خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


به همین سرعت 20 روز از سال جدید هم گذشت. همه اون بدو بدوها ، خونه تمیز کردنا ، نالیدن از ترافیک اسفند ، پروژه ی گرونی پسته و تحریمش ، ... همه و همه تموم شد. 

متاسفانه سال جدید برایمان بخوبی رقم نخورد!!!!

دقیقا " روز اول عید ، دخترخاله ی جوان همسرم به رحمت خدا رفت.  دردی کهنه و قدیمی و سخت رو به دوش میکشید که جز افراد خانواده ی درجه یکش ، هیچ کس از آن خبرنداشت. خبر فوتش یک شوک بود. دقیقا " در زمانی که داشتم با همسرم راجع به 12 سال پیش و شومی سوم فروردین ماهش و درگذشت مادرم صحبت میکردم ، خبرش داده شد. حال و هوای عید و سوگ و غم فراق و صدای شیون و ضجه ی مادر و خواهر و صحنه های دلخراش خاکسپاری و ریتم تند مراسم متعاقبش همه و همه خاطرات عید 80 را برایم زنده کرد. 

از آنجائی که مرگ برایم مقوله ای است هم غریب و هم قریب و پر از ابهامات و معماهای آمیخته با خرافه های دینی ، نمیتونم بهش بی تفاوت باشم. غمش مرا درگیر میکند. یاد شخص متوفی به نسبت قرابتش ، ولم نمیکند. برای همین است که اشکهایم بی امان جاری میشوند و تا چند روز پس از مراسم ، من همچنان مغمومم.

القصه که نیش مار 92 زده شد و حال ما و خاندان را بدجور گرفت.

روزهای پایانی تعطیلات را هم در سفری به شمال گذشت که کمی روحیه امان را بهاری کرد.

تعطیلات تمام شد. روزمرگی ها شروع شدند. بچه مدرسه ای پشت باد خورده امان بدجور از زیر بار تکلیف در میرود.    عسل بدیعی درگذشت. از او اسطوره ای ساخته شد. ایثارش به 7 بدن ، جانی دوباره بخشید.  روحش شاد

هوای تهران رو به گرما میرود . امیدوارم دلهایمان نیز گرمابخش همدیگر شود.

سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog