خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


وقتي تلويزون روشن ميكنم و هي از روز مادر ميگه اصلا به ذهنم خطور نميكنه كه خودمم مادرم و اين حرفهاي قشنگ ميتونه خطاب به خود منهم باشه. قلبم مچاله ميشه دلشوره ميگيرم و حالم كلي دگرگون ميشه. باز دلم تنگ تنگ ميشه باز دنبال گمشده ام ميگردم باز بغض گلومو ميگيره و دلم ميخواد فرياد بكشم.

مامانم عزيزم چهارساله كه اين روزهاي مادر و بقيه ايام بي تو سپري ميشه. خدا گواهه كه هرگز از ذهنم دور نشدي و غم نداشتنت هرگز برام عادي نشده. مامان قشنگ و مهربونم مگه ميشه تو رو با اون همه خوبيات با اون همه صفات فراموش كرد؟ به خدا قسم هنوز صداي پر صلابت و مهربونت تو گوش مينوازه و دل تنگ منو بي تابتر ميكنه. آخ كه چقدر اين حسرت تحملش سخته كه چي مشد سامي كوچولو رو ديده بودي؟ چي ميشد تو يه همچي روزي سامي ميتونست به مادربزرگ عاشق و مهربونش يه شاخه گل بده؟ آخ مامانم خدا رحمتت كنه . الهي كه روح متعاليت در پناه خداوند و در آرامش ابدي باشه و از من راضي باشي. مامان گلم بخدا دلم برات يكذره شده. امشبو بيا به خوابم و يخورده آرومم كن باشه الهي كه قربونت برم مه بانوي من.                                          ماماني روزت مبارك باشه

پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤ | ۳:٠۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

سد سفيد رود 

چهارشنبه گذشته رفتيم رامسر. جاتون خالی جای بسيار خوبی بوديم و خيلی خوش گذشت.

كاخ شاه در رامسر 

سامی كه ديگه از ديدن دريا ديوونه شده بود و اصلا دلش نميخواست از آب بيرون بياد. حسابی هم برنزه شده.

 

رامسر شهر بسيار زيبائيه . از اون جالبتر همجواريش با منطقه جواهرده است كه حدود ۲۵ كيلومتر رو از يه جاده بسيار زيبا ميری بالای كوه. بينظير بود با اختلاف دمائی حدود ۱۰ درجه. خلاصه فوق العاده بود.

جواهرده

 شنبه هم برگشتيم يكسر رفتيم لاهيجان و شيطان كوه كه وای از اون بالا لاهيجان چقدر خوشگله دقيقا عين اين دهكده های اروپائی

 و بعد هم رفتيم رشت منزل دائی همسرم كه بسيار خوش گذشت و يكشنبه هم برگشتيم تهران.

حالا هم كه همسرم برای يك پروژه كاری رفته كرمانشاه و ده روزی اونجا خواهد بود. و من سامی فعلا تنهائيم.

گنجينه لغات سامی خيلی بيشتر شده و خيلی بهتر ميفهمه و حرف ميزنه. چندروز پيش انگشت دستش را نشونم داد گفت مامان اين چيه؟ گفتم انگشت انگشت بعديش رو نشون داد و دوباره گفتم انگشت خلاصه هر پنج تا انگشتش را نشون داد و سؤال كرد و منهم گفتم آها اينا همه انگشتاتند گفت نخير اين دسته!!!!

پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤ | ٢:٥٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

اين مطالب مربوط به دو هفته پيشه که دير آپديت شده:

هفته پيش با گروهي از فاميلها رفتيم پارك شب نشيني. سروكله اين دوره گردهاي جوجه فروش پيدا شد. باباي سامي هم براش دوتا جوجه طلائي گرفت. كه البته بابا بيشتر از بچه ذوق بازي با جك و جونورها رو داره. هرچي من غر زدم كه بابا ما جوجه ميخواهيم چيكار و اصلا كجا ميخواهيم نگهش داريم فايده نداشت كه نداشت. من معتقدم آدم اگه گل و گلدون مياره خونش يا حيووني رو نگه ميداره واقعا در قبال اون مسئوله و بايد بهش برسه. من خودم بچگيهام عاشق جوجه و گربه و پرنده و چرنده بودم و همه اينها رو هم يه زماني نگه داشتم اما الان عجيبه كه از همه اينها بيزار شدم و حاضر نيستم حتي نوك انگشتم هم باهاشون تماس پيدا كنه. مسخره بود من خرس گنده حتي دل اينكه اين جوجه كوچولوها رو ناز كنم هم نداشتم. القصه اين دوتا زبون بسته رو آورديم خونه و گذاشتيمشون تو يه سبد تو راه پله پشت بوم. ( آخه خدائيش تو يه آلونك 60 متري خودمون هم به فغانيم ديگه جائي براي اونا نبود) حيوونكيها با اينكه سرحال بودند ولي هيچي نميخوردند. ارزن گرفتيم نخوردند براشون آسياب كردم بازم نميخوردند. يكبار فقط تي تاب خوردند ولي همون يكبار بود. سامي هم همچين علاقه اي بهشون نشون نميداد. هر روز بعدازظهر هم كه همسرم از سر كار ميومد بهش غر ميزدم كه آخه اين چه كاري بود كردي. اين زبون بسته ها رو بده به يكي كه بتونه نگهشون داره. خلاصه دور از جون شما يكيشون پنجشنبه تلف شد اون يكي هم ديروز در سومين روز درگذشت اون بزرگوار سرود الوداع رو خوند. دومي خيلي ناراحتم كرد چون جون دادنش رو هم ديدم و كاري از دستم برنيومد. ديروز كه باسامي رفتيم به دومي آب بدم سامي هي ميگفت مامان دوتا جوجه بود توشش؟؟ بهش كه گفتم مرده ديگه هركي خونه ما زنگ زد گزارش ميداد. جوجه مرده نيستش. خلاصه من ديشب تا صبح خواب جوجه و مرگ جوجه و اكبر جوجه رو ديدم.

سامي فسقلي هم ظهرها كه ميخوابه موقعيت خوبي رو بوجود مياره كه منهم به كارهام برسم. بعد كه بيدار ميشه از همون سرجاش داد ميزنه: ماماني ، مامان دون توشي؟ تجائي؟ مامان دونم تجائي؟ بيا اينقدر اين كلمات رو بانمك ميجگه كه من عمدا جوابشو نميدم تا بيشتر بشنوم . خلاصه خيلي حال ميده.

تو اين تابستون هم از بس اين بچه آب بازي كرده شده سياه سوخته اينم يه عكس آب بازي.

پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog