خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


یادمه تو مقطع راهنمایی که بودم همکلاسیام خیلی به اجنه و روح و ماوراءاطبیعه گیر داده بودن از اونجایئ که منم حساس !!!! شدیدا تاثیر گرفته بودم و وحشت و ترس از تاریکی دیوونم میکرد. شب محال بود برم تو حیاط، طبقه بالا نمیرفتم اگه هم میخواستم برم تمام چراغها رو روشن میکردم و بسم الله میگفتم و دوان دوان میرفتم و فی الفور برمیگشتم. خلاصه حکایتی داشتیم اون روزا. یادمه یکی از دوستام بهم گفته بود اگه با خودت سنجاق قفلی داشته باشی دیگه جن سراغت نمیاد. خلاه شبا چند تا سنجاق به خودم وصل میکردم و تازه تنگ دل مامانم هم میخوابیدم. مامانم بیچاره از دست این ترس و اضطراب من به تنگ اومد و با مدرسمون صحبت کرد و اونا هم با همکلاسیهای دست اندرکار گفتمان انجام دادن و بعد مدتی قائله ختم بخیر شد.

چندسال بعدش یه کتاب خریدم بنام خانه نفرین شده ( خدا نگذره از اون آدمی که این کتابمو + کتاب مرغان شاخسار طرب + چندتای دیگه بالا کشید و بعدشم منکرش شد ) که متاسفانه اسم نویسنده اش یادم نیست ؟؟؟ آره کتاب جالبی بود داستان یه خانواده شاد 5 نفره که به یه ساختمان بزرگ نقل مکان میکنند . خیلی خوشحال و خرسند که با کمترین بودجه تونسته بودن یه همچین عمارتی رو صاحب بشن. قبل از معامله هم  شایعاتی  بود که ساکنین قبلی این خونه یه شب همشون توسط پدر خانواده کشته میشن ولی اونا توجه نمیکنن و خونه رو میخرند. بعد از یه هفته ماجرا شروع میشه. دختر کوچک خانواده تمام مدت در اطاقش حضور یه بچه خوک رو حس میکنه و با اون ارتباط برقرار میکنه. کشوهای خونه باز و بسته میشدن ، رد پای خونی کشف میشه ، مادر خانواده رو هرازگاهی یه حس گرم و دلپذیر در آغوش میگیره صداهای جورواجور و از این قبیل چیزا. یادمه عاشق کتاب شده بودم . تو بعضی از فصلاش از ترس میلرزیدم ولی مازوخیست وار میخوندمش. چندین بار خوندمش و هربار هم خوشم اومد ( ای خدا ازت نگذره خانم  دزده ) .

فیلمای وحشتناک خیلی ندیدم . طالع نحس و صحنه حمله کلاغهاش اذیتم کرد ، از جن گیر زیاد خوشم نیومد چندتائی دیگه هم بودن ولی زیاد حضور ذهن ندارم

اما ...

دیشب برادرم اینا خونمون بودن. برادرم یه دی وی دی با خودش آورده بود بنام Paranormal Activity  ، یه فیلم مستند ترسناک . گویا برادرم خودش نیم ساعت فیلمو دیده بود ولی ترجیح داده بود بیاره تو جمع ببیندش.

القصه گویا فیلم واقعی است. داستان یه دختر پسره که سه ساله باهم زندگی میکنند. دختره از بچگی حضور یک موجود خارجی رو احساس میکرده. و اون با تغییر مکان هم از بین نرفته بوده و آزارش میداده. پسره تصمیم میگیره در این رابطه تحقیقات شخصی انجام بده. تمام خونه رو دوربین هندی کم کار میزاره ، میکروفن هم ایضا" . 20 شب این قضیه ادامه داره. هرشب صدایی و حرکتی و دلهره ای . خیلی جاهای فیلم هم حرفای خودشون بود و باز پخش اتفاقات شب. ولی 20 دقیقه آخر فیلم بسیار قابل تامل بود. این فیلم واقعی بود چون در آخر از خانواده های این دو جوان تشکر شده بود که فیلمها رو در اختیار کارگردان قرار داده بودن. ساعت یک و نیم شب فیلم تمام شد. حالا مگه من بدبخت خوابم میبره. صدای خرو پف  عجیب و غریب برادرم از یکسو ، مرور صحنه های دلهره آور فیلم از یکسو

کلی هم به این قضیه اندیشیدم تو شبایی که همسرم میره ماموریت ، تکلیف تنهایی من توی این خونه چیه ؟ فکر کنم دوباره باید به نصب سنجاق قفلی بیندیشم نه ؟؟؟

 

 

پینوشت : راستی یادم رفت به تب احضار روح تو همون سالهای دبیرستان اشاره کنم که کلی دامنگیر بچه ها شده بود. یه مقوای بزرگ که حروف الفبا روش نوشته شده بود یه نعلبکی که پشتش یه فلش بزرگ کشیده بودن و انگشتان مماس ونگاه کنجکاو بچه ها که هاج و واج به حرکت نعلبکی نگاه میکردن و هی از هم میپرسیدن تو تکونش دادی تروخدا راستشو بگو ؟؟؟؟چشمک 

سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

  • شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش

  

  • امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد

 

  • اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد ، صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

 

  • هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم ،به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم

 

  • بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

  

  • باد می وزد،میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی،تصمیم با تو است

  

  • دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است

 

  • خوب گوش کردن را یاد بگیریم ،گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند

 

  • فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ،ولی راه به جائی نخواهد برد

 

  • انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

                                یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده

                                                                            ( وین دایر )

  

  • اگر در کاری موفق شوی ، دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد

  

  • زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز

 

  • مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند

  

  • جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

 

  • یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست  که اگر پیدا کردی قدرش را بدان

  

  • فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است

  

  • آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

 

  • برای روز های بارانی سایه بانی باید ساخت / برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت

  

  • برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

 

  • فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست 

          دوست داشتن امری لحظه ایست

          ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

 

  • اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

 

  • علف هرز چیه؟؟

         گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده

 

  • تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است ،پس همیشه امید داشته باش

  • این متن با ایمیل بدستم رسیده
یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

مامان شری  ازیزم دوست دارم .بابارم دوست دارم

آخ نمیدونید چه قندی تو دلم آب شد وقتی پسرک کلاس اولیم با یه نیمچه سوادش برام اولین نامه اش رو نوشت. 

سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ | ٧:۱٦ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

دیروز با سامی سر مشق نوشتن یه کوچولو بحثم شد. آقا جدیدا اصلا تحمل اخم و صدای بلند منو نداره آنی بهش برمیخوره. اشک میریخت گوله گوله:

- دیدی مامان باز بد شدی؟ معلومه از دستم عصبانی هستیا؟

- پسرم از دست کارات حرصم میگیره خوب. چرا اینقدر بازیگوشی میکنی بنویس تموم شه بره پی کارش دیگه اه...

- دیدی دیدی ؟؟؟ اصلا تو مامان خیلی بدی هستی !!! همش منو اذیت میکنی ( با اشک و ناله و دلخوری فراوان البته ) من میخواستم وقتی بزرگ شدم زن گرفتم هفته ای یه بار بیام پیشتون حالا که اینطور شد ماهی یه بار میام. تعجب

دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

پسرک بر خلاف مادرش از سربسر گذاشتن گربه ها خوشش میاد اینقدر این گربه بدبختو اذیت کرد که اون پرید رفت اونور آب و به سامی دهن کجی میکرد که اگه راست میگی بیازبان

 

 

 

 

جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog