خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


حدودا يه شش هفت ساعتي مونده به تحويل سال . يكعالمه خرده كاري هم دارم كه انجام بدم ولي دلم شور ميزنه. حالم ميزون نيست. هجوم حجمي از خاطرات داره ديوونه ام ميكنه. از صبح تا حالا هي چشمام پر و خالي شده اند. مغزم هي به 5 سال پيش فلاش بك ميزنه و قلبم تير ميكشه. 5 سال پيش واي خداي من شد 5 سال !!!! مگه ميشه اصلا باوركردني نيست مثل يه خواب مثل يك كابوس اومد و بهد بسرعت برق رفت و تو غبار روزگار دور و دورتر شد. آره پنننننننننننننننننننننننج ساله كه من از عشقم از بهترين دوست و ياور زندگيم از مامان گلم دورم. آره سوم فروردين ماه يادآور پركشيدن هميشگي مادر عزيزمه. روحش شاد. پدر خوبم بار ديگه بهار و نوروز ديگه اي اومد. نگران نباش پسرت باغچه كوچك خونتون رو باز هم گلكاري كرده و حياط و درخت نارنجت در انتظار بوي بهارند فقط تو عزيزم جايت خاليه. خداوند رحمتت كنه پدر خوبم.

مجله فيلم ويژه نوروز مطلبي بهاريه از بهاره رهنما چاپ كرده كه قسمتهائي از اون خيلي شرح حال منه پس با اجازه از بهاره خانم :

ميبينم كه در طول زندگيم خيلي چيزها را سعي كرده ام بياد بياورم و نتوانستم و خيلي چيزها را سعي كردم از خاطر ببرم و نتوانستم. مدتهاست به اين نتيجه رسيده ام كه ذهن بشري من براي به زور بياد آوردن و يا به زور از خاطر بردن برنامه ريزي نشده بهمين دليل كاري به خاطره هايم ندارم . پس ميگذارم وقت و بي وقت مثل ابرهاي سرگردان بيايند و بروند و خوشحال يا غمگينم كنند. حالا كه نگاه ميكنم ميبينم نوروز انگار هشدار و زنگ خطري است براي نزديك شدن به خط پايان مسابقه براي رسيدن و نزديك تر شدن به خدا. آدم ها ي زايدي را بياد مياورم كه نوروز غمگينشان ميكند. آدمهاي آويزان گذشته اي كه ميدانند گذشته رفته و آينده هنوز نيامده اما نميتوانند يا نميخواهند كه در حال زندگي كنند. نوروز براي اين آدمها فقط هجوم خاطره هاي گذشته است پر از جاهاي خالي آدمها و مكانهاي محبوبشان. آنها دعا ميكنند تا فراموشي و رخوت و روزمرگي ارديبهشت هرچه زودتر فرا برسد و مثل هرسال با موج سهمگينش آنها را وارد سال جديد كند . سال آينده.

آري اين بود دست نوشته بهاره رهنما كه شرحي بر احوال دروني ما نيز بود. چه كنم كه نميتوانم فراموش كنم.

سفره هفت سينمون خيلي خوشگل و باحال شده. سامي هم كه ذوق ميكنه و دائما دلش ميخواد به يه چيزي انگولك كنه.
اميدوارم كه سال جديد سال بسيار خوب و پر بركتي براي همه باشه سرشار ازسلامتي و شادماني. الهي آمين.

سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۸٥ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

امشب شب چهارشنبه سوری است و توی يه همچين شبيه که من به اين نتيجه ميرسم که اعصابم بسيار ضعيفه چون واقعا نميتونم اين صداها رو تحمل کنم و تمام عضلاتم منقبض ميشه و ترس و وحشت هم شديدا تکونم ميده. بابای سامی هم امشب با چند تا منور و موشک و چند تا چيز نسبتا بيصدا و کم خطر اومد خونه و خلاصه سه تائی رفتيم تو حياط و کمی آتيش سوزونديم و به ذوق زدگی سامی خيره شديم و خلاصه منو سامی برگشتيم بالا و ابو سامی رفت تا خودش حال چهارشنبه سوری از خودش درکنه.
شبکه دو مجری بسيار بينمکش رو نشون ميداد که مشغول نصيحت بزرگترها و کوچکترها بود:

- خلاصه عزيزان مراقب باشيد که يک سنت ديرينه رو ( از اين قبيل چرت و پرتها ) ....و کوچکترها دست به اين وسايل خطرناک نزنند و ...

سامی: آقا تقصير من نبود تقصير بابام بود ديده ( ديگه ) من ترقه بازی تردم

و اين وسط قيافه من

سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

اين عمو پورنگ ( آقاي داريوش فرضيائي ) عزيز بسيار دوست داشتني است . اين دستيار جديدش ( امير محمد ) هم كه واقعا اعجوبه اي است. برنامه عمو پورنگ يكي از معدود برنامه هاي كودكه كه من ديدم بزرگترها هم مشتاق ديدارشند. عجب حرفهاي اين عمو پورنگ به دل بچه ها مينشيند. سامي كه خيلي دوستش داره و حرفهاشو به ياد ميسپاره و اجرا ميكنه. چند روز پيش برنامه اش راجع به چهارشنبه سوري و ترقه بازي بود و امير محمد شيطنت كرده بود و مثلا آسيب ديده بود. خلاصه چقدر عمو پورنگ از بدي ترقه گفت بماند. سامي كه خيلي دقيق اين برنامه رو نگاه كرده بود شب به باباش گفت: بابا من خيلي از ترقه بدم مياد براي من نخريها!!
باباش هم كه خودش عاشق چهارشنبه سوري و ترقه بازي است گفت باشه براي تو زوده امسال من خودم بازي ميكنم تو كه بزرگ شدي اونوقت برات ميخرم باشه؟ سامي هم كمي تفكر نمود و گفت: گفتم كه من از ترقه بدم مياد تو هم اگه ترقه بازي بتني (بكني ) من ميدونم و تو ها !!!!

ديروز هم داشت با ستايش ( دخترك همسايه ) بازي ميكرد و باز صحبت راجع به ترقه بود:

سامي : ستايش ترقه نخري ها بابات دعوات ميتنه. هر كي ترقه بخره باباش دعواش ميتنه.

منهم گفتم : من چي سامي من ترقه بازي بکنم

سامي: تو كه بچه نيستي بابات دعوات بتنه . تو مامان بچه اي !!!!!

---------------------
رفتيم فيلم چپ دست. خيلي حال داد . ليلا اوتادي ( بازيگر نقش سارا ) بسيار زيباست و شباهت زيادي به ابرو خواننده ترك دارد. حميد گودرزي جون هم اينجا بسيار بانمكه مخصوصا اوايل فيلم و خنديدنش. اتفاقا اسمش هم ساميه . تا تو فيلم صداش كردند سامي ، پسرك ما هم كلي ذوق كرده بود و بلند بلند ميگفت مامان اينم ساميه.
----------------------
اين روزها سامي خيلي منو ياد بچگيهاي خودم ميندازه زمانيكه كفش و لباس عيد ميخريدم و روزي دهها بار وارسيشون ميكردم. حدودا يه 10 روزيه كه براش كفش خريديم هر جا بذارمش پيداش ميكنه و دهها بار از جعبه درشون مياره و ميپوشه و درمياره و دوباره از نو ( هر كي ندونه فكر ميكنه طفلكي تا حالا رنگ كفش و لباس رو نديده ) و هي اين پروسه تكرار ميشه. هر چي هم كه بهش ميگيم بابا اينا مال عيدته خراب ميشه ميگه نه ميخوام بپوشم. ديروز كمي از دست اين كارش عصباني شدم خودش كه ديد هوا پسه گفت مامان جونم الان ميرم میذارمش تو كمدم . رفت و داد زد كفشام كجائيد بيائيد بذارمتون تو جعبه بابا كه منو بر تو عيد من شما رو ميپوشم بعد همه بگن به به چه كفشاي اشنگي چقدر خوشگله از كجا خريديشون. چقدر تو مثل ماه شدي دسته گل شدي .

یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

قابل توجه دوست عزيز وفا :

دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

ديروز سامی با ستايش رفت تو حياط كلی بازی كرد . شب داشتيم با هم ميرفتيم بيرون كه به من گفت مامان اينجا بودا  كه من دويده شدم!! ( مثل عدد دو تلفظ كنيد )

بابای سامی دو روزی است كه رفته مسافرت و من و سامی با هم تنها هستيم. امروز كه روز پر كاری بود. كلی كمد لباس مرتب كردم و امان از اينهمه لباس بدرد نخور كه ديگه اينبار چشمامو بستم و ريختم بيرون. نميدونيد چه حس خوبی بود وقتی بعد از ۶ سال اين كمد لباس رو خلوت ميديدم. سامی هم وسط لباسا برای خودش حالو حولی ميكرد.

امروز سامی كلی با من عشقولانه در ميكرد و در همين ميان دست منو گاز گرفت و بعدش گفت مامان بده بازم دستتو گاز بگيرم من اينقدر بابا رو گاز گرفتم تو رو نگرفتما

راستی كسی نميدونه مراسم اسكار به وقت ايران دقيقا چه روز و چه ساعتی شروع ميشه؟

جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

ديشب فيلم  زن زيادی  ( ساخته تهمينه ميلانی ) رو ديدم . خيلی تاثير گذار بود. اين دو فيلم چهارشنبه سوری و زن زيادی در واقع دست مردان ايرونی رو خوب رو ميكنه و ميفهمی كه زن جماعت چقدر صبور و خوش باورند.

سامی فسقلی دوباره از اول اسفند ماه ميره مهد كودك . البته دو روز در هفته اونم بخاطر جشنهای پايان ساله . ولی خوب وقتی بعد از يكماه رفت مهد كلی از ديدن مربيانش خاله شيما و خاله مريم كيف كرد. خاله شيما كه اينقدر سامی رو بوسيد كه حد نداشت. طفلكی تو چشماش اشك نشسته بود. ميگفت بعد از عيد ديگه نمياد سركار و همش نگران بوده مبادا سامی رو نبينه.

من و سامی وقتی تنها هستيم غالبا با هم مشكلی نداريم . اگر كار اشتباهی بكنه فقط كافيه نگاه غضب آلودی بهش بكنم و بهش اخم كنم. بلا فاصله مياد و دست ميندازه گردنمو شروع ميكنه به بوسيدنمو عذر خواهی ميكنه. اما خدا نكنه كسی به اين جمع دونفره ما اضافه بشه. آنچنان دور برميداره كه حد نداره. ديگه هرچی اخم كنم. هرچی داد بزنم اصلا فايده نداره. ميدونه بالاخره يكی ازش دفاع ميكنه.

حدود دوساليه كه با همسايه طبقه سوم بسيار اخت شده ام. سامی كه ديگه جز خانواده اونا شده. همه فك و فاميلهايشون هم سامی رو ميشناسند و دلتنگش ميشن . دختركی داره بنام ستايش كه كلاس سومه. از همون دوسال پيش سامی آنچنان شيفته ستايش شده كه باور كنيد وقتی ميبيندش روح از بدنش پرواز ميكنه. پدر ستايش هم مرد بسيار نجيب و آرام و مهربانی است. آنقدر سامی رو دوست داره و با او با ملاطفت و مهربانی رفتار ميكنه كه سامی به او هم عشق ميورزه. اما مامان ستايش كه سامی از همان كوچكی او را آنا خطاب كرد و من نيز بيشتر اوقات او را آنا مينامم فرشته ای است بينظير. براستی كه خدواند موهبت عظيمی به من ارزانی داشته و مرا با دوست و همدمی آشنا كرده كه تنهائيم را بسيار پر ميكند. دوست عزيزی كه واقعا مرا و بچه مرا دوست دارد و بی هيچ غرض ورزی محبت ميكند. بعد از عيد به احتمال قوی ما از اين خانه كوچكمان به منزل بزرگتری نقل مكان خواهيم كرد. منی كه در آرزوی خانه بزرگ بودم حالا از تصور دور شدن از اين جمع دوست داشتنی بسيار غمگينم. اميدوارم كه همه دوستيهای بی شائبه پايدار بماند.

چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٤ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog