خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- بالاخره اومدم و آپ کردم. برای اولین بار تو این مدت اصلا طرف کامپیوتر و اینترنت هم نیومده بودم و در کمال تعجب دیدم هیچ اتفاقی هم نیوفتاد . نه ترک اعتیاد خیلی سخت بود نه من از عدم ارضای حس کنجکاویم نسبت به پستهای دوستانم مردم. ولی بالاخره اومدم. تو این مدت خیلی فکر کردم که بنویسم ولی اصلا هیچی به ذهنم نمیرسید. به قول مهروش بچمونم باید یه غلطی بکنه تا ازش بنویسم که اونم تو این مدت خنثی بود.

۲- به لطف آلوچه جونم و ساروی کیجای عزیزم از لحاظ فیلم و کتاب تا حد زیادی نو نوار شدم شایدم یکی از دلایل نیومدنم به اینجا همین سرگرمی بوده.  کتابهای آمده بودم با دخترم چای بخورم  ( شیوا ارسطوئی ) و همنام  ( جومپا لاهیری ) رو خوندم که همنام فوق العاده بود. دو شب متوالی منو تا ساعت ۲ نیمه شب بیدار نگهداشت تا تموم شد. فیلم License to wed رو هم ديديم كه عالي بود. يك كمدي عاشقانه كه خيلي چسبيد با بازي رابين ويليامز. كلي با همسر جان خنديديم.

فيلمhair Spray  رو هم ديديم يك كمدي موزيكال . خيلي فوق العاده نبود ولي به يكبار ديدنش ميارزيد. سامي خيلي خوشش اومده بود. بازي  و گريم جان تراولتا هم خيلي بديع بود.

ديشب هم بعد از مدتها يه فيلم احساسي آرام با دلشوره هاي عاشقانه به نام حس و حساسيت رو ديديم با بازي اما تامسون - كيت وينسلت و هيو گرانت. عالي بود

3- در راستاي درمانهاي پزشكي ام تو هفته گذشته جلسات مشاوره داشتم كه اينبار خيلي بهم آرامش داد.  تو يكساعت صحبت با اين مشاور تمام ترسها و دلشوره ها و نگرانيها رو ريختم بيرون. حرف زدم و گريه كردم خلاصه تخليه تخليه. بطور جد بهم پيشنهاد شد كه دوباره كارم رو شروع كنم و يه شغل مناسب پيدا كنم. اين خانم روانشناس شديدا معتقد بود كه خلا روحي من ناشي از حس بيهودگي و بيكاريه كه با روحيه پر تلاطم و جستجو گر من ساز گار نيست و من به واسطه سابقه شغلي كه داشتم نميتونم اين روزمرگي رو تحمل كنم و خلاصه اينجوري خودشو نشون داده. آره راست ميگفت بايد يه فكر اساسي كنم. كلاسهاي مختلف و جمع دوستان و برنامه هاي موقت هيچكدوم حس مسئوليت پذيري به من نميدهند و من ميتونم براحتي اونا رو ملغي كنم . از بعد از عيد حتما دنبال يك كار نيمه وقت مناسب خواهم بود.

4- آقا اين اعتماد به نفس ما دود شده رفته هوا. در هر موردي كه بخواي فكرشو بكني. حالا من با اين فقدان اعتماد به نفس چجوري ميخوام برم سر كار؟؟؟ بايد قبل از هر چيز اونو زنده كنم شما ميدونيد چجوري ؟

5- جشنواره فجر اومد و رفت و ما هم از همه جا بيخبر مونديم و تموم شد. بدتر از همه اين سالها كوچكترين ميلي به پيگيري اين ماجرا نداشتم. ديروز با دختر دائيم از جلوي سينما آفريقا رد ميشديم يه صف طويل تا انتهاي كوچه بغلي كشيده شده بود. اون بهم گفت شري تو واقعا ديگه دنبال جشنواره نيستي ؟ يه زماني تو ايام دهه فجر تو كاملا دور از دسترس بودي . گفتم اصلا حالا كه اين صفو ميبينم به كارهاي خودم خنده ام ميگيره. آتوسا جون يادته چقدر من و تو از همين سينما آفريقا خاطره داريم وقتي خيلي خوش شانس بوديم و كلي بليط و كارت براي سانس آخر داشتيم و با پز فراوان از جلوي اين صوف طويل رد ميشديم و ميرفتيم فيلم ميديديم. يادمه يه سال ماه رمضون هم مقارن شده بود با دهه فجر. افطار ميكرديم و دبدو كه رفتيم.  چقدر ديدن هنرپيشه ها برامون از نزديك جالب بود. چقدر ميرفتيم تو نخ زوجهاي كه با هم اومده بودند و از شانس بدشون رو صندليهاي جلوي ما مينشستند يادته چقدر زوم ميكرديم رو كاراشون و زير زيركي ميخنديديم. راستي چي شد ما پير شديم يا جشنواره ديگه هيچ حسي رو بر
نمي انگيزه؟

6- سينما آزادي بازسازي شده رو ديدم. چقدر خوشحالم كه جاي اون خرابه يه همچين عمارتي ساخته شده. ولي چقدر جاي همون ساختمان قديمي سينما آزادي و سينماي كوچك شهر قصه خالي بود!!!

7- سامي دلبند من امروز تو اولين اجراي گروهي شعر خواني و نمايشش رو اجرا كرد. پسرك فسقل من امروز چشمان منو حسابي نمناك كرد. صبح ساعت شش و نيم بيدارمون كرد كه بلند شيد جشنمون دير ميشه. از شدت هيجان صبحانه نخورد. از زير قران ردش كردم و صورت ماهشو بوسيدم و براش آرزوي موفقيت كردم. پدرش خنده اش گرفته بود كه اگه سامي بخواد كنكور بده چه ميكني؟ امروز در جشني كه در مركز پيش دبستانيشان بر پا بود كلاس آفتاب ( نام كلاس سامي ) دو ترانه انگليسي و فارسي اجرا كردند. از روي سن چشمش به من و پدرش و مادربزرگش و عمه اش و عليرضا و دختر دائي ام و رومينا كوچولو كه افتاد نيشش باز شده بود و مرتب ادا اصول در مي اورد. ولي خوشبختانه موقع اجراي برنامه جدي بود. در نمايش شهرهاي ايران هم سامي نقش بچه تهرون رو داشت كه با پاپيون رفت پشت ميكروفون و با صداي بسيار بلند و رسا گفت : من بچه تهرونم     بچه تجريشم و در مركز ايرانم   از شهرهاي بزرگم   دماوند در كنارم

در آخر هم يه شعر موزيكال در وصف مادر و پدر خوند كه خيلي چسبيد. احساس خيلي قشنگ و غريبي بود. سامي فسقل من حالا اينقدر بزرگ شده كه ميتونه جلوي يه جمعيت 150 نفره براحتي شعر بخونه و برنامه اجرا كنه. حالا ديگه اينقدر بزرگ شده كه در كنار دوستاش ميشينه و يه پاشو رو اون يكي ميندازه و شعر انگليسي ميخونه . خدا همه اين بچه ها رو حفظ كنه.

من و همسرم با ديدن برنامه هاي امروز چقدر خوشحال شديم كه سامي به اين مركز مياد. شهريه اش حلالشون واقعا براي بچه ها زحمت ميكشند و از همه مهمتر اينكه سامي بيش از حد به مهدش علاقمنده و صبحها در نهايت رغبت و ميل به اون سمت پرواز ميكنه .

8- اين سريال رقص پرواز رو ميديديد؟ چقدر اين شخصيت دكتر ياوري در عين بي ادب بودنش بحال بود. البته بازي مهدي هاشمي بود كه بهش روح داده بود. البته گريم صورت و هيكل مهدي هاشمي خيلي تابلو بود ولي خوب بگذريم بخصوص اون شلوارك چاق كننده كه سايه اش مدام از زير پاچه هاي شلوارش خودشو نشون ميداد.  

۹ - بوي عيد داره نزديك ميشه. اينو از دلشوره هايم نسبت به خانه تكاني حس ميكنم كاري كه ازش متنفرم. شما چطور؟                        

دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

۱- سرمای بیش از حد هوا یه مقداری دپرسم کرده. در پارکینگمون یخزده و سنگین در جای خودش  گیر کرده بود و یه مقدار زیادی ما رو تو خونه محبوس کرد.

۲- تو این مدتی که نبودم چندین بار حال روحیم بیخود و بی جهت بهم ریخت. دوباره دلشوره ها و استرسم بیخودی شروع شد که خیلی کلافه ام کرد. حالا حالاتم شکل جدیدتری به خودش گرفته حالا دیگه همش نگران حال جسمانی خودم هستم و همش فکر میکنم که مریضم. از حالات مزخرف فعلیم اینه که فکر میکنم مشکل قلبی دارم و در خودم کنکاش دردهای گاه و بیگاه قلبی میکنم. به دکترم هم مراجعه داشته ام و اون به من اطمینان کامل داده که همه ناشی از اعصابه نه ناشی از بیماری قلبی و رفتن نزد متخصص قلب رو برام ممنوع کرده. خلاصه که فعلا هستیم دیگه .

۳- وقتی میرفتم شنا حال و روزم خیلی بهتر بود فعلا به خاطر صرفه جوئی در گاز استخر مورد نظر تعطیله چند تا از استخرهای دورو برمون هم تعطیل شده فعلا بوی موندگی گرفتم و از دست خودم ناراضی هستم.

۴- تو این مدت چند تائی کتا ب خوندم : - بازی آخر بانو  اثر بلقیس سلیمانی  ( بدک نبود اما طول کشید تا تمومش کردم )    - بامداد خمار ( بعد از چند سال دوباره خوندمش و بازم دوستش داشتم )
- حالا هم دارم سمفونی مردگان  عباس معروفی رو میخونم  که زیادم ازش سر در نمیارم

۵- کانال مولتی ویژن  پخش فیلم way back to love  رو شروع کرده که شاید ۵ بار دیدمش با بازی
هیو گرانت و درو بالیمور  فیلم فوق العاده ای نیست فقط به خاطر بازیگرانش میبینمش. درو بالیمور شباهت عجیبی به خواهر یکی از دوستانم داره که خیلی دوستش دارم.

۶- سریال پریدخت را میبینید؟ یه جورائی شتابزده و تند و تیز جلو میره. البته من این زوج لیلا حاتمی و علی مصفا را بسیار دوست میدارم و بطور مداوم یاد فیلم بی نظیر لیلا میفتم . یادش بخیر با یلدا دوستم رفته بودیم جشنواره سینما کریستال. تا آخر فیلم جیکمون در نیومد . آخر فیلم هردو مون تو گلومون پر بغض بود و چشمامون اشکی. رسیدم خونه به مامانم گفتم ماماتن فیلمش بی نظیر بود و شروع کرده بودم با آب و تاب براش تعریف کردن و اونم هی چشماش پر و خالی میشد.  موسیقی پریدخت به نظر من بسیار زیباست همینطور در قسمتهای ابتدائی این مجموعه شاتهائی که از لیلا حاتمی گرفته بودند خیلی زیبا بود اکثرا نیمی از صورتش تیره و نیم دیگر روشن.

۷- بوی جشنواره داره میاد ؟ نمیدونم امسال حالش هست یا نه ؟

۸- آموزش بلز سامی شروع شده برای آشنائی با نتها شعری رو حفظه که روی بلز میزنه و میخونه:

دو   دهنش بازه   
ر شکمش گندس 
می  شبیه شونه اس
 فا دندون شکسته است 
سل زبون درازه
لا شبیه کوهه
سی شبیه عینک

روکش بلزش سبزه و سامی به این قضیه شدیدا معترضه که من پرسپولیسی ام چرا قرمز نیست؟؟

۹- روز عاشورا  برای سامی نذر داشتیم  تاسامی  فقط به بچه ها تی تاب و ساندیس بدهد اصرار داشت که خودش این کا ر را بکند . چشمتون روز بد نبینه اگه یه آدم بزرگ میخواست از تو سینی چیزی برداره آنچنان سامی جیغ بنفش میکشید که دست نزنید فقط مال بچه هاست که یارو سه متر میپرید هوا

۱۰- فردا پنجمین سالگرد فوت پدر عزیزمه. بابا جون روحت شاد. یادت هرگز از یاد ما نمیره. از آخرهای دی همینطور مرور خاطره کردم اون روزارو تا به امروز و فردا رسیدم. چه جمعه بدی بود اون روز و چه نقش تلخی از خاطره تو وجودم زده. بابا جون خیلی وقته نیومدم سر مزارت. دلمم برات یه ذره شده. فردا میام . خدا کنه برف نباشه تا بشه راحت خونتو پیدا کرد. برای تو و مامان گلم از خدا آرامش و مغفرت آرزومندم. روحتان شاد. 

 

پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog