خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- بعد از سالها يه برف حسابي و يه سرماي واقعي زمستوني و يه تعطيلي چهار پنج روزه مدرسه اي از همونا كه هميشه ميگفتم. ولي خودمونيم عجب يخبندونيه. چه سرمائيه. خونه ما كه اصلا گرم نميشه. همش احساس ميكنم كه تو خونه ما بادهاي شرقي غربي جريان داره. اين دو روزه سه تائيمون با لباس زمستوني بوديم و هر وقت هم كه جلوي تلويزيون نشستيم يه پتوي كمكي هم داشتيم و مدام هم غر زديم كه چقدر سرده . سه تائي رفتيم تو حياطو يه آدم برفي گنده هم درست كرديم. بعد از سالها اين اولين باره كه آدم برفي تا چند روز دست نخورده و سالم همچنان وسط حياط سرپاست.

2- ديشب تولد پريسا جون بود بهش تبريك ميگم. هرچي فكر كردم ديدم تو اين سرما و يخبندون رفتنش خوبه اما برگشتش رو چكار كنم. چون خيابونا خلوته خلوته. غروب داشتم حاضر ميشدم كه برم ولي سامي جيغ و داد كرد كه نميام ميخوام پيش بابام باشم. هرچي بهش گفتم بيا داد ميزد كه نميام خلاصه ديگه زمان ازدست رفت ولي ساعت 8 شب گريه و زاري راه انداخت كه يالله منو ببر تولد كه ديگه واقعا امكان پذير نبود. پروانه جون مرسي كه به ياد من بودي ولي واقعا نشد كه بيام. سميه جون اينبار هم قسمت نشد كه من و تو همديگر رو ببينيم. بازم اميدوارم بزودي اين امكان ميسر بشه.

3- اين دو روز تعطيلي تخت گاز كتاب خاطرات يك گيشا اثر آرتور گلدن رو خوندم خيلي جالب بود البته زياد از ترجمه مريم بيات خوشم نيومد. خوشحالم كه اول فيلمش رو ديده بودم چون با خوندن كتاب تصورات ذهني ام بهتر شكل ميگرفت. آي تك جون متشكرم . مهروش جون از تو هم ممنون كه از حقت گذشتي و اول كتاب رو دادي كه من بخونم. ديشب كتاب 11 شب تموم شد دوباره تصميم گرفتم فيلمش رو ببينم كه اينبار خيلي بيشتر چسبيد.

4- راستي يادم رفته بود بنويسم هفته گذشته بامداد عسلي عمه بيمارستان بستري شد به علت عفونت ريه و تنفس صدادار و خس خسي. طفلكي بچه رو سوراخ سوراخ كردند بخاطر گذاشتن آنژيوكت و تزريق سرم. عزيز دلمو بايد زيز چادر اكسيژن و بخور سرد قرار ميدادند ولي طفلكي بچه بند نميشد و همش ميخواست بياد بيرون. هر كي هم كه ميرفت ملاقاتش دستاشو ميگرفت بالا كه يعني بغلم كنيد و نجاتم بديد. خيلي شيرين و بازيگوش شده. الحمدالله دوسه روز پيش مرخص شد. ولي واقعا هممون بايد براي داشتن بچه سالم شاكر باشيم وقتي پات به بيمارستان ميرسه تازه ميفهمي نعمت سلامتي چيه و داشتن بچه سالم يعني چي ؟

5- جمعه تولد عليرضا پسر عمه سامي بود. كه خيلي هم خوش گذشت. گفتگوي ما با سامي تو مسير برگشت از تولد:

من: آفرين سامي كه پسر خوبي بودي. چقدر هم قشنگ رقصيدي. فقط چرا وقتي ميرقصي همش اينور اونورو نگاه ميكني و ميخندي و رقصتو تموم ميكني؟

سامي : آخه من كه نبايد برقصم تولد من كه نبود مهمون كه نبايد برقصه بابا به اوني كه ما ميريم خونشون چي ميگن ؟

بابا : صاحبخونه

سامي : آهان بايد صاحبخونه برقصه عليرضا كه صاحبخونه بود اصلا نرقصيد اونوقت همش به من ميگيد سامي برقص سامي برقص بعدشم چرا وقتي من ميرقصم همتون ميگيد آها آها ؟

6- شنبه صبح سامي خيلي دير از خواب بيدار شد تازه اونم به زور حدود ساعت ۳۰/۹. منم بيرون كار داشتم بايد ميبردمش مهد كودك

من : سامي زود باش لباستو بپوش ديرم شد

سامي : من گرسنمه صبحانه ميخوام

من : سامي جان خيلي دير شده يه ليوان شير بخور با يه شيريني زود باش بريم ديگه دير شد

سامي : يعني ميگي من صبحانه نخورم. مگه تو نميخواي من بزرگ بشم. اگه صبحانه نخورم كه بزرگ نميشم تو نميخواي من بزرگ بشم برم مدرسه برم دانشگاه برم سر كار زن بگيرم ها صبحانه نميدي ؟

من : باشه مامان جان اگه همه اينا با يه صبحانه درست ميشه بيا بشين بهت صبحانه بدم من غلط بكنم كه با آينده تو بازي كنم

چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

۱- پيرو پست قبلي ام بايد بگم كه تا مدتهاي مديد من تحت تاثير ادبيات فرانسه و عشق به كشور فرانسه بودم. يادمه از كلاس سوم راهنمائي شروع شد كه پامو كرده بودم تو يه كفش و به مامان اصرار كه بايد منو بفرستي فرانسه تا من ادامه تحصيل بدم. باخوندن كتابهاي اميل زولا ديگه با كوچه پس كوچه هاي پاريس هم احساس آشنائي ميكردم. آهنگهاي فرانسوي گوش ميدام و متنشو طوطي وار حفظ ميكردم و بلغور ميكردم. جالبه طرفدار تيم ملي فرانسه هم شده بودم و فوريت من مثلث ميشل پلاتيني و آلن ژيرس و ژان تيگانا بود. بخصوص ميشل پلاتيني. همون سال فينال جام جهاني بين تيمهاي برزيل و فرانسه بود يادمه چقدر جيغ و داد كردم و جلوي تلويزيون اشك ريختم و تيم فرانسه رو تشويق كردم. يه پسر دائي دارم كه اونم عشق فوتباله و يكسال از خودم بزرگتره. چقدر بهش مجله كيهان ورزشي و دنياي ورزش ميدادم و بجاش عكسهاي ميشل پلاتيني رو جمع ميكردم. عكساشو گذاشته بودم زير شيشه ميز تحريرم. چقدر بابام حرص ميخورد كه عكس اين مرتيكه نره خر به چه درد تو ميخوره؟ خلاصه كه زمان مثل برق و باد ميگذره و فقط خاطرات كمرنگ و پر رنگش باقي ميمونه. كم كم اين گير دادناي من به فرانسه ته كشيد و عشق به مدونا و ساندرا و مايكل جكسونو و سامانتا فاكس و كيم وايلد و گروه دوران دوران گريبان من و بچه هاي هم سن و سال منو گرفت . حالا ديگه تو سن دبرستان بودم و بايد خيلي جدي تر درس ميخوندمو ديگه اين مسخره بازيها تو كت مامانم اينا نميرفت كه نميرفت. بگذريم كه بنده خداها چقدر حرص خوردن و چقدر حرصشون داديم. طفلكي مامانم هميشه دوست داشت كه من دارو سازي قبول بشم . جالب اينجاست كه ضعيف ترين درس منهم شيمي بود خنده داره نه ؟ چقدر كلاس كنكور چقدر معلم خصوصي. يادمه سال چهارم كه بودم همين آقاي قلم چي كه الان دبدبه اي براي خودش داره معلم خصوصي رياضيات من بود و انصافا هم چقدر عالي درس ميداد. بيچاره مامان كلي پول هم به يكي از اين كلاس كنكورهاي تضميني داد و يارو مسئول مؤسسه كلاهبرداري كرد و الفرار خلاصه كه كنكور حكايتي داشت براي خودش . پدرم بواسطه گرايشهاي هنريش خيلي مايل بود كه من رشته هاي هنري ادامه بدم. مامانم هم كه فقط منو دكتر ميديد. خود بدبختم هم كه به هيچ كدوم علاقه نداشتم. كنكور رو دادم. روزي كه كارنامه كنكور رو ميدادند من گلاب بروتون اسهال گرفته بودم مامان و برادرم با هم رفته بودن و كارنامه اعمال منو گرفته بودن . 48 ساعت مامانم باهام حرف نميزد. رتبه نزديك به 5 رقمي واي ديوانه كننده بود. همه عكسهاي هنرپيشه ام از دروديوار اطاقم پاره شد. تلفن از اطاقم بيرون اومد . كلي هم تهديد و بايكوت. آخر سر هم دبيري فيزيك تو کرمان قبول شدم كه قربون دانشگاه آزاد برم كه همون موقع به دادم رسيد و رشته مورد علاقه ام مترجمي قبول شدم و كمي از قيل و دادها كم شد. اما يادمه كه تا مدتها ديگه دختر محبوب مامانم نبودم. البته حالا كه فكر ميكنم كاشكي همون موقع پيشنهاد بابا رو قبول ميكردم و ميرفتم همون رشته اي هنري بخصوص عكاسي رو دنبال ميكردم.

2-   برف نو ! برف نو ! سلام ... سلام !                                                                               بنشین   خوش نشسته ای بر بام ...

  پاکی آوردی ای امید سپید !                                                                                               همه آلودگیست این ایام                       

   برف برف برف. دلم پوسيد از بس تو اين چند سال اخير يه برف درست و درمون نديده بودم. امروز صبح از ديدن اين موج سپيد برف روي شاخهاي درخت و پشت بامها ذوق كشوني شده بودم كه نگو و نپرس. بيشتر از سامي من ذوق كرده بودم. امروز نبردمش مهد كودك بجاش با هم رفتيم حياط و آدم برفي درست كرديم و برف بازي كرديم. در حياطو باز كردم كوچه يكپارچه سپيد و زيبا. آخ كه چقدر ياد روزهاي مدرسه افتادم كه از اول زمستون چشممون به آسمون بود كه ببينيم كي ميباره تا مدرسه ها تعطيل بشه. اون صبحي كه برف برف ميومد اولين كار گوش دادن به اخبار صبح راديو بود كه ببينيم مدرسه ها تعطيله يانه . مامانم مقطع راهنمائي رو تدرس ميكرد چقدر زور داشت تو سن دبرستان اون تعطيل ميش و مانه . ولي واي چي ميشد وقتي كل مدارس تعطيل ميشد. اغلب ميرفتم با پدر و برادرم بالا پشت بام و با هم يه برف بازي حسابي گاهي اوقات هم پارو ميكرديم. يه عالمه برف از پشت بام ريخته ميشد توي حياط. تو حياط هم دسته ميشد دو طرف حياط تو باغچه ها . واي انگار همين ديروز بود. بعدشم ميومديم تو خونه آخ چقدر ميچسبد وقتي مامان تو اون هوا برامون آش يا آبگوشت درست ميكرد. آي كيف ميداد. بعدشم يه چاي داغ و خواب بعد ازظهر كنار بخاري كه اونموقع هنوز نفتي بود. لبوي داغ و شلغم پخته هم عصرها عالي بود. از دست پخت مامانم گفتم چقدر دلم تنگ شده واسه اونروزا. اين 7 سال آخر مامان بواسطه بيماريش نميتونست آشپزي كنه. نميدونيد چقدر سخت بود عصرها كه از سر كار ميومدم خونه ببينم چراغ كدبانوگري مامان خاموشه. فقط يادمه همون اواخر زندگي مامان بود كه يه شب زمستوني ماه رمضون اومدم خونه ديدم مامانم به زحمت يه آش برام درست كرده نميدونيد شايد خوشمزه ترين غذاي عمرم بود. چقدر بوسش كردم و نازش دادم . اشك تو چشماش جمع شد و گفت من شرمنده ام حالا بايد سالم باشم كه بتونم به تو برادرت برسم حالا شدم عين بچه ها و تو بايد پرستاريمو بكني. آخ يادتون بخير مامان جون باباجون خدا روحتونو شاد كنه.

3- اين ترم آموزش شنا تموم شد. عالي بود. كرال سينه و كرال پشت. راستي بالاخره موفق شدم و پريدم تو آب چقدر هم كيف داد. ديروز هم مسئولين آموزش اين دوره يه مسابقه ترتيب دادن و من تو گروه خودمون تو كرال سينه اول شدم. ولي كرال پشتم خيلي تعرف نداره. كمي تا قسمتي آب ميره تو دهان و دماغم.. دور جديد از اول بهمن شروع ميشه. من غالبا از شنا بدم ميومده ولي تو اين دوره آموزشي عاشقش شدم. چقدر توي آرام بخشي ذهن و فكرم مؤثر بوده. وقتي توي آبم به هيچ چيز فكر نميكنم.

4- يه كلاس عكاسي خوب پيدا كردم . مداركمم آماده بود اما نظرم تغيير كرد تصميم گرفتم از ترم بهار كه هوا بهتره برم.

5- اين شبكه GEM يكشنبه ها شب يه فيلم مطرح دنيا رو پخش ميكنه. اين هفته فيلم Little Children رو گذاشت بابازي كيت وينسلنت و جنيفر كانلي. فيلم جالبي بود فقط بدي اين كانال اينه كه سانسور ميكنه . چقدر چهره کیت وینسلنت با چهره اش در تایتانیک فاصله گرفته بود .

۶- قربون پسر خوبم بشم. عسل طلای ما واقعا بهتر شده. خیلی صبورتر شده . کمتر تو حرف بزرگترها میدود و کمتر بهانه گیری میکنه و کمتر حرص میده و کمتر بابا بابا میکنه اما قربونش برم بریز بپاشش وحشتناک شده. بخدا دیگه خسته شدم  از بس هر روز تا عصر خونه رو مرتب میکنم ولی صبح که پا میشم حالم از خونه بهم میخوره چون یک عالمه اسباب بازی و لباس و مداد و دفتر هزارتا کوفت کاری دیگه وسط اطاقه. اه چقدر تکرار مکررات. ظرف شستن و تمیز کردن و مرتب کردن خونه. بدون هیچ وقفه و تنوعی. 

چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦ | ۳:٠۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

1- ديروز براي كاري رفته بودم خيابون انقلاب و حوالي كتابفروشيهاي جلوي دانشگاه تهران. چقدر اين شلوغي جلوي كتابفروشيها رو دوست دارم چقدر قدم زدن از سر خيابون وصال و قنادي فرانسه رو تا ميدون انقلاب دوست دارم. بوي كتاب و كاغذ و لوازم التحرير چقدر برام خاطره انگيزه. حالا ديگه خيلي وقت از زمان گل كردن اتود گذشته اونموقع كه تازه پديده اتود بوجود اومده بود و سر بهترين نوك ۵/۰ و 
۷/۰ با همكلاسيامون بحث ميكرديم. از اونروزا خيلي گذشته كه با هزار قربون صدقه مامانو راضي ميكردم كه به اتفاق دختر همسايه بهمون اجازه بده بيايم انقلاب و كتاب بخريم. فقط هم سوار اتوبوس ميشديم. از دم خونه تا ميدون امام حسين با اتوبوسهاي دو طبقه سبز رنگ و از امام حسين تا انقلاب با اتوبوسهاي جديد صورتي رنگ . گاهي اوقات هم كه بعد از خريد كتاب هنوز تو جيبمون باقي پولمون شاخمون ميزد ميرفتيم قنادي فرانسه و كافه گلاسه ميخورديم كه فوق العاده بود. يادش بخير تابستون كه تعطيل ميشديم وسوسه خوندن چند تا رمان ناب و خريدن و امانت گرفتن كتاب بيشتر از هر كلاس تابستاني و استخر و خونه فاميل رفتن برام وسوسه انگيز بود. شباي بلند تابستون و برنامه هاي بيخود تلويزيون كه وادارت ميكرد بري طبقه بالا و زير كولر دمر بخوابي و هي بخوني و هي بخوني. كوچكتر كه بودي ساعت 10 شب قصه شب راديو هم فراموشت نميشد. يادمه كه يه قصه شب بود بنام بي گناه كه اينقدر دلنشين بود كه يه روز ساعتها تو كتابفروشيهاي انقلاب گشتم تا رمانشو پيدا كردم بيگناه اثر ژول ماري آخ كه چه كيفي داد وقتي پيروزمندانه خوندنشو شروع كردم و صداي هر كدام از پرسوناژها رو هم تو ذهنم متصور ميشدم. خيلي كوچكتر بودم فكر ميكنم چهارم دبستان بودم كه مامان برام گوژپشت نتردام رو خريد بعد از كتابهاي صمد بهرنگي اين اولين كتاب بزرگسالانه بود كه برام خريداري شد. بعد از اون نوبت به دزيره و بلنديهاي بادگير و جين اير رسيد. اون موقع نفت كوپني بود و ما بناچار تو فصل زمستون هممون تو دوتا اطاق طبقه پائين جمع ميشديم و ميخوابيديم. يادمه كه من و مامانم پيش هم ميخوابيديم و اون بواسطه دبير بودنش اصرار عجيبي به درس خوندن منظم و خوابيدن بموقع من داشت. بهش شب بخير ميگفتم ولي با يه چراغ قوه زيز لحاف كتاب دزيره رو تا پاسي از نيمه شب ميخوندم بعدشم يواشي كتابو ميذاشتم زير تخت تا دوباره فردا شب برم سراغش تا يه شب در همون حال خوابم برد و فردا صبح جيغ و داد مامان براه بود كه خجالت نميكشي نزديك امتحانات ثلث دومه و تو داري دزيره ميخوني چقدر التماسش كردم تا دوباره بهم پسش داد تا بالاخره تمومش كردم مدتها در روياي اوژني دزيره بودم. كلاس اول دوم راهنمائي بودم كه مامان بهم دوره چهار جلدي جان شيفته رو هديه كرد و خودشم زودتر از من خوندش . تابستون بود و شروع كردم به خوندن ولي ذهن بچه من قادر به درك اين كتاب نشد. چقدر سر اين مادر بيچاره قر زدم كه اين چيه برام خريدي؟ اون طفلك هم ميگفت بگذار بزرگتر بشي ميفهمي كتاب يعني چي؟ آره مامان جون تا حالا سه بار جان شيفته رو خوندم و هربار شيفته تر از بار پيش شدم دستت درد نكنه قربونت برم. خلاصه شوق كتاب و كتابخوني تا مدتهاي مديد تو جونم بود. آخ كه چقدر خريدن اولين كتابخونه برام رويائي بود. كتابها تو سه طبقه بالا و نوارهاي كاستم توي كشو . پائينشم مجله هاي فيلم. چقدر هم زلمزيمبول جلوي ويترين چيدم. تو سن دبيرستان شعر و شعر خوني به سراغم اومد بخصوص سال اول دانشگاه بود و كتاب اشعار حميد مصدق و فريدون مشيري و ه. الف . سايه. يادش بخير به اتفاق نازنين دوست گمشده ام چقدر ميرفتيم شب شعر تالار انديشه روبروي دانشگاه پلي تكنيك. اونم از سرم افتاد .      
آره داشتم ميگفتم كه ديروز تو اون پيادروي سرد زمستان مسير وصال تا ميدان انقلاب تمام اين خاطرات رو مرور كردم و احساس كردم كه ناگهان چه زود دير ميشود. حالا ديگه لوازم التحرير مرغوب پاپكو بازار رو قبضه كرده . حالا ديگه سالي يه بار ميرم نمايشگاه كتاب و به اندازه مصرف يكسال كتابخوني رمان ميخرم و ميشينم سر جام. حالا ديگه اينقدر كم حوصله شده كه مجله خوني رو به كتابخواني ترجيح ميدم. حالا ديگه وقتي ميرم تو كتابفروشي قبل از اعمال سليقه براي خودم چشمم به حسني نگو بلا بگو ميفته و قيافه سامي رو متصور ميکنم. خيلي وقته كه قصه شب گوش ندادم اصلا جديدا جز راديو پيام و راديو جوان ايستگاه راديويي ديگه اي رو سرچ نكردم تازه اونم تو ماشين. چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود.

2- دو سه روزي توي نمايشگاه كانون پرورش فكري نمايشگاه ازدواج ايراني برپا بود. ديروز فرصتي دست داد و رفتم يه گشتي زدم. از محصولات لايكو و آاگ گرفته تا خدمات اركستر مجالس و عكس و فيلم و مشاوره قبل و بعد از ازدواج و تخت و كمد و مبلمان و ترشي خانگي و تردميل و دوچرخه ثابت و محصولات نان رضوي همه از زير مجموعه هاي اين نمايشگاه بودند. قر و قاطي بودنش بدك نبود. بخصوص يه غرفه آتلييه عكس عروس دوماد و فاشن بود كه براي من عشق عكس بينهايت جالب بود. بعد از مهد سامي رو هم بردم اونجا چون يه غرفه مشاوره روانشناسي داشت كه بطور رايگان هوش هيجاني و IQ توسط يك دكتر خيلي شنگول ارزيابي ميشد. اين دكتر مدعي بود كه 14 سال رزيدنت شمار زيادي از بهترين پروفسورهاي دنيا در امريكا بوده. جمجمه سامي رو دردست گرفت و بهم گفت كه اين بچه سزارينيه . خيلي لجباز و احساساتي و معاشرتيه. هوش خيلي بالائي هم داره . خلاصه كلي از سامي تعريف كرد. بهم تصيه كرد كه حتما سامي رو وارد رشته فوتبال يا شنا بكنم . ايشون معتقد بود كه آموزش موسيقي براي بچه ها سمه و از اونا موجودات شكننده اي ميسازه. من بهش اعتراض كردم و گفتم پس اينهمه موزيسينهاي مشهور و نامي در سراسر دنيا كه از بچگي اين علم رو آموختند چي؟ ميگفت همشون آدمهاي فنا شده اي هستند كه زندگي خانوادگي بسيار ناپايداري دارند. بسيار احساساتي و معلقند. من نتونستم اين حرف آقاي دكتر رو قبول كنم منتها حوصله بحث نداشتم. من تو يه مقاله خيلي معتبر خوندم كه آموزش موسيقي با يادگيري رياضيات نسبت مستقيم داره. يعني ميتونه ذهن رو به همون نسبت فعال كنه و اونوقت چطور بايد بچه ها رو ازش دور كرد. ايشون حتي آموزش زبان دوم را بيفايده ميدونست و ميگفت براي آموختن زبان دوم هيچوقت دير نيست. ولي توصيه اكيد ميكرد كه بچه ها تا پايان دبيرستان بايد مدارس دولتي بروند و از مدارس غير انتفاعي بايد حذر كرد. خلاصه مباحث جالبي رو عنوان كرد كه كلي باورهاي آدم رو مي ريخت بهم.

3- ديروز تو نمايشگاه يكي از همكلاسيهاي سامي بنام دانيال با مادرش اومده بود. اونم بچه فوق العاده شيطونيه. در تمام مدتي كه ما داشتيم به اين آقاي دكتر اسكوئي گوش ميداديم سامي و دانيال داشتند بادكنك بازي ميكردند. يه دفعه از غرفه خدمات اركستر مجالس صداي موزيك باحالي بلند شد و ديديم به يه خواننده با گيسوان پريشان داره ميزنه و ميخونه. خلاصه ملت همه جمع شدند و مشغول فيم گرفتن شدند. سامي و دانيال هم يه دفعه رفتند وسط جمع و حالا نرقص كي برقص. سامي يك سرو گردني عقب جلو ميبرد تو مايه اي رقص بابا كرم. دانيال هم بدتر از سامي. خلاصه ملت همه دوربينها و موبایلاشونو رو اين دوتا زوم كرده بودند. سامي كه بايد خودتو بكشي تا جلوي يكي بدون ادا اصول برقصه آنچنان دور گرفته بود كه بيا و ببين. موزيك كه تند شد. دستش رو گذاشته بود زمين و خودشو يه وري ميكرد ميگفت دارم هليكوپتري ميزنم. خلاصه وقت اذان شد و موزيك قطع شد وگرنه شايد سامي و دانيال به جرم خوردن قرص اكس دستگير ميشدند.

4- شب يلدا هم گذشت اميدوارم به شما هم خوش گذشته باشه. مهد سامي از ما خواسته بودند كه از زبان خود سامي مطلبي براي شب يلدا نوشته شود كه اونم اينجوري گفت و ما نوشتيم:

شب يلدا خيلي قشنگ و درازه. شب يلدا ما رفتيم خونه مامان بابام. شب يلدا انار هست . هندونه هست. آجيل داره. تو مهد كودك عكس گرفتيم. به بچه ها انار دادند. الان پائيز رفته زمستون اومده. حالا ديگه برفم مياد منم ميرم آدم برفي درست ميكنم.

5- يكي دو جلسه ديگه اين ترم آموزش شناي ما تموم ميشه. تو اين ترم كرال سينه و كرال پشت رو بهمون آموزش دادند. انصافا هم مربي بسيار خوبي داشتيم. دو سه جلسه اي هم هست كه روي استارت زدن و پريدن تو آب كار ميكنه. جالبه من براحتي تو 4 متري شنا ميكنم و هيچ ترس و واهمه اي ندارم ولي عجيب از اين استارت زدن ميترسم. هر كاري مربي و دوستام كردند نتونستم بپرم تو آب. اولين بار كه تقريبا ياد مستر بين ميفتادي كه ميخوست از بالاي دايو بپره. هر چي سعي كردم ديدم نه من اينكاره نيستم. مربي خودش تو آب بود هر چي فرياد ميزد بپر من گونه هام بيشتر داغ ميكرد و ميسوخت. مسخره است نه ؟؟؟

یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog