خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- بالاخره بعد از مدتها که از ترک اعتیادم میگذشت ، دوباره مواد بهم رسید و آلوده شدم!!!!

.

.

.

سیزن 6 لاست رو میگم. دوباره دچارش شدم. فقط ایندفعه من و همسر جان با هم پیش میریم. خدا بخواد آقای همسر بالاخره 5 تا سیزن رو تموم کرد. فعلا نظرم رو راجع به لاست نمیگم تا کمی جلوتر برم.

2- چند تایی فیلم دیدم تو این یکی دوماهه :

Nine با کلی بازیگران زن معروف هالیوود که از همه جالبتر دیدن سوفیا لورن بود و اینکه میبینی این زن با این سن و سالش بازم میتونه اینقدر خوش هیکل و باشکوه باشه !!!

کارامل : بالاخره دیدمش. با وجود اینکه از صداش خوشم نمیاد چون بطرز فاجعه باری دوبله اسپانیولی داره. ولی یکبار دیدنش ارزش داره. موسیقی فوق العاده ای داره و دیدن مشاطه گران عرب جالبه.

مادرشوهر هیولا : اینم بالاخره دیدم. قبلا کلی سکانسهای مختلفشو دیده بودم ولی اینبار کامل دیدمش. دوستش داشتم چون جنیفر جونو خیلی دوست دارم.

6 تائی ها : یه فیلم فوتبالی باب طبع سامی. راجع به بازی به یاد موندنی پرسپولیس و 6 تا گلش به استقلال. جالبی فیلم اینه که سامی کلی اطلاعات فوتبالیش هم بالا رفت چون تاریخچه خوبی از شروع بازی فوتبال در دنیا میده

thorn Birds : سریال سه قسمتیش رو میگم. من قبلا کپی وی اچ اسش رو دیده بودم اونم بارها. بهمراه مامانم . چقدر دوستش داشت. چقدر کتابشو دوست داشتیم. چقدر از عشق پدر رالف به مگی خوشم میومد. چقدر با نازی دوستم صحنه ورود پدر رالف به جزیره رو دزدکی و بارها و بارها دیدیم طوریکه اون قسمت فیلم کلی نویز داشت. حالا بعد از سالها دی وی دی اونو دیدم بهمراه همسرم. حس نوستالژیک قویی در من براگیخته بود. اما انگار سلایق بصری آدم هم خیلی عوض میشه. دیگه مثل سابق با این فیلم حال نکردم.

The good night: با بازی پنه لوپه کروز که من جدیدا ازش خیلی خوشم اومده .

3- یه تئاتر کمدی هم رفتیم بنام حرف حسابت چیه  ، تو سینما تئاتر بلوار با بازی کاظم افراندنیا.

آقای افراندنیا رو از نزدیک میشناسم  و متاسفم که کار تئاتری ایشون اینقدر ضعیف شده . خیلی خندیدیم ولی تایم طولانی تئاتر کمی کسالت بار شده بود. ازهمه جالبتر پخش ترانه سوسن خانم بود که قبل از شروع نمایش و در زمان آنتراکت پخش شد و کلی بچه ها رو به رقص وا داشت.

4- متاسفانه در سال جدید با سینما قهر کردم و هیچ فیلمی رو ندیدم

5- راستی این کتاب " این مردم نازنین " رضا کیانیان خیلی بامزه و خوندنیه. از دستش ندید.

شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

همیشه وقتی اسم روز معلم میاد، ناخودآگاه آدم به فکر محبوبترین معلمش میفته. تو زندگی تحصیلی من بوده اند افرادی که برام بسیار محترم بودند و هستند و یادشون هم همیشه گرامیه. تو دبستان معلم کلاس سومم ، خانم جباری و تو پنجم خانم جلالی برام خیلی خاطره انگیزند. تو راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه هم ، عزیزانی هستند که خاطرات زیبایی از اونا تو ذهن من جا خوش کرده. اما از همه عمیقتر و پایدارتر ، عشقم به بهترین معلم زندگیم ، که دبیر تاریخ و جغرافی کلاس سوم راهنمائیم هم بود ، میباشد. کسیکه به من درس زندگی و عشق داد مثل خیلی از مادرهای دنیا.

مامانم ، عزیزم ، فردا هم یکی از اون روزاست که جای خالیت دوباره برای من پررنگ میشه. یاد اون روزها بخیر که تو یه همچین روزی به خونه میومدی و تو دستات پر از دسته گل و هدایای شاگردات بود. یادش بخیر که من مثل همه بچه ها که عاشق بازکردن کادو هستن ، همونجا تو راهرو دوزانو رو زمین مینشستم و تند تند کادوهارو باز میکردم و کلی هم تصاحبشون میکردم. عزیزم وقتی تو سالهای بیماریت ، قابهای تقدیرنامه هایی رو که بمناسبت نمونه بودنت در طی سالهای کاریت ، جابجا میکردم بهم گفتی که واقعا باید اینارو گذاشت در کوزه و آبشو خورد. نمونه کیلو چند؟؟ کدوم یک از آموزش و پرورشی ها تو این سالها یه حالی از من پرسیدند که ببیند من مردم یا زنده؟؟؟ ولی لبخندی برلبانت نقش میبست عمیق و زیبا وقتی تعدادی از شاگردان باوفایت که حالا برای خودشان خانمی بودند و شوهر و بچه داشتند ، بهت تلفن میکردن و جویای حالت بودن و من میفهمیدم که تو چقدر عاشقانه درس محبت رو براشون زمزمه کردی که هنوزم دبیر مهربانشان رو بیاد دارن.

عزیزم ، حالا سامی  نوه کوچولوی تو کلاس اولی شده و فردا اولین تجربه این روز ( صرفنظر از مهد کودک و پیش دبستانی )  رو با برنامه های مدرسه خواهد داشت. دلم مثل همه این سالهای نداشتنت ، بازم تنگ تنگ شده مادرم. روز معلم برتو مهربانترینم مبارک باد.

 

پینوشت : نازنین جونم و سپیده جونم ، میس لیلای نازنین ، روز معلم برشما مربیان دلسوز دوران خردسالی سامی هم مبارک باد. دوستون داریم .

سرکار خانم احمدی عزیزم ( آموزگار کلاس اول سامی) این روز برشما مبارک باد. خوشحالم که سامی اولین سال مدرسه رو زیز سایه شما سپری کرد و از آن خرسندم که دوست بسیار خوب و ارزشمندی مثل شما دارمقلب

قلب

شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

نماینده بودن کلاس برای خودش دردسرهای مخصوص خودش رو داره که بعدا راجع بهش خواهم نوشت. دیروز بواسطه یکسری کارهای مربوط به جشن الفبای بچه های کلاس اولی ، تو کتابخونه بودم . ساعت حدود 11 بود و بچه ها بخاطر زنگ تفریح دوم تو حیاط بودن. یه دفعه یکی از مادرا اومد تو و بهم گفتم خانم ... اینجایی؟ سامی رو تو حیاط هول دادن سرش شکسته الانم تو اطاق بهداشته. نفهمیدم که چجوری رسیدم اونجا. دیدم بچم داره اشک میریزه مثل ابر بهار . بغلش کردم و تند تند بوسیدمش. دیدم روپوش مدرسه اش غرق خونه و درآوردن گذاشتنش رو صندلی. رو شلوارش و بلوزش هم پر از لکه های خون بود. واییییییی

خانم بهداشت با بتادین داشت زخمو شستشو میداد و پانسمان میکرد. البته سامی شدیدا از درد فریاد میزد و بی تابی میکرد. مدیرشون اومد و دلجویی کرد. معلم ورزش و ناظمها یکی یکی میومدن حالشو بپرسند. دلم آشوب شده بود از دیدن خون بچم. بغلش کردم بردمش تو کتابخونه. از درد گریه میکرد. خانم بهداشت گفت ضربه خورده ولی نشکسته. بهتره مراقبش باشم. زنگ خورد بچه های کلاسشون همه اومدن جلوی کتابخونه. میگفتن خانوم خانوم ما بگیم کی هلش داد ؟ ما بگیم ؟ یه کلاس دومی بود؟ ... معلمشون اومد کلی سامی رو ناز و بوس کرد و باهاش شوخی کرد و گفت که عزیزم تو خودتم خیلی شیطون بلایی !!!

دیروز گذشت. بچم کمی هم درد داشت ولی طفلکی همه مشقاشو نوشت. جلوی تلویزیون خوابش برد . دیدم که همش بخودش میپیچه و تو خواب ناله میکنه. بغلش کردم . بوسیدمش. دیدم تنش داغه. بیدارش کردم و بهش استامینوفن دادم . گفت مامان سرم داره میترکه. قلبم تیر میکشید از اضطراب. تو بغلم خوابش برد. تا صبح چندین بار بهش سر زدم. تنش داغ بود. صبح رنگ وروش پریده بود نفرستادمش مدرسه. موند تو خونه. ولی خیلی بیحال بود. یه بالش گذاشت جلوی تلویزیونو همونجوری آروم کارتون دید. عصری کمی از مشقهای امروزش رو هم نوشت. بی حوصله بود. باباش گفت ببریمش پارک کمی هوا بخوره. تندی رفت لباساشو تنش کرد و آماده شد. تا از ماشین پیاده شدیم و دو قدم راه رفتیم. گفت حالم بده. سردمه. نمیتونم بیام. القصه بردیمش بیمارستان. دکتر ویزیتش کرد گفت سرما خورده و تب و لرزش مال همینه. سرش رو گفتم ارجاعش داد به اورژانس. دکتر دیگری اومد در میان جیغ و هوار سامی از درد سرش رو معاینه کرد و براش سیتی اسکن نوشت. وقتی چشمش به دستگاه مورد نظر افتاد کلی خوف کرد. جیغ زد که میترسم. وقتی دکتر خوابوندش و دستگاه روشن شد. حالم دگرگون شده بود. اشکم صورتم رو خیس کرد. قلبم تند تند میزد. چشم دوختم به مونیتور و اسکن سر و مغز بچم رو میدیدم . حالم بد بد بود. دلم رو گذاشته بودم پیش اونایی که تو این اسکنها چه چیزهایی رو میبینن و چه زندگیهایی داغون میشه. مردم و زنده شدم تا وقتیکه دکتر گفت خوشبختانه ضربه خیلی محکم نبوده و به جمجمه فشار نیومده فقط کشیدگی و پارگی پوست سر بوده.  دکتر آورژانس نیز نظر ایشون رو تائید کرد و گفت همزمان شده با سرماخوردگی و تب و سردردش هم با این قضیه بی ربط نیست.

 

الهی من فدای اون چهره ترسان و چشمان خیس از ترست بشم

الهی مادرت بمیره و دیگه تورو تو این حالت نبینه عزیز دلم

القصه که پروژه ای بود این برنامه. تصور کنید زنگهای تفریح 2 نفر ناظم + معلم بهداشت + معلم ورزش + 4 نفر از مادرای بچه ها تو حیاط بین بچه ها میگردن تو همدیگرو لت و پار نکنن اونوقت ببینید تو یه چشم بهم زدن یه کلاس دومی میاد و میخواد بزور توپ رو از دست سامی در بیاره و اون مقاومت میکنه و بناچار سامی رو محکم هل میده و بقیه قضایا..

آقای پدر علی عزیز، دلم رو گذاشتم پیش شما  که تو این ماهها چه کشیده اید تا جواب آزمایش علی جونو بگیرید. یا پدر مهربان صبای عزیز چه میکشید شما .

بامید روزی که چشمان هیچ پدرمادری برای فرزندش خیس و نگران نباشد.

دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog