خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


آقای همسر پیشنهاد سفر در ایام ژانویه  رو داد و ما هم لبیک گفتیم. دیدیم تو این زمان بهترین جا برای گردش و تفریح با داشتن بهترین شرایط آب و هوائی تایلنده. خلاصه به دوستان عزیز و قدیمیمان هم پیشنهاد دادیم و اونا هم قبول کردند. پروسه گرفتن بلیط و ویزا اینقدر طولانی شد که خودمان هم باورمان نمیشد که بالاخره مسافریم یا نه. با توجه به وضعیت نابسامان فرودگاه بانکوک و اعتصاب کنندگان این احتمال رو میدادیم که اصلا ویزا داده نشه. ولی خدا رو شکر در دقایق پایانی یعنی کمتر از ۴٨ ساعت ویزا و بلیط صادر شد و ما هم راهی شدیم. البته توضیحات مفصل تر رو صفا جان نوشته.

با توجه به تجربه ناخوشایند همراهی سامی در سفر مالزی تمام دلشوره های من و همسرم این بود که آیا اینبار سامی بچه مثبتی است یا نه ؟ که همین اول کار بگم که به لطف وجود پانته آ جون و همراهی بی شائبه صفا و وفا همه چیز عالی پیش رفت و خدا رو شکر خوش گذشت. .

فعلا اومدم یه سلامی عرض کنم به شما و بس . مطمئنا ادامه سفر نامه رو بزودی مینویسم

شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

پسرك وقتي بدنيا اومد يه عالمه اسباب بازي داشت. يه مقداري از اونا يادگار دوران كودكي مادر بود كه برخلاف اكثر بچه ها بسيار خوب ازشون نگهداري كرده بود و حالا اونا رو به يادگار براي اين طفل از راه رسيده گذاشته بود. تعدادي از اسباب بازيها رو هم پدر پيشا پيش خريده بود تا دكور اطاق بچه خوشگلتر بشه و تعدادي هم هديه روز سيسموني برون از طرف بستگان بود و تعدادي هم چشم روشني زايمان.  اطاق كوچك پسرك با بزرگتر شدن پسرك شلوغ و شلوغتر ميشد. اسباب بازيهاي جورواجور از همه نوع پوليشي - باطري دار - عقب كش - كنترلي- دوچرخه - ماشين شارژي -  ارزون - گرون خلاصه بازار شامي بود كه همه چيز توش يافت ميشد.  دايي پسرك كه خودش هم عاشق اسباب بازي بود هر بار كه به عشق اين جوجه كوچولو ميومد خونشون با دست پر ميومد از لپ لپ بگير تا چيزاي ديگه. سايز لپ لپ ها هم متغير بود از تخم مرغ شانسي كيندر گرفته تا شانسيهاي متغير از اندازه تخم مرغ معمولي گرفته تا بقدر تخم شتر مرغ. حالا ديگه از توي اين شانسيها هم همه چيز پيدا شده بود از اسباب بازيهاي ريز كوكي گرفته تا تي شرت و مسواك و خمير دندان و ساعت و ماژيك و مداد رنگي و سي دي. شرطي شدن پسرك به لپ لپهاي دائيش پدر بچه را وادار كرد تا يه جعبه 36 تائي لپ لپ براش بگيره شايد اين بچه ولعش نسبت به اين توليدات بي خاصيت كم بشه. پسرك بزرگتر ميشد حالا ديگه خودشم قدرت انتخاب داشت. هر وقت كه با پدرش بيرون ميرفت دست پر به خونه ميومد. از جشنهاي تولد هم نبايد گذشت كه هر بار مقادير قابل توجهي به حجم اين اسباب بازيها اضافه ميشد.  هنگام برگزاري هر كدام از مراسم تولد هم بسته هاي بزرگ بادكنك از انواع مختلف سوت دار و بدون سوت و قلبي و بيضي و كاغذ رنگي و آويز هاي ستاره اي و گوي هاي رنگي و كلاههاي مخصوص تولد و ريسه هاي رنگي و سوت سوتك و گيفت مخصوص بچه ها و نارنجكهاي مملو از كاغذ رنگي و ....  همه بصورت جيني و در بسته هاي شايان توجه خريداري ميشد.  خلاصه كه در هنگام تولد پسرك در پوست خودش نميگنجيد و محو اينهمه زلمزيمبول هاي رنگي ميشد.  خدا عمر بده به پدر اين پسرك كه يا چيزي رو نميخره يا وقتي ميخره جيني و افراطي ميخره. پسرك يه قفسه مخصوص خوراكيهاي خودش  هم در گوشه آشپزخانه داره كه ديگه گفتن نداره كه چقدر قاقالي لي جورواجور اون تو پيدا ميشه. همه اينا رو گفتم تا توجهتون رو به نكات زير جلب كنم :

 ديشب تولد دوتا از بچه هاي فاميل:

  صداي گريه پسرك تمام فضاي خونه مردم را پر كرده بود. چرا ؟ 
-  مامان من اون بادكنك قرمزه رو ميخوام يالله بده 

- مامان من اين بادكنك كاغذي كوچولو ها رو ميخوام  ( صداي نق نق پس زمينه رو هم داشته باشيد 

- مامان  اين سوت سوتك من خرابه چرا كاغذش باز نميشه  من يكي ديگه ميخوام  ( دهان به اندازه عرض شونه باز و ونگ مجدد )

من : پسرم ما كه تو خونه يه عالمه از اينا داريم ميريم بهت ميدم

نه من ندارم بابام اصلا براي من از اينا نميخره  ( ماشاءالله تن صداي پسرك هم اينقدر بالاست كه همه بوضوح آنرا ميشنوند و  من هم  داغ شدن صورتم را كاملا حس ميكنم 

و هنگام باز كردن كادوها :

- مامان منم از اينا ميخوام حق نداري تولد من بگي برام پول بيارن من كادو ميخوام ( همرا ه با فرياد )  مامان من ميخوام تولدم زود باشه نميخوام ارديبهشت باشه من ميخوام زودتر شش سالم بشه من تولد ميييييييييييييييييييييييييييييييييييخوااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

- مامان من پي اس پي ميخوام يالله بايد برام بخريد ببين اينا دارن .

من : پسرم تو كه پلي استيشن داري اينم مثل اونه فقط پرتابله

نه من ديگه اونو دوست ندارم اون قديميه حالا كه اينطور شد هم پي اس پي ميخوام هم ايكس باكس باشه ؟

من : او را به زور از خودم دور ميكنم و تو دلم براي اينهمه محبت افراطي از طرف پدر سرزنش ميكنم و همانجا تصميم ميگيرم تا با همسرم بطور جدي وارد بحث و گفتگو بشوم

هنگام شام :

مامان من كباب ميخوام

پپسرم شام كباب نيست كه ببين غذا سالاد الويه است - جوجه كباب با قارچ سوخاريه - حليم بادمجونه با سوسيس كوچولو

پسرك با هيجان ميگه آخ جون سوسيس من سوسيس ميخوام من عاشق سوسيسم آره مامان من سوسيس ميخوام بعد رو ميكنه به يكي از بچه ها و بازم با هيجان ميگه ببين تو هم سوسيس بخور منم ميخورم تو تا حالا سوسيس خوردي ؟ من كه تا حالا نخوردم.

بازم تو احساس ميكني كه گونه هات دارن ميسوزن

بعد از شام با يكي دوتا از بچه ها سر اسباب بازي دعواش ميشه و با زن برادرم وارد گفتگو ميشه.

خاله اينا به من .... نميدن بازي كنم

- عزيزم اينا كوچولو هستن تو كه يه عالمه اسباب بازي داري از اينا هم داري من تو اطاقت ديدم

نه خاله من اسباب بازي كم دارم اصلا بابام براي من اسباب بازي نميخره همه بچه ها اسباب بازي دارن من ندارم

زن برادرم از شدت خنده به سرفه ميفته و خدا رو شكر رو ميكنه به ميهمانان غريبه تر ميگه جالبه كه آدم وقتي وارد اطاق پسرك ميشه دور از جون گوگيجه ميگيره از حجم اسباب بازي و بعد رو ميكنه به من و ميگه تروخدا براي اين بچه يه خورده اسباب بازي بخريد!!!!

 

* لازم بذكره كه اين ماجرا مدتي است به اشكال مختلف در مجالس مختلف عينا تكرار ميشه  و من واقعا متاسف ميشم كه اين بچه چرا از داشتن اين همه امكانات سر نميشه.

 

-------------------------------------------------------------------------------

براي اون دوستاني كه راجع به رژيم اتكينز اطلاعات خواسته بودند بگم كه كتاب رژيم 14 روزه اتكينز تو كتابفروشيها هست و كاملا توضيح داده و اين رژيم بسيار سخته چرا كه كربوهيرات كاملا حذف ميشود يعني نان - برنج - سيب زميني - ماكاراني- شكر و شيريني چه رژيمي چه غير از آن - لبنيات - ميوه همه حذفند فقط پروتئين

من 10 روز عينا گرفتم ولي نتونستم چون از گوشت حالم بهم خورد و نخوردن ميوه هم برام عذاب آور بود. الان به اون سفت و سختي نيست فقط نشاسته رو حذف كردم بقيه چيزها رو به حد اعتدال ميخورم.

 

                                                                                                                                                 

جمعه ٦ دی ۱۳۸٧ | ٢:۱۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

پائیز رنگارنگ و زیبا هم باهامون خداحافظی کرد و جای خودشو به زمستون داد. زمستونو دوست دارم بخصوص اگه پر از برف باشه. آخر هفته به یک مهمانی در شمال تهران دعوت شده بودیم از اواسط اتوبان امام علی بارش ریز ریز برف شروع شد و تا نزدیکیهای نیاوران ادامه داشت. بحدی این منظره زیبا بود. بارش سپید برف زیر نور زرد تیرهای چراغ برق. خلاصه منکه کلی ذوق مرگ شدم.

شب یلدای امسال هم تمام شد مثل همه این شبهای یلدا توی این سی سال و اندی که شاهدش بودم. بعدازظهرش مراسم شب یلدای وبلاگستان بر پا بود که جاتون خالی خوش گذشت. یسنا جیگر دوم شد و کلی برایش حظ نمودیم و هورا کشیدیم.  اجرای مراسم هم برعهده مجری خوش صدا و خوش اخلاق رادیو جوان آقای پور محمودی بود .

نیکی نصیریان ( بازیگر نقش درسا در سریال سربزنگاه عطاران ) هم حضئر داشت که دیگه در اواخر تایم برنامه با یسنا و سامی حسابی رفیق شده بود و مشغول شیطنت بودند. طبق معمول بهاره رهنما هم آمد. بسیار دوست داشتنیه. اینو قبلا هم گفتم  مردمی بودنش و خلق خوشش تومنی ثنار با هنرمندان دماغ سربالای ما فرق میکنه.

دیدن خانم دکتر میرشکرائی عزیزمان هم قبلا در موردشان نوشتم هم برایم بسیار دلنشین بود بخصوص که از ایشان بعنوان وبلاگنویس منتخب پیشکسوت هم تقدیر بعمل آمد.

خانم پولاد زاده عزیز انتصابتون رو به سمت مدیر اجرائی پرشین بلاگ تبریک میگم و از اینکه به من و سامی لطف دارید ممنونم. خوشحال میشم بواسطه دوست مشترک عزیزمان بازهم درکنار هم باشیم.

آخر شب هم که طبق روال سالهای اخیر میهمان منزل پدرشوهر بودیم و شب یلدای پرو پیمانی داشتیم و پیش خودمان گفتیم که یلدا یک شبه و رژیم اتکینز متکینز یک عمر. القصه بخاطر اصرارها و پذیرائی های نان استاپ مادرشوهر به دعوت ظرف تنقلات و آجیل لبیک گفته و تناول نمودیم. ولی بخدا شیرینی و برنج و نون نخوردم و این عذاب وجدانم را کمرنگ تر میکنه.

سامی هم خوبه امروز در آمادگی جشن یلدا و ننه سرما و آش رشته دارند. خوش بحالشون خوب دورانی دارن خووووووووووب !!!

 

* پینوشت : عکسهای مربوط به شب یلدای وبلاگستان + عکس سامی و یسنا تو  سایت اخبار پرشین بلاگ موجود است.

دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog