خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


١- بالاخره امروز اولین دندون شیری پسرکم افتاد. اینقدر خوشحال بود که نگو. همش میگفت دوستام 4 تا دندون دائمی دارن من هیچی ندارم یا نمیدونم فلان دوستم پارسال سه تا از دندوناش افتاده مال من نیفتاد ، که بالاخره به مراد دلش رسید و امروز که از مدرسه اومد تو مشتش سفت نگهش داشته بود که نشونم بده و بزاره زیر بالشش که فرشته دندون براش کادو بیاره. دیدم اگه بخوام تا فردا صبح صبر کنم تا فرشته دندون یه کاری کنه دیگه اعصاب برام نمیمونه از بس که باید به سوالات این مغز فندقیم جواب بدم ، پس کادوش رو بهش دادم و خلاص و اولش بهش گفتم که فرشته به من صبح خبر داده و کادوت رو فرستاده اولش داشت باور میکرد بعدش گفت مامان واقعا فرشته دندون کیه و از این سوالات که مجبور شدم بهش بگم که فرشته دندون همون جیب مبارک من و باباشهنیشخند

البته امیدوارم زودتر این دندونای بالایش بیفته چون دیگه از بس سابیده شده رسیده به لثه و من نمیدونم چی میخواد بیفته!!!!

2- ما هم با دست وبال بر گردنمان گذران زندگی میکنیم. این ده یازده روز گذشت. خیلی هم سخت بود مخصوصا خواب هوشیارانه و دردناک شبانه اش. البته دیروز به همسرم گفتم که خیلی خوشحالم که این اتفاق افتاده برام. شاید باعث بشه که من آدم بشم و خودم و احساساتم رو تعدیل کنم. گاهی اوقات اتفاقات تلخ ، درسهای بزرگی به آدم میده. بهرحال هفته بعد ، سه شنیه پایان این سه هفته خواهد بود امیدوارم که خوب باشه و بشه بازش کرد.

جا داره که واقعا از همسرم بخاطر صبوریش و همراهیش خیلی تشکر کنم. واقعا فکر نمیکردم که اینقدر کمک حالم باشه . همینطور سامی که واقعا خیلی مراعاتم رو میکنه. دیگه از اون بچه نازنازی که صبح باید جورابشم پاش میکردم خبری نیست. همه کارهاش رو خودش انجام میده . ظهر اگه خونه بیاد و غذامون هم مطابق میلش نباشه میخوره و غر نمیزنه و مرتب منو میبوسه و بهم میگه مامان عزیزم قربون دست شکسته ات بشم ( البته وقتی عصبانی میشه و یهش انتقادی میکنم که بهش زور داشته باشه میگه الهی اون یکی دستت هم بشکنهتعجب ).  فقط همینو بگم که تو وقت ناآرامی و احتیاج فقط یه همسر خوب میتونه برای آدم بمونه و بس. البته دوست عزیزم یلدا هم واقعا برام سنگ تموم گذاشته و هم خودش هم مامان عزیزش منو خجالت زده کردن که جا داره از اونا هم خیلی تشکر کنم و براشون آرزوی سلامتی بکنم . از همه کسانی هم که چه تلفنی و چه حضوری جویای احوالم هستن هم متشکرم . فقط بگم که سلامتی بزرگترین نعمتیه که تو زندگی داریم . خدا نکنه که به روزی بیفتیم که محتاج خلقی باشیم که ......

 

دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

بعد از برگشت از اصفهان ، سرمایی خوردم سرما خوردنی . تا بحال تجربه اش نکرده بودم. همه چی داشت. جاتون خالی . از سر درد و سرفه و گلودرد وحشتناک و آنژین و بی خوابی و بدن درد گرفته تا سینوزیت و عفونت ریه.

 القصه که تعطیلات آخر هفته گذشتمون ( که دیگه عادت کردیم باینکه از چهارشنبه تعطیل بشه تا صبح شنبه ) حسابی به فنا رفت .  خلاصه سه شنبه دو روز پیش  هم که فکر میکردم دیگه دارم خوب میشم. شال و کلاه کردم که برم یه سر به عمه جانم بزنم. که تو سرازیری پارکینگ خونمون که داشتم خوشان خوشان میرفتم که در پارکینگ رو باز کنم لیز خوردم و زمین خوردم ازاون مدلا که معمولا رو برف و یخبندون لیز میخوری ولی خوب ما دیگه داریم فراموش میکنیم که سرسره بازی کردن  رو برف کوبیده چه مزه ای داره ، بنابراین پاشنه مثلا سه سانتی کفشم جو گیر شد و لیزمان داد. فی الفور پاشدم فقط در دستم احساس درد میکردم . با پررویی ماشین رو بردم بیرون فقط دیدم که دست چپم نمیتونه فرمون رو بچرخونه به خانه عمه نرسیدم دور زدم و اومدم سامی رو از مدرسه گرفتم و اومدم خونه. دیدم دست چپم از آرنج باز نمیشه .

 پررو پرو احساس خود حکیم بینی ام گل کرد و افتادم به جون دست بینوا. زیر آبگرم گرفتمش . با پماد دیکلو فناک ماساژش دادم. با ماساژور برقی به جانش افتادم . در آخر تو اینترنت سزچ کردم دیدم بهترین حالت استفاده از کیسه یخه. انجامش دادم. سر شد ولی چند لحظه بعد این من بودم که های های زار میزدم و فهمیدم که این دست بدبخت شکسته.           القصه بگم که استخوان لترال آرنجم ترک برداشته و الان در آتل گچی فیکس شده. به گفته پزشک جای این ترک بسیار بده از لحاظ خونرسانیه و اگه تکون بخوره میتونه از هم جدا بشه که منجر به عمل میشه. تا سه هفته دست چپم بای بای. درد و ناتوانی در انجام کارها یکطرف . خوابیدن و مشکلات قراردادن دستم در هنگام خواب یکطرف. خلاصه که جاتون خالی ایامی دارم من.

 به لطف ویک اند سه روزمون ، همسر جان بسیار کمک حاله و خدا عمرش بده خیلی مراقبمه . فقط میمونه از شنبه صبح که من یه دستی چطور میخوام نهار برای کودک گرسنه محصل فراهم کنم.؟؟؟؟

خدا بزرگه . میگذره. هر لحظه بیشتر دارم فکر میکنم که سلامتی چه موهبتی است که تا اونو داری شاکرش نیستی .

 

 

پینوشت : این دوروزه بازار بحث شهلا جاهد داغه داغه

بهتون توصیه میکنم اینجا  و اینجا و اینجا رو بخونید

پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog