خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای همه لحظه های جدائی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بردل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

ترا میسپارم به دلهای خسته

ترا میسپارم به مینای مهتاب

ترا میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

ترا میسپارم به رویای فردا

 

خبر اینقدر برام تلخ بود که بهت زده بجا مونده بودم. باورم نمیشد.شبکه خبر زیرنویس کرد. اشک امانمو بریده بود. سامی میگفت مامان مگه بابات مرده که اینجوری گریه میکنی ؟؟؟ اشکم بیشتر سرازیر شد.

بعد از ظهر امروز توی ماشین بودم و در حال رانندگی دقیقا از منتهی الیه همت غرب به سمت منتهی الیه همت شرق. در طول این مسیر رادیو جوان روشن بود. برنامه ای با اجرای فرزاد حسنی بمناسبت درگذشت خسرو شکیبائی. اشک شیشه عینکم را پر از لک میکرد. مصاحبه با مهرانه مهین ترابی و رامبد جوان گریه آرام منو تبدیل به هق هقی شدید در سوگ یکی از عزیزان کرده بود. هیچوقت فکر نمیکردم که خسرو شکیبائی اینقدر برای من مهم و عزیز باشد. اما بعدا به این نتیجه رسیدم که عشق نهانی من به سینما با او وفیلم همیشه جاوید هامون بود که آشکار شد. این فیلم بود که از من یه سینما رو حرفه ای ساخت. این فیلم بود که توانست فقط 12 بار منو به سینما بکشونه اولین بار با دختر عموم دوسه باری هم با مامانم و هرکی اهل سینما بود.
دیالوگهای خسرو شکیبائی با اون صدای منحصر بفرد و طرز ادای صداهای سین و شین  وبا اون موهای لخت و آشفته روی پیشانی اش در قاب ذهنم جا خوش کرد:

ای علی عابدینی

ای بچه محل صمیمی

استاد من

آقای من

چرا باز غیبت زد؟

کی بودش؟

هشت سال پیش بود

یا شاید ده سال پیش بود

که یهو غیبت زد

نمیدونم واسه چی ..

خسرو شکیبائی با حمید هامونش در انتهای ذهن ستایشگر من جای مخصوص بخودش رو داشت 

انسان از آن چیزی که بسیار دوست میدار خود را جدا میسازد در اوج تمنا نمیخواهد ... دوست میدارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد ... امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد...همواره به یاد میاورد اما میخواهد که فراموش کند.... 

دلم خیلی گرفته مثل همون روزائی که دلتنگ عزیزان ازدست رفته ام میشوم. چشمام از شدت گریه امروز پف کرده . حمید هامون کجا رفتی؟؟؟

سریال خانه سبزش چقدر لطیف و زیبا بود. چقدر خوشحالم که قبل از مرگ این عزیز یعنی چند ماه پیش دوباره تکرار این مجموعه رو دیدم و در زمان حیاتش مجددا اورا ستایش کردم چرا که بقول ثریا قاسمی همه بعد از مرگ بزرگ و عزیز میشوند.  یادتونه در ادامه خانه سبز در سریال سرزمین سبز بازی کرد که همین اواخر پخش شد. تو یکی از همون قسمتهای اولش در سوگ همسرش عاطفه بود و به قبرستان رفت و باز همون صدای جادوئی بود که میگفت :

گاه حادثه ای تمام باورهایت را به هم می ریزد و تو مجبوری به خودت فرصتی بدهی. فرصتی برای یافتن, جستن و پیدا کردن چیزی که خودت نمی دانی چیست اما به یقین وقتی آن را یافتی می فهمی که آن همان چیزیست که از دست داده ای و یا چیزی که به آن نیازمندی. آن چیز یک باور است, باوری سبز در دلت و تا آن موقع احساس می کنی که آواره ای . . .

یادتونه تو همین سریال خانه سبز یکی از زیباترین روابط بین پدر و فرزند رو به تصویر کشید؟!! آخ آقای رضا صباحی چه معنی داره که تو اینقدر زود از میان ما بری؟ چه معنی داره که تو این خونه کسی تصمیم بگیره که از پیش ما بره؟

امروز در خبر اعلام شد که خسرو شکیبائی مدتها از بیماری سرطان کبد رنج میبرده. آیا شما میدانستید؟ آیا هیچوقت از وضعیت بیماری این هنرمند سخنی به میان آمد؟ شنیدم که در جشن منتقدین هم برگزیده شده و تندیس دریافت کرده و زمانی که بروی سن آمده برای دریافت جایزه چهره تکیده و لاغر وی  همه رو حیرت زده کرده. چرا همان موقع نگفتند که او بیمار است که در زمان حیاتش از او تجلیل بیشتری گردد؟

افسوس که عاشق پریشان احوال هامون از میانمان رفت و خاطراتش را بر جا گذاشت. پدرم همیشه میگفت که شکیبائی در جلوی دوربین بازی نمیکنه بلکه زندگی میکنه.

فردا شب ساعت 11:30 شب کانال دو ویژه برنامه (امشب ) رامبد جوان و امیرحسین صدیق در مورد خسرو شکیبائی فراموش نشه.

روحش شاد

 

شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

بازم تنبلی و تا خیر و بهانه برای ننوشتن و ..... پس بی مقدمه و بدون ترتیب :
1- از اونجا که در آپ کردنم تاخیر پیش اومده بد ندیدم اسم چند تا فیلمی رو که تو این مدت دیدم نام ببرم. چند روز پیش فیلم خانه من جهنم آخرین ساخته سوسن تسلیمی در سوئد را دیدم. فیلمی بسیار تاثیرگذار از زندگی یک خانواده ایرانی در سوئد . با بازیهایی دیدنی. بهتون توصیه میکنم ببینیدش.
فیلم فریدا با بازی سلما هایک رو دیدم. من عجیب از چهره این دختر خوشم میاد .
یکی دیگه از فیلمهائی که دیدم و کلی هم خندیدم فیلم باکره چهل ساله بود که واقعا خنده داره. بامزه تر از فیلم متن زیرنویس فارسی اونه که واقعا نشون از ذوق و تجربه مترجمشه.
فیلم match point ساخته وودی آلن رو هم دیدم که جالب بود.
همینطور مادام بواری که فیلم بسیار آموزنده و زیبائیه
فیلم serendipity رو هم دیدم که میتونست ورژن آمریکائی یه فیلم هندی باشه.
امشب هم فیلم Intolerable Cruelty رو با بازی جرج کلونی و کاترینا زتا جونز دیدم. چه زوج زیبا و خوش بروروئی!! خودمونیم این کاترین خانم عجب تکه ای است مایکل داگلاس عجب صفائی میکند !!!
این روزا بخاطر سامی با دی وی دی مرد هزار چهره هم حال میکنیم. روزی چند نوبت با منصور شصتچی همراه میشیم و حالشو میبریم. من عاشق اون دیالوگ سیامک انصاری با مهران مدیری هستم که به منصور شصت چی توصیه میکنه که هنگام رویاروئی با طبیبیان بزرگ خیلی گرم و صمیمی برخورد کنه و دائما و بطرز خیلی خنده داری روی خیلی گرم و صمیمی تاکید میکنه. موش سرآشپز ( راتاتوئی ) هم این روزها شدیدا مهمون تلویزیون ماست. علیرضا جون دستت درد نکنه.

راستی من این سریال مرگ تدریچی یک رویا رو خیلی دوست دارم دانیال حکیمی که یکی از بازیگران مورد علاقه منه. فریدون جیرانی هم فیلمساز مورد علاقه ام. از این دختره سامیه لک ( مارال ) هم خوشم میاد بنظرم قیافه جالبی داره نه میتونی بگی زیباست نه میتونی بگی زشته نه با نمکه نه بیمزه. بنظرم قیافه اش میتونه مجذوب کننده باشه.
2- دیروز هفدهم تیر سالگرد فوت لاله و لادن بیژنی بود. طفلکی ها چه رنجی رو کشیدند و چه بیرحمانه مرگ اونا رو در آغوش کشید. یادمه 5 سال پیش وقتی خبر فوتشون رو شنیدم ساعتها گریه میکردم و اخبار تلویزیونی و اینترتی اونا رو دنبال میکردم . روحشون شاد. خدا رو شکر که سالممیم و بچه های سالم داریم.
3- چند روز پیش در کلاس یوگا اتفاق جالبی برایم افتاد. من با یک بیمار مبتلا به ایدز روبرو شدم. خانم میم از بچه های یوگاست . چند روز پیش زود رسیدم و تو حیاط باشکاه نشسته بودم که خانم میم هم زود اومد و کلی با من چاق سلامتی کرد و باهام گرم گفتگو شد. در این میان از رابطه یوگا و عرفان گفتیم و اون گفت که چند سالیه به کلاسهای عرفان میره و از قداست استادش سخن گفت و از شفا بخشی اون. مثال آورد چند تا از تشعشعات شفا بخش استاد و بچه های کلاسش. حتی از توانائی خودش در شفا دهی یک مریض بستری در آی سی یو. قضیه برام خیلی جالب شده بود. خانم میم هم خودش آدم بسیار جالبیه. زنی چهل و 4 ساله با اندامی باربی وار و آرایشی فشن. برام خیلی جالب بود کسی با این ظاهر به این درجه از شناخت و اعتقاد نسبت به خداوند برسه . بحث به مسائل عشقی و جدائی اش از همسرش و درگیری مجدد عاطفی اش شد. از خیانت بوی فرندش اونم بطرز وحشتناک یعنی همخوابگی با دوستان نزدیک خانم میم ! از آرامشی که عرفان بهش در این مساله داده و تونسته براحتی ببخشه. ولی نقطه اوج داستان زمانی بود که گفت من بواسطه عمین علم فرادرمانی از بیماری ایدز رها شدم. منو میگی چشمام داشت از حدقه بیرون میزد. گفتم اچ آی وی گفت آره. بهم گفت که بوی فرند نامردش بهمراه چند تا لندهور دیگه به قصد سرقت از منزلش بهش تجاوز کردند و در نهایت بهش یه سرنگ آلوده هم تزریق کردند. گفت که تا مرحله مرگ پیش رفته جائی که علم پزشکی از مداوای وی درمونده شده تونسته بواسطه همین استاد و تشعشعات فرادرمانی اش از راه دور مداوا بشه. من هنوز مبهوت از داستان بودم. اونم همینجوری اشک میریخت و دستان منو تو دستش گرفته بود. با وجود اینکه از تمام راههای سرایت این مرض کفتی آگاهی کامل دارم ولی اون لحظه از تماس دستم با اون چندشم شدو نمیدونم چرا پشتم تیر میکشد. سریع پیچوندمشو رفتم به بهانه آب خوردن دستامو صابون اساسی زدم. تمام طول جلسه یوگا ی اون روز اصلا قادر به تمرکز نبودم. همش به حرفهاش فکر میکردم دلم شدیدا براش سوخت . اما کنجکاوی شدیدی هم نسبت به عرفان پیدا کردم . نمیدونم شاید آدرس کلاساشو بپرسم و منم برم یه سر و گوشی آب بدم. روند آموزشی این کلاس برام جالب بود. همینکه شناختی متفاوت از خدا و کائنات به آدم میده و میتونه پاسخگوی سؤالات متعددی باشه که چند وقتیه ذهنم رو مشغول کرده. بخصوص که این کلاس ربطی به انرژی درمانی و ریکی و اینجور چیزا نداره.
4- هفته پیش مراسم بله برون دختر دائیم بود و ما هم دعوت بودیم البته بدون سامی. زحمت نگهداری از سامی به دوش عمه اش افتاد. البته سامی از بین چند گزینه ای که براش در نظر گرفتیم فقط رو خونه عمه اش و بودن با علیرضا تاکید میکرد. چست و چابک وسیله هاشو جمع کرد و بهمونم گفت که شب دنبالش نریم چون دیگه بچه نیست و میخواد شب اونجا بمونه. ما هم راهی مهمانی شدیم.حدودای 12 شب یه اس ام اس به خواهر شوهر زدیم که سامی در چه حاله جواب رسید که راضی و آرام خوابیده. گفتیم خوب خدا را شکر که بیتاب نیست. اومدیم خونه. آقا به محض اینکه پامون رسید به خونه همه غم دنیا اومد رو دلم. اینقدر جای سامی خالی بود که نگو. دویدم تو اطاقش و کلی زدم زیر گریه. همسرم هم چشماش پر اشک شد و گفت که جای این وروجک شدیدا خالیه. آقا مگه من خوابم میبرد. اینقدر کلافه بودم که نگو. عکسشو برداشتم و هی قربون صدقه رفتم و بوسیدم. فردا صبح زنگ زدم که باهاش صحبت کنم تازه از خواب پاشده بود بی انصاف حتی نیومد باهام صحبت کنه. قرار شد عصر برم دنبالش. عصر تا منو دید عوض سلام گفت مامان میشه یخورده دیگه بمونم بازی کنم؟؟ گفتم آره اما فقط یک کم. خلاصه دوساعتی اونجا بودم بازی تمومی نداشت آخرش هم کلی جنگولک بازی درآورد که من میخوام بمونم با عمه مهرناز برم مهمونی. القصه حریفش نشدم که نشدم . آقا مهمانیشونم تشریف بردند و آخر شب هلاک و خواب در بغل عمه اش بود که تحویل ما داده شد. نا گفته نماند که سامی عمه و پسر عمه اش رو خیلی دوست داره اما واقعا به این نتیجه رسیدم که دوست داشتن به کنار بچه واقعا احتیاج به همبازی داره. دوست داره با یکی مدام کلکل کنه. خود منم یادمه تمام دوران کودکیم هروقت میرفتیم خونه دائیام یا اونا میومدن خونمون موقع خداحافظی عر و عورم براه بود که یا من بمونم یا بچه های اونا بمونند. خدا بیامرزه بابامو چقدر از این حرکت من متنفر بود . میگفت من دیوونه میشم که تو اینقدر برای بچه های مردم خودکشان میکنی اما اونا خیلی خونسرد از تو جدا میشن. بابام متوجه نبود که اونا چند تا بچه قد ونیمقد بودن و کلی با هم صفا میکردن اما من تنها بودم و با برادرم هم که 10 سال ازم بزرگتره اونموقع زیاد دمخور نبودم. حالا بابا روحت شاد که بیای ببینی که بچم هم دائما آویزونه.
5-ماجراهای حسادت کردنهای این پسرک ما بدجوری بالا گرفته. سامی به هیچ عنوان احساس خوشایندی به برادرزاده ام بامداد نداره. البته منم وقتی اونو میبینم عنان اختیار از دستم میره و بدجوری میچلونمشو قربون صدقه اش میرم. جیگرشو برم نمیدونین چه بلاچه ای شده اون. چند روز پیش تلفنی با زن برادرم صحبت میکردم صدای اون عسل طلا هم میومد شروع کردم قربون صدقه رفتن که یکهودیدم سامی بالشو محکم بلند کرد و زد تو سرم. حالا اون جیغ بزن و من هوار بکش. تلفن رو فوری قطع کردم دیدم سامی مثل مگسهای بایگون زده دور اطاق میدوه م و میگه چقدر میگی بامداد قربونت بشم مگه اون بچه توئه . تو باید فقط فدای من بشی. من فقط بچتم. هر چی بهش توضیح دادم که بابا مگه عمه توام تورو بوس نمیکنه قربون صدقا ت نمیشه میگفت نه تو فقط بامدادو فداش میشی. عصر هم که باباش اومد کلی چوقولی منو کرد . باباشم به من اولتیماتوم شدید داد که دیگه اینقدر با احساسات این بچه بازی نکنم. شبش وقتی این سریال مرگ تدریجی یک رویا پخش میشد هستی کوچولو رو که نشون داد گفتم وای چه گوگولیه دیدم باز سامی جبهه گرفت و خلاصه بنده ممنوع الاحساسات شدم. نسبت به تنها کسی که موضع نمیگیره یسناست. هر چقدر هم اونو بچلونمو قربون صدقه برم سامی فقط نیشش باز میشه. عجیبه نه ؟؟؟
۶- طبق آمار پزشکان مقدار کالری مصرفی در هنگام انجام یکساعت یوگا 650 کیلو کالری و در یکساعت شنا با سرعت متوسط 550 کیلو کالری میباشد. در نظر بگیرید که بنده یکروز در میان یکساعت ونیم یوگا و یکساعت و نیم شنا میکنم. تازه میزان کالری دریافتی خودم رو هم کلی کاهش دادم. شکر که تقریبا بطور کامل حذف شده و میزان مصرف کربو هیدرات رو هم تقریبا محدود کرده ام ولی خبری از کاهش حجم نمیباشد بنظر من باید که فقط باید... به
این سیستم کند متابولیسم !!!

پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ | ۳:۳۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

 

 

 

1- آقا این یورور 2008 هم حکایتیه ها !!! من که فقط هلاک کیفیت تصویربرداری اونم. مخصوصا اون نمای باز از بالا و شروع بازی . البته من خیلی بازیها رو دنبال نکردم ولی خوب بجاش همسرم بی وقفه پیگیرش بوده.

شبها کلی برای خودش جلوی تلویزیون جایگاه درست میکنه. دو سه تا بالش و تخمه و تنقلات و با اشتیاق هم به همه اعلام میکنه که امروز مثلا بازی فلان تیم است با بهمان تیم من شرط بندی کردم و فوق العاده است و بیا ببین و از این قبیل تعاریف. منم که فوتبالی نیستم ترجیح میدم برم رو تختو شروع کنم به کتاب خوندن صدای گزارشگر هم همچنان به گوش میرسه بین دو نیمه رویم رو بطرف اطاق نشیمن برمیگردانم میبینم آقای عشق فوتبال دمرو خوابیده و بیهوشه بیهوشه. هر چی صداش میکنم فایده نداره. میرم که تلویزیون رو خاموش کنم . آهسته صداش میزنم پاشو بیا سرجات بخواب میگه چرا تلویزیونو خاموش کردی بازی خیلی حساسه. بهش میگم تو که خوابی میگه نه کی گفته میگم چند چندن میگه هیچ هیچ دوباره تلویزیون روشن میشه نیمه دوم شروع میشه معلوم میشه تو همون نیمه اول دوتا گل رد و بلد شده و عشق فوتبال ما خواب بوده. خلاصه من بیخیالش میشم میرم که بخوابم . تقریبا این ماجرا هرشب با کمی اضافات و کاستی جزئی عینا در شبهای فوتبالی تکرار شده . البته من تنها بازی پرتغال رو دنبال کردم چون اسکولاری جون مربی محبوب منه و من ارادت خاصی نسبت بهش دارم. بازی حذفی آلمان پرتغال به اندازه بازی تیم ملی ایران به من استرس وارد کرد. نمیدونم شایدهم یکی از دلایلش شباهت چهره ای اسکولاری و پدرمه. اسکولاری و برونو متسو ( سر مربی امارات ) مربیان محبوب منند.

سامی هم که این وسط شدیدا پیرو بابا فوتبالیشه و شدیدا از تیمهای هلند و ایتالیا ( مرحومان مجلس ) جانبداری مکرد و میکنه.

2- ترم تابستانی مهد سامی شروع شد وفعلا سامی روزهای یکشنبه و سه شنبه میره اونجا. مربیان قبلی دیگه عهده دار کلاس سامی اینا نیستند و مربی جدید مریم جون مسئولشونه. جالبه مربی قبلی سامی ( سپیده جون ) در دوره قبلی از دست کارهای سامی شدیدا شکار بود اما حالا مرتب به من اس ام اس میزنه و جلومو میگیره و تلفن میکنه که من طاقت دوری سامی رو ندارم ترو خدا با مدیر مرکز صحبت کنید یا سامی بیاد تو کلاس من یا من بشم مربی اونا. خلاصه فعلا مشغول رایزنی هستیم تا ببینیم چی میشه. سامی هم شدیدا جوگیر عاطفی شده و وقتی میره مهد اول میدوه میره تو کلاس قبلیش و یه بغل و یه ماچ با سپیده جون ردوبدل میکنه و بعد میره کلاس خودش. خلاصه که این عشق ادواری سامی و مربیان مهدش داره کم کم کار میده دستمون. البته بگم ها سامی هنوز هم شدیدا نازنین جونشو یاد داره و دوسش داره منتها نازنین در شرف عروسیه و بعد از عید تقریبا موفق به دیدار هم نشدیم. خلاصه نازنین تو به سامی خیانت کردی و عروس شدی سامی هم داره سرت هوو میاره.

3- در جمعه ای که گذشت بالاخره یه تولد فسقلی برای سامی گرفتیم . خیلی خودمونی. خودمون + مادربزرگ پدربزرگ سامی + عمه های سامی و البته علیرضا دردونه پسر عمه و دوست جون جونی سامی. یه کیک کوچولو یه شام هول هولی و چند تا دونه عکس و البته چندتا کادوی بسیار محبوب سامی

نشد تولدی رو که دوست داشتم برات برگزار کنم . انشاءالله سال دیگه با برنامه ریزی بهتر و در موعد مقرر در خدمتیم سامی قشنگم.

4- راستی این کار جدید گروه آریان رو شنیدید؟ بنظر من همون سه تا آهنگی که کلیپشو هم درست کردند از همه آلبوم بهتره. کار مشترکشون هم با کریس دی برگ جالب شده. ولی در کل  آلبوم جالبی نیست ( نظر کاملا شخصی بنده ).

5- امسال 5 سال تمومه که من یه مادرم. یه مادر با تمام دغدغه های فکری و عشق بی اندازه نسبت به پسرم. یه مادرم و وقتی پسرم دستهای کوچکش رو دور گردنم حلقه میکنه و منو میبوسه و بهم میگه که خیلی دوستم داره مست از عشق و غرور مادرانه میشم. گاهی اوقات وقتی مامان صدام میکنه از شنیدن این صدای کوچک و تیز یکه میخورم که وای من یه مادرم! قلب من و فکر من و احساس من همه مالامال از عشق و محبت مادرانه است ولی نمیدونم چرا روز مادر اصلا به این فکر نمیفتم که من یه مادرم. نمیدونم چرا وقتی دیروز پسرم کلی با کاغذ و رنگ و چسب برام کاردستی درست کرد و بهم گفت که مامان روزت مبارک اصلا لبریز از هیجان و شادی نشدم؟ روز مادر یکی از همون روزهای خوب خداست که آسمون دل من خیلی ابری میشه. تو یه همچین روزی دلم میخواد بچه بشم برگردم به اون روزهای قشنگ و خوب دور که منم با هیجان گونه های لطیف مامانمو میبوسیدم و بر انگشتان کشیده اش بوسه میزدم و بهش روزشو تبریک میگفتم. تو روز مادر دلم نمیخواد بزرگ باشم تو این روز اینقدر دلم میخوادجوونتر و بچه باشم که یادم بیاد منم مامان داشتم یه مامان سالم وسرحال دور از اونهمه رنج و بیماری و ناتوانی.

دیشب از شروع برنامه مثلث شیشه ای که باشرکت بهاره رهنما بود و همراه با گفتگوی تلفنی با مادر ایشون چشمای من هی پر و خالی شدند. دلم گرفت . دلم تنگ شد. مثل یه بچه کوچک یتیم بغضم شکست. امروز با تمام خستگی بعد از استخر و یوگا بعد ازظهری سامی رو از مهدش تحویل گرفتم و به اتفاق دوتائی رفتیم سر مزار مادر خوبم. خیل کثیر آدمهائی که امروز اونجا بودند به من میگفت که چقدر همگی درد مشترک داریم. خوشبختانه سامی تو ماشین خوابش برده بود و بعد از مدتها این اولین فرصتی بود که من تنهای تنها با مامانم به گفتگو ایستاده بودم. باور کنید تمام اون دقایق حضورشو و صداشو حس میکردم. بهش گفتم که چقدر دوسش دارم و چقدر تو قلب من برای ابد جای داره. بهش گفتم که چقدر تو زندگیم جاش خالیه و بهش گفتم که اون خیلی بی وفا بود که منو تنها گذاشت و رفت و من خیلی بی معرفت بودم که بعد اون موج سیال زندگی منو در خودش فرو برد و منو از اون دور کرد. مامان عزیزم امروز وقتی از خونه تو به خونه خودمون بر میگشتم دیگه از دیدن دسته گلها وکادوهای رنگین دست مردم دلم نمیگرفت. منم بادی به غبغب انداخته بودم و خوشحال به خودم میگفتم منم امروز به دیدن مامانم رفتم.

مامان گلم عشق ابدیم روزت مبارک

روز زن و روز مادر گرامی باد.

 

 

پی نوشت 1 :

سامی : مامان برای مامانت چی میخوای ببری سر خاکش؟

من : عزیزم براش گل میبرم

سامی : گل چیه ؟ یه کادو ببر مثلا یه گردنبندی چیزی

من : آخه گردنبند به درد اون نمیخوره

سامی : به دردش نمیخوره ؟ بدردش نمیخوره؟ خوب میاد بیرون میندازه گردنش خوشگلتر میشه گل به چه دردش میخوره !!!!

 

پی نوشت 2 :

همسر من در ماموریت بسر میبره وگرنه اون عزیزم هیچوقت در همراهی من تا مزار پدر و مادرم کوتاهی نکرده. ازش ممنونم.

 

 

.

 

 

چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog