خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


کلی حالم گرفته شد وقتی دیدم یدفعه پرشین بلاگ دات کام  پرید . راستشو بخواهید خیلی برای وبلاگ خودم ترسیدم چون اینجا واقعا دفترچه خاطرات منه و تمامی اتفاقات مربوط به سامی رو اینجا نوشتم و خلاصه دلم بدجور گرفت وقتی دیدم اینجوری شد که امروز توسط سمیه مطلع شدم که دات کام  تقریبا ناکام شده و حالا آی آر داریم. بهرحال نفس راحتی کشیدیم.

۱- هفته پیش رفته بودیم خزر شهر  - شهرک زیبائی در فواصل فریدونکنار تا بابلسر. جاتون خالی هوا هم بسیار عالی بود. سامی فسقل هم برنزه شده. این بچه واقعا آب میبینه دیوانه میشه و دیگه نمیتونستی از دریا بکشیش بیرون. باز جای شکرش باقیه که دوتا همبازی ( محمد و ترگل ) بودند تا به عشق بازی با اونا بیاد خونه. راستی بامداد فینگلی هم بود خیلی بانمک شده. دلش غنج میزنه یکی باهاش بازی کنه و دالی کنه نمیدونید چه خنده صدادار باحالی میکنه. خلاصه تو این چند روز طفلکی توسط من حسابی چلونده شد. سامی هم روز آخری خیلی احساساتی شده بود و تند تند ماچش میکرد و میگفت خیلی دوستش دارم .

۲- آخر هفته هم دوباره با دوستان مهربان وبلاگی مهروش جون و استاد و یسنا دلبرک /
آلوچه عزیزم و فرجام و باربد قندی قندی / امیر خان  دیدار تازه شد. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. امیرخان بابت همه چیز ممنون. بازم این یسنا خوشگله بدجوری دل مارو برد!!!

۳-دیشب سامی چسبیده بود به باباشو هرچی بهش میگفتم بیا بغلم یه بوس بده نمیومد. گفتم خدایا به من یه سامی بده که بیاد بغل مامانش و بوس بده  سامی هم دستاشو گرفت بالا و گفت خدا بهت یه دختر بده تا دست از سرم برداری !!!!! واقعا فکر میکنید منو باباش چه شکلی شده بودیم

یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

۱- چند شب پیش تولد یسنا خوشگله بود. بازم بهش تبریک میگم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.  نمیدونم شماها وقتی اولین بار جائی دعوت میشوید که کسی رو کاملا نمیشناسید چه حسی دارید. قبلش خیلی دلم شور میزد که با چه کسانی روبرو میشم و چجوری ما رو پذیرا میشوند. ولی بقدری مهروش عزیزم و همسر گرامیش و این دختر نازشون شیرین و مهربان بودند که در همان بدو ورود احساس کسی رو داشتم که برای بار دهم به خونه یکی از نزدیکترین دوستاش میره. در ضمن باید بازم بگم که این یسنا خانم خیلی شیرینه به مامانش هم گفتم که دیدن این دلبرک تنظیم خانواده رو متزلزل میکنه و بدجوری آدمو به فکر داشتن یه دختر کوچولو میندازه!!!! شوخی کردم عروس هم مث دختر آدم میمونه مگه نه مهروش جون؟؟؟؟

حدودا پنج سالی میشه که اینجا مینویسم. زمانیکه شروع به نوشتن کردم این حجم بالای وبلاگ نویسان نبود. بخصوص این حجم وسیع وبلاگ نویس مامان و بابا. یادمه  یه مامان خانمی بود که یادش بخیر چقدر هم خوب مینوشت ولی یدفعه رفت که رفت همینطور وبلاگ من و مانی - وبلاگ مادر یک روشندل - نوشی و جوجه هاش و وبلاگ آلوچه خانم . هربار که مطالب این دوستان رو میخوندم یکسری تصورات ذهنی به سراغم میومد. از قیافشون و حالاتشون.  وبلاگ آلوچه خانم رو تقریبا هربار میخونم. چقدر دوست داشتم که باهاشون آشنا بشم. بالاخره به لطف مهروش جون دیدارها میسر شد. چقدر این آلوچه و فرجام و باربد صمیمی و دلنشینند. و چقدر زیباست وقتی میبینی دایره دوستانت با شعاع وسیعتری یه همچین خوبانی رو هم دربرمیگیره. چقدر سامی از آشنائی با یسنا و باربد و صدالبته فرجام عزیز حال کرد.

۲- از جمعه شب سامی دچار تب شدیدی شد . سر درد شدید و تب بسیار بالا. پدرمون دراومد تا به ضرب و زور شیاف استامینوفن و پاشویه و تن شویه یک کمی این تبو آوردیم پائین. دوباره نصفه شب احساس کردم که به یک هیتر متصل شدم. واقعا تا مادر نشی نمیفهمی که چه پدری از ننه بابامون درآوردیم تا اینقدری شدیم. بگذریم امروز بردمش دکتر تشخیصش آنژین چرکی بود و پیشنهاد تزریق آمپول پنیسیلین. کلی با سامی حرف زدم که مامان جون آمپول یک کمی درد داره ولی من میدونم که تو تحمل میکنی. خلاصه براش تست آمپول زده شد خیلی خوب تحمل کرد بعد هم که به راحتی خوابید و گفت خانم بیا آمپولمو بزن دیگه. خانم پرستار هم کلی داشت از شجاعت سامی حرف میزد که مرد کوچک ما آنچنان جیغی زد که خانم مربوطه نفهمید چجوری تزریقشو تموم کنه. خلاصه جیغ و گریه . منهم در آغوشش کشیدم و شروع کردم براش ادا اصول درآوردن و یه شعر من درآوردی رو زمزمه کردن که معمولا با سامی میخونیم تو همون حالت گریه گفت بسه دیگه این شعر فقط مال شباست که میخوای منو بخوابونی الان که روزه فقط باید بگی سامی جون دوستت دارم .  بعدشم که تا یه مسافتی فقط داد میزد آی باسنم وای باسنم !!!

یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

امشب دلم آرزوي تو را دارد    
نجواكنان و بي آرام خوش با خدايش
مينالد و گفت و گوي تو را دارد      ( مهدي اخوان ثالث )

بازم يه روز مادر ديگه بازم حسرتي وصف نشدني بازم اندوهي خارج از وصف و اندازه قلبم رو لبريز ميكنه.

طبق معمول رفتم دم مهد كودك سامي دنبالش. با كاردستي زيبائي از يك سبد گل با عشق و خوشحالي دويد به سمتم كه مامان روزت مباركه. چشمام خيس خيس شد. نميدونستم كدوم احساس چشمامو تر كرده. شوق ديدار فرزندم و درك حس زيباي مادر بودن يا غم نبودن تو مامان گلم كه تو يه همچين روزهائي خيلي جات خاليه.

مامان گلم ديروز به سر مزارت اومدم دلم داشت از غصه ميتركيد. اشكم نميومد. از مهرداد خواستم كه منو تنها بزاره. وقتي باهات تنها شدم فرياد كشيدم  ضجه زدم صدامو شنيدي؟؟؟ بهت گفتم كه چقدر دلم برات تنگ شده. بهت گفتم كه در حسرت ديدار تو عاشقترينم. از خدا گله كردم كه كه چه نعمتي رو ازم گرفت و چقدر زود اين اتفاق گريزناپذير تو زندگي من رقم خورد. مامان خوبم عزيزترينم تا هستم بدون كه براي من همه چيزي. صدات - نگات اخم كردنت دعوا كردنت آخ كه چقدر دلم براي اون قهر كردنات تنگ شده. يادش بخير وقتي از دستم عصباني ميشدي واي از دو فرسخيت نميتونستم رد بشم. چقدر نگات سنگين ميشد. چقدر نازتو ميكشيدم چقدر پسم ميزدي. هي چلپ چلپ به قول خودت ماچت ميكردم تو بهم اخم ميكردي و ميگفتي فايده نداره. خلاصه اينقدر معذرت خواهي و التماس تا دوباره ميشدي مامان ماه خودم. يادمه صورتت رو ميكشيدم به سمت صورتم و به زور ميگفتم بايد منو ببوسي توهم جيغ ميزدي ولم كن بچه نه به اون حرص دادنت نه به اين لوس شدنت. مامان باورت ميشه همين كارو الان سامي با من ميكنه !!! وقتي باهاش قهر ميكنم مياد به زور ميشينه رو پامو هي بوسم ميكنه و ميگه يا الله منو ماچ كن و به زور لبهاي منو ميچسبونه به صورتش.!!! وقتي سامي منو حرص ميده بدجور يادت ميفتم ماماني كه بهم ميگفتي وايسا مادر بشي اونوقت ميفهمي من چي ميگم. آخ مامانم چقدر دلم برات تنگ شده .
مامان جونم چند روز پیش سامی اومد جلوی اون عکس خوشگلت همون که مال جوونیاته ایستاد و گفت مامان چرا عکس مامان بزرگ این شکلیه ؟ گفتم مگه چه شکلیه ؟ گفت اینجا خیلی خوشگله پس چرا تو اون عکسش که تو کامپیوتره تو هم عروس شدی اون شکلیه گفتم خوب اونجا مگه چجوریه؟ گفت نمیدونم یه جور دیگه است پیر شده  گفتم آره پسرم مامان بزرگ تو عروسی ما یکی از بدترین حالات جسمانیش رو داشت. پف کرده بود. چشماش بیفروغ شده بود حالش اصلا خوب نبود . آره مامان گلم سامی که بزرگتر بشه بهش میگم که تو عزیزم چقدر زجر کشیدی و چقدر تو بستر بیماری بودی. بهش میگم که مامان بزرگش یکی از قویترین آدما بود که خیلی قشنگ زجر اون بیماری رو تو ۷ سال تحمل کرد و امیدش رو از دست نداد بهش میگم که مامان بزرگش تمام اون مدت ۷ سال ذره ای از شاکر بودنش رو به درگاه خدا از دست نداد فقط ۲ روز قبل از پرواز ابدیش بود که دیدم خیلی تلخ گریه کرد و دستاشو رو به آسمون برد و گفت که خدایا دیگه سختمه دیگه بریدم یا شفام بده یا راحتم کن. مثل اینکه برای خدا بردنش راحتتر بود که مرغ آمین اونو برای همیشه با خودش برد.

نيومدی سراغم عزيز تر از جونم؟...

 چو بستی در به روی من، به سوی صبر رو کردم

                             چو درمانم نبخشيدی، به درد خويش خو کردم

 

دوست دارم بهترين. دعاي خيرت رو از ما دريغ مكن. مامانم عشقم عزيزم روزت مبارك

روز مادر  و روز زن رو به همه شما عزيزان تبريك ميگم

پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

 1- راستي نظرتون راجع به زلزله دوشنبه چي بود؟ من روي مبل نشسته بودم و يك آن احساس كردم كه دسته هاي مبل مرتعش شدند به شوهرم گفتم ببين انگار زلزله است . شوهرم گفت باز خيالاتي شدي بعد دييم كه قاب عكس سامي روي ديوار كج شد و لرزش كاملا محسوس شد. جيغ زدم و سامي رو بغل زدم و رفتم زير درگاهي به شوهرم هم اصرار كه بيا پيش ما ولي اون لبخند زنان زير لوستري كه تكان ميخورد نشسته بود و ميگفت بابا اينكه بچه بازيه. سامي هم شديدا هيجانزده شده بود و ميگفت بابا بيا. خلاصه بعدش زديم شبكه خبر ديديم اي بابا خبري نيست سامي ميگفت بزن كارتون ببينم بهش گفتم سامي بزار ببينم راجع به زلزله چيزي ميگه يا نه؟ سامي هم هيجانزده ميگفت آره بزن زلزله ببينم زلزله نشون ميده. بابا زلزله خيلي باحال بودا

2- همون بعد ازظهر به اتفاق خواهر شوهر و همسرش و عليرضا رفتيم پارك ارم و قلعه سحر آميز. جاي جالبيه. بنظر من از سرزمين عجايب به مراتب بهتره. هم قيمتهاش منصفانه تره هم مدت زماني كه از وسيله اي استفاده ميكني بيشتره. جالبتر از همه سينماي چهاربعدي اونه كه براي اولين بار تو ايران اومده. يادتونه براي سالهاي طولاني تو شهربازي بزرگه و پارك ارم يه سينما 2000 داشتيم كه چقدر حقير و مسخره بود؟ ولي اين واقعا جالبه. اولش تذكر دادند كه شايد براي بچه خوب نباشه و بترسه ولي سامي كلي حال كرد . جاهايي كه ملت هيجانزده ميشدند و جيغ ميزدند اونم جيغ ميزد و كاملا نيشش تا بناگوش باز بود. فقط توي مسابقه هاي شرط بندي كه باباش و باباي عليرضا انجام ميدادند ما مشكل داشتيم چون سامي جيغ ميزد كه باباي من اول شد عليرضا هم فرياد ميكشيد كه نخير باباي من اول شد خلاصه مجبور بوديم بگيم اين بازي برنده برنده است . راجع به سينما 4 بعدي بيشتر نميگم چون مزه اش ميره ولي اميدوارم همتون امتحان كنيد.

3- اسم سامي رو در مركز پيش آمادگي دو زبانه دارا و سارا براي سال تحصيلي جديد ثبت نام كرديم. بنظر فضاي جالبي داره. خصوصيت اين مركز به اين شكله كه براي هر كار عملي مثل موسيقي - زبان - ورزش و نمايش خلاق كلاس جداگانه اي وجود داره و اين بچه ها هستند كه كلاس رو عوض ميكنند. خلاصه اين وروجك ما از اول مهر مثل بچه مدرسه ايها بايد شال و كلاه كنه و از ساعت 8/30 صبح به كلاس بره. فقط مونده جدائيش از نازنين جونش. در رابطه صميمانه اي كه اين مربي مهربون با بچه هاي كلاس سامي بالاخص سامي و چند تا بچه ديگه بوجود آورده واقعا به اين بيت زيبا ايمان مياوري كه : درس معلم ار بود زمزمه محبتي جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را چون سامي تقريبا بهيچ عنوان حاضر نيست از مهدش غيبت كنه و از سر كوچه دست منو ول ميكنه و به سمت مهدش يك مسير طولاني رو ميدود و از اون طرف هم وقتي ساعت 4/30 ميرم دنبالش بايد تا حدود ساعت 6 توي حياط مهد بشينم تا با تك تك دوستاش بازي كنه و نازنين جونش رو هم مشايعت كنه . تازه مكافات اين رو هم داريم كه پشت در بسته مهد كودك هم چمبرك ميزنه و از دوستاش و ماماناشون دعوت ميكنه كه بيائيد خونمون. يعني اين بچه از بازي سيري ناپذيره

4- راستي ابوسامي بازم رفته ماموريت و من و پسرك تنهائيم. تا پارسال هر وقت همسرم ميرفت ماموريت منم بارم رو ميبستم و ميرفتم خونه فك و فاميل ولي نميدونم چرا امسال اصلا دلم نميخواد جائي برم. خيلي تو خونه خودمون احساس امنيت و آسايش ميكنم. شايد يكي از دلايلش شيطنت پسرك باشه. وقتي تو خونه خودمونيم تمام اسباب اثاثيه اش دورشه و هر كاري بكنه بيخيال اما هر چقدر هم كه جائي ميريم من بار بزنم و وسايل بازي براش ببرم بازم بالاخره ناآرومي ميكنه و نق ميزنه. امسال هم كه به خاطر كلاسهاي ورزش خودم هم بخاطر مهد سامي تماما خونه هستم و احساس خوبي دارم. سامي به غيبت هاي باباش هم عادت كرده. ديروز كه باباشو از زير قرآن رد ميكردم باباشو بوسيد و گفت آخ جون ميري ماموريت؟ شوهرم هم گفت آقا رو ديگه خوشحاله من ميرم!!! سامي هم گفت نه چون ميدونم برام سوغاتي چيزهاي خوب مياري ميگم آخ جون.

5- راستي چند روز پيش سامي گير سه پيچ داده بود كه براي من ني ني بيار. منم بهش گفتم اگه ني ني بيارم اونوقت بابات بايد بغلش كنه ها ميگفت اشكال نداره منم ميام بغل تو. گفتم اونوقت مياد با اسباب بازيات بازي ميكنه ها گفت آخ جون بزرگ ميشه منم باهش بازي ميكنم. بهش گفت اونوقت وقتي ميريم تو خيابون بايد من و بابات اونو بغل كنيم اگه تو خسته بشي ديگه بابات نميتونه تو رو رو شونه هاش بشونه ها . ميگفت نه اونو بزاريد تو كالسكه منو بغل كنيد. خلاصه جيغ و گريه كه من ني ني ميخوام . همون شب برادرم اينا خونمون اومدند به محض اينكه ما اين بامداد فسقل رو بغل كرديم عين ذرت داخل ماهيتابه سامي هم ديوونه بازي در مياورد نميدونست چكار كنه تا جلب توجه بكنه. هر وقت شوهرم بامدادو نگاه ميكرد و هيشت و پيشتش ميكرد سامي با چنان نگاه نگراني نگاه باباش ميكرد كه جگر آدم كباب ميشد هونجا بهش گفتم اگه ني ني بياريم مثل بامداده ها بايد بغلش كنيم شيرش بديم بوسش كنيم نازش كنيم. سامي هم پشيمون گفت نه من ني ني دوست ندارم تو فقط مامان خودمي من تو رو به هيچكي نميدم اينم از حسود خان زورگوي

6- راستي شما حيووني نفرت انگيز تر و بد صدا تر از پشه سراغ داريد؟؟

یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog