خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


هفته گذشته یه مسافرت سه روزه به عروس شهرهای شمالی یعنی رامسر داشتیم. جاتون خالی بعد از مدتها فرصتی دست داد تا خانواده سه نفری ما فقط خودش به مسافرت بره و همراهی نداشته باشه.  محل اقامتمون هم هتل جدید رامسر بود هتل 4 ستاره در مجاورت کاخ شاه. اولا آدم چقدر افسوس میخوره که جرا به هتل به این با عظمتی اینقدر کم توجه میکنند و بهش نمیرسند. . مثلا هیچکدوم ازسرویسهای بهداشتی  اطاقها هواکش نداشت و خدا میدونه که بعد از استفاده از حمام و گلاب به روتون دستشوئی چه هوای دم کرده و خفنی رو باید تحمل میکردی. پنجره اطاق را هم که باز میکردی با موجی از هوای گرم و شرجی روبرو میشدی. حالا اطاقها به کنار که لا اقل به فن کوئل مجهز بود از راهروهای طبقات بگم که فکر میکردی وارد آشپزخانه تنگ و ترش و گرمی شدی که سرشاره از بوهای مختلف روغن داغ شده و مرغ گندیده. بقدری هوای این راهروها بد بود که وقتی از اطاق بیرون میومدیم بناچار با دهان باز نفس میکشدیم تا فاقد حس بویایی باشیم و سریعا هم خودمونو به آسانسور میرسوندیم.  قسمت لابی هتل هم مجهز به اینترنت وایرلسی بود که باید لب تاپ میداشتی تا بهره برداری کنی . مسخره بود که دوتا کامپیوتر نگذاشته بودند اونجا تا ملت استفاده کنند در ضمن میتونستند از این بابت درآمد زایی هم بکنند.

البته ناگفته نماند که حیاط هتل بسیار زیبا بود بخصوص مجاورتش با هتل قدیم رامسر که سال ساخت اون بسال 1312 میرسید و بسیار زیبا بود.

سامی در ایوان هتل قدیم رامسر

سامی هم که خدا رو شکر اینبار ما رو اذیت نکرد شاید هم دلیلش وجود همکار شوهرم و خانواده اش در همون هتل بود که ماشالله 4 تا بچه داره که همشون هم بسیار بچه دوست بودند و خلاصه کلی با سامی حال کردند و هواشو داشتند سامی هم که دیگه چشمش به نازکش افتاده بود و خلاصه پادشاهی میکرد.

اینم سامی صخره نورد در نزدیکی سد امیرکبیر - جاده چالوس

سامی وقتی میرسه لب دریا دیگه نه ننه میشناسه نه بابا برای خودش شعر میخونه و حالشو میبره

دوستان سامی ارسلان و آیلار در پشت زمینه مشهودند.

هوا هم که کم و بیش شرجی بود . سالهای پیش هر بار به رامسر میومدیم حتما موقع  رفتن به جواهر ده  برای سامی لباس گرم بر میداشتیم ولی اینبار حتی در اون ارتفاع هم خبری از سردی هوا نبود حتی آفتابش آزاردهنده هم بود. . دو سه باری هم دریا رفتیم که سامی رو دیگه بزور از تو آب جمعش کردیم.. جاتون خالی جمعه موقع برگشتن سری به روستای دیدنی کندلوس زدیم. با جاده ای پیچ در پیچ و نسبتا خطرناک و متفاوت. متاسفانه نزدیک غروب بود که به آنجا رسیدیم فقط خیلی سریع چند تا عکس انداختیم و پارکشو دیدیم و از بیرون موزه اش رو چرا که من دلم برای برگشت از این جاده کلی شور میزد. روستای بسیار دیدنی است با هوای بسیار خنک و مطبوع . انشا الله اگه فرصتی بشه باید یکی دو روزی آدم بره اونجا و اطراق کنه. ما که برنامه اش رو داریم اگه کسی دوست داره میتونه بگه تا به اتفاق بریم.

شهربازی ورودی نمک آبرود

روستای کندلوس - به چوبهای شیروانیها نگاه کنید بینظیر بود

ایوان موزه کندلوس

برگشتن به تهران هم بسیار خوب بود چرا که جاده چالوس یکطرفه بود و هوا بسیار سرد و بارانی. خلاصه من و همسرم که ذوق این هوای خنک مدهوشمون کرده بود. فقط غر غر های سامی بود که میگفت یخ زدم شیشه رو بکشید بالا .

اینهفته زیاد سرحال نیستم چون بهم خیر رسید که مادر یکی از دوستان بسیار خوبم به بیماری سرطان خون مبتلا شده اونم از نوع بسیار بدخیمش. وقتی بیتابیهای دوستم رو میبینم باز برام خاطرات بیماری و زجر کشیدنهای مادرم زنده میشه بازم برام همه چیز تداعی میشه و حالم گرفته میشه. از طرفی مادر دوستم بیمه هم نیست و جالبه بدونید که شیمی درمانی در بیمارستانهای خصوصی حدود 5 میلیون تومان و در بیمارستانهای دولتی حدود 800 هزارتومان برای هر جلسه هزینه داره. یعنی شما در نظر بگیرید که تو این مملکت اگه کسی پول نداشته باشه و مریض بشه دور از جان بهتره که رو بقبله دراز بکشه و الرحمن بخونه. این سریال هندی ترانه مادری رو هم که مجبوریم بخاطر اینکه ببینیم بالاخره آخرش چی میشه دنبال کنیم بگذریم که اون دو سه قسمتی که راجع به مرگ مادربزرگ و مراسم سوگواری بود هم چقدر حال منو گرفت و اشکم را درآورد بطوریکه سامی اومد بغلم و گفت مامان اینقدر گریه نکن این فیلمه مادربزرگه زنده اس!!!!

پی نوشت :

1- راستی ما هم معتاد سریال لاست شدیم. لاکردار امونتو میبره بسکه میخوای ببینی بعدش چی میشه.

2- راستی تو این یکی دو ماهه دوبار فیلم سازدهنی امیر نادری رو پخش کردند که چقدر برام جذابیت داشت . فیلم محبوب دوران کودکی من. امیرو گوشتالو با اون صدای گرفته نیمه بچه گانه اش وقتی که برای دمیدن در اون ساز دهنی کذائی التماس میکرد و رقص چوپانی اش فوق العاده بود.

 ۳- راستی راجع به پست قبلیم و فیلم مادرم میخواستم یه توضیحی بدم اینقدر تو خونه ما فیلم ندیده وجود داره که من نمیدونم چه فیلمی رو از کی گرفتم. آلوچه جون گویا بمن فیلم نامادری رو داده بود که من با فیلم درباره مادرم اشتباه گرفته بودمش. القصه که آلوچه هیچ دخل و تصرفی در باره این فیلم غیر عادی نداشته است. حالا خدائیش خودتون بگید من این فیلمو از کی گرفتم رایت کردم راستشو بگو  از تو ؟؟

پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧ | ۳:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

 1- تو این چند شب سه تا فیلم متفاوت دیدم که هر کدومشون به نوعی منو درگیر کرد.    

 اولی فیلم The other Boleyn girl با بازی خوب ناتالی پورتمن. یه فیلم نسبتا تاریخی درباره پادشاه انگلستان و هوسرانی هایش. فیلم بسیار جذابی بود تمام روز بعد تو پس زمینه ذهن من حضور داشت و اونو مرور میکردم.

 شب بعد فیلم مادرم Ma mere رو با شرکت الیزابت هوبرت دیدم. یه فیلم فرانسوی کاملا متفاوت. حدو شش هفت ماه پیش آلوچه جون این فیلمو به من داد و بهم توصیه کرد ببینمش. اعتراف میکنم که فیلم تا آخرش منو به دنبال خودش کشوند ولی در آخر من مانده بودم و یه ذهن پریشان و یه اعصاب داغون داغون و حالت تهوع. کلا من از این الیزابت هوبرت خوشم نمیاد قیافه بسیار یخ و بیریختی داره ولی بسیار قوی بازی میکنه ولی تو این فیلم حالمو بهم زد. موضوع فیلم راجع به یه خانواده سه نفره فرانسوی پریشان احوال بود. پدر میمیره و مادر نزد پسر بسیار جوانش اعتراف میکنه که یک فاحشه است و حتی پدر نیز به این کار رضایت داشته. در طول فیلم فساد اخلاقی مادر ( همجنس گرائیش ) هم آشکار میشه. عشق عجیبی بین این مادر و پسر پا میگیره. اولین سکس این پسر بخواست مادر و درحضور خودش انجام میشه. و سرانجام رابطه مهوع و سکس بین این مادر و پسر که با دیدنش سرم گیج رفت و در نهایت مرگ مادر و سکانس مهوع اخر که باید خودتون ببینید. وقتی تیتراژ پایانی آمد گیج گیج بودم. تو index دی وی دی هم چند تا مصاحبه با کارگردان و بازیگرانش بود که همشون به نامتعارف بودن فیلمنامه اشاره میکردند ولی من جواب سؤالم رو نتونستم بفهمم یعنی چی؟ اینقدر گیج و شوک بودم که همون سه نصفه شب برای آلوچه اس ام اس زدم که من هیچی از این فیلم نفهمیدم فقط ...یده شده به اعصابم تو واقعا نظرت چی بود؟ البته اون هنوز جوابمو نداده ولی من شدیدا دلم میخواد با کسی که این فیلمو دیده وارد بحث بشم چون خیلی از نکات فیلم مثل اصول اعتقادی و رفتارهای این مادر برام گنگ بود. اگه هر کدام از شما دیدید برام کامنتش رو بزارید.

ولی در عوض یه فیلم نرمال خوب دیشب دیدم بنام in her shoes فیلم خوبی بود تا حدودی هم فانی بود با بازی کامرون دیاز که متاسفانه من اصلا دوسش ندارم ولی فیلمه خوب بود

به فیلم چهار انگشتی هم باید اشاره کنم کار آقای سهیلی و بازی بهرام رادان که یکی از اون بیخودترین فیلهای ایرانی این روزاست که دائما باید مثل مهران مدیری نگاه کنی و بگی خوب اینی که نشون میدی یعنی چه ؟

2- دیروز توی روزنامه یادداشت کوتاهی راجع به درگذشت عبدالحسین اسکندری مجری و گوینده صدا و سیما نوشته شده بود. خبرش برام بسیار ناراحت کننده بود چرا که اونم گوینده برنامه پر طرفدار شما و سیما تو اوایل دهه 60 بود. زمانیکه این برنامه به اندازه یکی از بهترین برنامه های تلویزیونی مخاطب داشت. دو مجری داشت آقای عبدلرضا اکبری و خدابیامرز آقای اسکندری که بسیار محبوب من بود. چند وقت بعدشم بجای مرحوم سلامی مجری برنامه مسابقه جدول تصویری هم بود. تو سالهای اخیر فقط یکبار صداشو از رادیو شنیدم و دیگه هیچ. تا اینکه فهمیدم روز مبعث در سن 52 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان کبد مثل شکیبائی عزیز دار فانی رو وداع کرده. خدا رحمتش کنه. گاهی وقتا بعضی از آدما جای خاصی توی ذهنتو و خاطرهات دارند که وقتی از دستشون میدی جای خالیشون بد جوری مموری کارتتو خدشه دار میکنند.

راستی روز سه شنبه ساعت 17 توی اریکه ایرانیان مراسم بزرگداشت خسرو شکیبائی است . روحش شاد.

3- اخبار 20:30 امشب بخش جالبی رو اختصاص داده بود به باورهای مذهبی غلط این مردم. گزارشی پخش کرد از یک راه کوهستانی نسبتا صعب العبور که مردم از زن و بچه گرفته تا پیر و جوون مثل قطار دنبال هم از کوه و کمر بالا میرفتند تا به زیارتگاه ساختگی خودشون برن. با چند تاشون مصاحبه کرد هر کدوم یه روایت گفتند ولی اصل غلط ذهنشون این باور بود که روزی تو این پیچ و خم کوه زنی با بچه اش در حال گذر بوده که ماری بچه اش را نیش میزنه اون زن هراسون و مویه کنان حضرت علی رو میطلبد و حضرت ظاهر میشوند و بچه رو نجات میدهند و از فشار زیر پای اون حضرت چشمه ای روان میشود که حالا آب اون چشمه بسیار نظر کرده است و ملت میرفتند تا از اون آب بخورند و دور اون چشمه کلی هم شمع روشن کرده بودند و زیارتنامه ساختگی هم میخوندند. جالبه که پشت سر این گزارش آیت الله مکارم شیرازی صحبت کردند و گفتند که چقدر بده که با باورهای مذهبی مردم اینجوری بازی بشه. و اشاره به یکسری زیارتگاههای الکی تو بعضی از جاده ها هم کردند. حتی به این اس ام اس های جدید هم اشاره شد که مضمونش اینه که باید اونو به 20 نفر بفرستی وگرنه بلای چنین و چنان سرت نازل میشه.

یادمه بچه تر که بودم از این کاغذهای بی اساس تو خونمون میانداختند که از روی این متن باید 100 بار بنویسی و به دست 100 نفر برسونی وگرنه دعا و نفرین مثلا فلان امام که فلان حدیث رو فرمده اند گریبانت رو میگیره و تا چند روز دیگه میمیری. من دیوانه یادمه دفعه اول با اشک و ترس 100 دفعه از روش نوشتم و  پخشش کردم . چند وقت بعد بازم نوع دیگرش بدستم رسید اینبار اولشو که خوندم مثل دیوونه ها شدم و کاغذو پاره کردم. طفلکی یکی از همکلاسیام که رفته بود کلی پلی کپی گرفته بود هم هزینه کرده بود هم این کار خبطو اشاعه داده بود. .

4- امروز سوار یه تاکسی با راننده خانم شدم تو مسیر خ انقلاب. جلو نشستم. دیدم راننده از داشتن دو پا محرومه . پیکان قدیمی اش را مجهز کرده بود به  اهرم دستی گاز و کلاج ترمز. با یه دست فرمون رو داشت با دست دیگه گاز میداد و ترمز میگرفت. منقلب شدم. بغضی تو گلوم بود که هرکاری میکردم نمیتونستم از خودم بدم اومد. احساس پوچی و بیهودگی کردم. از زیاده خواهی های خودم تو زندگی از غرولندهایم برای کم و زیاد زندگی حالم بهم خورد از اینکه بعضی از ما آدما با داشتن چهار ستون سالم بدن بازم چقدر ناشکریم وقدر سلامتی خودمونو نمیدونیم.
خدایا ترا شکر میگویم بابت آنچه که دارم آنچه که میگیرم و آنچه که هستم ام تت ست ( دعای پایانی تمرینات یوگا )

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

شب عید مبعث منزل یکی از دوستان قدیمی مهمان بودیم. صحبتمان گل انداخت تا نزدیکیهای ٣ صبح آنجا بودیم. وقتی به خانه رسیدیم و خوابیدیم سه و نیم صبح بود. میتونید تصور کنید که چقدر تشنه خواب بودیم.  منم وقتی ساعت خوابم میگذره کلی بدخواب میشم فکر میکنم یه سه ربعی جون کندم تا خوابم برد. فقط جای شکرش باقی بود که دیگه روز تعطیل بود و هممون میتونستیم تا دیروقت بخوابیم.  مست از خواب احساس میکردم صدای نابهنجاری داره تو گوش و سرم میکوبه هی خودمو جابجا کردم. چشمام باز نمیشد. متاسفانه صدا هم قطع نمیشد. لای چشمامو باز کردم دیدم ساعت هشت و ده دقیقه صبحه و این صدا از خانه در حال ساخت روبرو می آید که بگانم مشغول تراشیدن و برش سنگ بودند. همسرم هم نا آرام شده بود. جفتمون زیز لب فحشی نثار مجوز دهندگان ساخت و ساز کردیم و دوباره تلاش برای ادامه خواب. 

.... هندونه هندونه قند و عسل دارم. هندونه قرمز و شیرین. خونه دار بچه دار  زنبیلو بردار بیار

چشمامو باز کردم ساعت ٩ صبح بود. صدای مزخرف فروشنده دوره گرد از پشت بلندگوی مزخرفترش عرعر کنان به گوش میرسید. سرم از شدت درد داشت میترکید. دو خونه آنطرفترمان سگی دارند که به فرکانسهای این بلندگوهای دستی بسیار واکنش بخرج میدهد. داشته باشید فریادهای فروشنده . پشت بندش  صدای زوزه دردمند این آقا سگه رو در ضمن صدای سنگتراشی رو هم فراموش نکنید که همچنان ادامه داشت. از اینهمه آلودگی صوتی اونم تو ی صبح تعطیل حالم داشت بهم میخورد. بالشم رو برداشتم رفتم تو پذیرائی که در واقع سمت دیگر ساختمان ماست.  با رو زمین خوابیدن زیاد میونه ای ندارم. تازه داشت اوضاع به کام دلم میشد که صدای بلند تلویزیون با برنامه فیتیله بهم هشدار داد که سامی هم بیدار شده. حالا فریادهای ذوق زده سامی هم اضافه شده بود که داد میزد بابا پاشو فیتیله شروع شد بعدشم پرسشش از پدرش که بابا پس مامان کو؟ بعدشم که منو پیدا کرد و حالا سوال پشت سوال که مامان چرا اینجا خوابیدی؟ خلاصه که خواب خوشی داشتیم. اگه یوقتی خدای نکرده دچار بدخوابی و بیخوابی شدید و دنبال یه مکان  پر از آرامش و سکوت بودید مدیونید اگه تعارف کنید حتما تشریف بیارید خونمون. بخصوص اگه روز تعطیل باشه.

پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

١- هنوزم وقتی یاد خسرو شکیبائی میفتم حالم گرفته میشه و اشک تو چشام جمع میشه. مراسم خاکسپاریشو نرفتم چون مطمئن بودم که خیلی شلوغ پلوغه و مطمئن بودم که از دیدن آدمهای بی دردی که اون وسط از هنرپیشه ها امضا میگیرند بدجوری عصبی میشم. ولی خدائیش جمعیت رو دیدی؟ خدا رحمتش کنه. شنبه شب  برنامه دوقدم مانده تا صبح باشرکت سیروس الوند و رسول صدرعاملی و فریدون چیرانی اختصاص به خسرو شکیبائی داشت. پشت صحنه فیلم شب ساخته رسول صدرعاملی رو پخش کردند که بسیار ناراحت کننده بود. شکیبائی با اون تصویری که تو ذهن داشتیم خیلی فاصله داشت. ماشاءالله استاد انتظامی در آستانه ٩٠ سالگی کنار او چون شاخ شمشاد سرحال و شاداب بود. مردی تکیده و رنجور با رنگ و روئی زرد و صدائی لرزانتر از همیشه. منکه خیلی ناراحت شدم. دلم نمیخواست تصویر بیماریش جایگزین تصویر حمید هامون بشه. این اتفاق در مورد نزدیکانم هم صدق میکنه. من الان براحتی میتونم عکس و فیلم جوانی و سرحالی مادر و پدرم را ببینم ولی به هیچ عنوان نمیتوانم عکسها و فیلمهای مربوط به چهره های رنجور و بیمارشون بخصوص مامانم رو ببینم خیلی آزارم میده.

 ٢-  تبریکات روز پدر رو مجبورم با تاخیر فراوان بگم عیب نداره دلیلش موجهه.

پدر خوبم  امسال هم مثل ۶ سال گذشته جات خالی خالی بود. نبودی تا رویت را ببوسم و بهت روزت رو تبریک بگم. نبودی تا با دستان مردانه و پرمهرت کاغذ کادو را باز کنی و با کلی غرولند که چرا خودمونو بزحمت میاندازیم از کادوی ناقابل ما تشکر کنی. بابای خوبم مثل همه روزهای خوب خدا که دلم برات تنگ تنگ میشه تو این روز بخصوص هم حسابی دلتنگنت بودم. کلی هم با عکست صفا کردم و باهات درددل کردم یادته که؟ بابا جونم روزت مبارک و روحت شاد و یادت گرامی باد.

همسر عزیزم روز پدر رو به تو هم تبریک میگویم که از نظر من وپسرکت بهترین بابای دنیائی. خسته نباشی. برات آرزوی سلامتی و طول عمر میکنم و از خداوند عاجزانه میخوام که سایه ات بالای سر من و سامی مستدام باشه. دوستت دارم

سامی هم در روز پدر از ما کادو خواست . گفت امروز روز  مرد هم هست منم مردم دیگه. خلاصه یه اسپری بچه گانه با بوی پپسی کولا و یه لپ لپ هم کادو گرفت. آدم شده وروجک ما !!!

کلی هم برای باباش کاردستی درست کرده بود و توی مهد کودک هم از مربی اش خواسته بود که روی کاردستی اش برای بابا مهرداد عزیزش تبرکات عشقولانه بنویسه. بعدشم که کلی بابا قربونت بشم و فدات بشم نثار باباش کرد. وروجک رگ خواب ما رو خوب میدونه تا از دستش دلخور میشیم چپ و راست قربون صدقمون میره و چلپ چلپ ماچ حوالمون میکنه. باباش دوباره ماموریته دو روز پیش که خیلی دلش تنگ شده بود بهم گفت: میدونی چیه مامان من به این نتیجه رسیدم که زندگی بدون بابام فایده نداره؟؟؟؟ اینجا قیافه من رو هم داشته باشد که از طرفی احساس پاپ کورن بودن بهم دست داره بود و از طرف دیگه از اینهمه عشق خالصانه اش نسبت به باباش چشمام خیس شد.

٣- هفته گذشته عروسی نازنین جون مربی اسبق مهد کودک سامی بود یادتونه که ؟ چند بار ازش نام برده بودم. دختر گل و نازنینی که نه تنها مربی بسیار دلسوز و کارآمدی برای سامی بود بلکه دوست بسیار عزیز و ارزشمند خود منم هست. جاتون خالی یه عروسی توپ توپ تو باغی در مهرشهر کرج با هوائی بسیار دل انگیز و سرد بهمراه سامی غرغرو . جاتون خالی اینقدر خوب بود که همسرم میگفت بیا یه عروسی دیگه تو باغ بگیریم خیلی حال میده . خلاصه که همسرم شدیدا جوگیر شده بود حالا  یا تجدید فراش میکنه و یه عروسی باحال تو باغ میگیره یا یه سالگرد ازدواج تو باغ راه میندازیمچشمک

سامی اولش از دیدن نازنین جون تو اون لباس زیبای عروس یکه خورده بود. به داماد گفتم اومدی و عشق سامی رو از دستش درآوردیها !!! هر چی نازنین بهش میگفت سامی بیا پیشم بیا بغلم خودشو کش و قوس میداد و فرار میکرد ولی آخرای مجلس خوب شد و اون وسطا برای خودش قر کمر هم میداد. هر وقت هم که من و باباش میخواستیم با هم برقصیم عین آگهی بازرگانی میومد بین ما و بهمون تنه میزد و آویزون میشد خلاصه که بازم میگم اگه بچتون رو مهمانی دعوت نکردند بهتون بر نخوره بابا خودتون راحت ترید.سامی اول عروسی هم که چون از خواب بیدار شده بود یه نیم ساعتی داشت غر میزد و بیخودی گریه میکرد هنوز عروس نیومده بود و تقریبا سکوت بود. منکه از خجالت مردم بسکه این بچه با صدای بلند بهانه گرفت و پرت و پلا گفت.

آره داشتم میگفتم خدارا شکر نازنین همسر خیلی خوبی داره همون که لایقش بود. خدا را باز شکر که بسیار عاشقانه همدیگر رو دوست دارند. جالبه بگم که دوخت لباس عروس و لباسهای چندتا از بستگان و دوخت و آمده کردن سفره عقد و لوازمش همه کار مامان نازنین بود. عالی بود ماشاءالله سنگ تمام گذاشته بودند. باز جوگیر شدم و اینبار هوس کردم برم خیاطی یاد بگیرم ( خدا بخیر بگذرونه فعلا تو این مود افتادم از قدیم میگن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره ها ) نه بیشوخی میگم دونستن خیاطی خیلی واجبه متاسفانه من هیچی بلد نیستم و این گاهی اوقات خیلی مشکل سازه.

۴- الان که دارم این پست رو مینویسم نسیم خنکی وزیدن گرفته و بوی خاک بارون خورده که من عاشقشم میاد. خدا کنه هوا کمی خنک تر بشه بابا مردیم از گرما. محل ما که دیگه آخر صرفه جوئیه  چون تقریبا روزی ۶ ساعت برق نداریم ٣ ساعت صبح و ٣ ساعت شب . خدا رو شکر که پارسال از مریوان یه تلویزیون شارژی گرفتیم وگرنه ۶ ساعت تاریکی و سکوت و گرما با یه پسر ۵ ساله پر تحرک کم حوصله چه میکردیم؟؟؟ 

 

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog