خيلی بلا شده ماشاءالله !!! علاقه زيادی داره به بالا رفتن از ميز و مبل و بالاخره امروز تونست خودش رو كاملا از مبل بالا بكشه و بره روی اوپن آشپزخونه بشينه. خلاصه ما هر روز كلی با اين بچه درگيريم و باهاش دعوام ميشه سر اين حركاتش البته طفلكی آسيب هم ميبينه ولی عبرتش نميشه . علاقه وحشتناكی هم به تلفن داره و دقيقا همون تلفنی كه راست راستی باشه و شماره بگيره و بوق بزنه. خلاصه تلفن حرف زدن من هم در ساعات بيداری اين بچه با اعصاب خرديه چون دائما ميگه از اينا از اينا!!!

دقيقا شب اول ماه رمضون دندون نيش سامی هم نيشكی زد بيرون و به سلامتی تازه ميخواد بشه پنج دندونه.

راستی سامی مدتی است كه خيلی لاغر شده ديگه از اون تپل خان خبری نيست . اشتهايش بدك نيست اما تپل نميشه از اونجائی كه عقل مردم به چشمشونه و مدام منو سؤال پيچ ميكنند لطفا تدبيری بيانديشيد؟؟؟؟

 

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog