خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


با عرض شرمندگی تمامی روز پنجم صرف امور دنیوی شد.

حالمان از هرچه  فروشگاه لباسه بهم میخوره. بخدا اگه این زوار ایرانی اینجوری که پول به عربا میدن تو کشور خودمون خرج کنن خیلی بهتره. دیروز فقط رفتیم فروشگاه سنترپوینت که  تو  اینهمه فروشگاه  که دیدیم فروشگاه با کلاسی بود همه مارکدار و گران. البته فقط سامی به مراد دلش رسید و چندتایی اسباب بازی خرید که خوشبختانه تخفیف خوبی هم داشت.

دیروز یکی از همین تاکسی چی های مفتی ، پسر جوانی بود . تا نشستیم تو ماشین گفت شما ایرانی هستید؟ تا گفتیم آره ، یه موزیک نیناش ناش عربی گذاشت و شروع کرد به قر دادن و بشکن زدن. دروغ چرا ماهم خوشمان آمدخجالت با موبایل ازش کمی فیلم گرفتم که تا فهمید پیاده شد و بهم گفت که الله وکیلی راضی نیس و منو مجبور کرد که پاکش کنم در عوضش سی دی عربی رو به عنوان دلجویی بهم داد. لبخند

چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

امروز زیارت دوره داشتیم. صبحانه ساعت 6 صبح و حرکت ساعت 7 صبح

اولین مکان محل جنگ احد بود. کوه احد و قبرستان احد و مزار حمزه عموی پیامبر. اینقدر هوا خنک بود که نگو. سامی میلرزید.چادرم را از کیفم درآوردم کشش رو انداختم دور سرش و چادر رو دوسه دور پیچیدم بهش. یک قیافه مسخره ای شده بود که بیا و ببین

 

سامی در بالای کوه احد

حاج آقای کاروان همه رو جمع کرد و کلی قصه از زمان جنگ گفت و از شهادت حمزه گفت که یک عده های های گریستند و ما نگریستیم.

مکان دوم. مسجد فتح خندق و سلمان فارسی که دیگه آفتاب میتابید خفن و ملت زیر آفتاب جمع شده بودن و روحانی مشغول داستانسرایی. ما که چیزی نمیشنیدیم. مسجد مخروبه عمر هم بود که بیشتر پاکستانی ها می رفتند

سه نسل: پدربزرگ و پدر و نوه

مکان سوم: مسجد ذو القبلتین بود که درآنجا به حضرت محمد وحی میگردد که قبله مسلمانان از بیت المقدس به کعبه تغییر کند. اینقدر در پله برقیهای این مسجد ازدحام بود که ما از خیر دیدنش گذشتیم

 

روحانی کاروان و سامی و پدربزرگش

مکان چهارم : مسجد قبا

حیاط مسجد قباحیاط مسجد قبا

روایت است که خواندن دو رکعت نماز تهییت ثواب یک حج عمره را دارد. خدا شاهده که به نیت همه اونایی که التماس دعا داشتند نماز خوندم. سامی هم یه بیست رکعتی خونده بود. یه نیت دوستاش و پسر عمه اش علیرضا و پسر دائیش بامداد و اختصاصی برای عمه منهم خونده بود . بقیه اش رو هم میگفت برای همه فامیل و عمه هاش و دائیش و مادر پدر من خونده بود. بچم قربونش برم نورانی شده بود.  از همه بدتر وضو گرفتن تو وضوخانه های این مساجده که اشک من دراومده بود. وای باید قیافه های کرو کثیف این هندی پاکستانیها و بنگلادشیها رو میدیدید که اگه ازدحام بود جلوی در ورودی همون توالت هم نماز میخوندند کلافه

ظهر رسیدیم به هتل و بعد از نهار و زیر باد خنک کولر هممون بیهوش شدیم تا بعد ازظهر. غروب و برای نماز مغرب و عشا رفتم حرم. ازدحام وحشتناک بود. به زحمت یه جا پیدا کردم و نماز مغرب و نمازهای مستحبی ام رو خوندم و منتظر ماندم تا زمان نماز عشا. بالاخره اقامه خوانده شد. امان از این نماز جماعتشون. باور کنید پشیمون شده بودم و میخواستم در برم. اولا قنوت که ندارن دوما پیشنماز فکر کنم بجای سوره توحید تصمیم داشت سوره بقره رو بخونه. مگه تموم میشد. حالا این وسط داشته باشید صدای جیغ و ضجه بچه های نوزادی که ماماناشون سر نماز بودن. یکی دوتاشون که فکر کنم خفه شدن از بس که جیغ زدن. بعد از هر سجده هم 5 دقیقه مینشستند من نمیدونم چی میگفتن . خلاصه که تنها چیزی که در نماز جماعت من اثری توش نبود تمرکز بود. تو فواصل بیکاریش یا داشتم سقف رو نگاه میکردم و در عجب از معماریش بودم یا صدای بچه های معصوم را میشمردم. آخه این چه مسلمونیه که بچه ادم داره کبود میشه از گریه و تو بی تفاوت به نماز بایستی. خلاصه که نماز که تمام شد من الفرار.

شب هم به اتفاق به بازار رفتیم که باید بگم دیگه حالمون از هر چی لباسه داره بهم میخوره. کسی میدونه اینجا غیر از لباس میشه چیز دیگه ای پیدا کرد یا نه؟؟؟؟؟

سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

 

روز دوم

سحر شنیدم که زنگ بیدار باش تلفن برای نماز جماعت در حرم ، به خواهش افراد کاروانمون بصدا درآمد ولی شدت خواب و خستگی ما بحدی بود که هیچکداممان بلند نشدیم. نماز صبح را بصورت فرادی در هتل خواندیم.

بعد از صرف صبحانه من بهمراه مادر شوهر و خاله همسرم و سامی عازم یکی از فروشگاهها شدیم فروشگاه استار مکس.در فروشگاه   تنوع لباس بسیار زیاد بود. برخلاف کشورهای اروپایی که سایز بزرگ به سختی پیدا میشه. اینجا بفور میتوان یافت. فقط بدیش اینه که لباسها بیشتر طرح عربی داره بسیار بلند و گشاد. طره ای از موهای من از زیر مقنعه درآمد و دیدم آقایی ایرانی اومد سمتم و گفت خانم لطفا حجابتون رو درست کنید. خیلی لجم گرفت. وقتی هم سوار تاکسی شدیم خود این اقا هم جلو نشست به مقصد هتلی در نزدیکیمون. مردک خودش چش و چارش بیشتر ازهمه میچرخید. مردان عرب هم بد زنان ایرانی را دید نمیزنن. موقع پیاده شدن از تاکسی ، راننده  به من گفت خداحافظ خانوم زیبا.

قربونش برم همشون هم فارسی دست و پا شکسته بلدند حتی فحشهای ایرانی رو هم میدانند.  دور از حون همه اصفهانیها و گلاب به روشون ، تا باهاشون چونه میزنی میگن اصفهانی هستی /// ؟ اصفهانیها خسیس.

بعد ازظهر من در لابی هتل نشسته بودم که کاروانی از مشهد مراسم وداع از مدینه را داشتند . همه با لباسهای احرام تو سالن اجتماعات جمع شدن و به حرفای روحانی کاروانشون گوش میدادن. تازه حس غریبی منو گرفت و فهمیدم که کجا اومدم. چشمهای من خیس تر از اونا بود. بعد از این مراسم هم جلسه کاروان ما با روحانیمون بود. من و مادر همسرم روی همون مبل لابی نشستیم و جماعت همه رو زمین  و داخل سالن اجتماعت که سه پله بالاتر از ما بود. جالبه که یه عده من جمله هیئت پذیرایی و خدماتی اعزامی هتل  از صبح من و همسرم رو پای کامپیوتر دیده بودن و فکر میکردن ما از لحاظ بار معنوی چیزی حالیمون نیست و جالبتره که تو سوالاتی که به عنوان مسابقه طرح شد یکییش رو فقط من دست بردم بالا و جواب دادم و جایزه گرفتم یکیشو باز من و همسرم دست بردیم بالا + سه چهار نفر ، صبحشم سامی یه نقاشی از مکه کشید و جایزه برد.

غروب هم همگی رفتیم فروشگاه القمه. اینجا خرید رفتن هم حکایتی داره. بعد از نماز ظهر تا ساعت 4  همه فروشگاهها تعطیلن. بعد نماز عصر خونده میشه حوالی ساعت 4 و نیم و رسما مغازه ها بعدش باز میکنن. تا میری تو فروشگاه بچرخی ساعت 6 و نیم نماز مغربه دوباره بیرونت میکنن یه نیم ساعتی طول میکشه تا نمازشون خونده بشه دوباره میری تو فروشگاه و تا میجنبی ساعت 8و نیم نماز عشا باید خونده بشه. 

 

روز سوم

از صبح که از خواب پاشدم حال خوبی دارم. کاملا آمادگی خلوت کردن با خودم رو دارم. پس قصد میکنم که تنها برم زیارت

 

 

پینوشت : از مسجد النبی برگشته ام. بی نظیر بود. اولا اینکه هوا بسیار عالی بود. چادرم را کیپ به خودم پیچیده بودم. نسیم خنک صبح حس عالی بهم میداد

از درب ( باب علی ) که مخصوص ورود بانوان است وارد شدم. اول از همه مسحور زیبایی آن شدم. ستونهای بلند و یکدست و طاقهای عظیم و زیبا . باورم نمیشد که بر سنگفرش سفید مسجد پیامبر قدم میگذاشتم و جماعتی را میدیم از همه اقوام و ملل در رنگهای مختلف پوست و لباس. در گوشه ای ایستادم تا نمازی به روح پدر و مادرم هدیه کنم که اون حال دل انگیزی که تو این دو روز گذشته گمش کرده بودم رو پیدا کردم.  خدایا شکرت که این فرصت رو به من ارزانی داشتی تا در مکانی که پیغمبرت نماز میگزارد ، قامت ببندم و به نماز بایستم.

خدا شاهده که تو ساعاتی که اونجا بودم اسم تک تک افرادی رو که از من التماس دعا داشتند رو بردم امیدوارم که نایب الزیاره همتون باشم.

متاسفانه اینجا زنان را به پشیزی هم حساب نمیکنن. از این روست که در اصلی حرم یعنی جایی که اصطلاحا به آن روضه رضوان میگویند و درب خانه حضرت فاطمه و منبر پیامبر وجود داره در ساعاتی از شبانه روز باز میشه و آنهایی که رفته اند میگوبند ازشلوغی فاجعه ای است . ولی امیدوارم بتوانم یکبار ان را ببینم.

اونایی که تا بحال اینجا آمده اند میدانند که قبرستان بقییع روبروی مسجد پیامبر است. در راه برگشت به ان سمت رفتم . جایی بود که پله دیواره پایین قبرستان کوتاهتر بود. بالا رفتم . از پشت پنجره مشبک آن به زمینی خشک مملو از خاک خشک و تکه های کلوخی که به عنوان سنگ قبر بکار میرفت ، نگریستم. کبوترهایی هم در آنجا مشغول خوردن دانه هایی که مردم برایشان میریختند ، بودند. دروغ چرا ؟؟؟؟ هیچ حسی نداشتم. حتی غربتی هم منو نگرفت. اینقدر خشک و برهوت بود که هیچ چیزی در من بربیدار نشد. ولی بازم اونجا با ذکر فاتحه ای از همه کسانی که ازم التماس دعا داشتند ، دعا کردم. 

نهار = مجددا ماهی با پلو

متاسفانه بوی ماهی حالم رو حسابی خراب میکنه. ظرف سالادم رو با میوه هایم برداشتم و رفتم تو اطاقمون.  یکی از شبکه ها داشت  فیلم محمد رسول الله را پخش میکرد. وای چقدر دیدن این فیلم حالا و اینجا لذت داره. مخصوصا اون قسمتی که شتر پیامبر مکان احداث مسجد رو تعیین میکنه. وای من امروز در همین مکان بودم. حس خیلی خوبیه. البته آن دیرکهای چوبی و سقفهای پوشیده از برگ و نی و خیزران کجا و این عمارت زیبا با معماری بی نظیرش کجا؟؟؟؟

 

 

پینوشت : سامی حالش خوبه. خداروشکر کمتر اذیتمون میکنه. یه توپ خریده و وقتی بیکاره تو راهروی هتل بازی میکنه. تو هر فروشگاهی هم که میره فقط میره سمت لباسهای ورزشی. بیچارمون کرده لباس لمپارد چلسی _ مسی - با دوسه تای دیگه که من یادم نیست . هر روزم دوسه باری میپوشدشون.  راننده های تاکسی خیلی از سامی خوششون میاد. سامی وارد که میشه میگه مرحبا وقتی هم که پیاده میشه میگه شکرا جزیلا. اونا هم پیاده میشن یا میبوسنش یا به سرش دست میکشن. که من در هر دو صورت چندشم میشه. خلاصه به قول طنز مهران مدیری " خیلی CARE  میکنند و خیلی خونگرمند" !!!! تو تاکسی که میشینیم معمولا راجع به تعدد زوجه صحبت میکنیم. اکثرشون میگن نه آقا چرا 4 تا زن ؟؟؟؟ زن یکی کافیه ولی همشون بچه زیاد دارن.

راستی اینترنت هتل وایرلسه. سرعتش هم عالیه. بدون فیلترینگ. به راحتی به فیس بوک میرمچشمک

دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

دیروز جمعه ساعت 6 و سی دقیقه صبح که سامی رو از خواب بیدار کردم که پاشو حاجی کوچولو  وقت سفره ، اینقدر شتابان بلند شد و پرید بغلم و زار زد که اشکم رو درآورد. بهش میگم چرا گریه میکنی ؟ میگه اشک شوقمه.

ساعت 10 و سی دقیقه صبح با هواپیمای ماهان ، خانواده 3 نفری ما + پدرشوهر و مادر شوهر و خاله شوهرم ، بدون تاخیر بسمت جده پریدیم.

به محض take off   صدای صلوات مسافرین ، تلنگری بود که بدانیم این سفر با همه سفرهایمان متفاوت است. بعد از 3 ساعت و 15 دقیقه به فرودگاه جده رسیدیم.

 برخلاف شنیده هایمان برخورد مسئولین تشربفات فرودگاه بسیار با ایرانیان خوب بود و اکثرشون هم با سامی شوخی میکردن.  اولین چیز عجیبی که به چشممان خورد. وضو گرفتن اهل تسنن در دستشوئی فرودگاه بود که چقدر راحت لبه پاشویه های دستشویی مینشستند و دستها و پاهایشان را کامل میشستند. برای ماهای ایش ویشی ، نشستن تو دستشویی و پاشیده شدن آب به لباسمان ، فاجعه است.

سوار اتوبوسهای ولوو شدیم به سمت مدینه حرکت کردیم.

سامی در قسمت بار اتوبوس و مشغول جاسازی چمدانها

 مسیری 386 کیلومتری از جده به مدینه. دو طرف جاده تا چشم کار میکرد بیابان بود و شتر فراوان. اینقدر خواب زده بودم که هرچه چشمانم را بهم فشار میدادم هم خوایم نمیبرد. سامی هم در این میان حسابی ورجه وورجه میکرد.

بعد از طی 200 کیلومتر به استراحتگاه رسیدیم که در واقع سالن غذا خوری بزرگی بود که خیلی با احترام ازمون پذیرایی کردن. البته ساعت حدودا 4 بعد ازظهر بود  و نهار یک پرس مرغ کنتاکی شده بود که خوشبختانه مزه اش هم خوب بود. بعد از سوختگیری، دوباره سوار بر اتوبوس شدیم. باورتون نمیشه ولی مسیر باقیمانده برای من خیلی سخت و طولانی گذشت . خیلی بیحوصله و خواب آلود و خسته رسیدیم به هتل. هتل الرواسی الذهبی.

بهمون گفته شد که سریعا به اطاقهایمان برویم  و نماز مغرب و عشایمان را بخوانیم و غسل زیارت بکنیم و بعد از شام سریعا به سمت مسجد النبی برویم. من یکی که خیلی درب و داغان بودم. شام هم چلو ماهی سوخاری بود که بوی مزخرفش آنچنان فضای رستوران رو گرفته بود که من بخوردن پیاله سوپم اکتفا کردم و اومدم تو لابی. هتل ما تا مسجد انبی 10 دقیقه پیاده فاصله داره. دیشب هوا هم عالی و خنک بود. شاید باد خنکی که میوزید کمی از خواب آلودگیم کم کرد. پشت سر روحانی براه افتادیم. اینجا رو حجاب خیلی تاکید میکنن. قابل توجه اونایی که خیلی نگران چتری های همیشه ولو رو پیشونی من بودن ، بگم که دیشب بنده با حجاب کیپ و چادر ، خودم را هم متعجب کرده بودم. مرتبا روحانی می ایستاد و تو ضیحاتی درباره مسیر میداد و ماهم خسته دنبالش روان بودیم. محوطه بیرون حیاط حرم مملو از دستفروش بود. 10 دقیقه ای رو بروی حرم و رو بروی قبرستان بقیع ایستادیم و دعا خواندیم. خانم بغل دستی من اینقدر بلند بلند زار میزد که نگو. ولی راستشو بخواید من اینقدر بیحوصله بودم که اصلا جوگیر نشدم. سامی هم که نق میزد که خوابم میاد و میخوام برم هتل.

اینقدر نق زد که من وارد نشدم و با سامی برگشتم

ادامه دارد

شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

تمامی بدو بدو های عید و سال نو در چشم بر هم زدنی تمام شد و من خسته از کار بیدار ماندم و کانالهای متعدد اینور و اونور آب رو چک میکردم . همسر و پسرک طبق معمول جلوی تلویزیون دراز کش بودن و چرتشون تبدیل به آخرین خواب شبانه سال کهنه شد و من چشمهای خواب آلودم رو به مانیتور دوخته بودم آخرین باری که به ساعت نگاه کردم دو و سی و پنج دقیقه بامداد بود و وقتی ناگهان چشمهایم رو گشودم ساعت دو و پنجاه و هشت دقیقه بود و همه بهم تبریک میگفتن و این وسط من بودم و افسوس  که چرا لحظه سال تحویل را ازدست داده بودم. خلاصه در زمان تحویل سال من به خواب خرگوشی رفتم و خرگوش 90 ، خوابش رو به من تقدیم کرد.

تمامی تعطیلات رو در تهران بودیم و برنامه مسافرتمان را هم به شمال کنسل کردیم و به امر کسالتبار دید و بازدید پرداختیم. البته خدائیش امسال بد هم نگذشت. یه نامزدی توپ رفتیم و یه سیزده بدر عالی داشتیم.

مدرسه ها باز شدن هم بچه ها پشتشون باد خورد و هم مادرها. تا 3 روز بعد از تعطیلات هم مدارس پر از غایبین بود. به لطف وزیر آموزش و پرورش ،پنجشنبه های بچه دبستانی ها هم تعطیل شد و پسرک بازیگوش ما سه شنبه ها ورزش و هنر دارد و پنجشنبه و جمعه هم که تعطیله و خلاصه حالی و حولی.

 

=============================================

جمعه 26 فروردین به یکی از متفاوت ترین سفرهای زندگیمان خواهیم رفت. جمعه خانواده 3 نفره ما بقولی معنوی ترین سفر خود را آغاز خواهد کرد.

جمعه راهی سرزمین وحی خواهیم بود تا خودمان از نزدیک ببینیم و بشنویم و تجربه کنیم هر آنچه را که در این مدت در این خصوص شنیدیم و ایمان آوردیم و یا حتی  شک کردیم .

12 روز دور بودن از بیشتر تعلقات زمینی و پرداختن به درون و خلوت کردن با یگانه هستی ، حس اشتیاق وترس  و دلشوره ، همه . همه خبر از تفاوت این تجربه دارد.

از همه دوستانی که بیننده و خواننده این صفحه هستند ، خداحافظی میکنم . برایم دعا کنید که شاید بتوا نم به بزرگترین علامت سوالهای ذهنم پاسخگو باشم. نایب الزیاره همه شما دوستان خواهم بود. 

دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog