خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


از وقتی سامی ميره مهد كودك فرصت خوبی پيش اومده تا دوباره خودمو پيدا كنم. كلاس زبان و بدمينتون ميرم و تازه ميفهمم كه چقدر از خودم دور شده بودم. خيلی خوبه بوی اجتماع بوی زندگی بوی تلاش.

چند تا عكس از سامی ميگذارم كه مربوط به ماه پيشه و در نمايشگاه نيروی انتظامی

انداخته بود.

 .سامي و دوستان فتيله اي

سامي و دوستان مورد علاقه اش برو بچه هاي داداش سيا و دوستان

چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

شب بيست و سوم رمضان ميخواستم با چند تا از دوستانم برم مراسم احياء. قرار بود سامی پيش باباش بمونه. وقتی ديد من حاضر شدم گفت:

- مامانی كجا ميري؟

- حالم خوب نيست دارم با آنا ميرم دكتر

- نه حالت خوبه . منم با خودت ميبري؟

- نه مامان جون تو بمون پيش بابا من ميرم زودی ميام

- نه نه - خلاصه شروع كرد به جيغ و داد  مامان منو ببر دكتر منم باهات ميام من حالم خوب نيست نگا كن منم اسهال دارم منو ببر

اين وسط قيافه منو باباش خيلی ديدنی بود كه داشتيم به عقل اين نيم وجبی شك ميكرديم.

-------------------------

وقتی نگاش ميكنم حس ميكنم كه بزرگ شده وقتی حرف ميزنه ميفهمم كه داره عاقل ميشه . زمان سريعا ميگذره و بايد حواسمون باشه كه اين بچه ها از ما جلو نزنند.

جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog