خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


دیشب به اصرار سامی و باباش ، باهاشون همراه شدم و تو شب نیمه شعبان باهاشون زدم تو خیابون تا جشن و سرور مردم را ببینیم. از دم خونمون تا پارک لاله حدودا 10 دقیقه پیاده فاصله است. تو مسیر که ما چیزی از شادی مردم و چراغونی ندیدیم. پارک هم مثل همیشه شبهای تابستان شلوغ بود. فقط در قسمت سینما تابستانی آن ، جنگ شادی برپا بود و از طرف صدا و سیما گروهی به مجری گری محمد سلوکی آمده بودند و کیبوردی زده میشد و خواننده ای هم لب خونی میکرد. ما که جای نشستن نداشتیم بیرون گود ده دقیقه ای ایستادیم و کم کم هم با تکرار  واژه بریم بریم سامی که سوار بر اسکوترش بود و مرتب دور ما میچرخید بی خیال شدیم و رفتیم کمی دور استخر پارک نشستیم. نه چراغ اضافه ای نه شیرینی نه شکلاتی هییییچ

شوهرم پیشنهاد داد با ماشین چرخی تو خیابون بزنیم و شامی بخوریم. قبول کردیم و اون رفت ماشینو آورد. بهش گفتم احتمالا تو خیابونهای پائینی شهر شلوغ تر خواهد بود بخصوص ولیعصر و اطراف مهدیه تهران. تمام خیابان جمهوری و گلشن و انقلاب  و ابوسعید و میدان منیریه رو گز کردیم جز چند ریسه رنگی جلوی مساجد چیزی ندیدیم.

با وجود علامت سوالات متعدد ذهنی ام نسبت به مسائل مذهبی و اعتقادی ، یاد نیمه شعبانهای دوران کودکیم افتادم. از دو سه روز قبلش جوونای کوچه منجمله برادر خودم و رفقاش با کاغذ کشی تمام کوچه رو آذین میبستن. عصر که میشد همسایه ها دم در حیاط رو آب پاشی میکردن و گلدونای گل حیاطشون رو می آوردن وسط کوچه و پیاده رو میزاشتن. شب نیمه شعبان هم که بساط اسپند و شربت و خنده و دلخوش مهیا بود. ما بچه ها هم با دوچرخه سر وته کوچه رو گز میکردیم. دلم گرفت. تو اون روزای دور گم شده تو خاطراتم اعتقادات من کودک و مردم خیلی بیشتر و زیباتر از الان بود که تبلیغات وسیع تری هم انجام میشه. دلم برای کودکیم تنگ میشود

یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ | ٢:٠۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog