خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

 روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

پ.ن : این متن با ایمیل بدستم رسیده است

یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

  روز 22 خرداد بهمراه همسر و پسرک عازم حوزه رای گیری شدیم  جالبترین قسمت قضیه این بود که این حوزه دبستانی بود که من از کلاس اول تا پنجم را اونجا خونده بودم. البته الان تبدیل به کلاس کنکور شده است. وقتی وارد این حوزه شدیم از این حس نوستالژیک چشمانم غرق اشک شده بود. تمام خاطرات طلایی اون دوران بسرعت از جلوی چشمانم گذشت. روزهای خوش کودکی. کلاس اول در طبقه دوم همون کلاس کوچیکه اول راه پله من بودم و روبان قرمز روی موهایم که علامت کلاس اولی بودنمان بود.  کلاس دوم در طبقه اول کنار دفتر جایی که یادمه معلممون در بعضی اوقات برامون کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی رو میخوند و ما بچه ها با روبان آبی که بر سر داشتیم دستهایمان را زیر چانه میگذاشتیم و با دقت بهش گوش میدادیم . کلاس سوم تو زیر زمین  بود همون کلاسی که من سوگلی معلمم بودم و یادمه وقتی اوریون گرفتم و یکهفته مدرسه نرفتم و معلمم یه شب به خونمون زنگ زد و جویای حالم شد ته دلم چقدر لرزید و غرق در خوشی شدم که معلمم اینقدر دوستم داره که به من و فقط به من زنگ زده اونم از خونشون نه از مدرسه. سومیها روبان زرد میزدن . آها کلاس چهارم که دوباره تو همون کلاس دوم تشکیل شد و دختر معلممون بنام بهناز کلاس پنجم بود و من چقدر حال میکردم که دختر خانممون با من اینقدر دوسته  اون دوران رو با روبان آبی که به موهایمان میزدیم هم خوب یادمه . بعدشم کلاس پنجم که تو همون طبقه دوم بود همون کلاس بزرگه رو به خیابون که شیشه هاشو رنگ زده بودن حالا دیگه روبان سفید به موها میزدیم و ارشد مدرسه بودیم. همون کلاسه که من اینقدر قدم بلند بود که مجبور بشم رو آخرین نیمکت بشینم.  اون روزا هنوز مقنعه جا نیفتاده بود روپوش سورمه ای میپوشیدیم و روسری سورمه ای و سر کلاس هم روسریهامونو بر میداشتیم .همون کلاسی که الان با 5 تا از بهترین دوستان همون موقع هنوز رفیقم و دوستیم ادامه داره. آره رفتم تو همون مدرسه بعد از 25 سال . حس غریبی بود دلم گرفت وقتی رفتم اونجا چون مدل کلاسا خیلی فرق کرده بود. دوان دوان به سمت حیاطش رفتم. وای این حیاط چقدر بنظرم کوچیک میومد. چطور اون موقع اینجا اونقدر بزرگ بود. خیلی کوچیک بود اینو حتی سامی هم گفت پس چجوری بود که اونموقع اینهمه بچه توش صف میبستن و زنگای ورزش دنبال هم میدویدیم. وای چقدر بالکنش کوچیک بود همونجائی که ناظممون میاایستاد و با یه چکش میزد به ستون آهنی جلوی بالکن و این صدای زنگمون بود.  همون بالکنی که روش میایستادیم و سرود میخواندیم . همونجایی که وقتی سر صف تشویقمون میکردیم از پله هاش با افتخار بالا میرفتیم و به همه پز میدادیم که دلتون بسوزه منم که تشویق شدم . دلم گرفت . چقدر فاصله دارم از اون روزا....

  - روز نوزدهم خرداد ماه پسرکم قندو عسلم از پیش دبستانی اش فارغ التحصیل شد

یه جشن خودمونی و جالب که تو یادم بسیار موندنی شد سامی و همکلاسیاش همه کلاه های فارغ التحصیلی بسر گذاشته بودن اومدن جلوی والدین تعظیم کردن و یه سرود دسته جمعی خوندن 
 سرودی در مورد تمناشون از خدا که کاری کنه که اونا تو کلاس اول خوب درس بخونن و دیکته هاشونو بی غلط بنویسن. آنچنان حس غریبی همه وجودم رو فرا گرفت و اشک از گونه هام روان شد که سامی نگران شد و وسط سرود هراسون پرسید چی شده مامان؟ فقط بهش اشاره کردم که بخون بعد دیدم مدیرشونم داره گریه میکنه و چشمم به مربیشون افتاد دیدم حال اون از منم بدتره. پسرک خوبم وارد مرحله جدیدی از زندگیش خواهد شد. بخشی از دوران کودکیش را سپری کرده وقتی نمایشش رو دیدم وقتی دیدم که بخوبی جواب معلم انگلیسی اش را میده وقتی سرود اجرا کرد غرق غرور و شادی شدم ولی دلمم گرفت احساس غریبی داشتم احساسم شاید شبیه به یک جاده دو طرفه بود که سامی داره کم کم سربالائی جاده رو میره و من هم از اون سمت دارم آروم آروم پایین میام و کم کم از کنار هم میگذریم و فاصله هامونم بیشتر میشه. بهر حال رسم زندگی همین است و تا بوده همین بوده

 مراحل سنجش سلامتی برای ثبت نام سامی هم خداروشکر انجام شد فقط مونده واکسنش که نمیدونم چرا اینقدر امروز و فردا میکنم. ثبت نام مدرسه اش هم انجام شد . وای وقتی تو مدرسه روپوش کلاس اولی اش را اندازه گرفتن دوباره همون حس غریب سراغم اومد. خدایا کمکم کن

  این روزا بازم یاد روزای کودکی خودم میفتم که دائما به جون مامان بابام غر میزدم که حوصلم سر رفته حالا همین شده حکایت پسرک تنها و بازیگوش ما

یه روز تو هفته میره کلاس شطرنج – کلاس موسیقی اش هم شروع شده و یه روز هم میره اونجا. بی نهایت برای فوتبال اصرار داره ولی پدرش موافقت نکرد چون معتقده بازی فوتبال تو زمین چمن با توپ چهل تیکه فعلا برای سن سامی زوده و به پاش آسیب میزنه . اسمش رو ژیمناستیک نوشتیم که چند روز دیگه شروع میشه حالا داشته باشین مابقی ساعات رو که دائما یا باید بازی کنه یا داره نق میزنه که با من بازی کنین

 

     فیلم درباره الی رو دیدم . بازیها  فوق  العاده  بود.  اینقدر  طبیعی و زیبا بازی میکردن که ناخودآگاه تو جزئی از اونا میشدی. اینقدر که بازیها زیبا بود موضوع فیلم فوق العاده نبود. گلشیفته بینظیره. دلم گرفت جاش تو سینمای ایران خالیه . شهاب حسینی هم که عالی بود مثل اکثر اوقات. جالبه همه خوب بودن بنظر من غیر از خود الی ( ترانه علیدوستی ) نمیدونم برای اولین بار ترانه منو مجذوب نکرد. فقط  چیزی که تو ذوق میزد انتخاب نامناسب همسر گلشیفته ( مانی حقیقی ) بود که اختلاف سنیشون بدجور تو ذوق میزد کاش جاش با همسر مریلا زارعی (پیمان معادی ) عوض میشد ولی در کل خوب بود.

سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog