خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


هاملت با سالاد فصل

نوشته: اکبر رادی

کارگردان : هادی مرزبان

با هنرمندی: فردوس کاویانی / رضا فیاضی / فرزانه کابلی / بهروز بقایی/و بهاره رهنما

یکشنبه با سامی رفتم این نمایشو دیدم. مسئول گیشه بهم یادآور شد که این نمایش کمدی فرهنگیه و طنزش برای بچه ای به سن سامی سنگینه. مردد بودم ببرمش یا نه ولی بلیط در دستم بود و نمایش در شرف اجرا. خدا رو شکر تا آخرش نشست اگرچه مرتب در حال گرفتن سرویس بود ( آب و نان و تنقلات و ...)

بازیها بسیار زیبا بود اما متاسفانه من خیلی با موضوع آن ارتباط برقرار نکردم. قسمت دوم پر از کنایه ای ظریف بود . دنبال یه نقد درست و درمون هم تو اینترنت گشتم ولی چیز بدرد بخوری که به ابهامات ذهنیم جواب بده پیدا نکردم. بهاره رهنما بسیار خوشگل شده بود و خیلی بهش میاد وقتی نقش یه دختر شاد و شنگول رو بازی میکنه. فرزانه کابلی هم که بزنم به تخته انگار نه انگار که اربیتالهای شصت سالگیش در حال پر شدنه. بسیار خوش اندام و خوش استیل. واقعا که هنر رقص چه میکنه.

وقتی نمایش تمام شد دیدن کادر فنی پرشین بلاگ برام خیلی جالب بود.

دیشب رفتیم فیلم دو خواهر. یه کمدی نسبتا تکراری بابازی محمدرضا گلزار / نیکی کریمی / الناز شاکردوست / حامد کمیلی / بهنوش بختیاری

1- چند سال پیش بود تو یکی از شماره های مجله فیلم مصاحبه مبسوطی از نیکی کریمی درج شده بود که اذعان کرده بود که تا زمانی که روند فیلمنامه نویسی اینقدر ضیفع دیگه فیلم بازی نمیکنه و به دلمشغولیهای خودش میپردازه!!! نکته: از همون موقع بازی ایشان در فیلمهای درجه ب و ج محرز شد. متعجبم کسی که بنظر نمیاد نیاز مالی داشته باشه و مدام هم در سقر های دور دنیا و مشغول به داوری در جشنواره های X , Y  چرا اینقدر تو این قبیل فیلمها بازی میکنه. یه نقش فوق العاده معمولی یه بازی معمولی تر فقط کلوزآپ پشت کلوز آپ از نگاههای عاشقانه. بعدشم با توجه به کارنامه کاری ایشان من تعجبم به قبول وی به عنوان داور واقعا که بند پ چه میکنه!!!

2- گلزارش زیاد خوب نبود. گلزار با موی دم اسبی زیاد دلنشین نیست وقتی هم که گیسوانش رو افشون میکرد منو شدیدا یاد برونو متسو  سرمربی تیم ملی سنگال و امارات مینداخت. متاسفانه تکرار در نقشهای عاشقانه بازم تکرار شد.

3 - الناز شاکر دوست قیافه جذاب و زیبائی داره ولی لحن حرف زدنش تو این فیلم خیلی مصنوعی بود.

4- بهنوش بختیاری خیلی بامزه است .

 

پینوشت : امشب یه مستد راجع به اعدام بهنود شجاعی از شبکه 1 پخش شد . خیلی متاثر کننده بود.

چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

 

امروز یدفعه و مثل خیلی از وقتا تو زندگیم یاد گذشته هابودم  یاد روزهای خوب کودکی و جوونیم. یاد اون روزهای خوبی که با مامان و بابام تئاتر و سینما میرفتم  .

یاد اولین تئاتری که رفتم افتادم نمیدونم اولیش بود یا من از اونجا به بعدو یادمه. سالهای اوائل انقلاب بود با مامانم رفتیم تئاتر شهر یه نمایش عروسکی بود بنام
یه جفت کفش
برای  زهرا  خوب یادمه که یه بلوز خوشگل سبز تیره تنم بود با یه صندل کرم لا انگشتی که خیلی دوستش داشتم و تو عکسهای کودکیم هم هستش آره داشتم میگفتم رفتیم این نمایشو دیدیم خیلی برام جالب بود بعدها وقتی بز رگ شدم فهمیدم که یکی از کارهای خوب فاطمه معتمد آریا بوده . قبلا هم گفتم مامان منم یه فیلم بین حرفه ای بود خیلی وقتا با هم سینما میرفتیم بزار ببینم سینما با هم چی رفتیم یا اولین فیلمی که یادم میاد چی بود آها خیلی کوچکتر بودم که با داداشم و دخترعموهام رفتیم سینما  دریا که الان به خرابه ای تبدیل شده و فیلم تنگسیر رو دیدیم وسطای  فیلم دلم هوای بابامو کرد و کلی ونگ زدم که من بابامو میخوام بعدش منو آوردن خونه. فیلمای نورمن ویزدم هم خیلی رفتم آهان یادم اومد فیلم شعله رو با مامانم رفتم عاشقش شده بودم نوار موسیقی فیلم رو از همون نوار فروشی داخل سینما برام خرید دوان دوان اومدیم خونه یه ضبط استریو مارک سانیو با قاب چوبی داشتیم . نوارو گذاشتم و شدم بسنتی و هی رقصیدم. برادرم هم از فیلم و آهنگ هندی بیزار بود هی داد میزد کمش کن من حالیم نبود و فقط میرقصیدم . یادش بخیر

ماه رمضونی باتفاق دوستان باصفا و باوفا رفتیم نمایش قولنج رو در تالار سنگلج دیدیم. همسرم خیلی دوست داشت بره سیاه بازی ببینه و کلی هم به سامی قول یه نمایش سیاه بازی رو داده بود. این نمایش هم یه سیاه بازی بود با بازی هنرمند قدیمی سعدی افشار. بنده خدا خیلی پیر و داغون شده ولی بازم تلاشش روی صحنه قابل تقدیر بود. یه موضوع چهار پنج خطی و یکساعت و نیم اجرا رو بسختی اجرا کرد. آخر نمایش هم زیر نورافکن یه رقص روحوضی تک نفره اجرا کرد که مردم هم  حسابی شاباشش کردند و به پاش پول ریختن. اشک تمام صورتم رو خیس کرده بود. از سعدی افشار هیچ خاطره ای تو ذهن من نبود اما ناتوانی و تلاش هاش بعد  از 60 سال تجربه برای ارائه یه نقش حسابی احساساتم رو قلقلک داد.

چند شب پیش هم رفتیم فیلم بی پولی رو دیدیم

خیلی دنبالش بودم تا اکران شد ولی بعد از دیدنش فهمیدم اگه نبینیش هم چیز زیادی رو از دست ندادی. فیلم پره از کلوزآپهای جورواجور واسه دوستداران بهرام رادان.  لیلا حاتمی رو هم اینجا زیاد دوست نداشتم اصلا لیلا حاتمی برای من فقط تو فیلم لیلا خلاصه میشه و کمی هم تو فیلم شیدا.  بازیش تو این فیلم خوب بود نه در حد سیمرغ بلورین . بازی حبیب رضایی رو دوست داشتم مخصوصا رقصش رو با زیرشلواری و بارفیکس زدن و شعر خوندنشو . یکی از صحنه هایی رو که دوست داشتم صحنه ظهر عاشورا بود و قیافه قابلمه بدست بهرام رادان !!!!

( الان که دارم این پست رو مینویسم کانال 3 روی یه کلیپ بسیار مذهبی ترانه یارا یارا علیرضا افتخاری رو پخش میکنه که من یه زمانی عاشقش بودم وای چقدر یاد گذشته داره منو بمباران میکنه )

دلم نمیاد یادی هم از سریال شمس العماره نکنم که شدیدا بهش معتاد شدم و دوستش دارم. از معدود سریالهای خوش ساختیه که همه بازیگراش سرجای خودشون خوش نشستن و بنظر من بسیار عالی بازی میکنن. مرجانه گلچین عزیز هم که فوق العاده است چقدر چندین سال جاش خالی بود و چقدر خوبه که یه بازیگر زن طناز حرفه ای داریم که اینقدر ملموس و زیبا بازی میکنه. میمیک صورتش و لحن گفتارش فوق العاده است . همشون خوبن رویا تیموریان که چقدر متفاوت و عالیه. فرهاد آئیش که منو یاد مش قاسم دائی جان ناپلئون میندازه و مسعود رایگان که فکر میکنم گوشه چشمی هم به اسدالله میرزا داشته. مهرانه مهین ترابی که مثل همیشه عالیه.    بازیگر نقش شکور هم که واقعا بانمکه من هرچی فکر کردم یادم نیومد  قبلا دیدمش یانه ولی عالیه. هانیه توسلی هم خیلی شیک و خوش تیپه. مدل شال بستنش هم یحتمل چند وقت دیگه مد میشه.

نظرتون راجع به دلنوازان چیه؟ تو زمانی که حجم کثیر پارازیت ارتباطت رو با تلویزیونهای بیگانه قطع میکنه دلخوش به همین پخش هرشب سریالها هستیم. یه سریال با یه عالمه سکانسو پلان اضافه. مخصوصا همین قسمت امشبش که چقدر عمل قلب عمه خانم و بهوش آمدنش برای کسانیکه بالاخره در اطرافشون تجربه چنین عمل سنگینی رو داشتن خنده دار بود. طول عمل و ریکاوری و بهوش اومدنش باندازه نسکافه خوردن اتابک و عموی یلدا طول کشید؟؟؟!!!!!

از این دختره بازیگر یلدا بدم نمیاد گرچه فیگورهاش و نوع بازیش منو شدیدا یاد پوریا پورسرخ تو رستگاران میندازه . نوع نگاه سریعشون به پائین حرکات سرشون و منقطع حرف زدنشون

راستی وقتی این سریال رو میبینیم یه بحث چالشی در رابطه با ازدواج سامی در حالیکه ما دختر مورد نظرش رو تائید نکنیم بین من و همسرم در میگیره. آیا شماها تا بحال فکر کردید اگه انتخاب فرزندتون رو در رابطه با ازدواج تائید نکنید و پاره تنتون اصرار بورزه و از خودش دیوونه بازی درآره چه برخوردی باهاش خواهید داشت؟؟

پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

 

 

 پند اول
.بوقلمونی،گاوی بدید و بگفت: در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست
تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید
تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود
نتیجه اخلاقی
با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی


پند دوم
.گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد
.گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت
.گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
.گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد
نتیجه اخلاقی
. هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
.هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
.گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان


پند سوم
خرگوش از کلاغی بر سر شاخه پرسید
که آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه
خرگوش بنشست بی حرکت
.روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد
نتیجه اخلاقی
. لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است



 

* این متن با ایمیل رسیده است.

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

آخ که بیشتر از هرزمان دیگه ای دلم مامانمو میخواد.

سرم بشدت درد میکنه. سرما خورده ام . سینوزیتیها میدونن چه دردیه وقتی سروچشم آدم بهم میریزه و درد میگیره. سامی هم فین فینش راه افتاده. دلم میخواد یه بروفن بخورم و فقط بخوابم. دلم مامانمو میخواد تا منم یک کم خودمو براش لوس کنم. دلم مامانم رو میخواد تا دست بچمو بگیرم و برم خونشونو و اون نازمو بکشه و مثل قدیما برام آب لیموشیرین و پرتقال بگیره. دلم آش دست پخت مامانمو میخواد. آخ که چقدر از صبح تا حالا دلتنگ مامان و بابامم.

وقتی زن خونه باشی و مریض احوال . وقتی یه بچه کلاس اولی داشته باشی که بخاطر آبریزش و شروع سرماخوردگی مدرسه نرفته باشه . وقتی احساس تنهایی و دلتنگی خفت کنه. وقتی خاطره آخرین دست پخت مامانت کم کم داره تو تاریخ گم میشه وقتی.....

آخ مامان چقدر جات خالیه. تو هر مقطعی از زندگیم جای خالی تو رو حس میکنم. تو شادی تو غم تو خوشی و ناخوشی ..

دلم آغوش بی دغدغه تو رو میخواد و بس .  

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

میگه : خب به سلامتی پسرتم رفت مدرسه بازم نمیخوای یه کوچولو بیاری؟

میگم: سلامت باشی نه بابا تازه اول گرفتاریمونه کوچولو میخوایم چیکار!!!

میگه : بخدا پشیمون میشی . چند سال دیگه میگی چه اشتباهی کردم بعد میبینی دیگه دیر شده و فرصتش نیست

میگم: همین الانشم دیر شده اگه قرار بود این اتفاق میافتاد باید تو دوسه سالگی سامی میشد

میگه: ببین آدم وقتی دختر نداره انگار اصلا بچه نداره . تو نمیدونی دختر چیه؟ یه دختر بیار هم برات خواهر میشه هم مادر میشه هم عصای دستت میشه

میگم: من معتقدم آدم هرچی داره باید خوبشو داشته باشه. خدا کنه سامی خوب تربیت بشه برام همه چیزه. درثانی من دلم نمیخواد بچه بیارم که وقتی پیر شدم بنده خدا رو اسیر درموندگی خودم بکنم

میگه: وای ما میگفتیم تو که اینقدر عاشق بچه ای حتما دوسه تارو میاری حالا هی بهانه میاری اعصابشو ندارم نه بابا جون بگو تنبلم

میگم : هر چی دوست داری اسمشو بزار. من همیشه عاشق پسربچه بودم خیلی هم هلاک دختر نیستم. از دختر فقط ور رفتم با سروزلفشو دوست دارم. واقعا هم نه خودم بچه میخوام نه همسرم

میگه: همسرت بیخود کرده. اتفاقا اون خیلی هم بچه دوست داره و اعصاب بچه رو هم داره

میگم :تعجبببخشید شما فرم نظرخواهی از خانواده ما پر کردین؟

میگه : اصلا واسه همینه سامی لوس شده . واسه اینه که تنهاست . یه بچه براش بیار از تنهایی درمیاد اخلاقشم بهتر میشه

میگم: سامی روحیه اش حساسه الان اومدن بچه روی درسش هم اثر سو ء میزاره

میگه: اه بخدا مامانت هم الان روحش ناراحته که تو بچه نمیاری

میگم: کلافهنمیخوااااااااااااااااااااااااام

میگه: وای تصور کن یه دختر بیاری شبیه سامی . یادته وقتی کوچولو بود چقدر خوردنی بود حلا یه دختر بیار همون شکلی وایی با موهای دم گوشی

میگم: قلبقربون سامی برم  . هنوزم بچم مثل ماه میمونه حسرت ندارم ( حکایت دست و پای بلوری و این چیزا )

میگه :....

میگم:...

.

.

.

.

این میگه ها همه زمزمه هایی است که مدتیه از اطرافیانم میشنوم و کلافه ام کرده . بابا به چه زبونی بگم ما دیگه بچه ن م ی خ و ا ی م ....

چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

ساعت شش و چهل دقیقه صبح با صدای زنگ بیدار باش موبایل که در واقع صدای لطیف خواننده pure love بیدار میشی. چشماتو نمیتونی باز کنی بسکه خواب آلوده هستی. کمی کش میای و یه یا علی میگی و بلند میشی . اول میری سراغ پسرک که آنچنان آرام خوابیده که دلت نمیاد صداش بزنی. بوسش میکنی و بهش یادآوری میکنی که زود بیدارشه که امروز اول هفته است و اولین روز جدی مدرسه. زیر کتری رو روشن میکنی. میری دستشوئی وقتی برمیگردی پسرک هنوز خوابه. دیشب همسرت بهت گفت که اگه پسرک ساعت هفت و ربع آماده باشه اون میبردش مدرسه. دوباره به اطاق پسرک میری و اینبار مژده همراهی بابا رو تا مدرسه بهش میدی که چشماش باز میشه و بلند میشه و میاد تو بغلت و میگه مامان تو صورتم رو بشور لطفا .

روپوش مدرسه اش را میپوشانی و موهایش را شانه میزنی. برای چندمین بار همسرت را صدا میزنی که بیدار شود . ساعت 7و ده دقیقه همسرت هراسون از خواب میپرد و با ناراحتی میگه وای از سرویس جا میمونم. پسرت  به زور لیوان شیرش را سر میکشد و از خوردن صبحانه امتناع میکنه. دوان دوان میره و کفشش رو میپوشه و جلوی در منتظر پدرش می ایسته تا با اون بره مدرسه. همسرت شتابان یه لیوان شیر سر میکشه و میگه که اگه بچه رو ببره به سرویس نمیرسه و حالا تو ماندی و جیغ و فریاد صبحگاهی پسرک که پدرش رو بدقول میخواند. همسرت به سرعت دگمه آسانسور را میزند و میرود و اول صبحی صدای گریه پسرک همه راه پله را پر میکند. به ساعت نگاه میکنی هفت و بیست دقیقه است و پسرت باید هفت و نیم در مدرسه باشد. در آغوشش میگیری و آرامش میکنی. دوان دوان حاضر میشوی . آینقدر دیر شده که نمیتوانی جوراب بپوشی و کتانی بپا کنی تا به قول مردانه خودت به خودت جهت پیاده روی صبحگاهی در پارک روبروی دبستان جامه عمل بپوشانی. صندلت را میپوشی و دست پسرک رو میگیری و دوان دوان بسمت مدرسه میروید.

جلوی دبستان ازدحام مادران است. پسرک را میبوسی و به داخل مدرسه میفرستی . از دور دوستت را میبینی و منتظر رسیدن او و پسرکش میشوی. به مادران نگاه میکنی و ته دل خدا رو شکر میکنی که لا اقل رژ کمرنگ صورتی را زدی و آمدی و قیافه خواب آلوده ات را کمی کمرنگ کردی . به چند تا از مادرا خیره میشی و از خودت میپرسی که چنین آرایش صورت و مویی را کی و چه موقع صبح  انجام داده اند ؟

به خانه برمیگردی. وای که چقدر کار داری!!! در عجبی که چرا اینقدر همه چیز نامرتب میشه. اول از همه قرص تیروئیدت را میخوری . یک لیوان شیر و 3 عدد بیسکوئیت دیج استیو میخوری و شروع میکنی. یک عالمه رخت از روی بند بر میداری تا میکنی میزاری سرجاش. روی تختت رو مرتب میکنی . ملافه و رو تختی رو عوض میکنی که در نتیجه باید یه نظمی هم به چیدمان رختخوابهای انباشته داخل کمد بدهی. به تلفن دوستت جواب میدهی. دقایقی لبه تخت مینشینی و همچنان که داری لباس تا میکنی با او حرف میزنی. به اطاق پسرک میروی و به خودت قول میدهی که هر روز اطاق بچه رو مرتب کنی تا دیگه اون شکلی نشه. قربون صدقه عکس روی دیوارش میروی و احساس میکنی وای چقدر جاش خالیه.

حالا نوبت آشپزخونه است . یه عالمه ظرف توی سینک داره بهت چشمک میزنه. روز قبل تو بمناسبت اولین سالگرد درگذشت مادر دوست صمیمی ات به بهشت زهرا رفته بودی و تا بعد ازظهر درگیر ترافیک بهشت زهرا و تالار و پس از آن سرزدن به عمه پیرت بودی. در طول غیبتت پدر و پسر از تمامی لیوانهای موجود استفاده کرده بودن و حالا با حجمی از لیوان و بشقاب و ماهیتابه روبرو بودی. سکوت خونه رو دوست نداری. رادیو فردا رو روشن میکنی و اسکاچ را غرق در کف به روی بشقابها میکشی.  ابی فریاد میکشه گل بهارم و تو فریاد میزنی در انتظارم و لیوانها رو آب میکشی.....

به کامنت دوستت گلپر فکر میکنی که مادرش در اول مهر غذای مورد علاقه بچه ها رو درست میکرده و تو به زرشک پلو که غذای مورد علاقه پسرک است میاندیشی. از دیشب پلو سفید در یخچال داری. بسته مرغ را در میاوری و داخل ماهیتابه میگذاری و در حالیکه با یه آهنگ خارجی تکانی هم بخودت میدهی پیاز و ادویه و زدچوبه رو به مرغ اضافه میکنی. بسته زرشک رو از یخچال بیرون میاری و مشتی از آن را داخل کاسه میریزی و میشوری و خیس میکنی.

ملحفه های تعویضی و حوله های دستشوئی رو داخل ماشین لباسشوئی میریزی و به فکر شستن دستشوئی میفتی که چقدر از این کار خوشت میاد .

داری روی میز تلویزیون رو دستمال میکشی و به هرچه شیشه تیره است لعنت میفرستی که چقدر گرد و خاک رو بدجور به رخ میکشند..

.

.

.

.

ساعت یکربع به 12 است . آمده میشوی که به دنبال پسرک بروی . قبل از بیرون رفتن از خونه نگاه پر رضایتی به همه خونه میندازی و به این فکر میکنی که مدرسه یه خاصیت دیگه داره و اون اینه که تو هم زودتر ازخواب پا میشی و یه عالمه وقت برای انجام کارهات داری. در رو میبندی و کلید آسانسور را میزنی ....

پینوشت1 : قسمت پایانی سفر قبرس رو دیگه حوصله ندارم بنویسم. اتفاق خاصی هم نیفتاد و ما برگشتیم شاید دوستان همسفرمان زحمتش رو بکشند.

پینوشت 2 : با یه وبلاگ آشنا شدم که خیلی حالم گرفته شده. شاید اگه هممون دعا کنیم و انرژی مثبت بفرستیم کائنات رحمی به این پدر و مادر بکند : WWW.goorban.blogfa.ir

 

 

 

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog