خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


به یکباره حس میکنی که پسرکت باسواد شده. بخوبی میخونه و برای خوندن کلمات سخت هم تلاش میکنه . نوشتنش هم خیلی بهتر شده. چند روزی میشه که معلمشون فقط داره رو کلماتی مثل مصطفی - مرتضی - یحیی - موسی - عیسی -کبری و صغری ... کار میکنه و ما شبا بهش دیکته میگیم که مصطفی برادر آقا مرتضی است و امثالهم.

حالا که بچه های کلاس دومی ما باسوادشدن و از من و تو هم ایراد میگیرن ، خیلی برات متاسفم دوست عزیز که امروز اومدی تو حیاط مدرسه و به من گفتی شما هم روی فرمی که مدرسه داده بود عسک بچتون رو چسبوندید؟ و ادامه دادی که ای بابا عسکاشو تابستون برای کلاسای تابستونی دادی و دوباره باید بری ازش عسک تازه بندازی!!!!

پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

یه سری چیزها هستند که تو قاب خاطر آدم موندنی میشن و آدم فراموششون نمیکنه مثل اولین خنده های کودکت وقتی که تو بغلته و بهت میگه که میشناسدت، مثل لب ورچیدنهای طفلت وقتی که آدم شده و با دیدن غریبه ها بغض میکنه ، مثل تصویر خودت تو لباس عروسی ، مثل روزای خوب زندگیت و هزارتا چیزای خوب و موندنی .

اما یه سری چیزا هم هستن که تو قاب خاطرت میمونن و تو میخوای که نمونه و هی زجز میکشی. مثل چشمای کاملا باز گربه مرده تو باغچه جلوی در خونمون که انگاری زل زده بود تو چشام که اول صبحی حالمو بگیره و بچه گربه نحیفش هم هی دورش میگشت و میو میو میکرد. از اول صبح تا حالا هر جارو نگاه میکنم فقط چشای اون گربه خاکستری میاد تو نظرم و هی پررنگ ترم میشه .

یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

١- امروز فرصتی دست داد تا برم دیدن دوست عزیزی که خدا بعد از سالها بهش نوزاد پسری عطا کرده. جوجه کوچولو تازه 10 روزش بود.  سامی از کنار بچه تکون نمیخورد. هیجان زده شده بود اساسی. هی با پاهاش ور میرفت ، هی دستاشو نگاه میکرد . قربون صدقه اش میرفت و خلاصه دل و دینش رفته بود. منم که هلاک نوزاد و بچه. قربون صدقه اش میرفتم و بغلش کرده بودم و دیگه سامی اساسا دیوونه شده بود. هی خودشو مینداخت رو من . وقتی بچه شروع به شیرخوردن کرد. پسرک منم به زور خودش رو تو بغلم جا داد و هی میپرسید مامان منم اینقدری بودم ، اینجوری بودم ؟ اونجوری بودم ؟ خلاصه تا بیایم بیرون با سامی داستانی داشتیم.  امشب وقتی برای همسرم داشتم از این baby  تعریف میکردم ، سامی هی میومد وسط حرفم که مامان منم یه نی نی میخوام. ترو خدا برام یه بچه بیار. من و همسرم هم هی داشتیم در رد صلاحیت این جمله سامی شعار میدادیم که یدفعه پسرک باصدای بلند میگه : شما ها اصلا حواستون هست من فردا ازدواج کنم ، بچه دار بشم ، اونوقت طفلک بچم نه عمو داده نه عمه !!!!

2- تو ماشین و رو صندلی عقب نشسته و نان استاپ داره حرف میزنه، نظر میده و به همه کاری هم کار داره. یدفعه برگشته به باباش میگه : بابا چرا ماشینمونو عوض نمیکنی از این ماشینای باحال گرون بخری ؟ باباش هم میگه : حالا که ماشینمون خوبه و فعلا عوض نمیشه بعدشم تو این خیابونای پرترافیک و بنزین سهمیه ای ، ماشین خیلی گرون به چه دردی میخوره ؟ بلافاصله جواب میده : بقول دوستام تو مدرسه ، وقتی ماشین گرون سوار بشی ، دهن مردم همه باز میمونه و میگن اینارو !!!!

امروز بعد از دو ماه تعطیلی ، کلاس تنیسم دوباره شروع شد. تو این دوسال ، همیشه سامی رو میزاشتم پیش پدرش. بدین صورت که میرفتم اداره پدرش بچه رو تحویلش میدادم و میرفتم کلاسم ولی طبق قوانین جدید ، حراست      از ورود  کودکان کارمندان جلوگیری بعمل        می آورد. امروز بناچار با خودم بردمش کلاسم. زمین بازی ما تو یکی از معتبر ترین زمینهای تنیسه. مربی بسیار حرفه ای هم داریم. قسمت بانوان ، زمینی است مشتمل بر 6 زمین بازی تنیس در مجاورت هم. در یکی از زمینها ، مربی تازه واردی که البته من تا بحال ندیده بودمش مشغول بازی بود. مربی تنیس که چه عرض کنم ، بیشتر به نجات غریق شبیه بود. بیکینی پوشیده بود عملا". وقتی با سامی وارد شدم به من خرده گرفت که پسرتون نباید داخل بشه!! من هاج و واج مانده بودم چون چندباری باسامی رفته بودم و کسی مدعی نبود !!! یکی از دوستانم هم که پسرکی همسن سامی دارد ، جلو آمد و گفت فلانی بچه منم بیرونه سامی رو بفرست پیشش . القصه کاشف بعمل اومد که تا پسرک این خانم وارد شده ، این خانم نیمه عریان فریاد زده که من میخوام اینجا لخت باشم و بچه تو نباید بیاد تو !! بعدشم به مدیر مجوعه زنگ زده که آقای فلانی ، من تو زمینم و لختم و شما نباید اجازه بدید کسی پسر بچه اش رو داخل بیاره. اون آقا هم زنگ میزنه به مربی ما و میگه یا شاگردت رو با بچه اش بنداز بیرون یا حواست باشه که بچه نیاد چون این خانوم میخواد آزاد باشه!!!

حالم بهم خورد از هرچی آدم ندید بدید بدبخت ، که اسم خودش رو هم گذاشته مربی تنیس !! باور کنید ماریا شاراپوا هم تابحال چنین لباسی نپوشیده بود. جالبه که الان تو استخرهای زنونه از پوشیدن بیکینی جلوگیری میکنند ، اونوقت آقای مسئول مجموعه ، به لخت بودن مربی اش ، اینجوری بها میده اونم با پوششی که بقول مربی ما ، هیچ شباهتی به لباس تنیس نداشت. ( آخیش یه نفس نوشتم ، نمیگفتم حناق میگرفتم ).

4- راستی میدونستید اگه نمک رو در تابه حرارت بدید و بعدش بریزید لای یه حوله و بزارید رو کمرتون که دچار اسپاسم شده ، معجزه میکنه؟؟؟؟

دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

حس خوبی دارم . هم من هم همسرم هم پسرک. از نهار میهمان یکی از دوستان قدیمی باتفاق دوستان مشترکمان صفا و وفا بودیم و اونجا از آشنایان قدیمی که خیلی از دیدنشان خوشحال شدم هم بودند. چقدر لذتبخش بود جمع دوستانه امان که بعد از سالها جمع شده بود. چقدر خوب بود که کودکانمان بیصدا با هم بازی میکردند . چقدر قهقهه هایم بعد از مدتها از ته دل بود. دوباره کودک درونم بیدار شده بود. شیطنت دوران جوانیم دوباره در وجودم جوونه زد. جوانتر شدم. نگران کمر درد چند روزه همسرم بودم ولی خدا رو شکر او هم خوب بود و خنده هایش نشان از رضایتش از حضورش بود. وقتی غروب مردای جمع همه عازم یه گشت و گذار در دارآباد شدند چقدر خوب بود جمع سه نفره ما دوستان قدیمی ،اونم کاملا زنونه  که محرم هم بودیم و سفره دل باز کردیم .میزبانان مهربانمان ازتون ممنونم که تا شب اوقات خوبی را برایمان رقم زدید.

---------------------

شاید تو این سن و سال باید یک کمی دور و برم  رو خلوت تر کنم. دایره دوستیامو محدود تر کنم. گزیده تر آمد و رفت داشته باشم. کسانی هستند که در عین عزیز بودنشان ، اکثرا سرشار از انرژی منفی ام میکنند از بس که مایوسند و ناامید از روند   زندگی.  در تمام مدت مراوده ام ، مدام حس همدردی مرا نسبت به اطرافیان و گرفتاریهای دیگران برانگیخته میکنند و با وجود قلب بسیار مهربانشان ، مرا پر از خالی میکنند.

هستند دوستانی که میدانم خواننده این صفحه نیز هستند و با وجود قدمت بسیار زیاد دوستیمان ، این منم که پیگیر دوستیمان هستم و جویای حال. بعد از مدتها بیخبری ، بهم که میرسیم فقط حال و احوال میپرسیم و او به من میگوید چه خبر و من میگویم سلامتی و بالعکس. مکالمه تلفنیمان هم به کسری از دقیقه میکشد. ولی تعلق خاطر من به او و خانواده اش مرا وادار به صله ارحام میسازد که چون این خیابان یکطرفه است ، کسالت بار میگردد حضور تکنفره ام!

دوستی به یادگار از دوران خوش کودکیم دارم که قلبا بسیار دوستش میدارم و خاطرات بسیار بیاد ماندنی از دوران خوب جوانیمان دارم. دست سرنوشت مسیر زندگیمان را عوض کرد. من ازدواج کردم و او یالغوز ماند و زندگی تجردی را بسیار متنوع ادامه داد. من درگیر زندگی و همسر و فرزند شدم ، او درگیر کار و بوی فرند و سفر. دور افتادیم از هم. دوستش دارم خیلی زیاد ولی از آخرین دیدارمان ، خاطره بیاد ماندنی ندارم چون اینقدر از هم دور افتاده بودیم که دیگه زبان مشترک هم نداشتیم. خبردارشدم که عروس شده. خوشحال شدم و برایش پیامک تبریک فرستادم و پاسخ هم گرفتم ولی با خودم گفتم اگر عروسی هم منو دعوت کنه نخواهم رفت چرا که اینقدر این فاصله ها عمیق شده که تو بعد ها هم ادامه این دوستی را نخواهی داشت.

خدا رو شکر که در این میان دوستان خوب و دلسوز دوران جوانیم ، یلدا جون ، آتوسا جان و مهرنوش عزیزم هستند و همیشه از عشق و انرزی سرشارم میکنند.

 any way، کلید delete  رو باید رو اسم بعضی ها زد و خیلی ها را ignore کنی . چند تایی رو bold  کنی و save کنی  هر از گاهی هم یه review رو گذشته ات داشته باشی و  history بدت رو پاک کنی و cookies  رو همچنین .

دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

 جوجه کوچولوی  من ، عزیزکم کلاس دومی شدیا.  خدارو شکر امروز صبح با خنده پاشدی و روپوش رنگ عدست ( چقدر من از رنگ کرم قهوه ای برای روپوش بچه ها بدم میاد ) رو پوشیدی و خوش و خندان عازم مدرسه شدی.

عزیزکم اعتراف میکنم که منم مثل پارسال خیلی تهییج نبودم و کلی تو مدرسه از دیدن مادر دوستانت خوشحال شدم. تو دوستانت رو دیدی و گل از گلت شکفت و شروع به دویدن کردی . منهم بهمراه مادران کلاس دومی و سومی پشت درهای بسته مدرسه تو خیابان ایستادیم تا ساعت 9 و نیم تا کلاس بندی شما فسقلی ها تموم بشه.

خداروشکر که تو و مبین در کلاس آموزگاری که خواستارش بودم ، هستید.


از راست : سامی - مبین - آرمان - حسام

اینم مبین عزیزمون که فرزانه جون و مامانش و سپیده جون اینقدر نگران حالش بودید. خدارو شکر حالش خوبه خوبه.

 

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog