خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


حالم بده خيلی هم بده از ساعت ۶:۳۰ صبح امروز تلويزيون را روشن كرده ام و همراه با مجريان شبكه های ۱ و ۳ و ۵ گريه كرده ام نه بهتره بگم زار زده ام. شيون كرده ام بر اين دنيای بی ارزش و اين مرگهای مفت و ارزان. اينقدر چشمام گريسته كه الان دارم به سختی مونيتور را نگاه مينم . اما چشمان من در مقابل چشمان خون گريه كرده اون مادری كه در پزشك قانونی ضجه ميزد و ميگفت من فقط يه پسر داشتم  شرمساره.

خدايا به كدامين گناه اين ملت بايد تقاص پس بدهند. تا كی بايد هواپيماهی باری با جون اين ملت باری كنند. چيزی كه اين ميان خيلی ناراحتم كرد ياد نكردن اين شبكه ها از كادر پرواز بود. تماما اختصاص داشت به اصحاب رسانه ايشان . اما اصلا نامی از اين خدمه پرواز نبردند واقعا بی انصافی است.

وقتی خبر بد مياد پشت سر هم مياد. اين وسط درگذشت منوچهر نوذری بسيار كمرنگ مطرح شد يعنی مصيبت از دست دادن اين هنرمند بزرگ كه من عاشق كارهای دوبله اون خدابيامرز بودم ، در ميان حزن و اندوه شديد اين فاجعه بزرگ رنگ باخت. خدا رحمتش كند.

امروز همچنين سالگرد فت علی حاتمی و محمد رضا عليقلی هم بود. خدايشان بيامرزد.

شوك اين فاجعه تمركزم را بر هم ميزنه. پس تا بعد شايد......

چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

همسر من در گذر از مرز چهل سالگي نيز همچنان روحيه اي شاد و كودكانه دارد . گاهي اوقات به او غبطه ميخورم كه چقدر دلخوشي هاي كوچك زندگي نيزط براي او اينقدر جالب و هيجان انگيزند. بزرگترين حسن او ريلكس بودنش ميباشد كه به ندرت چيزي اورا بيش از حد مكدر ميسازد و دلخور ميكند اگر هم اين اتفاق بيفتد ديري نميپايد كه بر اعصابش مسلط شده و بيخيال ميگردد. در هر صورت من و او مثال آب و آتش هستيم . من دائما در رودخانه پر تلاطم احساسات و شور و تنش و اضطراب و دلتنگي و عصبيت غوطه ورم و اون چون رودي آرام در گذر زمان و مكان . شايد اگر اينگونه نميبود زندگي موفقي نداشتيم.

تمام اين حرفها توصيفاتي بود از مردي كه روحيه شاد وشنگولي بچه گانه اش را بسيار دوست ميدارم. قبل از بدنيا اومدن سامي ميگفت آرزو دارم بشينم و با بچه ام پلي استيشن بازي كنم. چند شب پيش به اين آرزويش رسيد. نميدونيد اين منظره چقدر براي من دل انگيز بود. ديدن اين پدر پسر در كنار هم و در حال بازي فوتبال پلي استيشن.

اينقدر ريخت سامي از پشت خنده دار بود كه نگو!!! يك موجود نيم وجبي كيپ باباش نشسته بود و بي هدف با دگمه ها و دسته پلي استيشن ور ميرفت و دلش خوش بود كه داره بازي ميكنه. قربونشون برم الهي.

پسرك كوچك من كم كم داره شعر خوندن رو ياد ميگيره:

پائيزو پائيزه

برگ درخت ميريزه

هواشده كمي سرد

روي زمين پر از برگ

دسته دسته كلاغا

ميرن به سوي باغا

همه ميگن يكصدا

قار و قار و قار

من و همسرم وقتي با هم آشنا شديم داشتن دفترچه جوك يكي از بزرگترين نقاط تفاهممان بود . جفتمون ميميريم براي شنيدن و گفتن جوكهاي دسته اول . حالا آقاي همسر به سامي هم يك جوك كوتاه ياد داده كه چندان هم مؤدبانه نيست:

سي ديه ميره ازوين الندو ميشه ( يه سي دي ميره قزوين النگو ميشه ) و همچنين :

يارو ميره شكار خردوش صدا هويج درمياره

خلاصه وقتي جوك ميگه ميفهمم كه فرزند خلف من و باباشه

ا

دوشنبه ٧ آذر ۱۳۸٤ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog