خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


دقیقا 24 ساعت مونده تا تحویل سال 89 ، چند روز پیش اینقدر هوا گرم شده بود که چاره ای جز باز گذاشتن پنجره ها تو دمای 27 درجه نداشتیم. امروز دیدم ای دل غافل چقدر خاک تو خونه جمع شده. دوباره روز از نو و روزی از نو . خیلی جاهای خونه انگار نه انگار که تکونده شده بود دوباره سابیده شدند تازه کلی کارم برای فردام مونده. نمیدونم شما هم همینطورید یانه ؟ ولی جز خستگی کار و کوفتگی بدن چیز دیگری از بوی عید به مشامم نمیرسه.

سال 88 هم به آخر رسید. ما هم مثل همه شما ، شاهد روزهای غم انگیز و شاد بودیم. ما هم مثل خیلیهای شما تو سالی که گذشت دلمون گرفت ، دلمون شکست ، اشک ریختیم ، خندیدیم ، امیدوار بودیم  ، مایوس شدیم ، بچمون کلاس اولی شد ، مسافرت رفتیم ، با همسرم دعوا کردیم ، آشتی کردیم و عاشق شدیم ، یکسال به عمرمون اضافه شد ، نه سال از زندگی مشترکمان گذشت ، دوستیهای جدید داشتیم ، از بعضی از دوستیها نارو خوردیم ، القصه که زنده ماندیم و زندگی کردیم ...

سال 89 هم میرسه مثل همه این 37 سال گذشته ای که من بودم و دیدم. یه عالمه آرزوی خوب و قشنگ دارم برای خودم ، همسرم , پسرم ، خانواده ام ، همه شما ، همه ملت ایران !!!

میدونم لحظه سال تحویل دوباره بغض میکنم ، اشک میریزم ، دلتنگ میشم مثل همه این 9 سال گذشته که مامان و بابای خوبم رو نداشتم و ندیدم . میدونم بعد از تحویل سال قسمت بزرگی از قلبم در حسرت  عید دیدنی و روبوسی با اونا غنج میزنه، میدونم فقط با دیدن و بوسیدن همسر و فرزندمه که غم تنها ماندن لحظه سال تحویلی رو فراموش میکنم. دلم میخواد موقع تحویل سال بارون بیاد. ازون رگبارهای تند بهاری که بوی سبزه و جوونه های خوشرنگ بهاری رو به مشام میرسونه. دلم میخواد بارون بیاد تا احساس کنم که آسمون برکتشو دیگه ازمون دریغ نمیکنه.  دلم میخواد لحظه سال تحویل دیگه پارازیت نباشه تا شادیهای سایر  هموطنامونو رو هم بیننده باشم.

24 ساعت مونده تا سال تحویل 89 ، دلم میخواد برای همه مریضا دعا کنم. یادمه پارسال این موقع ساعات بدی بود. همسر دوست عزیزم درگیر بیماری مهلکی بود. دلم میخواد خدارو بابت لطفش شاکر باشم که اون حالا سلامت و مهربان کنار خانواده اش است . دلم میخواد با همه عزیز از دست داده ها ، همدردی کنم و بگم میفهممشون چون در شرایطشون بودم اونم درست تو یه سوم فروردین شوم که مامانم رفت !!!

آخر ساله . برای همتون سالی خوش و پر از خیر و برکت و سلامتی آرزومندم.

 پیشاپیش سال 1389 مبارک

  

پینوشت :» عکس فوق ، سفره هفت سین کلاس سامی است. همونی که گفتم براش دغدغه دارم.

جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

10 یا 15 سال پیش بود که صبح جمعه یه برنامه طنز داشت با عنوان زندگی ما - زندگی بعضی ها ، نمیدونم شنیده بودینش یا نه ولی برنامه جالبی بود. یه جورائی دو قشر مستضعف و مرفه جامعه رو باهم مقایسه میکرد. اینا رو گفتم تا منم به همین بهانه همین کارو بکنم :

هفته پیش یکی از نزدیکانم  به مجلس عروسی یکی از اقوام نزدیک شوهرش در تالار فرمانیه رفته بود . و حالا نقل قول :

داماد کاسب و تک پسر 22 ساله یه خانواده مولتی میلیاردر که خدا بعد از سه تا دختر به مادرپدرش داده بود و بنابراین بسیار هم ناز پرورده. پدر خانواده کار آزاد، خریدوفروش اتومبیلهای گرانقیمت و ساخت و ساز پاساژهای تجاری در تهران و سواحل خلیج فارس. بغایت مذهبی.  عروس از یک خانواده مولتی میلیاردر. پزشک

منوی غذا نفری 150 هزار تومان شامل همه نوع پرنده کباب شده ، چرندگان بریان ، آبزیان سوخاری شده ، انواع غذاهای سنتی ایرانی و فرنگی + فست فودهای مختلف + تمامی سالادهای سبزیجات و میوه جات +همه نوع دسر کرم دار و ژلاتین دار و بستنی دار و رژیمی و پرچرب و کم چرب و خلاصه یه عالمه چیز دیگه که من یادم نیست !!!

فقط حدود 4 میلیون تومان هزینه گل طبیعی سالن شده  بود. آرایش عروس حدود 2 میلیون تومان!!! شاباش ها همه تراول + 50 دلاری + شاخه گلهای نقره ،هدایای نزدیکان عروس و دوماد همه دو و نیم پهلوی یا ظروف بزرگ نقره یا قالیچه تمام ابریشم یا دلار و یورو .... بازم بگم ؟؟؟؟؟

اینو داشته باشید حالا از طرف دیگه :

دیروز کارگر داشتم. یکی از دوستان خوبم از طریق یکی از بچه های وبلاگی ، کسی رو بهم معرفی کرد. وقتی دروباز کردم و دیدمش جا خوردم. یه دختر 22 ساله ناز و بانمک و سرحال. بهم گفت که دانشجوی پیام نوره و از شهرستان اومده. بهم گفت که پدرش آدم بی مسئولیتیه و اون چند سالیه که یک ماه مونده به عید میاد تهران و به همراه خاله اش که سالهاست تو خونه های مردم کار میکنه ، مشغول کار میشه. بهم گفت که یکسالیه که خواهر بزرگترش بر اثر یه ضایعه مغزی مادرزادی دچار تشنج میشه و نیاز به درمان داره . داروهاشو بیمه پوشش نمیده و حالا اون مجبوره بخاطر خرج درمان خواهرش + خرج تحصیل خودش + کمک خرجی به مادرش و 3 تا بچه دانش آموز دیگه بیاد و کار کنه. روحیه اش عالی بود. من بهش به خاطر غیرتش تبریک گفتم. بهش گفتم که خوشحالم با شیردختری روبرو شدم که با وجود نیاز مالی مثل یه عالمه دختر دیگه تن به خیلی از کارها نداده و با وجود اینکه برو رویی هم داشت حتی زیر ابرویش را هم برنداشته بود. بهم گفت که از کار کردن ابایی نداره. بهم گفت که از اینکه تونسته با فقرشون کنار بیاد و شرافتش رو حفظ کنه بخودش میباله. وقتی رفت چشم دوختم به سبد گلی که همین خانم به مجلس عروسی رفته از بین صدها سبد گل موجود در تالار بیاد من برایم آورده بود و حساب کردم که همین یه سبد گل در حال پلاسیدن حدود دوسه برابر دستمزد یک روز کاری این دختر ه که تمام دیوارها رو سابید و با دقت مبل و فرش را شامپو زد و ...

پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

١- خانه تکانی همچنان ادامه دارد.......

محض اطلاع بگویم که فقط تکاندن اطاق پسرک 4 روز کامل طول کشید و در آخر هم چون دیگه گلاب به روتون حالم دگرگون شده بود از تصمیم گیری درباره حجم نامعقول اسباب و اثاثیه یک کودک 7 ساله ، یک کارتن پر از وسایلی که تکلیفشون بین ماندن و رفتن معلق بود پر شد وبه زمان دیگری موکول شد. تازه فردا کارگر دارم که بیاد دیوارسابی بکنه . درواقع تو فرایند مزخرف خانه تکانی فقط تمیزی دیوار و پرده و شیشه است که تا حدی ماندگاره وگرنه بقیه کارها روتینه و هی باید انجامش بدی . درحال حاضر مرتب ترین قسمت خونه اطاق سامی است که برخلاف همیشه آدم از دیدنش بسیار خرسند میشه.

2- الکی الکی معلم سامی و یکی دیگه از نماینده های کلاسشون منو نماینده کردن و مسئولیت برپائی جشن هفت سین و درست کردن هفت سین و عکاسی و چاپ رو انداختن گردنم. کار متنوعیه ولی اینقدر خودم کار دارم که شده قوز بالا قوز. همیشه خدا سبزه هام عالی میشدن شانس امسال که برای کلاس اینا عدس گذاشتم خیلی ناجور و کچلی دراومده. همیشه دغدغه درست کردن هفت سین رو برای خودم دارم ولی اینبار دوبل شده.

3- پسرکم مثل همه کلاس اولیا یدفعه باسواد شده. باورنکردنیه خیلی تند جلو میرن تشدید و حرف ص رو هم خوندن .  بعضی وقتا از شوقش برای خوندن و نوشتن قند تو دلم آب میشه بعضی اوقات اینقدر خرچنگ قورباغه ردیف میکنه و حرص میده تا یه صفحه بنویسه که میخوای کله اش رابکنی !!!!

عشق به فوتبال تو این بچه دیگه داره غیر عادی میشه. دیدن اخبار ورزشی براش خیلی مهمه. تمام جدول لیگ برتر ایران و اروپا رو میدونه و پیگیری میکنه. تا ازش غافل میشی میبینی لباس فوتبالشو میپوشه ( هی پیراهن عوض میکنه جوراب عوض میکنه ) میره تو پذیرائی و شوت میزنه. جدول درست میکنه تیم مینویسه قرعه کشی میکنه خودش با خودش بازی میکنه به فینال میرسونه جام میده دست خودش بعنوان قهرمان لیگ. شیرجه میره روفرش و سانتر میکنه و شوت میزنه. دوسه تا مجسمه شکونده. از اونجا فارغ میشه میشینه پای Xbox  و فوتبال بازی میکنه جدیدا گزارشگری هم میکنه. اولش با بینندگان سلام علیک میکنه بعد گزارش میده . بعضی اوقات هم صداشو کمی تودماغی میکنه و میگه فردوسی پورم !!!  هر چی نقاشی میکشه از زمین فوتبال و بازیکناست. دو سه تا مقوای بزرگ رو بهم چسبونده و سبزش کرده و خط کشیده و زمین چمن درست کرده و با آدمک های عروسکی و توپ تخم مرغی فوتبال بازی میکنه. از توی روزنامه و مجله ها کلی عکس فوتبالیستا رو بریده و تو دفترش چسبونده. پرچم ایران و تیمهای مورد علاقه اش را نقاشی میکنه از تو کابینت نی برمیداره بجای دسته پرچم میزاره و در بوق خرصدای استادیومی اش میدمه و شعارهای استادیومی میده. ظهر که میرم دنبالش تو مدرسه میبینم با چند تا از دوستاش با یه قوطی آب معدنی دارن فوتبال بازی میکنن . ناظمشون هم بلندگو بدست داره داد میزنه که بازی نکنید اونو بندازید تو سطل آشغال !!! کشون کشون میارمش بیرون اما تا در خونه یه قوطی ساندیس یا یه آشغال دیگه از رو زمین پیدا میکنه تا برسیم خونه هی شوت میزنه!!! کالری سوزیش فوق العاده است خیلی غذا میخوره همش داره میدوه . شده عین عدد یک !! از طرف هیات تنیس روی میز با 30 تا دیگه از بچه ها ی مدرسشون برای طرح آموزشی رایگان کودکان با استعداد 6-8 ساله انتخاب شده . سه چهار ماهی هست که داره پینگ پونگ میره . هفته اول کلی ذوق داشت اما الان براش علی السویه است میگه من عشقم فوتباله پینگ پونگ بعد از اونه. من اصلا میخوام فوتبالیست بشم.

3- یه فیلم دیدم بنام Legend of the falls با شرکت آنتونی هاپکینز و براد پیت. سه سالی بود که داشتمش ولی ندیده بودم. بسیار زیبا بود توصیه میکنم ببینیدش.

4- مراسم اسکار رو نتونستم ببینم  گریه هر چی این  کانال اون کانال کردم نشد که نشد. خلاصه دیشب کلی حالم گرفته شد.

 

دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

روزای پایانی سال رو هم دوست دارم هم بدم میاد. دوستش دارم چون همه بدوبدو میکنن و تکاپوشون برام جالبه ولی بدم میاد چون دلشوره انجام کارهای معوقه اذیتم میکنه.

خونه تکونی رو از اواخر بهمن شروع کردم استارتش خوب بود بعد یه جایی استوپ کرده تا الان . چند روزیه که شدیدا سرماخورده و مریض و کلافه ام پس بهانه برای کارنکردن دارم. مثل همیشه تکوندن اطاق سامی برام یه کابوسه . قراره تخت و کمدشم عوض کنیم و حالا من موندم با ابن حجم اسباب بازی و آت آشغالهایی که بچمون به جونش بسته است و اطاقش  رو لبریز کرده!!!

فقط بگم که تو این هاگیر واگیرا یه فیلم کمدی دیدم بنام Hangover که خیلی بامزه بود و چسبید.

شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog