خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


بعد از ذوق مرگ شدن اینجانب جهت عمه شدن دیگر خبر جدیدی نداشتم که بنویسم . جز اینکه سامی به این فسقلی تازه وارد ( بامداد جونم ) خیلی حسودی میکنه. البته اولش خوب بود چون من چهار پنج روزی منزل برادرم بودم و تو اون روزها اصلا اذیت نمیکرد ولی چند روز پیش که یکسر رفتم اونجا به محض اینکه بچه رو بغل کردم و قربون صدقه رفتم دیدم حال سامی دگرگون شد و خلاصه اینقدر بد قلقی کرد که مجبور شدم نرفته برگردم.

دیگه تازه هم خبری ندارم جز اینکه مشغول خانه تکانی هم هستم و  در اوقات آزاد هم به خرید و پرسه در فروشگاهها مشغولم.  تا حدود زیادی هم بی حوصله و بد اخلاقم پس تا وقتی بهتر خداحافظ

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog