خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


امروز در کمال ناباوری سامی بهش یادآوری کردم که از تعطیلات تابستونیش یک ماه و نیم دیگه فقط مونده . این یه تلنگری برای خودمم هم بود که تابستون به نیمه رسید و چه شد؟

پسرک ما همچون سال گذشته به اردویی که از طرف محل کار پدرش برگزار شده میره. سه روز زوج هفته. صبح با پدر میره و عصر با پدر میاد. کلی هم برای خودش کلاس برداشته. ژیمناستیک ؛ فوتبال ، اسکیت ، شنا و نقاشی. تو مسابقه شنا که دیروز برگزار شد هم  دوم شد و مدال هم گرفت بچم . دوروز فرد هفته هم که کلاس زبانش رو میره. تو مابقی وقتی هم که داره یا داره مشق زبان مینویسه یا دسته ایکس باکس دستشه و یا داره غر میزنه که چکار کنه که حوصله اش سر نره. حالا اگه تو این میون خدای ناکرده غر بزنم که اطاقت رو یه سروسامونی بده ، پنداری که به صندلی الکتریکی وصلش کردن تمام اعصابش میره رو ویبره که مگه من الان که بیکارم باید اطاقم رو مرتب کنم ؟؟؟؟ من تعطیلم و باید خوش بگذرونم......

تا به این لحظه که تابستونمون فاقد هرگونه سفر برون مرزی و درون مرزی بوده. هرشب در خیالمان با همسر به یک جا سفر میکنیم و برنامه رفتنش رو میریزیم فرداش که با آزانس چک میکنیم میبینیم که هزینه ها بالاست و فعلا الویتهای دیگه ای داره چشمک میزنه. با هر گونه سفر داخل کشور هم که فعلا مخالفم چون احساسم اینه که به اندازه ای که خرج میکنی خدمات نمیگیری و امکاناتی نمیبینی که برات جالب باشه و این شده که فقط تونستیم دو روز بریم آبعلی و کمی هوای پاک و خنک استنشاق کنیم و بس. البته تو این میون پای بنده هم پیچ خورد و دو هفته ای است که با درد قدم برمیدارم و لنگ میزنم. گویا از پارسال تا حالا دست و پای من و شوهرم اضافی اومده که مدام درگیر میشه.

ماه رمضان هم که رسما از فردا شرو ع میشه. امسال که حاج خانووم هم هستم و خلاصه یه جورایی انتظار میره که پای بند روزه باشم. البته یه دوروزی رو آزمایشی استقبال رفتم . رخوت و بیحالی مفرطی رو تجربه کردم اساسی. پارسال ماه رمضان  سوالات بیشماری رو تو وبلاگم مطرح کردم. هنوزم سر حرفم هستم ولی امسال رو اگه بشه شاید بگیرم اونم فقط به دلیلی کاملا شخصی و نه از سر درک واجبات. از امشب سریالهای پشت سر هم تی وی هم شروع شده که من حکمتی هم در پخش آن نمیبینم. دیگه ملت اگه بخوان صله ارحام هم بجا بیارن نمیتونن. بعضی ها اینقدر معتادش میشن که اگه مهمون بیاد یا جایی هم برن بجای دو کلوم حرف زدن با خانواده و دوستان فقط چشم به تلویزیون میدوزن و از این کانال به کانال بعدی میپرن.

تو یه سری لینک فیس بوکی و سایت خبری هم چشممان به برگزاری جشن آبپاشی در پارک آب و آتش و خز بازی در پارک پردیسان روشن شد که چهار شاخ ماندیم از جسارت جوانهایی که در عین خفگی دارن نفس میکش ولی فرداش لینکهای پیگیری نیروی انتظامی بهمان تلنگر زد که : ما در ایران زندگی میکنیم I love you PMC

 

سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog