خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


نام :*

نام خانوادگی:*

جنسیت : مونث

سن : 38 سال

تاریخ تولد : 21/6/1351

 

دیروز پسرکم سر اینکه دیگه بزرگ شده و داره میره کلاس دوم و 7 سال و پنج ماهشه یا 8 سال داشت شدیدا چونه میزد و عجیب دلش میخواست که سنش رو بالا ببره. بهش گفتم غصه نخور مامان جون یه روز میرسه که دلت نمیخواد عمرت اینقدر سریع کنتور بیاندازه و سنت بره بالا.

حالا در روز تولد 38 سالگیم دارم به همین فکر میکنم که آیا خوشحالم از اینکه دوسال دیگه 40 ساله میشم یا نه؟ باید بگم احساس خاصی ندارم و ناراحت هم نیستم اما خوب طبیعییه که خیلی هم بالا رفتن سن تو خانوما خوشایند نیست . البته خیلی مفتخرم که هیچگاه در پاسخ به کسانی که ازم سنم رو پرسیدند ، طفره نرفتم و پنهون کاری نکردم و همیشه هم سن واقعیم رو گفتم . بهرحال آدم به خودش که نمیتونه دروغ بگه میتونه.

روز تولدمه اما تو اختصاصی ترین روز عمرم نمیدونم چی دلم میخواد. شاید دوست داشتم سفر میبودم چون بعد از سالها ، امسال اولین سالی است که از اول سال پامون رو از حوزه استحفاظی شهر تهران بیرون نذاشتیم و مثل جلبک به خونمون چسبیدیم!!!

تو روز تولدم و روز ملی سینما شاید دلم یه فیلم خیلی خوب بخواد البته اگه گیرم بیاد چون چندی است که چشمم به جمال اونم روشن نشده.

تو روز تولدم مامانم رو میخوام که اینم تو این ده سال اخیر شده یه آرزوی تکراری هرروزه و عبث...

تو روز تولدم  یاد 11 سپتامبر میفتم که تو سالی که 11 سپتامبر اینطوری شکل گرفت به دوستانم میگفتم من راضی نبودم برای تولدم اینچنین اتیش بازی انجام بدن بخدا...

تو روز تولدم فکر میکنم که چقدر زود 38 ساله شدم در حالیکه واقعا نمیتونم بیاد بیارم که مثلا 18 یا 19 سال پیش تو یه همچین روزی چجوری بودم و چی میخواستم؟؟؟

تو اختصاصی ترین روز زندگیم دارم به این فکر میکنم که چند تا صفحه  اختصاصی دیگه میتونه تو کتاب زندگیم وجود داشته باشه ؟

بهرحال بخوام یا نخوام ، خوشحال باشم یا نباشم 38 ساله شدم و بیشتر از آنکه به 38 سالگی ام فکر کنم به دوسال دیگه 40 سالگیم فکر میکنم که چلچلیم از راه خواهد رسید.

پس بهتره به اولین روز از شروع 38 سالگیم لبخند بزنم و خوش آمد بگم و به خودم بگمقلب HAPPY BIRTHDAY HONEY

پینوشت :

الان یاد ترانه ویگن افتادم و هی دارم زمزمه اش میکنم:

میخوام 20 ساله باشم

میخوام 30 ساله باشم

میخوام وقتی بهاره گل امساله باشم

چقدر خاطره از عشق تو این موی سپیده .....

جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

دیروز باید سامی رو برای چکاپ دندوناش میبردم دندونپزشکی.  رو صندلی عقب نشسته بود و مثل من شدیدا دنبال جای پارک مناسب بود. هی دور زدم ، دور زدم سه چهار تا خیابون اصلی و فرعی رو طی طریق کردم ولی جاپارک نبود که نبود. همیشه اینجور مواقع یه صلوات میفرستم و معتقدم که باید پیدا بشه. به سامی هم گفتم دعا کن وگرنه مجبوریم برگردیم خونه ناراحت

دیدم شروع کرده تنها دعایی که بلده و تو مدرسه یاد گرفته یعنی دعای فرج ( اللهم کل ولیک الحجه بن الحسن ...) رو میخونه ، آخرش رو هم هی قاطی میکرد و دباره از اول میخوند. بعدش هم زیر لب گفت:

خدایا ، مگه تو منو نیافریدی؟ پس باید منو خیلی دوست داشته باشی. خدایا دندونای من برات مهم نیست. اگه مامانم جاپارک پیدا نکنه میریم خونه اونوقت دندونای من خراب میشن و من دردم میگیره و گریه میکنم اونوقت تو خوشت میاد؟

بعدشم من که داشتم زیر لب هی بروزن ترانه شادمهر میخوندم :

باید جاپارک پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست   ... اونوقت سرم  داد زد و گفت :  مامان شوخی ندارم دیگه نخون حواسم پرت میشه دارم با خدا حرف میزنم که جا پارک پیدا بشه

و واقعا هم یه جا پارک توپ در نزدیکترین جای ممکن بهمون چشمک زدچشمک

دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود:
«شش چیز خوب است، لیکن در شش کس بهتر است»
عدل خوب است، اما در رهبران بهتر،
صبر خوب است اما در فقرا بهتر،
ورع نیکو است اما در علما بهتر،
سخاوت خوب است اما در اغنیا بهتر،
توبه خوب است اما در جوان ها بهتر،
حیاء نیکو است اما در زنان بهتر،

امیرى که عدل ندارد مثل ابرى است که باران ندارد،
فقیرى که صبر ندارد مثل چراغى است که نور ندارد،
عالمى که ورع ندارد مثل درخت بى میوه است،
ثروتمندى که سخاوت ندارد مثل مکان بى علف است
جوان بدون توبه مثل جوبى که آب ندارد
زنى که حیاء ندارد مثل غذایى است که نمک ندارد.

-------------------------------------------------------

در شام غریبان مولا علی ، چیزی نمیتوانم بگویم جزء:

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

 

چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

 

 

قربونت برم ماشین ظرفشویی رو میزی ( در واقع رو صندلی ) من که اینقدر از اینکار لذت برده بودی که هی منو قسم دادی که ترو خدا از این به بعد بزار من ظرف بشورم چون عاشق کف بازیم. البته جای هیچ نگرانی نیست چون تو هم وقتی قد بکشی و مردی بشی برای خودت ، مثل پدرت همون دوران نامزدی با همسرت شرط میکنی که من دو تا کار رو هیچوقت انجام نمیدم یکی ظرف شستن یکی هم اتو کردن !!! قربونش برم تا الان هر عهدی رو تو زندگی شکسنه باشه ، به این دو تا اصل شدیدا پایبنده چشمک

دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

سریالهای ماه رمضون رو به عادت هرساله و از سر بیکاری گهگداری دنبال میکنم. شبکه سه ، جراحت رو پخش میکنه. سریالی که در همان قسمتهای آغازین بخوبی تابو شکنی میکنه و حرفهایی رو بیان میکنه که تا قبل از اون به هیچ وجه اینقدر علنی بیان نمیشد. آتنه فقیه نصیری در شخصیتی جدید ، بازی گیرایی از خودش نشون میده. او در نقش انسی رابطه عاشقانه ای هم از خودش و همسرش اسماعیل به رخ میکشه که شوهرش شدیدا تحت فرامینشه و بخاطرش چشم بر روی برادری هم میبنده. دیشب این سریال رو دنبال میکردم در سکانس پایانی آن ، هاج و واج به آن مینگریستم که اسماعیل از عشق عمیق و شرع خدا به خانوم دکتر آزمایشگاه حرف میزد !!

به فارسی وان معتاد نیستم ولی مایلم ببینم تکلیف این دوسه تا سریالی که ماههاست دنبال میکنم چی میشه :

در جستجوی پدر : سریالی با ساختی آبدوغ خیاری که متکی بر کلوزآپهای چشمان گیرای مارگریتاست و عشقهای متعدد که هی شل کن سفت کن دارن. تو این میون تنها مرد قابل اطمینان و عاشق پیشه سریال ، همسر آنوشیا خواهر آقای دکتره. این مرد با چشمانی خیس از عشق و لبخندهای عاشقانه بما میگفت که آنوشیا چه کار درستی کرد که جامه رهبانیت از تن برگرفت و به عقد ایشان درآمد. هنوز مدتی از ازدواجشان نگذشت که آقای همسر به وسوسه یه خانوم دکتر نه چندان زیباتر ، خیره و خام شد و براحتی به لوندیهای این تازه وارد پاسخ گفت.

افسانه افسونگر: دو تا شاخ برسرم سبز میشود وقتی که جوانگ مرتبا با این دختر تازه وارد قرار کافی شاپی و رستوران میزاره و هدیه اش را قبول میکنه

سفری دیگر: سالوادور که کلا دست رد به سینه هیچ جنس لطیفی نمیزنه و گهگداری به همه نظر لطفی میندازه

تو زندگی واقعیمون هم کم و بیش میشنویم و میبینیم مردان بیوفا و دو چهره ای که در گوشه و کنار ، آلونک عشقی تازه ساخته اند و دم از وجدان و عشق پاک میزنند و قدیس وار در چشم جامعه جلوه میکنند.

حتما شما هم بارها و بارها تو خیابون با اقایونی مواجه شدید که سوار بر اتومبیل گرانقیمتشون در حالیکه اهل بیتش هم بر آن مرکب سوارند ، چجوری چشم و چارشون دنبال شما و زنان دیگر میدود!!!!

شما چی فکر میکنید؟ بنظر شما بهترین برخورد با یه مرد خائن چیه؟

سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog