خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


  • ) شب. داخلی . مجلس نامزدی یکی از بستگان

     دور میزی که نشسته بودیم همه داشتند از چاقی و لاغری میگفتند . خانم میم به خانوم نون میگفت از آخرین باری که دیدمت لاغرتر شدی و چقدر خوب شدی. خانم نون هم داشت از روشهای سخت لاغر شدنش میگفت. خانم الف به خانم میم گفت ولی تو از آخرین باری که دیدمت تپل تر شدی. اینوسط منم خودمو جمع و جور کردم تا نوک پیکان به سمت من نشون نره

  • ) روز. داخلی . در حال دیدن برنامه صبحگاهی تلویزیون

   مجری برنامه با تاکید فراوان داشت از کارشناس برنامه میپرسید که آقای دکتر لطفا از مضرات اضافه وزن بگید. آقای دکتر هم بعد از کلی چاق سلامتی با بینندگان کلی از مضرات اضافه وزن گفت آنچنان که لرزه بر اندامم افتاد و امر بهم مشتبه شد که بزودی دچار این امراض صعب العلاج خواهم شد.

  • ) روز . داخلی . منزل یکی از بستگان در حال دیدن برنامه برون مرزی

-الو سلام آقای دکتر مدتیه توی صورتم یکی دوتا خال گوشتی دراوردم چکار باید بکنم؟

- عزیزم چند کیلوئی و قدت چقدره؟

بعد از کلی ضرب و تقسیم و پیدا کردن توده بدنی اون بنده خدا دکتر چنین گفت:

- عزیزم شما باید ۵ کیلو از وزنت رو کم کنی چربیهای بدنت رو تنظیم کنی پوستت هم بهتر میشه بعدا راجع به خالهات هم فکر لازم رو میکنیم

  • ) شب . داخلی . خونه خودمون

شماره جدید مجله ایده آل رو ورق میزنم وای طبق معمول راجع به کاهش وزن و تناسب اندام.

  • ) روز . خارجی . ورزشگاه انقلاب

   داری نفس نفس زنان برای دور دوم جاده سلامتی رو طی میکنی. دخترهای لاغر و قلمی رو میبینی که دوان دوان از کنارت رد میشن. صدای گفتگوی یه دختر باریکو با یه پسر پرورش اندامی میشنوی که دخترک با عشوه بهش میگفت ببین میتونی ورزشی رو بهم بگی که خیلی سریع سایز کم کنم میخوام سایزم از ٣۶ بشه ٣۴ . احساس غمباد بهت دست میده.

کمی جلوتر آقای راهبر مجری برنامه ورزشی صبح عالی بخیر شبکه یک رو میبینی که گرمکن پوشیده و هن هن کنان تر از من داره میدود تا اونم فکری به حال کیلوهای اضافی خودش بکنه.

  • ) روز. داخلی

مادر یکی از دوستای مهد سامی برای بار اول اومده خونمون . چشمش به قاب عکس عروسیمون میفته و میگه: وای شمائید؟ چقدر عوض شدید. خیلی لاغر بودیدا ! با لبخند نگاهش میکنم و بسرعت حرفو عوض میکنم تا افسردگی ادواریم دوباره بسراغم نیومده.

  • ) شب. داخلی

بوی غذا کل خونه رو برداشته و تو داری بشقابی از سبزیجات سبز و قرمز برای خودت خرد میکنی و توی پارچ چای سبزت یخ میندازی تا دلت خوش باشه که در راه کم کردن این چربیهای ناقابل قدمی برداشته باشی.  بقول اون فامیل کرمانشاهیمون: روله جان تونم لاغر میشی غصه نخور

 

پیوست ١ : دیشب فیلم I am a sex addict رو دیدم کاری از کاوه زاهدی که مزخرفترین فیلمی بود که در تمام عمرم دیدم. از اینکه یه ایرانی این فیلمو ساخته بود حالم بهم خورد. باید راجع به این مرتیکه یه سرچ بکنم ببینم کیه و چکاره است.

پیوست ٢ : سامی چند شب پیش ازم پرسید مامان تابلوی موش ممنوع یعنی چی؟ گفتم چی مامان کجا دیدی ؟ گفت دم یه قنادی دیدم یه تابلو بود عکس موش اونوقت روش یه خط کج قرمز بود یعنی موش ممنوع دیگه!

پیوست ٣ : ما همچنان لاست میبینیم. سیزن ۴ دیوی دی سوم. اینقدر تعدد شخصیت و موقعیته که گیج میشم کجا هستم. گذشته حال آینده معلوم نیست.

یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

چند شب پیش به اتفاق سامی و همسرم یه سر رفتیم حوالی میدان منیریه برای خرید یکسری ملزومات ورزشی. داخل پاسازی شدیم و مغازه ای . همسرم در حال انتخاب بود و منهم در اون شلوغی مغازه بناچار کنار میز فروشنده ایستاده بودم. فروشنده ÷سر جوانی در اوایل دهه بیست بود . درشت هیکل و قد بلند. لهجه کردی هم داشت. در همین حین موبایلش زنگ خورد و من به جهت نزدیکی به میز و صندلی وی صدایش را بوضوح میشنیدم:

- سلام عزیزم فدات بشم ............آخ بخدا میخواستم الان بهت زنگ بزنم عسلم ...... باور کن تو مغازه مشتریه ................الهی من فدای اون دلت بشم  که برای من تنگ شده عزیز دلم خوشگلم بزار مشتری بره همین الان بهت زنگ میزنم بجون تو  فدای تو ..... دوست دارم

گوشی را خاموش کرد و آنرا با حرص روی میز انداخت . خریدمون تمام شد  از مغازه اومدیم بیرون. مسابقه فوتسال بین ایران و اوکراین بود . سامی رفته بود تو یه مغازه و داشت همراه با فروشنده  مسابقه رو میدید. بناچار پشت در مغازه منتظر دقایق پایانی مسابقه شدیم. برای همسرم تعریف کردم و بهش گفتم باید میشنیدی که چطور با طرف صحبت میکرد. بعدشم خودمو لوس کردم که تو دیگه احساس نداری و اصلا پای تلفن با من عشقولانه در نمیکنی. همسرم هم معتقد بود که طرف داشته چاخان پاخان میکرده  و دلیلی نداره آدم اینقدر احاساستشو بیان کنه. تو همین اثنا پسر مورد نظر آخرین مشتری رو هم از مغازه روانه کرد و اومد تو مغازه کناری ایتاد به مسابقه دیدن و با رفقاش هروکر کردن . دیدم که موبایلش زنگ خورد و اونو ریجکت کرد . و با حرص گذاشت تو جیبش. همسرم هم با افتخار گفت دیدی؟ من این پدر سوخته های دختربازو میشناسم .

منم مثل خیلی از زنای دیگه دوست دارم که محبت زبانی رو بشنوم ولی همسرم به این معتقده که آدم میتونه با کاراش نشون بده که همسرشو دوست داره و از فیلم بازی کردن جلوی بقیه و لوس بازیهای اینچنینی خیلی بدش میاد. البته منم از حرکات فیزیکی جلوی جمع بدم میاد و لی اظهار محبت زبانی رو دوست دارم که همسرم همراهی نمیکنه.

---------------------------------------------------

دیشب جشن تقدیر از  برترین وبلاگ نویسان بانوان برتر وبلاگ نویس  انجام شد. مراسم اینبار خیلی بهتر از جشن تولد پرشین بلاگ بود.فرزاد حسنی و بهاره رهنما هم مجری گری بخش از برنامه رو بعهده داشتند که حضار رو از تحمل فاجعه آمیز مجریان پرشین بلاگ نجات دادند. فرزاد حسنی بسیار مسلط و دوست داشتنیه. بهاره رهنما هم که خنده های بسیار زیبا و روحیه ای شاد و خودمونی داره. خیلی خاکی و مردمی ساندیس میخورد و با ملت عکس میانداخت. منیزه حکمت کارگردان فیلم سه زن هم به روی سن آمد  و تیزر فوق العاده ای از این فیلم که گویا ساخته سامان مقدم است پخش گردید که عالی بود. دیدن یکسری از دوستان این دنیای مجازی هم خالی از لطف نبود. 
آی تک مهربان
من و دلنوشته هایم - ساروی کیجای  صریح البیان  و یسنا خوشگلم - خانم شین زیبا و مهربان - خانوم خونه بامحبت و عزیزم با پسرک بانمکش - صفای مهربانم از کلبه پر از وفا و صفایش - زهرای عزیز مامان یاسین و دانیال - و بالاخره گلپرعزیزم که چقدر آرزوی دیدارشو داشتم و آشنایی با چندین دوست جدید. همه و همه شب پر خاطره ای بود.

دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

1- پسرکمون دائما یه توپ جلوی پاشه داره یه پا دوپا میکنه و دریبل میزنه و شوت میکنه و امتیاز میده و کارت قرمز میده و آفساید اعلام میکنه و ....
 در دستشوئی میشه یه دروازه و شوفاژ آنسوی اطاق میشه یه دروازه دیگه . شوت میزنه شوت میزنه فریاد شادی میکشه شوت میزنه توپش محکم به صفحه تلویزیون میخوره فریادم میره بالا سریعا خودشو جمع و جور میکنه کمی پاسهای کوتاه میده تا من سرگرم کار میشم دوباره گزارش میکنه که حالا نیکبخت یه شوت بلند گگگگگگل بعدشم با هیجان میدود و خودشو رو زمین ولو میکنه وبعد هم هی از مبلها بالا و پایین میره و میگه هورا پرسپولیس بازم اینجا منم که داد میزنم بچه یواش اینقدر بپر بپر نکن همسایه پائینی که گناه نکرده اینقدر رو سرش گروپ گروپ میکنی . چند دقیقه بعد توپش شوت میشه و اینبار قاب عکسهای روی میز همه واژگون میشن دیگه عصبانی میشم. بچه اینهمه جا چرا چسبیدی به همین یه نقطه شلوغ پلوغ خونه برو تو اطاق خودت بازی کن . داد میزنه تو اطاق خودم که اصلا جا نیست فکر میکنم که بچم کاملا حق داره در اوج مرتبی و نظم و انظباط اطاقش بازم بنظر شلوغ میاد حالا که دیگه کف اطاق مملو از جعبه های ریز و درشت کاردستی و قیچی و کاغذ و چسب و ماشین و عروسکهای پاگنده و سیم پلی استیشن و صدها چیز ریز و درشت دیگه است . میگم برو تو اطاق وسطی میگه اونجا که توپ میخوره به میز کامپیوتر و کتاب های شما و دی وی دی هاتون که رومیزه همه میریزه زمین میبینم خوب آره حق داره بهش میگم برو تو پذیرائی میگه اونجا هم که همش چیزهای شکستنیه پس من کجا بازی کنم؟؟    یاد اونروزهای خوش کودکی میفتم که وقتی فارغ از همه دغدغه های زندگی تو حیاط کوچک خانه پدری بازی میکردیم و تابستونا شیر آبو باز میکردیم و و شلنگ رو بصورت یه آب پاش بزرگ در دست میگرفتیم و با بچه های همسایه از زیرش رد میشدیم یا روزهائی که تو حیاط دوچرخه سواری میکردم و هی دور میزدم طوری که دیگه مدرک کارشناسی تو دور زدن با دوچرخه گرفته بودم. یا اون روزهائی که با مامانم والیبال بازی میکردیم و توپمون هی شوت میشد خونه همسایه و اگه اونا تو حیاط بودند که خوشبخت بودیم چون مرتب برامون می انداختنش وگرنه که مامانم دیگه بازی نمیکرد چون میگفت مزاحم مردم میشیم یا اونروزهای بهاری که همیشه بابا باغچه های دوطرف حیاط رو گلکاری میکرد و مرتب تذکر میداد که مبادا توپمون بیفته تو باغچه و شاخ های گلهای عزیزتر از جانش رو بشکنه آره یاد همون روزها و روزهای بعد از اون میفتم که دیگه اون خونه و مدل قدیمی اش رو و محله اش  رو دوست نداشتیم و ما هم مثل همه همسایه های صمیمی امان هوس کرده بودیم که اون خونه رو بفروشیم و بریم تو یه آپارتمان تو بالای شهر زندگی کنیم و پدرم موافق نبود و میگفت از آپارتمان متنفرم. چقدر با بابای بیچاره جنگیدیم چقدر مامانم باهاش قهر کرد چقدر من و برادرم نق زدیم فایده ندشت صداش تو گوشمه که میگفت شری خانم تو هم یه روز آپارتمان نشین میشی مطمئن باش که ازدواج میکنی و میری تو یه آپارتمان زندگی میکنی و میفهمی که فرق حیاط با آپارتمان چیه میفهمی که خونه شخصی داشتن چه مزه ای داره و من همیشه تو اونروزهای بدمستی ام توی  دلم به این حرفها میخندیدم . ولی بابا حالا کجائی که ببینی که خدا رو شکر تو یه آپارتمان راحت و بزرگ زندگی میکنم و از لحاظ فضای زندگی واقعا راحتم اما باید ببینی که چقدر دلم برای اون حیاط با صفای روزهای کودکیم تنگ شده که پسر کوچکم بدون نق زدنهای متوالی مادرش بتونه توپش رو شوت کنه و به دو دیوار حیاط بکوبه. نیستی تا منم اینبار از ته دل اذعان کنم که آره حالا دیگه داشتن یه خونه شخصی حیاط دار برای اکثریت خواب و رویا شده ما هم یکی از همون آدما. جالبه که برادرم هم الان جا پای بابا گذاشته. اون که با عیال و پسرکش تو همون خونه پدری زندگی میکنه و با وجود اصرار اطرافیان به هیچ عنوان حاضر نیست استقلال و و خلوت خودشو با مشار نشینی طاق بزنه  خدا رو شکر اون بامداد جیگرطلا میتون تو اون حیاط پر خاطره تابستان آب بازی کنه و توپش رو حواله دیوارهای خالی کنه بی دردسر.

2- به زودی تصمیم دارم یه برنامه

 

garage sale تو خونه برپا کنم خسته شدم از اینهمه اثاثیه که دور خودم چیدم و گاهی اوقات حتی نمیدونم چی کجاست تا بموقع ازش استفاده کنم. در کابینتها رو که باز میکنی مملو هستند از چهار پنج دست لیوان کوتاه و بلند و چاق و لاغر که واقا تو این سالها همون دو دستش جوابگو بوده یا یه عالمه کاسه و کوزه و شیرینی خوری پایه دار و بی پایه و یه عالمه کادوهای رسیده که متاسفانه اولش جو زدش دم و بازش کردم حالا دیگه ریختش رو هم نمیتونم تحمل کنم یه عالمه لباس که بعضی هاش رو اعصابم یورنمه میرن چرا که مال زمانی بوده اختلاف عرض و طولم خیلی بیشتر از اینا بود و هنوز به این امیدم که شاید وقتی دیگر. چندین جفت کفش که دو سه بار فقط پوشیده شده اند یا از مد رفته اند یا دیگه دوسشون ندارم کیف های کوچک و بزرگ که سالهاست قسمتی از کمد منو اشغال کرده اند اما همیشه به یکی دوتاشون گیر داده ام. یه عالمه نوار کاست ( راستی شما نوار کاستهاتون رو چکار کردید آدم دلش نمیاد بریزه دور ولی واقعا هم نمیتونم تحمل کنم و محض رضای خدا بهشون گوش بدم ) یه عالمه فیلم وی اچ اس و یه عالمه فیلم روی سی دی که آمدن دی وی دی شدیدا اونا رو از چشمم انداخته و فقط فضا اشغال کرده اند. از مبلهای نشیمنمون هم که خیلی بدم میاد یه زمانی چقدرشیک و اسپرت و خوش آب و رنگ بود حالا چقدر حقیر و درب و داغون شده اند شاید بشه تو همین فینک شوئی عظیم برای اونم فکری کرد. به کمد همسرم هم حتما باید یه سرک حسابی بکشم یه عالمه تی شرت و شلوار و پیراهن که اصلا از گزینش من رد صلاحیت شدن ولی خوب همسرجان هنوزم بهشون دلبستگی داره و یه عالمه چیز از اطاق سامی که بخدا اگه از من باشه میرن تو یه کیسه زباله مشکی و ساعت 9 شب میزارم دم در اما چکنم که ماموران بازیافت خانه ما یعنی همین پدر و پسر براحتی از چیزی دل نمی کنند و مطمئنم که کیسه زودتر از خود من دوباره میاد تو اطاق. تازه باید برم یه حالی هم به انباری بدم که فکر کنم چند وقت دیگه از توش گودزیلا بیاد بیرون چون ما فقط در انباری رو باز کردیم و واقعا انبار کردیم و جالبه که ما زن و شوهر هیچکوم هم در جهت مرتب کردن و دورریزان اونجا اقدامیب نکرده ایم . من به همسرم محول میکنم اونم به من زمانی هم که دوتائی خواستیم باه م سروسامونش بدیم حسش نبوده خلاصه دیگه میخوام قیام کنم و دور وبرم رو خلوت کنم و نفس بکش گاهی وقتها دلم از این اطاقهای شهرستانی میخواد که همه اطاق عین مسجد خالی و خلوته حتی مبل و صندلی هم ندارند

چقدر نظافت خونه اونجوری راحته. الان بخاطر ساخت و سازی که تو کوچمون براهه هر روز باید گردگیری کنم باور کنید باید صدتا چیز رو بردارم زیرشو دستمال بکشم دوباره بزارم سرجاش که گاهی اوقات از حوصله ام خارجه . القصه خلوت و مرتب میشویم.

٣- - ما عبرت نمیگیریم آقا جان چکار کنیم هردفعه به خودمون قول میدیم ولی تا باز موقعیتش پیش میاد بدون تامل راهی میشیم. مسافرت رو میگم اونم تو تعطیلات ویژه موقعیتی. امسال هالیدی خرداد ماه ده یازده ساعتی تو ترافیک جاده رشت موندیم سال قبلش ترافیک وحشتناک رو دوباره تو همون جاده مزه مزه کرده بودیم . چندسال پیش نیمه شعبان پی فضاحت جاده چالوس به کلاردشت رو به تنمون مالیدیم هر دفعه هم توبه کار میشدیم ولی جالبه که امسال هم ایام فطر هالیدی تا برادرم زنگ زد و ما رو نوشهر دعوت کرد شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. اینبار تجربه جالتری بود ترافیک از همون اتوبان کرج بهم گره خورده بود. ده بار تصمیم به دور زدن گرفتیم دوباره تا ماشین تکون خورد و جلو رفتیم یادمون رفت . شش غروب راه افتادیم ساعت دو و نیم نصفه شب تازه رسیدیم کلاردشت ویلای دختر دائیم. شب رو اونجا بودیم صبح هم راه افتادیم رفتیم نوشهر . تهرونیا طوفانی از جمعیت بر پا کرده بودند با وجود بارون و سیل و خنکی هوا بازم همه جا شلوغ بود. روز دوم رفتیم نمک آبرود یه چیزی حدود دوساعت و چهل و پنج دقیق تو صف تله کابین بودیم. آسمان سیل آسا میبارید اما همه مثل ما روشون زیاد بود هیچ کس از جاش تکون نخورد و همه بلیط گرفتند و به نوبت رفتند بالا. اولین بار که نمک آبرود رفتم یادش بخیر حدودا دوازده سال پیش بود بهمراه دائی و برادرم چقدر تورش باحال بود اینقدر جوک گفتیم و خندیدیم که نیمه شب وقتی رسیدیم تهران بیشتر فکمون درد میکرد. اونروز اینقدر شلوغ بود که نتونستیم سوار تله کابین بشیم چون وقت تنگ بود سال بعدش با یه تور رفتیم و بهمراه یه عالمه از دوستای قدیمی ام که اکثرا از اکیپ کوه بودند. چثچقدر خوش گذشت. تمام طول مسیر رفت و برگشت بزن و بکوب بود و جوک و خنده دوران خوش جوانی. اونروز بلیط نصیبمان شد و سوار شدیم . چقدر اون بالا برام جالب بود تا همین چند سال پیش همیشه تصویری که از بهشت در نظرم متصور میشد تصویر آنجا بود. امسال تمام اون خاطره ها برام زنده شد. امسال بهمراه همسر و پسر پنج سال و نیمه ام سوار شدم که مرتب سؤال میکرد که تله کابین چجوری کار میکنه ما اْان کجائیم. چقدر بیرون ابره چقدر میریم بالا. تله کابین دائی اینا نیفته؟ اگه ما بیفتیم چی میشه خلاصه یه عالمه سؤال رنگ و وارنگ دیگه. اینبار هم اونجا زیبا بود مه آلود و بارانی اما اون حال دفعه پیش بهم دست نداد براستی که زیبائی در چشم جوانی چیز دیگری است. بهر حال جاتون خالی خوش گذشت بگذریم که برگشتن از جاده هراز اومدیم و خیلی تو ترافیک بودیم و ساعت سه نیمه شب خواب آلود و داغون رسیدیم خونه ولی اینبار من و همسرم بهم قول مردونه دادیم که حواسمون باشه تو یه همچین ایامی نریم مسافرت اونم سمت شمال شما هم یادتون باشه بما یادآوری کنید.

4- راستی لاست بینی من همچنان متوقف شده . بعد از درگیر شدن در برنامه های مامان زهره دیگه فرصتی قبلیم پا نداد که اونجوری بشینمو ادامه بدمشو دی وی دی یک و سیزن چهار هنوز ناتمامه. البته دیگه داشتم دیوانه وار درگیرش میشدم اتفاقا بد هم نشد چون میدونم اونجور که من تخت گاز میرفتم بعد از پایان سریال حتما یه حالگیری اساسی ازم میشد و خماریش بدجوری آزارم میداد ولی خوب امشب که نوده و بحث داغ بقول جدیدیا شهرآورد آبی و قرمز که در واقع تی وی برای من تعطیله . به امید خدا از فردا لاشتی میشیم دوباره.

5- آخ که چقدر چسبید وقتی که پریشب صدای زنگ تلفن هممون رو هراسون از خواب پروند ولی من از اونسر سیم صدای مهربان دوست عزیزم نازخاتون جونم رو شنیدم. ناز خاتون جون با معرفت و باوفایم دوست خوب و نجیب دوران نوجوانی و جوانیم. چقدر خوبه که تو گاهی یادم میکنی و منو بازم میبری به خاطرات خوب گذشته. چقدر خوبه که میبینم تو اینقدر موفقی چه در زندگی چه در کار اونم تو ینگه دنیا چقدر خوبه که تو هم به خاطرات گذشته ات گره خوردی . این ناز خاتون جونم یکی از ازون دوستای خوب گرمابه و گلستان من بود بخصوص پای ثابت فیلم دیدن و سینما رفتن . نازی جون یادته فیلم هفت عروس برای هفت برادر و با داستان وست ساید و شکوه علفزارو . چقدر برامون جالب بود همینطور فیلم های بابا لنگ دراز - ربه کا - برباد رفته چقدر ذوق میکردم وقتی از توی دائره المعارف سینمائی ام تشنه یکسری فیلم میشدم بعد میدیم که تو ناجی افسانه ای اون فیلمها رو داری . یاد همه اونروزها بخیر امیدوارم که بزودی ببینمت و بازی لهجه زیبای اصفهانیت رو روی لبان پرخنده ات ببینم.

۶- فردا روز کودکه . این روزو به کودک درون خودم پسر نازم و همه کودکان تبریک میگم. امسال که خیلی سوت و کوره حتی کانون هم برنامه خاصی نداره. فکر کنم باید بهمان شبکه کودک بسنده کرد.

٧- یه عالمه برنامه ریزی ورزشی و آموزشی تو ذهنم دارم اینبار نمیگم تا زمانی که شروعشون کنم پس تا اونموقع فعلا بای بامن حرف نزن

سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

١- تو یکی دو هفته اخیر اصلا حال و حوصله جالبی نداشتم و هنوز هم  پس لرزه هاش تا حدودی احساس میشه. یادتونه که گفتم مادر یکی از دوستان صمیمی ام به علت سرطان بستریه؟؟ بیمارستان نزدیک خونمونه و من ناخودآگاه یه جورائی احساس وظیفه میکردم که مرتب به عیادتشون برم. طفلک دوستم زهره هم شدیدا اسیر شد. ستایش رو میاورد میذاشت پیش سامی و دوتائی میرفتیم بیمارستان.  و تو این مدت من هر روز و هر روز به این نتیجه میرسیدم که که چقدر این دنیا بیرحم و خشنه. وچقدر بده که آدم دامنه تعلقاتش رو هی بزرگتر بکنه چون هیچ روزت حساب و کتاب از پیش تعیین شدن رو نداره و طبق هیچ قانونی نمیتونی بفهمی که چه خواهی شد و چه بر سرت خواهد آمد. بخش خون زنان حکایتی داشت نا گفتنی. خانمهای جوان و میانسال و سالخورده. دخترکان نوجوان همه کسانی بودند که بنوعی با این سرطان کوفتی میجنگیدند. یه جورائی دلم پیوند خورد به فریده خانم مادر زهره دوستم و سه هم اطاقی دیگه اش. واقعا دوست داشتم که مرتب برم اونجا غذائی ببرم و ازشون بپرسم که خوراکی چی دوست دارن تا براشون درست کنم چون دوتاشون ساکن شهرستان بودند و کسی نبود که از خونه براشون غذای بهتری بیاره.  من کلا آدم سمجی هستم یه جورائی . گاهی اوقات میدونم که دارم ذره ذره داغون میشم ولی یه نیروی عجیبی منو سوق میده. تمام این روزها و شبهائی که میرفتم بیمارستان بیاد مادرم بودم. روزهای بستری شدن مامان تو بیمارستان لبافی نژاد و دست و پنجه نرم کردن با مریضی همه و همه مثل فیلم میومد تو ذهنم و یجورائی دوباره منو به این اطاق و بیماران فعلیش ربط میداد.  خلاصه روزهای ماه رمضون تقریبا برای من به این صورت سپری شد تا اینکه هفته پیش فریده خانم بعد از دوشب حال بسیار بحرانی به رحمت خدا رفت.  تو این دو روز منم همراه زهره بیمارستان بودم و جان دادنهای این مادر مهربان و زحمت کش و خوش زبانو دیدم و داغون شدم.  دو سه روزی هم مشغول مراسم خاک سپاری و ختم و اینجور چیزا بودم. اعصابم داغونه داغونه. از یه طرف خیلی خوشحالم که تونستم تو این مدت برم و از این مریضا عیادت کنم از طرف دیگه واقعا روحیه و اعصاب من کشش اینجور مراسم رو نداره و آزارم میده. البته تو این مدت فریده خانم خدا بیامرز خیلی دعا گوم بود با زبون مهربون و شیریینش مرتب منو همسرم و سامی رو دعا میکرد و در واقع با تشکرش منو شدیدا شرمنده میکرد ولی نمیدونم چجوری حس واقعی ام رو بنویسم. عجیب احساس میکنم یه فرد نزدیک و عزیزم رو از دست دادم درصورتیکه من با ایشون بیشتر تو همین بیمارستان دیدار داشتم تا جای دیگه. خلاصه که زیاد روحیه جالبی ندارم

2- راستی نتیجه اون کنکور سامی هم اعلام شدا از طریق سایت موسسه. سامی جز قبولشدگان اصلی بود و جلوی اسمش هم نوشته شده بود فنی . احتمالا بیانگر این نکته بود که سامی در آینده تو رشته های مهندسی موفق تره. در ادامه پیشنهاد داده بودند برای بارور شدن هر چه بیشتر استعدادهای فرزندتان از پکیج های آموزشیشان همراه با ثبت نام در کلاسهای استعداد یابیشان استفاده کنیم که کلی هم هزینه بر بود. ما هم منصرف شدیم . بچه مان اگر قرار باشد مستعد باشد حتما در سالهای آتی خودش را نشان خواهد داد و یه چیزی میشه اگرنه که همان سرو خرامانی خواهد بود که میباید...

3- امسال سامی رفت آمادگی یا همان پیش دبستانی معروف. دنبال مدرسه دولتی بودم که متاسفانه در نزدیکی منزلمان موجود نبود بناچار به همان مهد قبلیش رفت که بسیار هم دوستش میداره و میتونه زبان و موسیقی اش را هم ادامه بده. روز شنبه چهارم مهرجشن بازگشائی بود و سامی بسیار خوشحال و هیجانزده رفت. برنامه جالبی هم داشتند. با گروه خیمه شب بازی و دایره و دف صف  بستند و به کلاسها رفتند.

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog