خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- جاتون خالي جمعه پيش به اتفاق خواهر شوهرم و همسرش و عليرضا فسقلي راهي مسافرت شديم . چند ساعتي همدان بوديم و سري به باباطاهر و ابن سينا و شير سنگي و گنجنامه زديم. همدان شهر بسيار تميز و سرسبزيه. چقدر هم مسافر اومده بود.

مقبره بابا طاهر

از اونجا راهي كرمانشاه شديم . تا دلتون بخواد هوا گرم وخشك. من يه جورائي از طرف مادري يه رگم به كرمانشاهيها ميخوره. ولي اينبار واقعا از اين شهر خوشم نيومد. اولا صبح مغازه ها رو باز ميكنند تا ساعت 1 بعد ارظهر بعد همه جا بسته ميشه تا ساعت 5 بعد از ظهر بعدشم ساعت 9 شب همه جا خاموشيه . انگار كه گرد مرده پاشيدند. خيلي دلگير و بد. سري به غار غوري قلعه هم زديم. سه سال پيش برام جذابيت بيشتري داشت. البته سمفوني سامي هم بواسطه آنتي بيوتيك مصرفيش كه معمولا اعصابشو داغون ميكنه روي اعصاب ما هم بي تاثير نبود. يه سر هم رفتيم جوانرود و بازار مرزي كه پر از آت آشغال و پيشنهادات خريد وسايل بالاي هجده ساله. محل اسكان ما طاق بستان بود كه تقريبا بهترين جا و تفرجگاه كرمانشاهه. اطراف طاق بستان مثل فرحزاد خودمون ميمونه پر از كبابي. غذاي مخصوص كرمانشاه هم دنده كبابه. يه غذاي سنگين كه شب همه ما رو از خوردنش پشيمون كرد و فقط به ضرب و زور يه كولاي تگري قابل هضم شد.

مسير بعدي سسندج بود در فاصله 130 كيلومتري كرمانشاه. در طول اين مسير از سد گاوشان هم گذر كرديم. منظره اي بسيار زيبا و آفتابي بس سوزان. سنندج شهر بسيار تميز و زيبائي است با مردماني بسيار با فرهنگ. برعكس كرمانشاه شبهاي سسندج بسيار زيبا و با روح بود. يكي از زيباترين مكانهاي ديندني سسندج منطقه آبيدره. كه با ماشين تا بالاي كوه ميري و از اونجا چشم انداز زيبائي از تمام شهر سنندج داري به اضافه يه عالمه هواي عالي و پر از اكسيژن. سري هم به موزه سنندج و خانه كرد ( موزه مردم شناسي خانه آصف ) و عمارت خسرو آباد زديم كه ديدنشان خالي از لطف نبود.

 آخرسر هم سري زديم به مريوان شهر مرزي . حدود سه ساعت و نيم رانندگي در گردنه هاي پر پيچ و خم كوهستاني كه براي من پر از ترس و دلهره بود با يه عالمه سبقت هاي وحشتناك ماشينهاي سبك و سنگين. مريوان شهر كوچك روستا مانندي است كه تنها بواسطه قاچاق كالا توانسته بازار گردشگري خوبي براي خود داشته باشد. البته ديدن درياچه زيباي زريوار نيز خالي از لطف نيست. همه مردها ملبس به شلوار كردي حتي دكتر داروساز و كارمند هاي بانك هم شلوار كردي پوشيده بودند. نكته قابل توجه در مردم كردستان صداقت رفتار و گفتار مردمانشان و مهمان نوازيشان است. مع الوصف :

پيوست ۱: به ما كه خوش گذشت گرچه در برگشت مسير 12 ساعته اي را بيوقفه تازانديم و آمديم 4 بعد ازظهر از مريوان حركت كرديم و 4 صبح رسيديم خونه . من يكي كه هلاك خواب بودم آخ كه واقعا هيچ جاخونه آدم نميشه.

پيوست 2 : با بچه مسافرت كردن كار دشواري است بخصوص اگر بخواهي به مراكز خريد و بازار هم سر بزني واي يعني فاجعه. من و همسرم متفق القول شديم كه تا زمان عقل رس شدن سامي از بردن ايشان به سفرهاي تفريحي بخصوص برون مرزي جدا خود داري كنيم. بابا ديوانه كننده است

پيوست 3 : دعواهاي گاه بگاه عليرضا و سامي هم حكايتي داشت ناگفتني كه ما دو تا خانواده رو شديدا كلافه كرده بود دائما بايد مواظب بوديم كه پر كسي به اون يكي نگيره

پيوست ۴ : گذشت اون زماني كه ميگفتند به مناطق كوهستاني سفر كنيد هوا خنكه. بابا مرديم از گرما. آفتاب كرمانشه و سنندج بدتر از تهران ميتابيد بخدا

2- از مسافرت كه بر ميگردي تازه اول حالگيريه يه چمدون لباس و ملافه كثيف + يه سبد پر از ليوان و كارد و چنگال و خوراكيهاي نيمدار . از طرفي خونه هم كه تو يه هفته غيبتت پر از خاكه و خلاصه هر چي حال كردي بسه حالا نوبت ارتحاله. من كه دقيقا دو روز داشتم ميشستم و جابجا ميكردم. درواقع يه خونه تكوني انجام شد

3- رژيم؟؟ رژيم چيه. وا مگه تو مسافرتم آدم ميتونه رژيم بگيره. دائما ضعف داري و دلت ميخواد دهنت بجنبه. اصلا مسافرت با رژيم واه واه چه حرفه ميزني خواهر!!! حالا بايد عذاب وجدان بگيري كه واي يه هفته خوردم و خوابيدم خاك بسرم حالا چه كنم؟؟؟


4- راستي جواب آزمايش هورمونيم را گرفتم بابا كل سيستم بنده بايد آپ گريد بشه. كم كاري شديد تيروئيد همچنين اختلال در هورمون ال اچ و پروژسترون. البته خدا را شكر ميكنم كه بالاخره فهميدم اين بدن عوضي من واسه چي اينقدر به رژيم و ورزش مقاوم بوده. حالا برم دكتر ببينم فرجي ميشه يا نه ؟؟؟!!!

5- نوزدهم شهريور عروس دختر دائي بنده است از اون عروسيهاي توپ بتركون. واي لباس !!!!!

6- راستي اين فرزاد خان حسني چي شد كه از كوله پشتي رفت كنار ؟؟‌چقدر اين برنامه مزخرف شده . هر روز صبح شبكه جام جم اين آقا با خانم ژاله صادقي (‌بنوعي فرزاد حسني مؤنث ) برنامه داره. آقا سر حال و حراف همچنان يكه تازي ميكنه

7- تا 10 شهريور يه جنگ شاد و مفرح با مشاركت بانك تجارت در كانون پرورش فكري كودك و نوجوان واقع در خيابان حجاب بطور رايگان برقراره. در سه نوبت 12-10 صبح و 6-4 و 8-6 بعدازظهر. ما امشب رفتيم برنامه جالبه . سامي كه كلي حال كرد.

فعلا همین یه عکس رو داشته باشد تا سر فرصت براتون عکس بزارم

دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

1- يكي از آرزوهاي من هميشه اين بوده كه يك جهانگرد باشم. يه كوله پشتي رو پشتم و شهر به شهر و كشور به كشوربگردم خيلي راحت و به دور از تجملات يه مسافرت لوكس . البته دروغ چرا بعضي وقتها هم دوست دارم خيلي اعيوني برم سفر ولي بهرحال براي قشر كارمندي مسافرتهاي آنچناني ميتونه تا مدتها تو رو از يه شاه عبدالعظيم رفتن هم محروم كنه. دو شب پيش جلوي هتل لاله تهران چن تا اتومبيل ژيان ديديم ( از همونا كه فعلا فقط تو اصفهان يافت ميشن ) تو رنگ آميزيهاي شاد و زنده. رفتيم جلو و با يكي از اين توريست ها گپي زديم. گفت كه گروهشون اهل فرانسه هستند و 42 روز طول كشيده تا كشور به كشور گذر كردند و روز قبلش تبريز بودند و حالا به تهران رسيده بودند. در نظر هم داشتند كه به پاكستان و افغانستان هم سري بزنند و در نهايت به چين بروند. نقشه اين مسيرشون هم خيلي زيبا روي در صندوق عقبشون نقاشي شده بود. خيلي حال كردم خيلي هم حسرت خوردم كه چقدر ما اسير اين زندگي ماشيني شديم كه نميتونيم از اين كارها بكنيم. تصور كنيد با ژيان اونم اين مسير طولاني!!! راستي بنظر شما اينا كارت سوخت ندارند تو ايران تكليف بنزينشون چي ميشه ؟؟؟؟!!!

2- چند شب پيش رفتيم فيلم پاداش سكوت مازيار ميري. خوشمون نيومد. سامي كه ديگه از نيمه فيلم غرولندشو شروع كرده بود و يكسره ميگفت بريم حالم داره از اين فيلم بهم ميخوره. دليل انتخابمون براي اين فيلم شايد پرويز پرستوئي بود. تو اين فيلم هم پرستوئي فوق العاده بود مثل هميشه ولي به نظر من كمك چنداني به جذب مخاطب نميكرد چون پرويز پرستوئي اينقدر خوبه كه ديگه بعضي وقتها ديده نميشه شايد اگه يه دفعه بد بازي كنه بيشتر به چشم بياد.

3-فسقلك ما هم حالش بدك نيست فعلا هم كه تقريبا خونه نشين شده و مهد نميره. مربي مهربانش نازنين جونش از مهد رفت و سامي هم چندان رغبتي به رفتن مهد نشون نميده. البته چند روز پيش نازنين اومده بود خونمون و سامي كلي كيفور بود و آنچنان خودشو لوس كرده بود و تو بغل نازنين جفت و جور ميشد كه بيا و ببين.

4- راستي شما هم به سرعت گذر زمان پي برديد؟؟؟ بابا تابستون به نيمه رسيد. واي چشم زدم بهم عمر نازنينم مثل برق و باد طي شد . راضي نيستم شايد تو اين مدت فقط بزرگترين سرمايه اي كه بدست آوردم سامي بوده كه اونم تازه كار مشترك با همسر جانه. وگرنه واقعا چه كردم. پر از لحظات تلف شده و بيهوده . پراز حسرت روزهاي گذشته . يه مدرك ليسانس زبان كه در واقع مدتهاست در كوزه است و بنده هيچگونه رضايتي از داشتنش ندارم چون دوستش ندارم. نه قراره فقط مثبت بيانديشم. مگه نه. پس من يك عكاس حرفه اي خواهم شد. تازه اونم بدونم اضافه وزن (‌بزك نمير بهار مياد .....)

5- ديشب تولد همسر عزيزم بود. سامي روي يه ورق كاغذ خطوط درهم برهم كشيده بود و گفت اين نامه منه به بابا. بهش گفتيم خوند و همسرم اونو نوشت به عنوان اولين نامه يك بچه به پدرش:

سلام بابا مهرداد جون تولدت مبارك. من تو را خيلي دوست دارم. فردا بيا با من پلي استيشن بازي كن. اما بابا مهرداد اداره نرو چون من ميخواهم باهات كشتي بگيرم هميشه. اگه سركار بري من باهات قهر ميشم. خداحافظ شما. بابا خدا رحمتت كنه هيچوقت پيش خدا نرو. تولد مامان كه شد بيا براش انگشتر بگيريم.

سامي ديوانه وار عاشق باباشه. وقتي باباش پيششه ديگه هيچ غمي نداره چون ميدونه به همه خواسته هاش ميرسه. واقعا براي سامي خوشحالم چون در كنار يك مادر بيحوصله خدا يك پدر صبور بهش داده كه به ساز دلش خوب راه مياد. اميدوارم خداوند سايه پر مهر پدر مادر رو از سر هيچ بچه اي كم نكنه و بچه ارو هم به پدر مادر ببخشه و سلامت نگهداره.

سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

 1- یه جورایی عاشق عکس و عکاسیم . اینقدر که از دیدن عکس لذت میبرم دیدن فیلم بخصوص از نوع خانوادگی برام جذابیتی نداره. همیشه دلم میخواست که عکاسی رو بصورت حرفه ای یاد بگیرم. اینو داشته باشید که دانشگاه هنر دانشگاه تهران هم همیشه برای من کعبه آمال بوده ( البته بعد از آرزوی محال لاغر شدن !!!!) بنا به این دلایل امسال تصمیم گرفتم که کنکور شرکت کنم رشته هنر. پارسال که ثبت نام کردم کلی با خودم شرط وشروط کردم که بشینم و درس بخونم ولی متاسفانه این قول و قرار مثل قرار رژیم از شنبه باید شروع میشد و اون شنبه هم هرگز نیومد. القصه امسال که رفتم کنکور دادم اولش چقدر خاطرات گذشته برام زنده شد. ۱۷ سال از اولین و آخرین کنکور من میگذشت. چقدر همه داوطلبین کوچولو بودن. چقدر خوب بود که مداداتو بتراشی و با تمام شدن قرائت قرآن پرسشنامه رو بخونی و از اون همه تغییر در دروس ادبیات فارسی متحیر بمونی.

۱۷ سال پیش من در کنکور ادبیات فارسی رو ۹۰ درصد زدم ولی اصلا انگار همه چیز یادم رفته بود نه خدایا یادم میومد فقط شک داشتم دلو زدم به دریا و هیچ سوالی رو بیجواب نگذاشتم. جالبه هنوز دو ساعتی به پایان آزمون مونده بود نصف بیشتر سالن خالی شده بود اونوقت من شدیدا در حال زدن تستها بودم. سه روز پیش نتایج کنکور اعلام شده در میان موج ناباوریم من رتبه ۴۰۰۰ داشتم و مجاز به انتخاب رشته . وقتی رفتم دفترچه انتخاب رشته را گرفتم کلی گریه کردم که چرا درس نخوندم چون فقط دانشگاه تهران و دانشگاه اصفهان این رشته را دارند آنهم برای پذیرش تنها ۴۰ دانشجو.  ولی من بالاخره این آرزومو برآورده میکنم و رشته عکاسی رو فقط و فقط در دانشگاه تهران میخونم. حالا اگه لاغر نمیشم لا اقل عکاس که میتونم بشم.

۲- راستی فردای همون کنکور کذایی سامی فسقل ما به برنامه فتیله جمعه تعطیله رفت. خیلی جالب بود. همسرم سامی رو به شبکه دو برد و خودش برگشت خونه. وقتی برنامه شروع شد و ما سامی رو دیدیم که خو.شحال و خندان داره دست میزنه جفتمون گریمون گرفت. نمیدونم یه حس غریب بود. دیدن سامی که اینقدر آدم شده که برا خودش میره برنامه فتیله و مستقل بین یه عالمه بچه میشینه و به قول خودش شادی میکنه. در فواصل برنامه مرتبا جای سامی عوض میشد حتی در آخرین وله اصلا سامی نبود و ما بعدا فهمیدیم که در فواصل برنامه سامی هی بلند میشده و شیطونی میکرده و از سرسره داخل استودیو بالا وپائین میرفته و در اخر هم سر نشستن روی صندلی با بچه های دیگه دعواش میشه و چون خیلی شلوغ میکرده اصلا بیرونش کرده بودند. فیلمشو داریم و هر بار دیدنش برای من و همسرم خالی از لطف نیست.

یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

زندگانی یاد است

            یاد یاران قدیم

                   یاد خویشان ندیم

                      زندگانی همه صورتکده ای از یاد است

                                  دلم از یاد کسان هر شب در فریاد است     

برگهای تقویم به تندی ورق میخورند عيد  تولد روز مادر روز پدر  و براي من اين روزها بوي حسرت و دلتنگي را بهمراه دارند.  از بچگي ارادت قلبي خاصي نسبت به حضرت علي داشته ام و دارم و چقدر خوشحالم كه در يك چنين روزي ميتوان به ياد پدر بود . پدر خوبم من و تو در زمان بودنت خيلي باهم بقول معروف كل كل كرديم و خيلي وقتها ازهم دلخور بوديم اما هردو ميدانستيم كه چقدر همديگر را دوست داريم. دلم برات خيلي تنگ شده اي كاش بودي و بازم در كنار باغچه پرگل خانه قديمي مينشستي و محبت خالصانه ات را به  همه ما و بخصوص دو نوه كوچكت  ارزاني ميداشتي. باباي خوبم  هميشه دوستت دارم و به يادت هستم. اين روز را هم به تو پدر خوبم تبريك ميگويم. سامي هم هميشه براي تو بابابزرگ پير و غايبش دعا ميكند و ميگويد خدا بابابزرگ اومده پيشت مواظبش باش. پس تو هم دعاي خيرت را همواره بدرقه ما گردان كه ميدانم بدون سايه نگاه پر مهر تو و مامان من هيچ چيز نيستم.

تولد حضرت علي (ع)  و روز پدر را به همسر مهربانم هم تبريك ميگويم چرا كه پدري بينظير است و من افتخار ميكنم كه سامي  در كنار چنين پدري قد علم ميكند. به سامي عزيزم هم اين روز رو تبريك ميگويم چون مرد كوچك قلب منه . اميدوارم كه خداوند به من اين فرصت رو بده تا ببينم روزي رو كه به سامي در مقام يك پدر تبريك گفته ميشه.

روز پدر مبارك.

پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog