خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


12 ماه گذشت

بعضی ها دلشون شکست

بعضی ها دل شکوندن

خیلی ها عاشق شدن و خیلی ها تنها

خیلی ها از بینمون رفتن

خبلی ها بینمون اومدن

گریه کردیم و خندیدیم

زندگی برخلاف آرزوها و امیالمان گذشت 

فقط 24 ساعت مونده

24 ساعت مونده از همه ی اون خاطره ها.....

دعا کنیم سال 92 برای همه ایرانی ها ، سال رسیدن به آرزوهاشون باشه... الهی آمین

=================================================

ساعت یک ظهر آخرین سه شنبه سال نود و یکه.  دوروبرمو نگا میکنم اکثر چیزا برق میزنن و تمیزن. خیلی ریزه کاری ها هم هستن که هنوز رو دستم موندن و هی به پایان نرسیدن. خانه تکانی امسال رو زودتر از همیشه شروع کردم و بازم کش اومد.... 

سفره هفت سینمان را دیشب چیدم . ای بدک نشده. امیدوارم چاشنی اصلیش دل خوش باشه که تو زمان تحویل سال به دست تک تکمون برسه.

دوباره یکسال دیگه هم به سرعتی باورنکردنی گذشت. دوباره هی بخودمان نهیب زدیم که ای بابا انگار همین دیروز بود که ..... یا همین دیروز بود که ....!!!!!

سالی که گذشت پر از اتفاقات خوب و بد یود و ما هم مثل همه از همش نصیبمان شد. سالی که گذشت 40 سالگی ام را آورد و که درد نداشت فقط کمی استرس و دلتنگی گذران عمر را داشت. در سالی که گذشت پسرکم کلاس چهارمی شد و ده ساله. حالا ضربهای چند رقمی در چند رقمی را به راحتی انجام میدهد و تقسیم را هم ایضا". بزرگ شده است و قد کشیده. در چندماه اخیر هم نشان داد که ژن مادرش هم در او فعال شده. پسرکم کمی تپل شد و ماشاالله هر کس میبیندش میفهمد. دغدغه چاق نشدنش هم به بقیه تشویش هام اضافه شد. در سالی که گذشت پسرکم یادگیری ساز را شروع کرد و حالا هر بار که انگشتان کوچکش نوای دل انگیز پیانو را مینوازد دلم غرق در شادی میشود و به قولی قند در دلم اب میشود و بیشتر به یاد مادرم میفتم و بیشتر دلتنگش میشوم که یکی از آرزوهایش پیانیست شدن من بود و به همین خاطر بود که در چهارده سالگی ام برایم پیانو خرید و من بی استعداد و بی عرضه از فرضت گرانبهایم استفاده نکردم و نهایت تلاشم رفتن به چند آموزشگاه و نواختن چند تا قطعه و نیمه کار گذاشتن کتاب به یر بود و بس.... آخر سر هم سهممان فقط گردگیری هفتگی پیانو بود و اشغال کردن فضای بزرگی از منزل و آخر سر هم فروختیمش چون من اینکاره نبودم و بیشتر شنونده خوبی بودم تا نوازنده. حالا پسرکم در ده سالگی به من قول داده که روح مامان پروانه اش را هم شاد خواهد کرد و من را به آرزوی دیرینه مادرم و خودم خواهد رساند. خداروسکر که استاد خوبی هم نصیبش شده که رگ خواب این پسرک شیطان را میداند و هر جلسه کلاس که میگذرد بیشتر دلبسته کلاس و استادش میشود.

در سالی که گذشت کمی از این فضای مجازی وبلاگم فاصله گرفتم بخاطر کم لطفی خوانندگانش که به اصرار دوستان و همسرم رهایش نکردم چرا که دفترچه خاطرات بزرگ شدن سامی است و روزگار مشترکمان.

در سال 91 ، اتفاقات تلخ هم داشتیم . اول از همه بیماری و سکته عمه سالخورده ام که تا وداع پیش رفت و خدا رو شکر عمرش به دنیا بود و حالا سهمش از زندگی ، خانه سالمندان است و بس. بسیار دلگیر میشوم از دیدنش در آنجا و دلتنگ خانه اش میشوم ولی چه کنم که تصمیم عزیزانش بر این بوده است و بنده هیچکاره...

در سال 91 ، خانه پدریمان ، کلنگ تخریب و نو سازی بر پیکرش را تحمل کرد و همه  خاطرات خوب و بد کودکی و جوانیمان در زیر تلی از خاک مدفون شد و حالا ساختمان عمودی و نیمه بلندی در جایش قد برافراشته که به زودی تمام اطاق هایش پر میشود از خاطرات ساکنین جدیدش.

در سال 91 ؛  دوتا از دایی هایم را به فاصله ی 5 ماه از دست دادم. اولی 4 مهر ماه بود.  از بچه گی منو " ستاره " خطاب میکرد و مرگ ناباورانه اش همه مان رو شوکه کرد و جایش در این حال و هوای نوروزی بسیار خالی است.

دومی دائی ارشدم بود و ساکن غربت. از بچگی منو " شروشور عزیزش " خطاب میکرد و  بسیار به من و برادرم دور از حالا علاقه داشت. مرگش  در سوم اسفند در غربت سخت بود و ندیدنش سخت تر.... روحش شاد .

در سال 91 ، تحریمها شدت یافت و قیمت ها افزایش سرسام آور. پراید به 20 میلیون رسید و پسته تا مرز کیلویی 60 هزار تومان. در نیمه دوم سال 91 ؛ بیشتر گفتمان آشنایان و دوستان همه گرد گرانی میگذشت و بس.  خیلی ها سال 92 را بدون آجیل عید سپری خواهند کرد ما هم ایضا". باشد که اینبار به حرف و اعتراضمان جامه ی عمل بپوشانیم.

سال 91 ، زلزله آمد ، بیخانمانی حادث شد . بخاری نفتی مدرسه ای آتش گرفت و بچه های نازنینی سوختند و ساختند. 

سال 91، هوگو چاوز هم بوی الرحمانش آمد و عزای عمومی اعلام شد !!!!!

و القصه بالاخره تو سال 91 موفق شدم یه 7-8 کیلیویی کم کنم که بسیار ناچیز بود ولی باز جای شکرش باقی بود که وزنم چون تورم بالاتر نرفت.

حال و هوای این روهای پایانی سال را بیشتر از نوروز دوست دارم. از همهمه و شلوغی خیابون خوشم میاد. دیروز به اتفاق دختر دائی ام ساعات زیادی رو در خیابان جمهوری سپری کردیم و بوی عید رو استشمام کردیم. او از دلتنگی هایش از مرگ پدر و جای خالیش در نوروز امسال گفت و اشک ریخت و من به او گفتم که 12 سال است که عید برایم معنایی ندارد در جایی که روز سومش ، یادآور لحظه ی تلخ رفتن بهترین مادر دنیا به سرای ابدیش است. 

حرفهایم در این بابت شاید تکراری باشد اما چه کنم که دلتنگی هایم هم تکراریند و فراموش نشدنی!!!!!! هنوز هم ترانه ی " سلام آخر " احسان خواجه امیری ، اشکهایم را به شدت و حدت هر چه تمام تر بر روی سینه ام جاری میکند. با این تفاوت که حالا پسرکم هم در آغوشم میگیرد و گونه اش را به گونه ام میگذارد و با چشمان اشکی اش بهم میگوید که ای کاش میتوانست پدرمادر مرا ببیند و بهم میگوید که برایم خیلی متاسف و ناراحت است و من قلبم سراسر عشق میشود و  عاشق تر از همیشه او را به سینه ام میفشارم و از بابت داشتنش خدا رو شکر میکنم.

حدودا 24 ساعت به سال نو مانده و من هنوزم کلی کار دارم که انجام بدهم. در لحظه ی تحویل سال ، بیماران رو یاد کنید بخصوص علی ، آقای کوچک وبلاگستان رو

برای همه دعا کنیم ؛ برای سعادت بچه هامون ، برای آزادی و  سربلندی ایرانمون ، برای شفای بیماران ،  برای آمرزش رفتگان ، برای عاقبت بخیریمون برای تحقق آرزوهامون و مهم تر از همه برای سلامتیمون

برای اینکه مار سال 92 فقط نویدبخش چمبرکش روی مال باشد و همه از نیشش در امان باشیم.

ســـــــــــــــــــــــال نــــــــــــــو مــــــــــــبـــــارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |

قبلا" هم اینجا اشاره کردم که از بچه گی هم عاشق کتاب بودم و یکی از بزرگترین لذات من در دوران نوجوانی ، خرید و خواندن رمان بود. بخصوص وقتی که برای بار اول مامانم اجازه داد تا با دختر همسایه که از من بزرگتر بود یه دو ایستگاهی رو پیاده بریم تا نزدیکترین کتابفروشی محل و تو اون تابستون خودمو با چند تا رمان واکسینه کنم.

بزرگتر که شدم مجله فیلم و گزارش فیلم و هفته نامه سینما و کیهان ورزشی هم به علاقمندی های من اضافه شدند و در ماه کل پول توجیبیم صرف خرید اینا میشد. خریدنش یه طرف ، انبار کردنش یه طرف. 

سهم من در اون زمان یه کتابخونه قهوه ای سه طبقه بود که پائینش هم یه کمد دو طبقه داشت. حجم کتابها اینقدر زیاد بود که نمیتونستم مرتب بچینمشون. مجبور بودم تو هر ردیف عمودی بچینم برم بالا. یه طبقه از کمد زیر هم که پر بود از نوار کاست. کنار کتابخونه و حد فاصله ی کتابخانه و دیوار سمت راست یه فضا درست کرده بودم و مجله هایم را دسته کرده بودم و چیده بودمشون رویهم و این ستون کاغذی سال به سال درازتر میشد . بعد از ازدواجم چون خانه مشترکمان کوچک بود , فقط کتابهایم را باخود بردم و گلچینی از چندتا مجله ی فیلمم. باقی آنها را در کارتنهای قد و نیم قد جا دادم و تمامی روانه زیرزمین خانه پدری شدند.

بعد از ازدواج هم ، خرید و بایگانی مجله فیلم ادامه پیدا کرد. دنیای تصویر هم هرازگاهی به جمعشون اضافه میشد.  همسرم هم ماهنامه ی جدول میخرید و به نمایشگاه مطبوعات هم سر میزد و  حالا هفته نامه سلامت هم دلمان را کم کم میبرد. ماحصل حجم انبوهی از مجله و نشریه . وقتی به این خانه اسباب کشی کردیم ، باربرها مانده بودند که این کارتنها چرا اینقدر سنگینند. در خانه ی فعلی جایمان بزرگتر بود و بالطبع یکی از اطاقها را به کتابخانه بزرگی اختصاص دادیم.

حالا یه عالمه جا برای کتابها و مجلاتم پیدا شده بودند. البته هرگز آن بخش بجا مانده از خانه پدری را بدینجا انتقال ندادم. حالا دیگر مجله ایده آل هم بدجور دلمان را میبرد. تا دو سال هر ماه ایده ال هم میهمان خانه امان بود . در این بین ، سیب سبز و شهرزاد و بانوی شرقی و سلامت و خانواده سبز و همشهری جوان هم بما سرمیزدند و خانه نشینمان میشدند.

کتابخانه به حد مرگ اشباع شد. یه عالمه کتاب هم تو این 6 سال به کتابخانه اضافه شد. مجله ها آمدند و آمدند و آمدند. سالها اشتراک داشتن مجله فیلم تبدیل به یه عادت غیر قابل انکار شد. این اطاق دیگه تبدیل به انباری شد. هرجا را نگاه میکردی کتاب و مجله.

امسال در موسم خانه تکانی ؛ احساس کردم در حال خفه گی هستم از این انباشته گی. دل به دریا زدم. مجله های فیلمم را بسته بندی کردم از شماره 279 تا 430 . دنیای تصویر و سلامت خانواده سبز و همشهری جوان را هم ایضا". ایده آلها را دلم نیامد. بسته ها را پشت در ورودیمان گذاشته ام . تا تصمیمی بگیرم. غیر از مجلات فیلم دل کندن از بقیه  خیلی راحت بود . دورشان میریزم. فقط نمیدانم این آرشیو را چه کنم. نه توان انبار کردنش را دارم نه دورانداختن. 

اگر کسی طالب است خبرم کند. خیرش را ببینید.

 

پینوشت: تمامی مجلات موجود در زیرزمین خانه پدری بر اثر رطوبت پوسیدند و بید زده شدند و همرا با خشت و گل آن خانه از بین رفتند.

دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog