خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


میگم چرا جدیدا اسم این سریالها همه به الف و نون ختم میشه :

صاحبدلان - رستگاران - دلنوازان -مسافران - خسته دلان -......متفکر

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

این دو هفته اخیر رو که گذروندیم شاید از غم انگیزترین و عجیب ترین روزهابرای جامعه هنری و مردم هنرمند دوست  بود 

خدا بخیر بگذرونه  

مسعود رسام - امیر قویدل - آراسته - عباس شباویز - محمود شاهرخی و حالا هم نیکو خردمند

امشب که خبر درگذشت نیکو خردمند رو شنیدم بغض کردم و چشمانم خیس شد. دلم سوخت .دلم برای صدای بی نظیر این بانو یکهو تنگ شد. صدایش را بیشتر از بازیش  دوست داشتم. تو روزهای دور جوونی وقتی سریال اوشین پخش میشد. عاشقانه صدای خانم تاکا ، البته  اگه درست یادم مونده باشه ؛ رو دوست داشتم. بعدها وقتی یه سریال ایرانی پخش شد بنام دزدان مادربزرگ ؛ وقتی تصویر این بانو رو دیدم چقدر ذوق کردم که صاحب این صدا رو دیدم. تو جشنواره سال 70 یا 71 هم که رفتم سینما آزادی و فیلم خانه خلوت رو دیدم چقدر صدای جادوئیش و چهره مهربانش رو دوست داشتم.  بعدها تصویرش را خیلی دیدم اما اثر صدای خانم تاکا همیشه تو ذهنم مونده بود.  خدا رحمتشون کنه و روحشون شاد

سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

پسرک از پدر بزرگش پرسید:

" پدر بزرگ درباره چه مینویسی؟ "

پدر بزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم اما مهم تر از آنچه مینویسم ، مدادی است که با آن مینویسم. میخواهم وقتی بزرگ شدی تو هم مثل این مداد باشی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.

گفت : " این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام ".

پدربزرگ گفت : بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 صفت است که اگر بدستشان بیاری برای تمام عمرت به آرامش میرسی.

صفت اول : میتوانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تورا هدایت میکند. اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه مینویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این کار هرچند باعث میشود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر میشود و اثری هم که از خودش به جا میگذارد ظریف تر و باریک تر است. پس باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج ها باعث میشود انسان کاملی شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. تصحیح یک کار خطا نه تنها کار بدی نیست بلکه برای اینکه خودت را در مسیر صحیح نگهداری، لازم و ضروری هم هست.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ؛ زغال داخل آن اهمیت دارد. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

 و سرنجام پنجمین صفت: مداد همیشه اثری از خود بجا میگذارد. پس هرکاری در زندگی ات میکنی ردی از تو به جا میماند. سعی کن نسبت به هرکاری که انجام میدهی هوشیار باشی و بدانی چه میکنی.

پینوشت: این نوشته برگرفته از یک شماره از مجله همشهری جوان در سال گذشته است. متاسفانه نام نویسنده درج نشده است.

پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

پنجشنبه 14 آبان , این خونه 7 ساله شدهورا.

وقتی یه پسر کلاس اولی داشته باشی که به علت بیماری آموزگارش مونده باشه خونه ,

وقتی تو تولد 7 سالگی وبلاگت اینقدر هوا عالی باشه  که دست پسرکت  رو بگیری و ببریش پارک , فقط باید بشینی تو آفتاب دلچسب آبانماه و سرعت دوربینتو کم و زیاد کنی و چند تا عکس از شش ونیم سالگی پسرک تو وبلاگت به یادگار بزاری.

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

پی تی کاپ

پی تی کوپ

                پی تی پیت پیت

پی تی کوپ

پی تی کاپ

             پی تی پت پت

پی تی کوب

پت پت

پی تی کوپ

پتمژهچشمک

پینوشت :

1-شعر بالا رو از مجله سروش کودک مهرماه برداشتم. وقتی برای سامی خوندمش اولش گفتیم چه بیمزه دفعه دوم آهنگین تر خوندمش و کلی با هم خندیدیم .

2- در آستانه 7 سالگی وبلاگم, گرفتن لوح تقدیر از دومین جشنواره بانوان وبلاگ نویس پرشین بلاگ , خالی از لطف نبود. اعتراف میکنم من خودم به شخصه از خوانندگان پیگیر وبلاگهای مادر بچه ای نیستم بجز چندتائی که قدمت بیشتری دارن ولی وجود سامی عزیزم , پسر گل و شیطون مامان باعٍث شد تا 7 سال پیش تو یه 14 آبان صفحه وبلاگ نویسی بلاگ اسپات رو باز کنم و بنویسم از روز مرگی های یک مادر باردار که زیباترین تجربه عمرش بود. تا مدتها خونه مجازی من و پسرم بلاگ اسپات بود. بعدا با اومدن پرشین بلاگ و سرویس دهی بهتر اونا یه اثاث کشی کردیم و اومدیم به همین آدرس فعلی . تو همینجا موندگار شدیم تا الان فقط اوایل رو در این خونه مینوشتم خاطرات من و نی نی بعدا که پسرم بزرگتر شد دیگه نوشتم من و سامی. اینجا یه خونه مجازیه برای تمام مشغولیات ذهنی من در کنار خانواده ام بخصوص پسرکم. خیلی مادر بچه ای نیست چرا که من سعی داشته ام از چیزای دیگه هم بنویسم ولی خوب سایه سامی و حضورش تقریبا همیشه اینجا حس شده چرا که اصلا وجود این بچه این خونه رو پی ریزی کرد.

بگذریم - از هیات داوران ( ویولت عزیز و بقیه دوستان ) و دوستان خوبی که به این وبلاگ رای دادن و بعدشم بهم تبریک گفتن , از صمیم قلب تشکر میکنم.

بعد از گرفتن جایزه به همسرم گفتم نمیدونم بعدها که سامی بزرگتر شد اینجا رو بهش بدم و خودم برم یه جای دیگه یا اینکه سامی خودش جای دیگه بنویسه؟

3- خبر از دست دادن مسعود رسام تلخ بود چرا که اسمش بهمراه بیژن بیرنگ برای هم نسلان من یادآور روزهای سبزی بود که سریال همسران و خانه سبز بهمون درس زندگی میداد.اتفاقا همین جمعه بود که برادرم به  سامی پکیج محله بروبیا رو هدیه داد وبعد از 24 سال چشممان به تیتراژ این سریال افتاد که نام مسعود رسام به عنوان تهیه کننده اش خوش درخشید. شاید پسرک 7 ساله من الان اون تمایل و ذوق رو به دیدن آیتم های محله بروبیا نشون نده چرا که نمیدونه تو اون سالهای دور که فقط دو تا شبکه داشتیم چقدر روزهای جمعه دیدن محله برو بیا برای من و هم نسلای من , لذت بخش بود. البته تو همون روزهای درگذشت خسرو شکیبائی عزیز , یه برنامه زنده پخش شد که مسعود رسام از خسرو شکیبائی خانه سبز میگفت. بنده خدا خیلی مریض احوال و رنگپریده بود حتی قدرت تکلمش هم تحلیل رفته بود. 
برای شادی روحش دعا کنیم و یادش رو گرامی بداریم.

 

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

قربونت برم پسرک بازیگوش من که عین خیالت نیست که مشق شب و تکلیف داری!!!

عزیز دلم یادمه زمانیکه من کوچک بودم حجم مشقامون خیلی بیشتر از الان تو بود دروغه بگم که تو نوشتن عالی بودم چون کلاس اولمو خیلی یادم نمیاد بخصوص که همزمان بود با روزهای شلوغ پلوغ بهمن 57 و تعطیلی گاه و بیگاه مدرسه  از طرف دیگه مامانم هم که دیگه نیست تا  بگه که اونم از دست من حرص میخورده یا نه ؟ ولی باید بگم شیطونک من که بدجوری رو اعصاب من راه میری وقتی از انجام تکالیفت سر باز میزنی .

داری حرف ه  رو مینویسی یکیش قد یه گلابیه اون یکی قد یه صفر کوچک تو خالی . بعدشم که عصبانی میشی و با پاک کن به جون دفترت میفتی. قربون اون انگشتان ظریفت بشم که آنچنان مداد رو روی کاغذ فشار میده و مینویسه که نمیدونم بیجون بودن پاک کن های جدیده یا پررنگ بودن نوشتار تو که لکه های سیاه بدرنگی روی دفتر کتابت میندازه. خودتم گریه میکنی که کثیف شده. بعدشم به زیر میز کوچکت لگد میزنی و از جایت بر میخیزی. عزیزکم خیلی تلاش میکنم که عصبانی نشم ولی فایده نداره. بهت میگم اگه اینجوری پیش بری هیچ وقت با سواد نمیشی . میگی اینا که سواد نیست چیه هی باید خط نقطه گردالی بکشم من فقط عاشق ریاضی ام از نوشتن اینا بدم میاد. لاغروی نحیف من که وقتی با حرص حرف میزنی رگهای برجسته گردنت منو شدیدا متاثر میکنه / ازت خواهش میکنم بیا با هم بنویسیم میگی اصلا خستم . میگم بیا دیگه اذیت نکن میگی من گرسنمه.

شامت رو خوردی / لیوان آبت رو هم سرکشیدی اما حالا درد ی ناگهانی کمر نحیف تو پیرمرد کوچک رو آزار میده!!! بوست میکنم قربون صدقه ات میرم بهت میگم عزیزم فقط 4 خطه میگی آخه پاهام درد میکنه. سعی میکنم توجه نکنم دو تا ه به زور مینویسی یادت میفته که فردا پرسپولیس بازی داره شروع میکنی از جدول رده بندی برام میگی و من هاج و واج به وقت کشی تو نگاه میکنم. صدایم را کمی بلند میکنم تو اشک میریزی که مامان بخدا من دلم میخواد خوب باشم هر چی هم دعا میکنم ولی باز نمیشه تو همیشه دوست داشتی که من باسواد بشم اما فکر کنم نمیشه !!! خندم میگره بهت این اطمینان رو میدم که از نظر من تو بهترینی و نظیر نداری . جنبه هم نداری کوچولوی من آنی خودتو لوس میکنی و میپری بغلم و یادی از بابات میکنی که رفته ماموریت و تو دلتنگشی.

پسر بازیگوش من الان تو خوابیدی و من به دفتر کتاب تو نگاه میکنم که هنوز دو خط از ه مونده و تازه 4 خط هم ی داشتی که ننوشتی. دفتر یادداشتت رو برمیدارم و به آموزگارت مینویسم که منتظر رهنمودهاش در حل این مساله هستم.  یاد بهانه گیریهات موقع مشق نوشتن میفتم اخمام میره تو هم ولی میام پتو یت را مرتب میکنم قیافه ات اینقدر معصوم و آرومه که گونه ات رو میبوسم و به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم  لوس مامان.ماچ

یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ | ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog