خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


یکی بود یکی نبود , غیر از خدا هیچ کس نبود

8 سال پیش بود انگاری , یه چهارشنبه ای بود انگاری ،  ولی درست تو همین 24 اردیبهشت بود انگاری، که یه پسر فسقل ریزه میزه دو کیلو و هشتصد وهفتاد گرمی ، پرید وسط زندگی مامان و باباش و شد همه کس و همه چیز مامان و باباش

مامانش که همه عمرش عاشق بچه کوچولو بود ، از اینکه خدا یه همچین پسر خوشمزه و نازی رو بهش داده خیلی شاکر بود. هرروز آنچنان قربون صدقه این بچه میشد که پنداری اجاق کورش ، روشن شده.

این پسرک عسل مربا ، هی خودشو تو دل مامان و باباش بیشتر و بیشتر جا کرد. روزها و سالها به سرعت میومدن و مامانه هی دلش واسه کوچولویی های این بچه ، تنگ و تنگ تر میشد.  البته این بچه هم کم شیطون بلا نبود و ناخواسته و خواسته نمیدونم چرا مامان و باباشو گهگداری خیلی حرص میداد و اون بنده خدا ها هم گهگداری شدیدا این طفل معصوم رو دعوامیکردن و بعدشم خودشون بلا نسبت گلاب به روتون مثل ... پشیمون میشدن و سعی میکردن از دل این بچهه دربیارن واسه همینم بچچهه رو به دیوار یه نموره لوس میشد گهگاهی.

القصه امشب که شب تولد این پسرک 8 ساله است، مامانش دلش میخواد بره  این بچه شیطان و بازیگوش رو که تو خواب نازه رو بچلونه و ببوسه و ببویه و بهش بگه که چقدر دوستش داره و لی حیف که همین یکساعت پیش این پسره سر اینکه تازه یادش افتاده بود که روخونی قرآن رو برای امتحان شفاهی فردا آماده نکرده کلی مامانشو حرص داد و باباش هم که دقیقا تو همین شب رفت ماموریت و بچه هم کلی خواب آلود روخونی غلط غلوط به مامانش تحویل داد و اونو عصبانی کرد.

سامی بازیگوش و شیطونک من که در آستانه 8 سالگیت همه دنیات توپ و فوتبال و بازیه ، بدون که مامان و بابا عاشقتن و برات بهترینارو میخوان. ببخش که خیلی وقتها میزان عصبانیت و خشم ما خیلی بیشتر از عذر  و جرم توئه  .

دوستت داریم گل پسر و بهت میگیم تولدت مبارک

 

جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

همیشه میگن که پروازهای حجاج تاخیرداره مال ما برعکس تعجیل داشت. پروازی که قرار بود ساعت 2 و سی و پنج دقیقه انجام بشه ساعت یک و سی دقیقه انجام شد و نتیجه اینکه بجای اینکه ساعت 7 شب برسیم تهران ساعت 6 رسیدیم. و اینکه ما در فرودگاه نشستیم و منتظر ماندیم تا بیان دنبالمون.

رسیدیم خونه . سردرحیاط پارچه نویسی بزرگ از طرف همسایگان زده شده بود که کاملا برخلاف میل باطنی من و همسرم بود . برادرم هم بنر خوش امدگویی خودش و خواهران شوهرم رو از ترس من که عصبانی نشم زده بود داخل حیاط.

سامی به محض ورود به خانه به سراغ ایکس باکسش رفت و با پشتی بادخورده بعد از این چند روز ، در شنبه آغاز هفته به مدرسه رفت. متاسفانه کمی از دوره کلاس عقب افتاده همینطور از کلاس زبانش که یک کمی هم این جریانات دید و بازدیدهای ما ، تو پیگیری من هم تاخیر انداخته. امیدوارم بتونم خیالم را از بابتش آسوده کنم.

حالا که برگشتم ، احساس دلتنگی زیادی نسبت به مکه دارم و وقتی یادم میفته ، باورم نمیشه و فکر میکنم تو رویاهام سیر و سلوک داشته ام. امیدوارم دوباره بتونم اونجا رو ببینم.

پینوشت : تمامی پستهای مربوط به مکه و مدینه در صورت نیاز ، عکس دار شدند. میتونید ببینید.

چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

امروز خانواده 3 نفره ما ، نصمیم گرفت که سری هم به جده بزنه و گشتی هم اونجا داشته باشه.

حدودای ساعت 10 صبح از نزدیکیای مسجدالحرام یه تاکسی گرفتیم و بعد از طی 60 کیلومتر رسیدیم جده. تو تاکسی آقایی عرب جلو نشسته بود و از عجایب بود که انگلیسی اش خوب بود و خلاصه کمی راهنمائیمان کرد.

رفتیم منطقه البلد که پر از مغازه و رستوران بود. تا اومدیم یه گشتی بزنیم اذان ظهر شد و همه کرکره ها پایین اومد و حرصمان درآمد اساسی. هوا هم گرم بود اونم اساسی. 

 بعد از اذان در یک رستوران نهاری خوردیم که نمیدونید بعد از این مدت خوردن پلو و مرغ و گوشت خوردن همبرجر ( به قول اعراب ) چه حالی داد !!!!

از خیر خرید گذشتیم و یه تاکسی گرفتیم رفتیم لب دریا. حاج سامی کمی شن بازی و آب بازی فرمودند و ما هم در زیر آفتاب داغ عربستان نظاره گرش بودیم. 

 خشکش کردیم و برگشتیم مکه.

راننده تاکسی که مسیر رفت و برگشت تا جده رو اتفاقی باهاش همراه شدیم. وقتی دنده اتوماتیک باشه معلومه پاشو میندازه رو پاشو رانندگی میکنه. فقط کبره پاشنه پارو ببینید!!!!راننده که مسیر رت و برگشت تا جده رو اتفاقی باهاش بودیم. دنده که اتوماتیک باشه معلومه پاشو میندازه رو پاش  و رانندگی میکنه. فقط نگاه کنید با این پاشنه کبره بسته تا میگن صلات , یورتمه کنان به مسجد میروند !!!!

شهر جده از مکه و مدینه بسیار مدرن تر است. رعایت حجابش هم به سفت و سختی اینجا نیست. ما چند خانم بی حجاب و سر برهنه مو تا کمر آسیای شرقی را هم در یکی از مالها زیارت نمودیم.

امشب باید چمدانهایمان را تحویل بدهیم. به کمک همسرم بارمون رو بستیم حالا باید پدرشوهر گرامی لطف نموده طناب پیچش کند. اینجا امکان ترکیدن و پاره شدن چمدانها بسیار است همه موظفند که با طناب حسابی چمدونها رو محکم کنند.

امشب اگه خدا بخواد آخر شب میرم حرم. دلم نمیخواد وداع کنم. چون بدان اعتقادی ندارم. دلم میخواد ازش تشکر کنم که در خونشو رو من باز کرد.  و دلم میخواد ازش بخوام که بازم منو دعوت کنه. میرم که دیگه برای آخرین بار تو این سفر طواف آخرین رو یه نیابت از همه شما عزیزان بکنم و اسم تک تکتون رو ببرم . امیدوارم که همه حاجت روا شوید.

فردا به خونه برمیگردیم.  

سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

من خودم یکی از مخالفین بوس کردن ضریح اماکن زیارتی هستم هیچوقت هم تلاشی نمیکنم تا دستم برسه. ولی ..... ولی نمیدونید چه حسیه وقتی دستت به راحتی به  پارچه مشکی کعبه میرسه و صورتت را به آن میسایی و اشک چشمانت را تار میکنه و    شامه ات از عطر منحصر بفرد اون پر میشه.

 

خدایا هزاران بار  شکرت

دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

 

دیشب یه سر رفتیم فروشگاه بن داوود. این نمازهای جدا جدا از هم اینا هم حکایتیه. تا میجنبی وقت صلات و فروشگاه تعطیله باید 20 دقیقه بشینی بیرون. به یمن فروشگاههایی مثل هایپراستار دیگه چشم و چار هممون از انواع شکلاتها و شوینده ها و لوازم بهداشتی و غیره پرشده. بن داوود یه چیزی تو مایه های هایپراستار بود و قیمتش هم به نسبت بالا بود. برگشتیم هتل حدودای 11 بود. با همسرم میخواستیم بریم حرم که سامی زنجموره کرد که من خوابم میاد تنها هم تو هتل نمیمونمو از طرفی امروز صبح هم ساعت 7 صبح زیارت دوره داشتیم ترجیخ دادیم بخوابیم.

امروز ساعت 7 صبح همه در اتوبوسها نشستیم و رفتیم زیارت دوره. اولین جا ، قبرستان ابوطالب بود که مزار حضرت خدیجه و ابوطالب و 300 تا ایرانی که چندسال پیش قتل عام شدن اونجا بود. مثل قبرستان بقیع برهوت با تکه هایی سنگ به نشان قبرها.

قبرستان ابوطالب

محل دوم . خیابانی بود که منتهی به غار حرا میشد. کوهی با 250 متر ارتفاع که غار در بالای آن بود. کسی از کاروان ما نرفت چون وقتش نبود. گفتند بهترین زمان حدود 3 و 4 صبحه که خنک باشه.

غارحرا در بالای این کوه واقع است

محل سوم : منی و مشعر. هیهاتی بود از چادرهای دائمی زوار در حج تمتع. گفتند که سالیانه 3 میلیون زائر در موسم تمتع در اونجا اسکان میکنند.

منا

 

سامی و پدربزرگش در مشعر

محل چهارم : صحرای عرفات بود که در واقع الان تبدیل به سافاری پارک شده بود چون موتورهای سه چرخ و شتر برای سواری و عکس مهیا بود . موتوریه سامی رو گذاشت جلوش و به سرعت باد گاز داد و از نظر دورشد. من در حالت سکته بودم که بچم رو دزدید که دیدم از دور نمایان شدند سامی با نیش باز و خوشحال از موتورسواری.

متاسفانه در این مکان بنده کمی گلاب به رو شدم و دربدر دنبال دستشویی بودم. روم به دیفال مستراح ( دورات المیاه ) موجود بود اما آب لاموجود. چه کشیدم بماند فقط فکر کردم من آدمی نخواهم بود که بهم مجانی هم حج تمتع را بدهند بیایم اینجا و 24 ساعت اینجا بمونم و دعا بخونم.

از همه بامزه تر این دستفروشهای سیاه چرده زن هستند که تا اتوبوس زوار میرسه جلوتر از از آدم میان و بساطشون رو ولو میکنند.

 یه دختر بچه های سیاه زغالی بانمک هم دارن که به پشتشون بستن. یکیشون با سامی عیاق شده بود. سامی قلقلکش میداد اونم از خنده ریسه میرفت حالا عکسشو اومد تهران میزارم.

 

 

 

 

پینوشت:  اولین عکس بالا اولین روز مکه است که سه نفری غروب رفتیم مسجدالحرام 

یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

بعد از پایان طواف نسا, تقریبا از مغز همه بخار بلند میشد. موقع نماز نسا, وقتی پیشانی امان را برای سجده روی سنگ صحن میگذاشتیم در آن گرمای هوا ، یرودت زمین عجیب گوارا بود. سامی که دیگه دوید سمت آبخوری و لیوان لیوان آب زمزم روی سرو کله خودش میریخت. با خستگی تمام ولی با رضایت کامل از اینکه اعمالمان بخوبی انجام شد به هتل برگشتیم. وقتی روی تخت دراز کشیدم احساس میکردم که دیگه خالی خالی شدم. سبک سبک از هر احساس بد و منفی. رهای رها. شبکه المباشر بصورت زنده مرتبا از مسجدالحرام برنامه پخش میکنه. دراز کشیدم و به تلویزیون نگاه میکردم. باورم نمیشد که همین 1 ساعت پیش منم یکی از همین آدمی عاشق بودم که دور کعبه طواف میکردم. تا غروب تو حالت رخوت بین خواب و بیداری بودیم. دوباره برای نماز مغرب و عشا روانه شدیم. ترافیک اطراف مسجد الحرام در وقت نماز بسیار سنگین است.

محوطه جلوی مسجدالحرام

راستی یادم رفت بگویم یکی از زیباترین مناظر در همون صیح امروز که برای اعمال رفتیم دیدن پرنده های بیشمار بود. قبل از ورود به مسجدالحرام از جایی که نزدیک به برج ساعته ، تعداد بیشماری کبوتر نشسته بودن که به سمت آدم پرواز میکردن و از فاصله 10 سانتی بالای سرت رد میشدن.

آره داشتم میگفتم برای نماز مغرب و عشا رفتیم خانه خدا ، بسیار شلوغ بود.

 همسرم از ما جدا شد که برای طواف مستحبی بره. منو سامی هم کنار هم به نماز ایستادیم که شورطه ها شدیدا متذکر میشدن که خانمها برن داخل. با سامی رفتیم طبقه بالا. دریغ از دو رکعت نماز مستحبی که بتونم بخونم فقط دلم میخواست بایستم و تماشا کنم.

واقعا جای همه خالی. امیدوارم که قسمت تمام مشتاقان بشه بزودی.

اند احوالات این حاجی کوچولومون بگم که دیشب تو مسجد الحرام حوصله ا ش سر رفته بود و دیدم داره بری باخ منصور رو میخونه!!!!

الان هم که با توپش داره تو راهروی هتل فوتبال بازی میکنهمژه

شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

مزده بده ، مژده بده یار پسندید مرا

آینه در آینه شد ، دیدمش و دید مرا

تابحال فکر میکردم زیباترین لحظه عمرم میتونه اون لحظه ای باشه که برای اولین بار پسرکم را دیدم . ولی حالا فکر میکنم زیبا ترین لحظه عمرم میتونه دیدن خونه خدا باشه.

:

دیروز ساعت 3 تو لابی هتلمون در مدینه جمع شدیم. ههمون لباسهای احراممون رو پوشیده بودیم. برای سامی هم یه دشداشه خریدیم با یه کلاه که مثل بچه عربا ازین ور به اونور میدوید. لحظه سختی بود . من که از شدت استرس از خود بیخود بودم. روحانی کاروان کمی نوحه خوند و اشک همه رو درآورد بعدشم هممون از زیر قرآن رد شدیم و رفتیم سوار اتوبوسها شدیم به مقصد مسجد شجره.

مسجد شجره یه مسجد باصفا است که تا هتل ما 6 کیلومتر فاصله داشت.

از همون در مسجد ، مردان و زنان از هم جداشدند. سالن نمازخانه خانمها بیش از حد کوچک بود. بزور جایی پیدا کردیم. خانم مبلغه ای آنجا بود که دوباره شروط احرام را برایمان توضیح داد و بعد هم مراسم تلبیه ( لبیک گویی ) اجراشد که اشکهای منو دوباره روونه کرد. با گفتن لبیک محرم شدیم. تا اذان مغرب 2 ساعت فاصله بود. همه به حیاط مسجد آمدیم و جایی برای نشستن پیدا کردیم. زیبا بود . دسته دسته زنان با ملیت های مختلف و لباسهای متفاوت احرام می آمدند. ناگهان صحنه ای دیدم که دوباره اشکم رو روان کرد. پسرکم را دیدم که محرم شده و حوله سفییدی برکمر و حوله دیگری بر دوش انداخته.

اینقدر قربان صدقه اش رفتم که مسخره بازیش گل کرد. همسرم گفت همه بهش گفتند که حیفه که سامی تا اینجا اومده محرم نشه. بنابراین از همون مسجد شجره برایش حوله احرام و دمپایی سفید خریده بود. 

خلاصه نماز مغرب و عشا را در همان حیاط خواندیم و پشت سر مدیر کاروان لبیک گویان بسمت اتوبوسها رفتیم و عازم سرزمین وحی شدیم.

خداراشکر ، اینبار اتوبوس بهتری سوار بودیم که با سرعت خوبی هم میراند اما باز هم تحمل 4 ساعت سخت بود.

هتل محل اقامتمان ، برج B الابراج التیسیر است. هتلی 4 ستاره و بسیار عظیم . با امکاناتی به مراتب بهتر از هتل مدینه. روحانی کاروان ازمون خواست که به اطاقهایمان برویم تا نماز صبح استراحت کنیم و بعد از نماز و خوردن صبحانه ساعت 5 و 30 دقیقه پائین باشیم.  بقول سامی تختهای اطاقمان شاسی بلند ند. با اینکه بسیار راحت است ولی نتوانستیم به راحتی بخوابیم. ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه بهمون زنگ زدند وبیدارمان کردند. وضو گرفتیم و نماز خواندیم و ساعت 5و نیم در لابی بودیم و سپس با اتوبوس های خط 7 ایستگاه ام القری به نزدیکی مسجد الحرام رسیدیم. هوا کاملا روشن بود. هر چه از حال و هوایم بگویم نمیتوانم خودم را توصیف کنم. از باب فهد وارد مسجد الحرام شدیم. اشکهایم تمام صورتم را خیس کرده بود. از دور گوشه ای از پرده سیاه خانه خدا را می دیدم که من به آن نزدیک و نزدیکتر میشدم. بعدا سامی و مهرداد گفتند که صدای هق هق من بسیار بلند بوده.  نزدیکتر شدیم و وارد حیاط گردیدم خانه خدا با همه عظمت و سادگیش روبرویم بود. همه به سجده افتادیم.  بی نظیر بود. زیباترین لحظه زندگیم رقم خورد. فقط خودت را میدیدی و او را.  درسته که میگن خدا همه جاهست ولی دقیقا تو همینجایی که من ایستاده بودم بیشتر حسش میکردم انگار که واقعا او میزبانی بود که در خانه اش را به روی من میهمان بازکرده بود.  

از رکن حجرالاسود طواف را شروع کردیم. سیل جمعیت اورا پیش میبرد گاهی تا 5 قدمی خانه اش میرفتی و گاهی 4-5 متری فاصله می افتاد. هرچه ذکر بلد بودیم میگفتیم . من و مادر شوهرم و خاله همسرم در کنار هم بودیم و تکه ای از چادر هم را در دست داشتیم. ذکر لااله الاالله و الله اکبر خیلی زیبا بود. هر بار که به حجر الاسود میرسیدی یک دور تمام میشد و با بلند کردن دست و گفتن الله اکبر مجددا طواف بعدی راشروع میکردیم. تمام مدت در یک دستم تسبیح جانماز مامانم بود و فاتحه میخواندم و اسم یکی یکی شما عزیزانی که التماس دعا داشتید رو میبردم. بعد از 7 دور طواف، نماز درپشت مقام ابراهیم را خواندیم. سامی را دیدم که با پدر و پدربزرگش همراه بود و تا منو دید داد زد مامان من حاجی شدما!!!

بعد کمی از آب زمزم خوردیم و رفتیم برای سعی صفا و مروه. اینجا من در کنار سامی و همسرم بودم. بعد از دور سوم بود که سامی کم کم شکوائیه اش شروع شد. خلاصه با سلام صلوات 7 دور آنهم تمام شد.  تو این 7 دور هم فرصت خیلی خوبی بود که بیاد همه باشم و نام ببرمشون. به خودم میگفتم شاید خواب میبینم. من کجام ؟

بعد از دور هفتم در مروه ، عمل تقصیر را انجام دادیم و تکه ای از مو و ناخن خود را گرفتیم. ساعت حدود 9 صبح بود و آفتاب کاملا صحن مسجد الحرام را پوشانده بود. حالا باید 7 دور طواف نسا را انجام میدادیم. باز هم ما 3 نفر با هم بودیم.  بسیار گرم و شلوغ و طاقتفرسا بود. سامی اشکش دراومده بود. وسطاش میگفت من دیگه نمیخوام حاجی بشم، غلط کردم . شبیه اسنک شدم ، پختم .... کلی قربون صدقه اش رفتیم ولی باور کنید خیلی سخت بود. بعد هم طواف نسا و اتمام مراسم احرام

 

 

ادامه داد.....

جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

امروز ساعت 3 باید با مدینه وداع کنیم و به سمت مسجد شجره برویم . دیشب از شدت استرس خوابم نمیبرد تماما کابوس میدیدم. حس خوف و رجا و اشتیاق همه با هم آمیخته است. انگار به مسلخ میروم.  عبارات لبیک برای من تلنگر عجیبی است. در دلم هیاهویی بپا میکند.

یارب ، امشب به میقات می آئیم.  همان جایی که تو وعده داده ای که گناهان بندگانت را میپوشانی و حاجت روا میداری.

یارب ، از تو میخواهم که به من آرامشی عطا کنی تا در سایه اش بتوانم با تو به راز و نیاز بپردازم

یارب ، از تو میخواهم که تمامی کسانی را که از من التماس دعا دارن را بیادم بیاری تا نایب الزیاره آنان باشم

یارب ، از تو میخواهم که ثوابی از حج من ، به روح پدر و مادرم برسانی و آنان را در سایه مغفرت خود قرار دهی.

از همه شما عزیزان حلالیت میطلبم. به یادتان هستم . اگر قابل باشم نایب الزیاره شما عزیزان خواهم بود.

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |

از صبح امروز با دلشوره و تشویش از خواب پا شدم. خیلی خیلی استرس دارم. صبح رو هیچ جا نرفتم و ترجیح دادم تو اطاقمان بمانم . همش دارم به فردا فکر میکنم.

ساعت 3 بعد ازظهر 2 تا کاروان مراسم وداع داشتند. اومدم تو لابی که ببینمشان. اینقدر اشک ریختم و گریه کردم که اونا اومدن پیشم و بهم گفتن خانوم شما که دلتون اینقدر شکسته است برای ما هم دعا کن.  حس عجیبیه وقتی جماعت احرام پوشیده رو میبینم. بکی از مسئولین ایرانی هتل که داوطلبانه هرساله برای خدمت به اینجا اعزام میشه برای من و همسرم حرف زد و میگفت بعد از 8 بار مشرف شدن ، هنوز که هنوزه وقتی میره مسجد الحرام همون حس اول رو داره. اون حرف میزد و من اشک میریختم بنده خدا اینقدر من بغض داشتم که اونم بغض کرد و گریه اش گرفت. آخرین جلسه توجیهی در مدینه هم برگزار شد. سامی هم از روحانی کاروان بخاطر روانخوانی نمازش ، جایزه گرفت و کلی جلوی هم از این حاجی کوچولوی ما تعریف کرد. البته سامی تا جایزه اش را گرفت بدو آمد تو لابی و نشست مسابقه پرسپولیش رو تماشا کرد.

غروب هم دسته جمعی برای وداع رفتیم مسجد النبی.

 اینقدر جمعیت زیاد بود که من و مادرهمسرم به سختی جایی برای نماز پیدا کردیم. هیچکس اهمیت نمیده که تو داری نماز میخونی . من و مادر شوهرم با یک فاصله معقول درکنار هم داشتیم نماز میخوندیم که یکدفعه یه ویلچرنشین یه زور خودش رو بین ما جا داد. اینبار دیگه قید نماز جماعت رو زدیم و خودمون نماز فرادی مغرب و عشا و حاجت خوندیم.

شب قرار بود بعد از شام به اتفاق همسرم یه سر بریم خیابان شارع السلطان که تمامی برندهای معروف اونجا شعبه دارن. اما همسرم اینقدر خسته و خواب آلود بود که ترجیح داد بخوابه

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog