خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- شنبه صبح تهران بودیم.

جاتون خالی بد نبود و بد نگذشت. قطار مشهد - تهران خیلی بهتر بود لا اقل صدای تلویزیونش بهتر بود و توانستیم فیلم شکلات رو ببینیم که آخرش هم نفهمیدیم چرا اسمش شکلات بود؟ هوای قطار هم خیلی بهتر بود فقط امان از توقف نماز صبح که کار از دق الباب میگذره و باید اعلام کنی که بابا بیداریم. بعدشم که بلافاصله صبحانه و جمع کردن ملحفه و بالشها خلاصه خواب در قطار کار بسیار دشواری ست.

مشهد شهر بسیار بزرگیه و بلوار احمد آباد و بلوار سجادش بسیار زیباست . خونه های بسیار زیبائی هم داره. توی تمام این پاساژها فقط پاساژ پروما زیبا بود و بس بقیه که تعریفی نداشت. اکثر مراکز خریدش در حد کوچه برلن خودمان بود. فقط اگه گذارتون افتاد مشهد تو همون بلوار احمد آباد سری به بستنی فروشی میلانو بزنید که تنها بستنی فروشی ایتالیائی  واقعی در کل ایرانه و قراره به زودی یک شعبه هم در جردن تهران راه اندازی بشه. تمام تجهیزات از ایتالیا اومده و واقعا مزه یه بستی ایتالیائی واقعی رو حس میکنی . فقط یک اسکوب و اونم با طعم دلخواه شما. بستنی شکلاتی رژیمی اش هم خیلی خوشمزه بود. سامی که شدیدا عاشق این بستنیها شده بود و یه دو سه باری ما رو برد اونجا.

فقط همسرم و همکارش رفتند پارک آبی چون احساس کردند که اگه سامی رو ببرن باید دائما مراقب اون باشن پس بهشون خوش نمیگذره.خلاصه به شیوه بسیار کارگاهانه سامی طفلک رو قال گذاشتن و رفتن . دلم برای بچم خیلی سوخت ولی خوب من و خانم همسفرمان و سامی هم زدیم بیرون و سامی هم با بستنی میلانو یادش رفت که چه کلاهی سرش رفته. بروشور این پارک آبی که نشان میداد بسیار زیباست از گفته های این دو نفر هم اینجئر بر می امد که خیلی متفاوت و باحال بوده. قراره روزهائی رو هم به خانمها اختصاص بدهند. تو این سفر که قسمت نشد اگه شما رفتید پی جو باشید و لذت ببرید.

۲- بسیار خوشحالم که مهد سامی رو عوض کردم. مهد فعلیش خیلی خوبه و سیستم آموزش خوبی داره. هر روز سامی با جمله های کاربردی بیشتری در زبان آشنا میشه. نقاشیش بهتر شده. خوبی این مرکز اینه که هر ماه گزارش کار میدهند و از والین دعوت میکنن که بازدهی آموزشی بچه ها رو ببینند. دیروز جلسه بود و من با دیدن زونکن سامی فهمیدم که چقدر نقاشیش هدفمند تر شده  و چقدر کاردستی های بهتری درست میکنه. مربیان مهد ازش خیلی راضی بودند و میگفتند که روابط عمومی بسیار قوی داره . دیروز برای کل بچه های مهد
تصویر خوانی انجام داده بود. مهری جون مربیش میگفت خیلی حرفه ای رفته و بالا ایستاده و گفته بچه ها همه توجه کنید میخوام براتون قصه بگم و خلاصه با استفاده از تصویر یه داستان طولانی برای همه گفته. خیلی برام جالب بود سامی کوچولوی من اینقدر زبل شده !!! میس لیلا هم که معرف حضورتون هست اونم گفت سامی با وجود شیطنتش خیلی خوب زبان رو یاد میگیره و ازش کلی تعریف کرد. الته بگذریم که در کنار این تعاریف از شیطونیهاشو و جیغ جیغ کردناش هم گزارش مبسوطی بدستمان دادند که این به اون در.

۳- راستی مسافرت مشهد تنها مسافرتی بود تو این مدت که سامی اذیت نکرد و مارو عصبانی هم نکرد. واقعا بچه خوبی بود. شاید از علائم بزرگ شدنشه!!!

سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

همون شب اول رفتیم حرم. از سرمای هوا نگم که وحشتناک بود. مینی بوس گشت هتل مسافتی دورتر از حرم همه رو یاده کرد وقتی پا مونو گذاشتیم تو خیابون فقط سوز و سرما بود و بس. من که تمام مدت توی مسیر تهران مشهد با یاد آوری حرم امام رضا چشام تر میشد اینقدر یخزده بودم که دیدن گنبد طلای حضرت هم اشکم رو جاری نکرد. نگران سامی بودم که سرما نخوره. اینقدر لباس تنش کرده بودی که گرد شده بود. این شبا شبای شلوغیه حرمه.  همزمانی سالروز شهادت امام جواد و فرارسیدن ماه ذی الحچه.  من و دوستم از آقایون جدا شدیم و رفتیم میان خیل جمعیت و اینجا بود که دیگه بغضم ترکید . قبل از هر چیز فقط صورت مادر پدرم جلوم متصور میشد و بعدش تمام کسانیکه التماس دعا داشتند. جالبه که کسانی یادم میومد که اگه قابل باشم براشون دعا کنم که در حالت عادی نه اونا یاد منن و نه من یاد اونا. خلاصه که حالی بود و عالمی. از بانوان زوار وحشی چی بگم که با قلدری جمعیت رو میشکافتند و خودشونو با هر ضرب و زوری که بود میرسوندند به ضریح مبارک که برای من عجیب بود که چرا ملت اینقدر تلاش میکنند که به هر وسیله ای هم که شده برن نزدیکتر مهم اون حال و احواله و بس.

سامی هم که برای اولین بار به یک مکان زیارتی رفته بوده و اولش از دیدن سقف آینه کاری و سنگهای کف حرم و ازدحام جمعیت خوشش اومده بوده ولی بعدش خسته شده بوده چندتائی دعا به روش خودش کرده بوده و خلاص. دیگه هم جرئت نداریم بهش بگیم میخوایم بریم حرم میگه من که نمیام!!!!

این دوسه روز هم از تمام shopping centerهای مشهد هم دیدن کردیم که جز خستگی چیزی نداشت و چیز فوق العاده ای هم نبود. هوا هم بعد ازظهرها آنچنان میگیره و سرد میشه که نمیتونی بری قدم بزنی  ولی جدای این مسائل همسفرهای بسیار خوبی داریم که بودنشان خال از لطف نیست. میونشون هم با سامی چنانه که پسرک رودار ما چشماشو که باز میکنه میره اطاقشون و خلاصه باهاشون کلی رفیق شده.

امروز بعد ازظهر هم سامی و ابوسامی و عمو خرسند قراره برن پارک آبی مشهد که میگن در خاورمیانه بینظیره.

پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

در یک اقدام ضرب العجلانه عازم مشهد شدیم چون شدیدا احساس نوستالژیکی داشتم و باید به این مکان زیارتی می آمدم. تو این فصل و هوای سرد پیدا کردن بلیط هم مکافاتی داشت و چقدر پارتی بازی کردیم تا گیرمون اومد. قطار درجه یک غزال که فقط حسن بزرگش سر وقت رسیدنش بود ۷ شب حرکت کردیم و ۷ صبح رسیدیم ولی ای کاش با هواپیما اومده بودیم. هوای بسیار گرم داخل کابین از یکطرف هجوم هوای بسار سرد به محض باز کردن پنجره از طرف دیگر و صدای قطار همه مانع حتی یکساعت خواب شدند. نتیجه آنکه امروز صبح تا ظهر همه تو هتل در حال چرت زدن بودیم تا شب بتونیم بریم حرم. در این سفر همکار همسرم و خانمش ما رو همراهی میکنند. جاتون خالیه . سامی هم فعلا دلشو برای استخر هتل صابون زده و یکسره میگه من میخوام برم استخر.  کافی نت هتل هم سرعتش فوق العاده است و بعد از مدتها یه اینترنت پر سرعت چه حالی میده. پس تا بعد

سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

۱- هفته پیش رفتیم یه تئاتر کمدی و فوق العاده بانمک تو سینما تئاتر گلریز بنام امیر ارسلان در کافی شاپ. فوق العاده بود. مدتها بود اینقدر از ته دل نخندیده بودم. سامی که اینقدر کیف کرده بود که اصرار داشت سئانس بعدیش هم بشینه و ببینه. من تو پستهای قبلیم هم راجع به این دسته از نمایشها نوشته ام شاید خیلیا از این سبکها خوششون نیاد ولی واقعا گاهی اوقات لازمه که رها بشی و ساعتی خودتو بسپری بدست ساده ترین چیزها که لبخندی به زیبائیی شیرینی زندگی برات به ارمغان میاره. خیلی قلمبه گفتم نه ؟ ولی بی شوخی بهتون توصیه میکنم حتما این نمایش رو ببینید. سامی هم عین همسرم روحیه شادی داره و از فضاهای غمگین و موسیقی غمناک بدش میاد. ما جرات نداریم تو ماشین ترانه های مورد علاقه خودمون رو گوش کنیم باید حتما یه آهنگ دوپس دوپس بزاریم تا آقازاده خودشو تکون بده و حال کنه. البته بسیار هم خوشحالم که روح شادی داره.

۲- هفته گذشته سامی برای اولین بار بدون من و پدرش شب رفت میهمانی و همونجا هم خوابید تا فردا ظهرش. این دومین باری بود که من شب در کنار سامی نبودم. یکبار پارسال هنگام بدنیا آمدن بامداد عسلی بود که شب رفتم بیمارستان و پیش زن برادرم موندم ولی خوب سامی پیش پدرش بود ولی اینبار اون بدون ما مونده بود. چند روز قبلش به عمه اش قول داده بود که یه شب بره و خونشون پیش علیرضا بمونه فکر نمیکردیم جدی بگه ولی بطور خیلی جدی روزها را شمرد و صبح پنجشنبه از ساعت ۸ صبح بالا سر من نشست که امروز پنجشنبه است منو ببر خونه عمه ام. اول حرفش رو جدی نگرفتم چون شب منزل دختر دائیم دعوت بودیم و اونجا هم پر از بچه هائی بود که سامی شدیدا بهشون علاقمنده ولی هر چی بهش گفتم فایده نداشت. همسرم هم تلفنی بهش اجازه نداد که چشمتون روز بد نبینه کل کمد باباش رو در چشم بهم زدنی ریخت وسط اطاق. کاری کرد کارستون که طفلکی عمه اش اومد دنبالشو بردش.. خیلی خوب و بدون بهانه گیری شب رو موند و صبح جمعه هم عین خروس صبح زود بیدار شده و نشسته بالا سر عمه اش . خلاصه خواب یه روز تعطیل رو ازشون گرفته بود. جالبه بدونید که من تا صبح نتونستم خوب بخوابم . جای سامی خیلی خالی بود. همسرم هم با من هم عقیده بود و میگفت وقتی هست کلافمون میکنه وقتی هم نیست پدرسوخته جاش بدجوری خالیه. همسرم ظهر آوردش هم دلتنگمون شده بود هم شدیدا هار و شلوغ شده بود . آی حرف میزد آی ورجه وورجه کرد که گفتیم بابا چه خوب بود خونه عمه ات میموندی. 

۳- امروز وقت دکتر روانپزشکم رو داشتم . همچنان ترجیح داد که داروهامو ادامه بدم یکیشو اضافه کرد اون یکی رو کمش کرد ولی باید بخورم. گفتم که حالم رو خیلی بهتر کرده تو این مدت شاید دو سه دفعه فقط دچار طپش قلب شدم . اضطرابم که به حداقل رسیده. البته الان نه یه ساعتیه که بیخودی باز دلشوره گرفتم البته یخورده تحت هجوم افکار منفی بودم و این پس لرزه اشه. امیدوارم آروم بشم. استخر هم خیلی برام خوب بوده . واقعا ساعتی رو که تو آبم به هیچ چیزی تو دنیا فکر نمیکنم و این نمیدونید که چقدر برای من لذتبخشه. ولی خودمونیم شنا هم همچین آسون نیست. داریم رو دست کرال پشت کار میکنیم. خنده داره دست میزنی پات یادت میره. پا میزنی اصلا عقب نمیری خلاصه که دنیائیه برای خودش این معجزه آب.

۴- کلاس موسيقي سامی هم کم کم از شکل بازی موسیقی داره در میاد. امروز بهمون دستور خریدن بلز رو دادن. سامی دوتا داره ولی هیچکدام مورد تائید مربیش نیست. خوشبختانه امروز فهمیدم که مربیش در مرکز موسیقی پارس هم تدریس میکنه و این خیلی امیدوارانه بود. زبانش هم داره خوب پیش میره. مادر بزرگ - پدر بزرگ - خونه- اطاق - مبل - حمام- تخت - خواهر - برادر لغات جدیدی هستند که سامی یاد گرفته. با افعال look, listen, sit down , stand up, show, say, cut , glue هم آشنائي پيدا كرده. شديدا هم از ميس ليلا مربي زبانش هم خوشش مياد چون هم خيلي مهربونه هم صورت بسيار زيبائي داره  و شديدا هم از سامي خوشش مياد و اين پسر چشم هيز ما شديدا خوشگل پسنده. چند روز پيش كه رفته بودم دنبالش ديدم داره با ميس ليلا خداحافظي عاشقانه اي ميكنه. اون بهش ميگفت sami come and kiss meسامي هم آويزون شده بود و خلاصه گونه ميس ليلا رو ماچمالي ميكرد.

پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

۱- راستي اين دو روزه بارونو حال كرديد ؟ گذشته از سرماش ولي صبح از همون حال و هو اهاي دلخواه من بود. فقط بديش اينه وقتي هوا سرد باشه سخته كه از رختخواب جدا بشي . مثل امروز صبح كه نه من ميتونستم از بالشم دل بكنم نه سامي. ابو سامي هم كه طبق معمول اين چند ماه ماموريته. خلاصه هر چند دقيقه فقط سامي رو صدا ميكردم كه پاشو مهد كودكت دير ميشه اونم جيغ و داد كه بزار بخوابم. اينقدر دلم ميخواست كه امروز سامي يه كم ناز و نوزش رو ادامه ميداد تا تقصيرارو مينداختم گردنشو ميموندم خونه. ولي خوب نشد. ولي وقتي رفتيم بيرون واقعا حال كردم. سامي رو گذاشتم مهدو بعدشم تو اون شر شر بارون و سرما به لطف چتر خوبم دلو زدم به دريا رفتم تو پارك پياده روي. واي چه هوائي بود. واي چقدر زيبا بود ديدن رنگ پائيز. چقدر دلم يه دوربين توپ ميخواست براي به تصوير كشيدن اونهمه زيبائي. كلي راه رفتم بعدشم رفتم خريدو خلاصه ظهر بود كه اومدم خونه ولي حالم خوب بود. چيز قابل توجه داخل پارك ديدن يه پيرزن بود كه وسط پارك نشسته بود و كلاه بارونيش رو هم روي سرش كشيده بود و داشت با چاقو و ساطور براي گربه ها اگوشت و استخوان مرغ تكه ميكرد. يه چيزي حدود شش تا گربه خرسنبك و يه چيزي حدود هفت هشت تا كلاغ دورش حلقه زده بودند. واي حالم بهم خورد. چون هم از گربه بيزارم هم از كلاغ كه البته معرف حضورتون هست.

۲- پريشب سامي هوس فيلم آتش بس رو كرده بود و ما هم بالطبع نشستيم و اين فيلم رو ديديم. خيلي جالب بود تجزيه تحليلهاي سامي از اين فيلم و به ما نشون ميداد كه داره كم كم بزرگ ميشه و حواسش هم جمعه. براي بار چهارم پنجم ديدن اين فيلم خالي از لطف هم نبود. تصاوير و ديالوگهاي نابي داره كه بارها ميتونه خنده رو رو لبهات بشونه. يه فيلم ديگه هم ديديم بنام when a stranger calls يه فيلم نسبتا ترسناك كه سامي با پرروئي نشست و پا به پاي ما ديدش تازه امروز هم ميخواست دوباره ببيندش. البته ناگفته نمونه كه دختر هنرپيشه اش عجب تكه اي بود.

۳- شايد زود باشه با ديدن اولين قسمت از يك سريال راجع به آن قضاوت كرد ولي اين سريال روزگار قريب عجيب به دلم نشست. كارهاي كيانوش عياري را در مقام يك سريال ساز بيشتر دوست ميدارم تا در قالب يك فيلم ساز. سريال هزاران چشمش هم بينظير بود و حالا اين سريال خوش ساخت روزگار قريب ميتونه تبديل شه به يكي از سريالهاي پر بيننده. چقدر بازيهاي مهدي هاشمي و بخصوص آفرين عبيسي عالي بود. بعد از اون بحرانهای روحی ام کاملا بی احساس شده بودم و تحت هیچ شرایطی گریه ام نمیگرفت ولی امشب دیدن بال بال زدنهای یک زن عاشق شدیدا منقلبم کرده بود و اشکم را روان ساخته بود . سریال ساعت شنی هم شروع شده فعلا نظر خاصی نسبت به آن ندارم

۴- میخوام برم و فیلم دکتر ژیواگو را بعد از سالها ببینم. بار اول این فیلمو منزل یکی از همکاران مامانم در ویدیو بتاکم دیدیم و چقدر مامانم باهاش حال کرد. بعدها نسخه وی اچ اس و چند سال پیش هم نسخه کاملا سانسورشده اش را به اتفاق همسرم در فیلمخانه ملی و در سینما صحرا دیدیم. حالا میخوام برم دی وی دی اونو ببینم.

سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

1- چند وقت بود كه فرهنگ فيلم بيني بنده رفته بود بالاي درخت. من عشق فيلم درصد فيلم ديدنم خيلي پائين اومده بود. به لطف آلوچه جون فيلم خاطرات يك گيشا بدستم رسيد. همون شب هول هولكي و با ولع فراوان تا 3 صبح نشستم و ديدمش. فيلم زيبائي بود. ميگن كتابش خيلي از فيلمش بهتره. من كه كتابشو نخوندم ولي از فيلم خيلي لذت بردم. فيلم لطيفي بود بخصوص سكانس پاياني اش را بسيار دوست ميداشتم. نميدونم شما هم وقتي فيلم ميبينيد همذات پنداري ميكنيد يانه ؟ تو اين فيلم اين اتفاق شديدا براي من افتاد و در پايان بدجور عواطف ما نيز قلقلك داده شد. خلاصه كه فيلم جالبي بود در راستاي فيلم ديدن دوباره ديشب به سراغ فيلم unfaithful رفتم و بعد از دوسال دوباره ديدمش. اونم فيلم جالبيه. زياد طرفدار ريچارد گر نيستم ولي تو اين فيلم خيلي دلم براش ميسوخت. ديدن زجر يك شوهر عاشق كه با همه وجودش به خانواده اش عشق ميورزه و واقعا بهش ظلم ميشه شديدا حس ترحم آدم رو برمي انگيخت. آرشيو فيلممون بسيار پر باره اما نميدونم چرا اينقدر فيلم نديده داريم. فقط هول ميزنيم و سريع كپي ميكنيم بعد ميره تو كشو تا كي صبح دولتش بدمه و ديده بشن. البته من با سينماي نوين امروز به سختي ميتونم ارتباط برقرار كنم . زياد با فيلمهائيي كه جلوه هاي ويژه اش حتي شاهكاره ميونه اي ندارم يا فيلمهايي كه هنرپيشه زنش مفهوم زن بودن خودش رو  از دست ميده و پا به پاي مردان جفتك چاركش ميندازه و بالا و پائين ميپره و تو باندهاي حرفه اي مشغوله. اصلا از اين دست فيلما خوشم نمياد و متاسفانه يه خروار از اين فيلما هم داريم كه هرشب سر اينكه يكيشو ببينيم با همسر گرام دعوا داريم . از اون اصرار كه اين فيلمها خيلي خوبه اكشنه از من انكار كه من حوصله ندارم . نتيجه اينكه بايد به چار خونه و سريالهاي تلويزيون خودمون بسنده كنيم.

 2- چند جائي براي كلاسهاي عكاسي پرس و جو كردم. همشون يه عالمه واحدهاي درسي مبني بر چاپ و ظهور ارائه ميكنند كه بنظر من بيخوده و تو دنياي امروز و با وجود اين لابراتوارهاي پيشرفته عكس مسخره است كه آدم تو خونش تاريكخونه داشته باشه. شما ها كلاسي سراغ نداريم كه بابا صاف و پوست كنده عكاسي پرتره و طبيعت رو همچين درست و درمون ياد بده؟؟ بدون ضيغ وقت !!!!!

3- مهد سامي تو محدوده طرح ترافيكه. ولي ما بعضي اوقات لائي در ميكنيم و سامي رو با ماشين ميبريم. البته با قدمهاي خودم و بي معطلي چيزي حدود يكربع فاصله زماني داره تا خونمون ولي تنبلي پسرك نور علي نوره. ديروز كه داشتم با ماشين ميبردمش عقب دراز كشيده بود. بهش گفتم آها خوب شد حالا اگه پليس جلومونو گرفت بهش ميگم پسرم پاش درد ميكرد مجبور شدم با ماشين بيارمش بهم گفت : يعني كلك بزنيم ؟ گفتم اي همچين گفت : به پليس مهربون دروغ بگيم ؟ نه نه خيلي كار بديه. لا اقل بهش بگو پسرم خسته ميشه نگو پاش درد ميكرد. تازه من برگشتنه خسته ميشم نه رفتنه خلاصه ما مونديم و معلم اخلاق چهارسال و نيمه امان !

۴-- راستي نظر شما راجع به مهاجرت چيه؟ 6 سال پيش ما براي مهاجرت كانادا اقدام كرديم. اونموقع كلي هم كله من بخصوص داغ بود. بعد از فوت مامانم بود و انگيزه هاي رفتن من قوي . شوهرم به عنوان متقاضي اصلي حائز امتياز خيلي خوبي بود. خلاصه كلي مدارك ترجمه كرديم و کلی هم پول خرجش كرديم و بالاخره صاحب يك فايل نامبر تو سفارت كانادا شديم. متاسفانه بعد از اقدام ما واقعه يازدهم سپتامبر پيش اومد و كلا اداره مهاجرت قوانين جديدي براي ايرانيان وضع كرد كه ما هم مشمول اين قوانين شديم. همسر بنده بايد مدرك زبان آيلتس رو كنه. اگر به شوهر بنده بگويند كيمياگري كن شايد راغب به اين قضيه باشد ولي دنبال آموزش زبان و تمرين و آيلتس هرگز. تا دوسال پيش هم انگيزه هاي مهاجرت در من شعله ميكشيد. هربار كه يه نامه از سفارت ميومد و ما رو يه تكون به جلو ميداد ذوق كشون من بود. همسرم هم هشتاد درصدي موافق اين كوچ بود نميدونم چرا از دو سال پيش به اينطرف چرا هردومون سر و سردتر شديم و كاملا مساله رو رها كرديم. دائي من كه سي سالي است مقيم كاناداست در هر مكالمه ا ش با ما مرتب بر follow up كردن قضيه تاکید داره و از اين تنبلي ما ديوانه شده. نميدونم چرا نسبت به رفتن و موندن و زندگي كردن اينقدر بي تفاوت شدم. آينده سامي و زندگي بي دغدغه خودمون  در اونطرف آب از يكطرف و دل بريدن از تعلقات خودت و شروع دوباره از طرف ديگه من يكي رو بيخيال قضيه كرده. هفته پيش نامه اي از سفارت اومد مبني بر اينكه خيلي متاسفند كه از طرف ما هيچ اقدام عاجلانه اي ديگه صورت نميگيره. امتيازات تحصيلي و شغلي شوهرم حداكثر امتياز را كسب كرده و لي مدرك زبان گند زده به همه اينا. البته اونم چاره داره اگه بخوايم ميتونم رفعش كنم فوقش با يه نامه مهلت ميخوايم ازشون ولي هردو رهاش كرديم. رفتن به خارج از كشور را خيلي دوست دارم ولي احساسم اينه كه كانادا زيادي دوره زيادي دور از دسترسه . رفتن و موندن و دل كندن آخ چي ميشد اگه اين دل لامصب من اينقدر تو كوچه تنگ عاطفه هاو دلبستگي هاش اسير نميموند و راه خودشو تو يه جاده واقعي پيدا ميكرد. چقدر خوب بود مثل خيلي از آدماي دوروبرم سرد بودم و دلم تنگ نميشد .

۵- دو هفته پیش شنیدم که گروه آرین قراره کنسرتی به اتفاق کریس دی برگ برگزار کنند. اواسط دیماه حالا کجای ایران نمیدونم ولی جالبه نه؟ تصور کنید کریس دی برگ میاد ایران وای آهنگ lady in red  رو بخونه چي ميشه!!! من عاشق اين آهنگشم. بنظرتون بليطش گير مياد؟؟؟

۶- راستی چون من هیچ جای دیگه های راجع به سامی نمنویسم میخوام مثل وبلاگهای صرفا مادر و بچه بنویسم که پسرک عزیز من عاشق زرشک پلوئه بطوریکه حاضره جای صبحونه هم اونو بخوره حتی بدون مرغ. بعد از این غذا ماکارونی و قرمه سبزی و کباب در رتبه های دوم تا چهارم می ایستند .

۷- اينم چند تا عكس از سامي به توصيه سميه جون و روش پيشنهاديش فقط نميدونم چرا اينقدر ريز شدند.

       .

۸-  به جمله زيبائي تو يه مجله بر خوردم از اين قرار :

كسي را براي دوستي انتخاب كن كه قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي براي اينكه در قلبش جا بگيري خودتو كوچك كني

چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

1- اين دو سه روز گذشته هوا از همون حاتهائي شد كه من ميميرم براش. گرفته ابري باروني. هر چي گرفته تر و سياه تر و باروني تر بهترتر.

2- جووني بود و روزهاي بيخيالي و بي مسئوليتي . جووني و روزهاي دانشگاه. يه گروه 6 نفره بوديم كه كم و بيش هميشه با هم بوديم. يكيمون در گزينش اخلاقي ما مردود اعلام شد و ار اين دايره دوستي بيرونش كرديم. روزهاي خوبي باهاش داشتيم ولي اخلاقيات بهمون ثابت شد كه كلا مرخصه ( البته بعد از فارغ التحصيلي ) بنابراين رفت كه رفت. شنيديم كه رفته امارات و و مثلا داره فوق ميخونه و بيزينس ميكنه حالا چه نوع بيزينسي بماند. غيبتش نشه راست و دروغش پای کسی كه اينا رو گفته. يكي ديگه چند وقت بعدش عروسي كرد و رفت آمريكا. جائي كه هميشه در روياهاش باهاش زندگي ميكرد. وقتي رفت ارتباطمون خيلي كمتر شد. دورادور شنيديم كه ازدواج اولش با شكست روبرو شد و بعدشم زن يك مرد ارمني شده و حالا هم يه دختر 14 ماهه داره. بعضي وقتا دلم ميخواد پيداش كنم و ببينم آيا مدينه فاضله اش امريكا ارزش داشت يا نه ؟ الي نفر سوم اين دايره همون سال دوم دانشكاه ازدواج كرد. زن پسري شد كه تحصيل كرده انگليس بود خوش تيپ و خانواده دار و پولدار. اين قضيه مال 16 سال پيشه. اون موقع اين پسر شرايطش آرماني بود. خلاصه كلي مينشستيم و در غياب الي به شانس و بخت بلندش غبطه ميخورديم كه چنين است و چنان است. سه چهار سال بعدش خدا بهشون يه دختر داد بعدشم بقول خودشون موو كردن به انگليس. ارتباط ما هم به مرور كم رنگتر شد. يكي از بچه ها آتوسا باهاش در ارتباط بود. بعدا فهميديم كه آين آقاي فرنگي مآب اونجا هر فسق و فجوري كه ميشده انجام ميداده. كتك زدنهاي مكرر به الي مست بازيهاي مكرر. زن بازي - خساست و خلاصه هفت بيجاري بوده در نوع خود بينظير. اين الي خانم دوسال طول ميكشه تا بتونه از طريق وكيل طلاقش رو بگيره و حضانت دخترش رو هم به عهده بگيره. اون برنگشت ايران و ترجيح داد كه تو انگليس بمونه و گليمشو خودش بكشه بيرون آتوسا هم ازدواج كرد و پسرش يكسال از سامي بزرگتره. مادرش دبيرستان غير انتفاعي داره و جالبه اون با مدرك ليسانس مترجمي چندساله كه داره رياضيات و فيزيك پيش دانشگاهي درس ميده و كلا مدركش در كوزه است . دوست عزيز ديگرم هم كه بهتره ازش به عنوان مامان نيما نام ببرم تنها يادگار ماندگار دوران دانشگاهه كه دوستيمون پا برجاست و خودشم آدمي موفق با زندگي زناشوئي موفق خدا رو شكر. مقدمه رو گفتم كه بگم الي اومده ايران تا پدر بيمارشو ببينه. سفري كوتاه و 5 روزه. پنجشنبه فرصتي دست داد تا من و آتوسا و الي همديگر رو ببينيم. سامي رو گذاشتم خونه نازنين جونش و خودم با بچه ها رفتيم بيرون. نهار رفتيم باشكاه انقلاب. چقدر همه چيز خوب بود  یادی از روزهاي طلائي جووني و بي خيالي. چقدر خاطره از پياده رويهاي مكرر از تجريش تا ميدان ونك و حتي دو دفعه تا چهارراه ولي عصر. الي خوش تيپ تر شده بود و آتوسا خانمتر. الي ميخواد بياد ايران چون پدرش بسيار بدحاله و مادر پيرش دست تنها و دل شكسته. خودش موقعيت بسيار خوبي تو لندن داره تو فروشگاه هرودس كار ميكنه و موفق شده تو دانشگاه هم فارموكولوژي بخونه و الان هم سال دومه. دخترش تقريبا انگليسيه ولي شديدا هم عاشق ايرانه و دوست داره كه بياد ايران زندگي كنه. نشستيم و از بازي زندگي گفتيم. چقدر حرف براي گفتن داشتيم . از گذشته گفتيم از شيطتنتها و درس نخوندنها از بوفه دانشكده و ساندويج هاي علي آقا از مغازه پيتزا سير پائين تر از پارك وي كه اول ماه كه پول تو جيبي ميگرفتيم بايد يكسري هم اونجا ميزديم. از شوهر و بچه و زندگي. از همه بهتر دوربين تمام حرفه اي عكاسي نيكون الي بود كه بدجوري به من چشمك ميزد و حالم رو دگرگون كرده بود. الي خودشم يكسال دوره عكاسي تو كالج لندن ديده بود و به فوت و فن اين كار خيلي وارد بود و عكسهاي خوبي از ما گرفت و دل عاشق عكاسي منو شيفته تر كرد. از همه جالبتر اينكه الي تا دوسال پيش ساكن شهركوچك ردينگ بوده يعني همون شهري كه دائي من زندگي ميكنه يعني اگه اين بند ارتباطات ما پوسيده نشده بود تو اون سفر تكرار نشدني من و سامي به انگليس ميتونستيم چه دوران خوبي رو باهم داشته باشيم . خلاصه كه روزي بود . بخصوص كه عصر هم آسمون سياه شد و تگرگ و باران بود كه ميباريد و دل عشق بارون منو چنگ ميزد.

3- ديروز سامي روز بسيار خوبي رو در كنار نازنين جون و مادر مهربان و خواهر خوش سپري كرده بود. وقتي رفتم دنبالش بهم گفت كه بعد از 5 ساعت زود اومدي دنبالم. چقدر خوب بود همنشيني در كنار اين عزيزان تا ساعتي بعد كه همسرم به دنبالمون اومد. مادري بسيار مهربان و سرشار از انرژي مثبت كه هر وقت از مصاحبتش بر ميگردم نگرشم نسبت به زندگي و بچه و همسر دو چندان عاشقانه تر ميشه. بابت همه لحظات خوب ممنون

 4- اين مدت خوابهاي جالبي ديدم خوابهائي كه منو خيلي هوائي كرده. چند شب پيش خواب ديدم رفتم مكه و دارم طواف ميكنم در حاليكه حامله هستم . به همسرم هم مدام ميگم اگر بچه پسر بود اسمش رو ميزارم علي ولي زد و دختر زائيدم بعدشم اومدم خونه پدري و مامانم به استقبالم اومد و منو و بچه رو برد حموم و شست. وقتي از خواب بيدار شده بودم مست بودم از همه لحظات معنوي خواب دوشب پيش هم خواب ديدم كه دوباره دارم تو شركت سابقم كار ميكنم. آخ كه وقتي بيدار شدم چقدر دلم بري همه همكارام تنگ شده بود. طاقت نياوردم و به رئيسم آقاي ر زنگ زدم و جوياي حال همگي شدم. به خانمش هم زنگ زدم و كلي چاق سلامتي كرديم. گاهي اوقات آدم قدر نعماتي رو كه داره نميدونه. اون موقع كه شاغل بودم همش ميگفتم اه چي ميشه ديگه كار نكنم حالا همش در افسوس همون روزام. يه زماني من با اين خوابام زندگي ميكردم اصلا ميخوابيدم به شوق خواب ديدن. اينقدر خوابهاي جالب و سريال واري ميديدم كه به شوخي به همه ميگفتم من آخر خوابام تيزر برنامه خواب آينده ام رو هم ميبينم.

5- راستي چرا من دمدمي هستم. جديدا از كلاس رقص عربي ديگه خوشم نمياد و حالا گير دادم به همون استخر شايد هم برم يوگا ولي مي ميرم براي عكاسي . ميدونم كه پتانسيلهاي نهفته اي در وجودم دارم كه فقط در عكاسي بارز و آشكار ميشه. برام دعا كنيد تا بتونم به اين آرزوي ديرينم دست بيابم.

شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog