خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


اندر حكايت برنده شدن تيم ملي ايران: بنظر من خيلي با شكوه بود صحنه اي كه همه استاديوم يكصدا سرود ملي را خوندند و خاتمي هم وارد شد. خيلي گريه ام گرفته بود. عظمت موقعيت شديدا حس وطندوستي ام را قلقلك داد و حالا گريه كن كي گريه نكن. خلاصه حالي برديم دستشون درد نكنه. بعد از مسابقه هم رو صورت سامي پرچم ايران رو كشيديم و با بچه هاي همسايه راهي شديم رفتيم طرف گيشا. تو ماشين سامي هم همپاي بچه هاي همسايه بالا و پائين ميپريد و ميگفت : دودور دودور ايران !!! گيشا هم كه قيامت بازاري بود خلاصه نيمه شب بود كه با بچه خوابيده به بغل برگشتيم. آقا اين عکسی که ميبينيد بدون هيچگونه تبليغ انتخاباتی است. درست موقع عکس انداختن مادر اين بچهه بچه رو با عکس تودستش کاشت پشت سامی.

فردا صبحش به اتفاق همسر و سامي و همكار همسر راهي كاشان شديم. من فكر نميكردم كاشان اينقدر شهر مذهبي باشه. بي اغراق تو هر خيابونش يه امامزاده هست اصلا ديگه برام عجيب شده بود كه چرا اين امامزاده ها اومده بودند اونجا؟؟؟؟ و اصلا كجا بودند؟؟ بگذريم من كه در اين رابطه پر از ابهامم!!!! اول رفتيم نياسر. بابا ما اصلا در اين ولايت كاشان گل نديديم. ميگن گلهاي محمدي رو 4 صبح ميكنند تا آفتاب عطرش رو زايل نكنه. تو نياسر كه عين قمصر به منطقه گلابگيري معروفه هم چند تا ديگ گذاشته بودند و خلاصه نوشته بودند فرايند گلابگيري. كه البته نمونه اينكار رو قبلا تو پارك چيتگر ديده بودم. بعد هم رفتيم مشهد اردهال سر خاك سهراب سپهري. سادگي و مهجور بودن اين آدم برام خيلي جالب بود. سرخاكش فاتحه خونده بوديم و داشتيم صحبت ميكرديم كه يكهو سامي اومد و ليوان آبشو از من گرفت و دوان دوان رفت و از شير آب پرش كرد و اومد ريخت رو سنگ مزار و بعدشم نشست انگشتش رو به علامت فاتحه خوندن ميزد به روي سنگ. داشتيم شاخ درمياورديم. به شوهرم گفتم واقعا ما فكر ميكنيم بچه ها حاليشون نيست ولي واقعا عكس برگردون بزرگها هستند. چند دفعه با خودمون برديمش بهشت زهرا سر خاك مامان و بابام و اين پروسه رو ديده و حالا اون داشت به ما يادآوري ميكرد كه رو قبر آب بريزيم و بعد فاتحه بخونيم.

خونه طباطبايئ ها رو هم ديديم . بابا پولدار جماعت هميشه كيف دنيا رو ميكردند تو هر زماني. اين آقاي طباطبائي از تجار فرش بوده حدود 850 سال پيش و اين خونه رو با 40 تا اطاق و 4 تا حياط و اندروني و بيروني در طي 10 سال ساخته . سقف يكي از ايوانها هم طرح يك فرش بود كه خيلي جالب گچبري شده بود. خلاصه سال 71 دولت اين خونه رو از وراث ميخره 200 ميليون تومان و حدود 300 ميليون خرج بازسازيش ميكنه و حالا حساب كنيد ارزش فعلي اين عمارت را؟؟؟

يه شب كاشان مونديم و جمعه هم رفتيم ابيانه كه بابا واقعا ديدنيه با اون سبك معماري و رنگ خونه ها خيلي به ياد موندنيه.

تو ابيانه هم يه امامزاده بود با يه منبر چوبی که چندصدسال قدمت داشت . اينم عکس سامی در حال وعظ يک خطابه.

باغ فين و حمام فين هم عالي بود . فقط تو اين وسط اين آب بازي سامي ما رو ديوونه كرده بود كه واقعا هر جا آب ميديد بلافاصله بايد ميرفت سمتش و بازي ميكرد. تو اين دو روز عين بچه مرغابي يا تو حوض بود يا لب جوي و يا توي كانال آب و شير آب و خلاصه عين يه معتاد گرفتاره آبه.

راستي اين عكس رو ميشناسيد؟ اگر شما هم مثل من 9 بار فيلم هامونو تو سينما ديده باشيد و چندين بار تو ويديو و با لحظه لحظه اين فيلم زندگي كرده باشيد اين مكان رو بياد مياريد!! بقعه حضرت ابراهيم در كاشان. در اون سكانسي كه حميد هامون و مهشيد به اينجا اومده بودند و هامون نميتونست عشق ابراهيم را به اسماعيل در ذبح كردنش توجيه كنه . يادتون اومد؟ آره خيلي تلاش كردم كه اينجا رو پيدا كنم و حتما ببينمش.

بابا خسته شدم هر كي ميرسه به ما و سامي رو بعد از مدتي ميبينه ميگه واي اين بچه چرا اينقدر لاغر و سبك شده. آي طفلكي حتما غصه ميخوره شيرتو گرفتي!!! يخورده بهش بيشتر برس. بابا ما از صبح تا شب دست به سيبنه شازده ايم بخدا. سامي بزنم به تخته بعد از ترك شير كلي وضعيت غذا خوردنش بهتر شده ( ماشاءالله) و مرتب طلب قاقا ميكنه. شير پاستوريزه هم كه تقريبا روزي 2 ليوانو ميخوره . ماشاءالله هم قد كشيده هم آروم و قرار نداره دائما دوست داره بازي كنه و به قول خودش بدوئيم بدوئيم بازي كنه. در ضمن اين يكي از آرزوهاي من بود كه هميشه ميگفتم دوست دارم ساختار بدني بچه ام به شوهرم بره و استعداد چاقي نداشته باشه تا فردا مثل من فلك زده بابت هر قاشق برنج و هر تكه نون و شيريني كه ميخوره بخودش زهر مار بگه و آرزوي يه پرس غذاي بدون فكر چاقي و لاغري به دلش بمونه و هميشه چندين كيلو اضافي رو يدك بكشه.

والله بخدا ……

من كلا از سياست بدم مياد و اصلا باهاش ميونه اي ندارم . آدم با سياستي هم در زندگي نبودم و نيستم. ولي دلم ميخواد يه سري به وبلاگ ساروي كيجاي عزيز بزنيد و مطلب جديدش رو راجع به كانديداهاي انتخابات بخونيد. بنظرم خيلي جالب اومد.

یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٤ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

بالاخره موفق شدم محل خواب پسرم رو جدا كنم.

بالاخره سامی از پنجشنبه ۱۲ خرداد رسما در تخت خودش و در اطاق خودش خوابيد. در كمال تعجب بايد بگم كه اولين باری هم بود كه سامی در طی اين دو سال در تخت خودش ميخوابيد چون خونه كوچيك و اثاث زياد عملا از اطاق بچه يه انباری ميسازه كه خلاصه بيشتر اثاث رو مجبور شدم هشتبلكو كنم و جا برای شازده كوچولو باز بشه.

شب اول از ۱۰ شب خوابيد تا ۹ صبح بدون گريه. شب دوم ساعت ۵ صبح پاشد و گريه كرد و شير خواست و دوباره بين من و پدرش آراميد. شب سوم ساعت ۳ صبح بيدار شد و اومد. ديشب هم حدودای ۶ صبح بود كه گريه ميكرد و مامان مامان ميكرد.

خلاصه عزيزكم داره مرد ميشه و استقلال پيدا ميكنه.

حرف زدنش خيلی بيشتر شده و داره تقريبا همه چی رو ميگه. تو اين  ۳ روز تعطيلی اخير مرتب با دختر همسايه ستايش تو يه استخر بادی وسط حياط و پشت بوم آب بازی كرده و  حسابی برنزه شده. سامی دقيقا مثل يه مرغابی عاشق آبه و از آب بازی سير نميشه.

سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٤ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

ديشب رفتيم فيلم شاخه گلی برای عروس البته به اتفاق آقا سامي!!! مدتها بود كه با اين وروجك سينما نرفته بوديم ولی در كمال تعجب تا آخر فيلم نشست و نگاه كرد و دست زد و بعضی وقتها هم نا نای كرد.

الهی نميره اين جواد رضويان . خدا وكيلی قيافه اش بامزه اس. مخصوصا وقتی ميخنده  كه تمام صورتش ميشه دهان و دندون. فيلمش خيلی هم بامزه نبود اما يكی دوصحنه خيلی خنده دار داشت.

سی دی تئاتر داماد ديوونه رو امشب نگاه كرديم وای بعد ازمدتها كلی خنديدم. احتمالا مال يكسال اخيره كه كاريه از سعيد خاكسار و در تئاتر دماوند تهران اجرا شده بود. سی دی فروشهای دوره گرد هم دارنش. به كپی رايت اينبار فكر نكنيد و لذتشو ببريد ) من ميميرم برای نمايشهای كمدی و سراپا شرو ور !!! چيكار كنم فرهنگم رفته بالای درخت !)

چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٤ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

سامی كم كم داره قضيه شير و ممه رو فراموش ميكنه البته بعضی اوقات بهانه ميگيره ولی در كل جفتمون با اين مساله راحتتر كنار اومده ايم.

پسرك دوباره داره دندون نيش درمياره و خلاصه چاشنی تب و اسهال رو بازم بدنبال داره.

ديروز زد و در قندونمون رو شكست. خيلی عصبانيم كرد چون بيشتر ترسيدم كه مبادا پاش تو شيشه خورده بره. دعواش كردم و گفتم ميری تو اطاق و تا صدات نكردم بيرون نمياي. دوان دوان رفت تو اطاق و سرش رو گذاشت لبه تخت و زير چشمی منو نگاه ميكرد و گهگداری هم شت چشم هم نازك ميكرد برام. خلاصه نيم ساعتی اونجا بود و جيكش در نيومد تا من همه جا رو جارو زدم . دلم براش سوخت و بهش گفتم حالا بيا به شرط اينكه ديگه اذيت نكنی . وای خدا خنده ای تحويلم داد كه تموم خستگيم در رفت و پريد بغلم و تند تند گفت ببشيد( به فتح ب و به معنای ببخشيد) . خلاصه فهميدم كه داره آدم ميشه.

حاج داداشم هم از مكه اومد. سفر جالبی براش بوده. برادر من اصلا آدم مذهبی نيست و اينكه خداوند دعوتی كرده و او رفت برامون جالب بود ولی ديدن خونه خدا و حال و هوای اونجا خلاصه بهش حال ديگه ای داده بود بخصوص كه به نيت پدر و مادرمون هم اعمال بجای آورده بوده.

ديروز تو ماهواره فيلم سلام سينمای مخلباف رو پخش كرد. يادش بخير تو اون زمان من اين فيلمو ۵ دفعه سيمنا ديده بودم. حالا هم برام كمی جالب بود ولی احساس متفاوتی داشتم. اون موقع خيلی از كار مخلباف خوشم اومد ولی اين بار احساس كردم يكجورهايی ملت رو سركار گذاشته بود و بدجوری بازيشون داده بود. از همه جالبتر قيافه ها و تيپهای دختر پسرها بود كه چقدر اونموقع بی مدی حرف اولو ميزده. واقعا اين ماهواره با تيپ و شكل و شمايل مردم چه كرده !!!!

 

دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog