خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


وقتی هر شنبه شب برنامه next persian star پخش میشه به خودم میگم : ای وای چقدر یه هفته زود گذشت بازم شنبه اومد !!

دیروز جمعه وقتی داشتم نهار ظهر رو بار میگذاشتم به خودم گفتم ای وای یه هفته گذشت چقدر زود!!! همین جمعه پیش بود که سامی و باباش تو مسابقه دو محل کار همسرم شرکت کردن و همسرم اول شد و سامی سوم شد ، چقدر زود گذشت !!!

دوباره با دوست و آشنا بحث نفرت انگیز خانه تکانی شروع میشه ، همانطور که دیروز شیشه های ادویه رو می شستم و خشک میکردم و پر میکردم ، تکانی خوردم و گفتم وای چقدر زود گذشت فقط یکماه و نیم تا عید مونده !!!

امشب وقتی همسرم به سامی دیکته میگفت و سامی نوشت : من مسابقه پرسپولیس و استقلال را دیدم . کریم باقری گل پیروزی را زد ، از پیشرفت یادگیری پسرکم سرشوق میام ولی پشتم میلرزه و فکر میکنم چقدر زود گذشت !! انگار همین دیروز بود که دست سامی را گرفتیم و بردیمش جشن شکوفه های اول مهر !!!

چند روز پیش رفتم سراغ کتابخانه امان تا کتابی رو بدست بگیرم و بخونم . چشمم به کتاب دزیره افتاد و دوباره هوس خواندنش به سرم زد . کتاب را که ورق زدم چشمم به تاریخ خرید کتاب افتاد . دقیقا 24 سال پیش و من دقیقا بیاد آوردم که مامان برام خریدش و من اولین بار فقط قسمتهای عاشقانه اش را خواندم . بعدها بارها و بارها خواندمش هربار دقیق تر و شیفته تر . کپی VHS آن را با اشتیاق به امانت گرفتم و صحنه های کتاب پیش چشمم جان گرفت . 

حالا بعد از 24 سال دوباره این کتاب در دستانم ورق میخوره ! حالا من یک زنم در حواشی 40 سالگی. جملاتش را بیاد داشتم ولی حواسم متمرکز نمیشد چرا که فقط به این میاندیشیدم که چقدر زود گذشت !!!!

وقتی کمد لباسم را مرتب میکنم لباسهایی را میبینم که هم تاریخ مصرفشان گذشته هم سایزشان در مورد من رو به فراموشی است ، به خودم میگم وای یه سال دیگه گذشت و من به قول آلوچه خانم به این مبحث نفرت انگیز چاقی لاغری خاتمه ندادم  و همچنان با نرخ تورم دچار اضافه وزنم. و باز به این می اندیشم که این سالهایی که من با این دغدغه گذراندم چقدر زود گذشت!!!

می ترسم ! ترس تمام وجودم را فرا میگیرد. میترسم روزهای باقیمانده عمر نیز به همین سرعتی که بر من و ما گذشته بگذرند و فرصتها و روزها و ساعات از دست بروند .

گاهی اوقات فکر میکنم در زندگی ام چه میخواسته ام و حالا چه هستم؟؟؟؟

فکرش هم آزارم میدهد ...

ناگهان چقدر زود دیر میشود !!! 

شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

یه جورائی موضوع سریال " به کجا چنین شتابان " غلغلکت میده که دنبالش کنی

دیدینش؟  چند نکته تو این سریال برام جالبه که دیدم بدک نیست راجع به آن بنویسم :

1- اینسرتهای بیخود و کشدارشو دیدید؟ کلوزآپ از کشک بادمجان و کوکو سبزی بی دلیل، دنبال کردن پرسوناژ در یکسری صحنه های بی خاصیت و بیربط . کش پیدا کردن داستان با آب بستن شدید به سوژه!!!

2- معنا شدن واژه پارتی به حد اعلاء:  این آقای حسن شکوهی ( بازیگر نقش بادیگارد رضا رویگری ) در این سریال تهیه کننده هم هستند . دقت کردید چقدر کلوزآپ از ایشون نشون داده میشه بدون دلیل. کلوزآپ از کسی که هیچ کار خاصی نمیکنه ویک کلام هم حرف نمیزنه!!! جالبتر از همه هم درج اسم ایشون بعنوان دومین بازیگر در تیتراژه. تهیه کننده در تلویزیون که سرمایه گزار شخصی نیست که اینقدر برای خودش نوشابه باز کنه!!!

3- مساله سوگ و سوگواری تو این سریال افراط و تفریطه. مرگ پدر بزرگ خانواده در شروع داستان این سریال حدودا یه هشت قسمتی رو درگیر کرد. عزیز جامه سیاه به زور ازتن بدر کرد اونم تازه به بهانه سال نو ، سر خاک همه حالشون بهم خورد و همه چی قاطی پاطی شد ولی جالبه که بعد از مرگ دلخراش هاتف ، در دو قسمت بعد همه خوش و خندان به زندگی میپردازند. عزیز خانم پیراهن گل گلی صورتی میپوشه و با نوه های دلبندش شوخیهای نمکین میکنه و انگار نه انگار که داغدار فرزندشه . همه از عزا درآمدن درصورتیکه زمان زیادی نگذشته. چرا که اون دختر بچه ( مطهره ) همون قد و قواره است.

4- وای من شدیدا با بچه های زبون دراز بخصوص دختر بچه های خانم بزرگ که حرفای گنده گنده میزنن و مشاعره میکنن و در کار بزرگترها فضولی میکنن حس دافعه دارم دوتا بچه هم در این سریال هستند که واقعا رو اعصاب پاتیناز بازی میکنن.

5- گیتی ساعتچی در نقش کلفت خانه فریدون چرا اینجوریه؟؟؟؟؟

6- بازی بابک حمیدیان و بهروز بقایی را دوست میدارم

7 - خودمونیم این خونه تو لواسون عجب چیزیه ؟ راستی گفتم لواسون !! یلدا کی منو میبری اونجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟لبخندچشمک

سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

شد 7 سال بابا ها !!! 7 سال هیچ حواست هست که 7 ساله کوچ کردی و رفتی ؟؟؟ من !!! من که کاملا حواسم هست آخه این 7 سال خیلی هم به سادگی نگذشت که یادم بره .

بابایی جونم 7 سال پیش این موقع این نوه شیطون بلات سامی تو دل من آخرین روزهای 6 ماهگی اش را پر میکرد یادته ؟؟؟ بعد از ظهرش از سرکارم باهات حرف زده بودم.پرسیده بودی نمیای این ورا ؟ بهت گفته بودم بابا جون من که دیروز اونجا بودم در ضمن حالمم میزون نیست دل پیچه و حالت تهوع دارم بهم گفتی مراقب خودت باش بابا جون  منم بهت گفتم فردا جمعه است اگه شد میام یه سری میزنم.

حالم اینقدر بد بود که آژانس گرفتم بابا رفتم خونه . رادیوی ماشین روشن بود. محمد اصفهانی میخوند ( حالا همیشه یادم بودا الان یادم نمیاد چی میخوند ؟؟؟)  یادمه تو اون مسیر یاد مامان افتاده بودم بابا و به پهنای صورتم اشک میریختم غافل از اینکه فردا صبحش باید برای تو هم زار بزنم بابا ...

دیروز بعدازظهر دلم اینقدر گرفته بود و دلتنگت بودم بابایی که سامی و باباشو نشوندم پای فوتبال و خودم با دوستم که فقط اون میدونه عزیز از دست دادن یعنی چی ، راهی بهشت زهرا شدیم بابا جون.

دیروز شنیدی که بهت گفتم چقدر دلم برات تنگ شده ؟؟؟ ، هیچ حواست بود که بهت یادآوری کردم که چقدر دلم بابا میخواد که پشتم باشه که تکیه گاهم باشه که غرور دخترش باشه ، شنیدی بابایی؟دیروز به مامانم خیلی چیزا گفتم بهت گفت ؟؟؟

هوا دیگه تاریک شده بود که از بهشت زهرا زدیم بیرون ، چقدر هوای نیمه تاریک غروب جمعه و قطعات نیمه پر و چهره جوونای خفته در خاک دل آدمو آتیش میزنه بابایی .

اینقدر دلمون گرفته بود که شیشه ماشینو بالا کشیدیم و با موزیک فریاد میزدیم:

وقتی دلگیری و تنها

غربت تموم دنیا

از دریچه قشنگ چشم روشنت میباره ....

بابایی پیر و غرغروی دوست داشتنی من ، یادت باشه که 7 ساله دلتنگتم بدجوری و تو شب سال  قبل از سفر ابدیت بهت میگم که روحت شاد و خدا رحمتت کنه عزیزم. تو و مامان همیشه در یاد من هستید. دوستتون دارم عزیزانم

شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog