خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سلام دوستاي خوبم حالتون خوبه؟ منم خوبم

آره گفتم خوبم. خدا رو شكر خيلي خيلي بهترم. خدا عمر بده به اين خانم دكتر روانپزشك با دارو درمانيش واقعا آب روي آتش بود. واي چي بگم از قلب درد  و درد پشت. خلاصه كه فهميدم آدمايي كه دچار حمله قلبي ميشن چه حالي رو تجربه ميكنن. ولي از همه بهتر دور شدن حالات دلشوره و اضطرابه كه تقريبا يه بيست درصدي باقي مونده كه اونم خيلي جزئي و گاهبگاهه و تا زمانيكه خودم افكار مزخرف به سرم راه ندم به سراغم نمياد. خلاصه كه خيلي بهترم. مرسي از همه شما مهربونا.

اينم چند تا نقل قول از سامي به جهت درج در دفتر خاطراتش:

*همسرم : سامي اون خانم پيره كه دم مهدتون مي ايسته خدمتكاره؟

   سامي : نه خدمتكار نيست مربي دستشوئيه

* واي مامان اين عكس مامانته ؟ خدا بيامرزدش ايندفعه منو اذيت كني ميگم بميري بري پيش مامانت بخوابيا

* من : مهرداد اينهفته تولد امام رضاست ها  اينقدر نرفتيم مشهد كه ديگه بليط گير نمياد

  سامي : راستي بابا چند روز پيش هم تولد خواهرش بود همون كه روز دختر شدا من خيلي دلم ميخواست دختر بودم

سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

۱- مرسي از راهنمائيهاي پزشكي شما عزيزان كه همه يه جوري منو در مصرف دارو يه تكون كوچولو دادن. لازم به ذكره كه بنده همچنان در همان حال و احوال به سر ميبرم. شدت حمله هاي اضطرابي ام و همچنين دفعاتش يه كمي كم شده ولي هنوز ادامه داره. رفتم پيش دكتر غدد و بهم گفت كه در مرز پركاري تيروئيد هستم ولي بايد همچنان لوو تيروكسين را البته با دوز كمتر مصرف كنم چون اثرات مخرب كم كاري تيروئيد بدتره. بهم گفت كه دچار حملات اضطرابی شدید شدم ( پنیک اتک ) و وضعیت تیروئیدم هم اونو تشدید میکنه. خلاصه که بلبشوئیه.

امروز رفتم دکتر روانپزشک اونم همین تشخیص رو داد قابل توجه همه دوستان متخصص بنده که ایشان تمام قرصهای بنده را قطع کردند غیر از لوو تیروکسین و بهم قرص والپروات سدیم و پرفنازین دادند که از امشب باید نوش جان بفرمایم بعدا بهتون میگم اثر بخش بوده یا نه ؟

راستی طبق فیلم راز این قانون جاذبه عجب چیزیه لاکردار. وقتی حیرون بودم از عدم کاهش وزنم در پی تلاشهای بی شائبه ام در این امر مهم همش دعا میکردم که برم آزمایش بدم بلکه تیروئیدم کم کار باشه تا بعد قرص بخورم لاغر بشم . دقیقا این اتفاق افتاد ولی حالا اصلا دلم تیروئید کم کار و پر کار نمیخواد فقط سلامتی روح و روان و جسمم را طالبم  ( جاذبه میشنوی ؟؟؟؟‌)

۲- از سه شنبه به اتفاق اخوی و عمه ام زدیم رفتیم شمال ویلای پسر عمه گرامی در رستمرود. جاتون خالی ویلای ترو تمیز و رو به دریا . حسن بزرگش اکسیژن بود و بس . آرامش آخ آرامش.

باورتون میشه جدیدا همش به این ترانه گوگوش میندیشم :
                     یه تنهائی یه خلوت                                                                                       یه سایه بون یه نیمکت

                       میخوام تنهای تنها باشم دور از جماعت

آخ كه واقعا بعضي اوقات سكوت عجب چيزيه. البته حال بنده يه بار شديدا بد شد و كار به بيمارستان و نوار قلب و اينا كشيد كه خدا رو شكر عارضه قلبي نبود فقط پنيك اتك( اسم فرنگيشو ميگم خيلي خوبه خيلي كلاس داره ) هوا روز اول آنچنان داغ بود كه من شديدا نگران شدم چون فقط براي سامي لباسهاي پشمي و زمستاني بار كرده بودم  ولي از فرداش هوا خنك و پائيزي و ابري بود. و موجها ي دريا هم شديدا دلهره آور و خشن. اين وسط فقط يه خورده بنالم از اين سامي كه تنها صداي برهم زننده آرامش بود. البته بچم حق داشت گير كرده بود بين چند تا پر و پاتال بي حوصله و ننه مريض و بيحال و دائي شديدا فراري از صداي بچه و لي بچم تا تونست حال گرفت و يكسره نق زد و بابا مهردادشو ديوانه كرد. خدا به تن اين همسر من سلامتي بده و عمر باعزت بهش بده كه تو اين وانفسا خدائيش خوب اعصابي داره خوب!!! خدا حفظش كنه كه تنها دلخوشي اين بچه اون بود و بس. اون پدر سوخته بامداد هم كه يه جيگر طلائي شده كه بيا و ببين. خيلي جالبه واكنشهاي هيجانيش فقط واسه شوهر منه. به محض ديدن يه لبخند از طرف مهرداد نيشش تا بنا گوش باز ميشد و من مدام بهش ميگفتم آي كيو من عمه ات هستم واسه من حظ كن اما بي فايده بود.

۳- راستي اين آلبوم جديد معين و ترانه ملاقات عجب چيزيه. اينقدر تو جاده با صداي بلند گوشش كردم كه نگو. قسم به عشقمون قسم      همش واست دلواپسم

۴- راستي در راستاي روان درماني هاي متعدد  اسمم رو تو كلاس رقص عربي و شنا ثبت نام كرده ام. رقص عربي كه حكايتي داره . بابا عجب سخته اين لرزوندنهاي موضعي !!!! وقتي حالم پريشونه و ميرم كلاس رقص جالبه تو اون گير ودار آموزش و صداي نانسي من خموده و كسل ميشم و هي خميازه ميكشم.

۵- هفته پيش تو يه جمع دوستانه بودم خيلي خوش گذشت. اونجا نه از طپش قلب اثري بود نه از دلشوره. جالبه نه. شايد از بركت ديدار دوستان قديمي و جديدي بود كه همت عالي آي تك جون دور هم جمعشون كرده بود. دستش درد نكنه.

شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

واقعيت اينه كه اين روزا روزاي خيلي بدين براي من. اضطراب مثل خوره افتاده به جونم. دلشوره هاي عذاب آوري گريبانم رو گرفته كه وقتي بهم حمله ور ميشه ميخوام خودمو به درو ديوار بزنم. تمام صورتم داغ ميكنه و گز گز ميكنه. طپش قلبم چند برابر ميشه. از درون ميلرزم و احساس نفس تنگي ميكنم. به حال مرگ ميفتم. بچم . شوهرم و برادرم و همه اونائي رو كه دوست دارم خدا رو شكر خوبند اما اين استرس و نگراني از من حقير ديوونه يه مريض رواني ساخته. دارم به خودم اينقدر بد و بيراه ميگم تا آدم بشم تا خودم از خودم خجالت بكشم. كارم به اورژانس بيمارستان كشيد. روزي دوتا قرص پروپرانول براي طپش قلب - كپسول ضد افسردگي فلوكسي تين - قرص آرام بخش كلرو ديازو پوركسايد - دم كرده گل گاو زبون با ليمو عماني و نبات - دوش آب گرم و يك عالمه كتابهاي مفيد در درمان اضطراب آره همه اينا شدند فعلا همه زندگي من. خنده دار نيست. دو روزه كه دارم ميرم باشگاه انقلاب پياده روي. خوبه وقتي اونجام احساس آرامش خوبي دارم پياده روي همراه با هن و هن من در يك سربالايي ملايم كه به من ميگه ديگه از پس بالا كشيدن اين حجم بعد از سالها تنبلي بر نميام. آره مرد اون زماني كه به خوبي سربالائي كلك چال و اوين دركه رو براحتي بالا و پائين ميرفتم و خوب خوب بودم.آره ميرم پياده روي كه از خودم فرار كنم اما درست وقتي پا ميزارم دم در خونه آره همين خونه دوست داشتني ام دلشوره به سراغم مياد.خونه اي كه عاشقشم و توش هميشه آسايش و امنيتو معني كردم!!! صبحها با دلشوره از خواب پا ميشم حتي ديدن برنامه مورد علاقه من سلام مردم ايران هم كمكي بهم نميكنه. چند روزه كه اصلا سامي و باباشو درست نميبينم. جلوي رومند ولي نميبينمشون. خدايا درمانده شدم. هر روز تو اين كتابا راههاي دوري از استرس رو دنبال ميكنم ولي وقتي اون حمله وحشتناكش مياد سراغم نميتونم به هيچي عمل كنم اصلا نميفهمم چرا دلم شور ميزنه. ميشينم تمركز ميكنم طبق دستور ريلكسيشن عمل ميكنم ولي اصلا نميتونم روي چيز خاصي زوم كنم وقتي وجودم نا آرامه. همين الانم گونه هام دوباره گر گرفته و بيخودي دلم شور ميزنه نميدونم چرا؟ فقط يه احتمال ميدم اونم پر كار شدن تيروئيدم باشه كه تو جواب اخير آزمايشم اينجوري نشون ميده. فردا وقت دكتر دارم بايد پي اين قضيه رو بگيرم. مثل احمقها از دكتر ميترسم و رفتن به مطب دكتر برام ايجاد تنش ميكنه. تا به مصيبتي دچار نشي قدر عافيت رو نميدوني. هيچ وقت فكر نميكردم كه بيماري روح اينقدر بدنبالش بيماري جسم رو رقم بزنه. تو سرم يه چيزي ميكوبه . همش احساس ميكنم يكي داره موهامو ميكشه. اي خدا خوشي زده زير دلم ؟؟؟ نميدونم شايد هم تو اين مدت همه فكر ميكردند كه من رستم دستانم. اينهمه استرس طي سالها ذره ذره و ريزه ريزه پدرمو درآورد حالا هم كه داره ديوونم ميكنه. ميري دكتر اولين سوال راجع به زندگي زناشوئيه خندم ميگيره طفلكي همسر خوبم كه اصلا استرس زا نيست. ولی خودمونیم به شوهرم غبطه میخورم چون تنها آدمیه که دیدم به اعصابش بخوبی مسلطه البته مثل همه آدمها عصبانی هم میشه اما خیلی نرمالتر از بقیه. خوش بحالش خیلی واقع گراست هیچوقت بخاطر واقعیات تلخ زندگی خودشو نمیبازه و از واقعیات فرار نمیکنه. تو موقعیت فعلی من هم متاسفانه فقط با لبخند تعجب به من نگاه میکنه و میگه که خل شدم چون دلیلی برای اینهمه خودآزاری وجود نداره. بچه سالم و زيبا زندگي خوب آره بايد احمق باشي كه استرس بگيري نه؟ نميدونم شوك بيماري برادرم توي تنمه. ولي جالبه پيش برادرم نشستم حالش خدا رو شكر خوبه خندان و راضي با بچه اش بازي ميكنه يدفعه حمله لعنتي من شروع ميشه. دلم خالي ميشه. دلم شور ميزنه شور ميزنه ديگه نميفهمم چم شده. جالبه اشتهايم به كل كور شده البته بهتر اينقدر ذخاير غني چربي تو اين حجم وجود داره كه اتفاقي نميفته ولي خوب بعضي اوقات احساس ضعف ميكنم آه سينوزيت لعنتي هم داره كار خودشو ميكنه. چشم راستم و پيشونيم شديدا دردناكه وقتي ميرم پياده روي بعدش عذاب درد كشيدن اونم دارم. اه ديوونه شدم چقدر ناليدم نه خدايا خودت همه مريضارو شفا بده به منم كمك كن كه بتونم با خودم كنار بيام آره اينا رو اينجا مينويسم تا بعدا بتونم بهش بخندم بتونم روي همه اين احساسات منفي ام قلم بكشم. چون میگن همیشه به مشکلات قبلیت فکر کن و حالا که که اونا رو حل شده میبینی بهشون بخند دلم میخواد اینا همه دردهای امروزم باشه و فردا به همشون بخندم ای خدا میشه ؟؟؟

آخيش يخورده احساس سبكي دارم انگار ذكر مصيبت يه كم بار مصيبتو كم ميكنه نه؟؟ راستي فيلم راز رو هم ديدم حتي ضبطش كردم . تعدادی از دوستان مرتب بهم تجویز این فیلمو میکردند و میگفتند اگه بخوای مثل یه معجزه است .چقدر صحبتهاي پاياني دكتر جلالي جالب بود همون موقع خيلي تحت تاثير قرار گرفتم ولي دقيقا براي همان زمان فيلم بود بعدش دوباره همون آدم روان پريش بودم. خوب حالا ميخوام يه خورده حرفهاي خوب بنويسم همينجور بنويسم شايد به درد خودمو و آدمهايي شبيه من بخوره:

*روزي كه گذشته است از او ياد مكن

فردا كه نيامدست فرياد مكن

برنامده و گذشته بنياد مكن

خوش باش كنون و عمر برباد مكن ( خيام )

*بايد قبول كنم كه هر چه اتفاق افتاده اتفاق افتاده است همين و بس . بدون هيچ توضيحي و تفسيري.

*بايد به خاطر بسپرم وقایع بدي در زندگي ما اتفاق ميفته دائمي و جاودانه نيست. هر حادثه اي فقط يكبار اتفاق ميفته و ديگر تكرار نميشود. سرنوشت تكراري نيست چرا ما دائما در حالت انتظار و نگراني براي تكرار سرنوشت هستيم.

*بايد قبول كنم كه گذشته يكسري خاطره است يكسري خاطره از حوادث مرده و از بين رفته. آنچه به ياد مياوريم يك تصوير است و بس

*از حادثه زمان زاينده مترس

وزهرچه رسد چو نيست پاينده مترس

اين يك دم نقد را به عشرت بگذار

وز رفته مينديش و ز آينده مترس ( خيام )

 

میبینید کلی چیزای خوب خوبم بلدم ولی بازم آدم نمیشم. خنده داره نه ؟؟

از دست خودم كلافه ام خيلي بيشتر از آنكه فكرش رو بكني. از دست خودم خسته ام بيشتر از آنچه تصورش روبكني. من يك موجود ضعيف النفس ترسو و بزدل هستم. خودمم دارم اعتراف ميكنم. من آدمي هستم كه از كاهي کوه مشکل ميسازه و خودش ميشينه پاي اين كوه و هن هن زنان در حسرت بالا رفتن از اين كوه نفس ميزنه. من آدم بزدليم كه نميتونم به عواطف و احساسات خودم غلبه كنم . نميتونم به احساسات منفي خودم براحتي نه بگم و اونا رو ازخودم دور كنم. من آدم ضعيف الاراده اي هستم كه نميتونم بر خودم مسلط باشم. آره من از اين خودم خستم.
سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

۱- بازم سرماخوردگی و فین و فین و صدای سرفه و چشمهای اشک آلوده و بازم دلهره مصرف آنتی بیوتیک توسط سامی و ...

آره در پی یک سرما خوردگی ساده سامی بنده بطرز آبرومندی این سرماخوردگی کوچیکو گرفتم و دوباره سینوزیتم عفونی شد و صدا خروسی و بینی کیپ. قرار بود هفته پیش دوستان عزیزی مهمانمان باشند ولی سرماخوردگی نابهنگام مارو از این کارو کاسبی انداخت. فعلا مشغول مصرف کاموکسی کلاوم تا ببینم چی میشه.

۲- دو روز اول مریضی بد جوری داغون و ولو بودم. فقط دلم میخواست بخوابم. کار خونه هم که قربونش برم تعطیل تعطیل . فقط تا دلتون بخواد تو ظرفشوئی ظرف نشسته و لیوان بود که چشمکهای لوندانه ای هر از گاهی بهم میزدند و بهم یادآوری میکردند که تنبل جان منتظر معجزه نباش. پسرکت که اینکاره نیست. همسر گرامیت هم که قبلا نفرتش را از شستن ظرف اعلام کرده . ماشین ظرفشوئی هم که نداری پس خودتی که فقط میتونی بیای و یه حالی به سرو وضع ما بدی. بسم اللهی گفتم و شروع کردم. شستم و شستم . سعی کردم اینبار از ظرف شستن لذت ببرم. گاهی اوقات عوض کردن اسفنج و اسکاچ ظرفشوئی و همچنین تعویض مایع ظرفشوئی منو در شستشوی ظروف سر شوق میاره. شستم و شستم و اینبار چقدر از فرمول جدید ریکای سبز لذت بردم . یه مدت گیر داده بودم به مایع پریل و به همه هم توصیه کردم چون بوش برای من یادآور بوی مایع ظزفشوئی های خارجی رو میداد که در روزهای خیلی دور همراه با رهاورد سفرهای دائیم گهگداری نصیبمون میشد و ما در اعجاز واقعا یک قطره اون حیران میموندیم. شستم و شستم و با وجود مریضی ام اینبار از ظرف شستن لذت بردم. دوست قدیمی و عزیزی دارم که مدتها به کلاسهای یوگا میرفت. یادمه یکبار گفت یکی از تمرینات ما مربوط به تمرکز روی کارهای خونه است از جمله ظرف شستن و اینکه موقع ظرف شستن فقط رو همون کار زوم کنید به میزان مصرف شوینده و آب به تمیزی لیوان و فنجان و اینبار به سادگی من لذت بردم.

اصلا خدایا چرا این کار خونه تمامی نداره. هر روز تکرار دیروز!!! چرا خونه ما مرتب نمیشه. چرا پسرک ماعادت نداره تو اطاقش بازی کنه. چرا صبح که از خواب پا میشم اینقدر دیدن اطاق نشیمن بی نظم و ترتیب و مملو از اسباب بازی و دفتر نقاشی و بن بن بن و مگنت و تخته نرد و لباسهای بی نظم روی مبل حال منو بهم میزنه؟؟؟ چرا هر چقدر هم که ظرف میشوری همیشه یه تکه ظرف باز برای شستن داری؟؟؟  چرا صبح که گرد گیری میکنی باز تا شب میبینی روی میز تلویزیون همیشه خاکه و پراز گرد و غباره؟

ای خدا دوسال تا زمان مدرسه رفتن سامی مونده. این دوسال و باید صبر کنم چون همسر جان گفته که در اون موقع سرویس خواب  سامی رو عوض میکنیم پس من تا اون موقع باید تمام این آت آشغالها و اسباب بازیهای اطاق این بچه رو تحمل کنم. طبق کتاب اول قورباغه رو قورت بده با وجود بیحوصلگی رفتم تو اطاق سامی و خلاصه فعلا از لباسها شروع کردم. وای خدا چقدر شلوغه. کشوهای نامرتب و شلوغ که پسرک جدیدا اون تو رو شخم میزنه. لباسهای تابستانی اش را جمع کردم جانمی جان یک کیسه هم لباسهای کوچک و بدرد نخور جمع شد که باید از خونه دور بشه. دستی هم اجمالی به وسایل اطاقش کشیدم که اگه به من باشه باید چشمامو ببندم کلی بریزم بره ولی حیف که مسئولین بازیافت خانه ما این پدر و پسر حضور دارند.!!!

۳- هفته گذشته بنا به اطلاع رسانی صفا جون دوست خوبم بمناسبت هفته کودک مراسم نسبتا جالبی در خانه هنرمندان برگزار بود. که موفق شدیم یکی دوباری بریم. دیدار با هنرمندان. کارگاه گریم و بازیهای گروهی. چقدر بازی سلام سلام خاله بزغاله رو دوست میداشتم . تماما یادآور دوران کودکی ما بود ولی وقتی از مادر پدرها هم خواسته شد که دست بچه ها رو بگیرند و با هم این بازی رو انجام بدهند واقعا روم نشد. سامی که کیف کرده بود. این وسط لیلی رشیدی هم اومده بود و بنده خدا رو مجبور کردند که بیاد وسط و سلام سلام خاله بزغاله رو بخونه و با بچه ها پا بکوبه. دیار با آناهیتا نعمی و حامد بهداد هم خیلی جالب بود. بخصوص حامد بهداد که آدم جالب و متفاوتیه. ازش خواستند از کودکی بگه به راحتی روی میز رنگ گرفت و شروع کرد با لهجه مشهدی شعر خوندن. آناهیتا نعمتی هم بسیار جذابه و دخترک کوچکی داره که رفتار و گفتارش نوید یه زندگی هنری مانند مادرشو میده.

شیطنت و روی زیاد سامی اون وسط واقعا دیدنی بود. پدر مجری بدبختو درآورد بسکه رفت اون بالا . خاله شاهدونه ( ملیکا زارعی ) اومد و دوسه دفعه سامی دامنشو کشید تا از پشت میکروفن بهش بگه که همیشه برنامه های اونو نگاه میکنه و دوسش داره. این اجتماعی بودن و روداری بچه ما   هم اون روزا دیدنی بود.

۴- دوباره حال برادرم تاقسمتی ابریه. قرصهای فشارشو قطع کرده و دوباره فشارش بالا رفت و اورژانسی رفت بیمارستان. خوشبختانه به خیر گذشت و لی حالا همش از بی حس و حال بودنش شکایت داره و مدام میگه که دستام جون نداره فکر میکنم خودشو باخته. این نوسانات احوال اخوی منو هم بیچاره کرده. پریشب اینقدر نگرانش بودم که فشار خودم از استرس ۱۵ روی ۱۰ بود که وقتی دیدم منم شدیدا خودمو باخته بودم. دوسه روزیه که شدیدا دارم به این مساله فکر میکنم که نکنه منم فشار خون دارم؟ و همین داره آزارم میده. خلاصه که از حال و حس رفتیم همممون.

۵- راستی دلم تو این روزای پائیزی ابر سیاه میخواد. دلم از اون آسمونای سیاه و دلگیر میخواد که ساعت ۱ ظهر عین دم غروب همه جا تاریک میشه. نم نمکی بارون هم خیلی کیف میده. آخ که چقدر میچسبه تو اون هوا بری پیاده روی. اینجور هوا منو شدیدا رومانتیک و عاشق میکنه درست عین روزای آغازین بهار. فقط بدی پائیز کلاغاشن که نمیدونم چرا اینقدر زیاد میشن.

۶- راستی سامی هم استعدادات خوبی تو یادگیری زبان از خودش بچم نشون داده. تا ۱۰ رو به خوبی به انگلیسی میگه. حال و احوال کردن و معرفی خودشو و فاملیشو خیلی قشنگ میگه. وقتی هم که از ما میپرسه و ما جوابشو میدیم میگه وری گود اکسلنت. البته شیطنت های فراوانش در پیش آمادگی همچنان ادامه داره ولی  دارم تمرین میکنم که واقعا به چشم یه بچه چهار ساله بهش نگاه کنم و انتظار در همین حد ازش داشته باشم نه بیشتر و بفهمم که یه بچه چهارساله غالبا پر حرف و شیطون و خود مختاره. بهر حال هرچی هست مامانش عاشقشه.

۷- راستی این روزها ساعت ۹ صبح داره مجموعه خانه سبز پخش میشه. سریال دوست داشتنی روزگار جوانی امان. هنوز هم دیدنش میارزه. چقدر همه جوان بودند بخصوص خود رامبد جوان. سامی یکبار دیرتر رفت مهد و شیفته این سریال شده هرروز میخواد دیرتر بره تا اونو ببینه. خلاصه دیدن این سریال دلتنگم میکنه.

۸- یه مدتی بود داشتیم با همسرم روی پروژه دو فرزند مطالعه میکردیم و تقریبا داشتیم به این نتیجه میرسیدیم که باید فرزند دیگری بیاریم هم برای سامی که از تنهائی دربیاد وهم  در آینده یه همخون و همدم داشته باشه.ولی دیروز فرصتی برام پیش اومد که این حس رو تجربه کنم و به کل و برای همیشه از این فکر دست بشویم. دیروز منزل برادرم بودم . خانم برادرم سرکار رفت و من عهده دار نگهداری از بامداد کوچولو و سامی بودم. کاملا احساس درماندگی میکردم. بامداد دردسر کمتری داشت در مواجهه با رفتارهای سامی. به این نتیجه رسیدم که داشتن فرزند دوم میتونه اثرات سوئی برای سامی  داشته باشه. به هیچ عنوان نمیتونه پذیرای هوو باشه. تمام مدت بهانه جوئی میکرد و محبت تمام و کمال منو میخواست. در عین حال که میگه بامداد رو دوست داره ولی شدیدا واکنش نشان میده. شاید باید زودتر از اینا زمانیکه سامی کوچکتر بود به فرزند دوم فکر میکردم دیگه فرصتی نیست. ولی خودمونیم شدیدا با بامداد عسلم حال کردم. ماشاالله بچه خیلی خوب و صبوریه خیلی هم بانمک و خوشروئه قربونش برم الهی.

سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog