خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سلام يه چندروزيه كه خيلي در نوشتن تنبل شدم اصلا من فكر ميكنم كلا تنبل و بي حس و

حال شده ام و اين از نظر من خيلي خيلي بده .يه چند روزيه كه ني ني خيلي دارم به جنسيتت فكر ميكنم . نميدونم چرا يه حس غريبي به من ميگه تو دختري نميدونم شايد دليل اون خواب خوبيه كه از تو و مامان خوبم ديدم . شايدم فكر ميكنم چون مامانم هميشه دوست داشت تا من صاحب يك دختر باشم تا احساس تنهائيم رو كم كنه . نميدونم عزيزم , بهر حال تو هرچي باشي براي من عزيزتريني فقط از خدا عاجزانه درخواست ميكنم كه تو سالم
و صالح و ناناز باشي.عزيز كم ديروز اولين خريد مربوط به تو گلم را انجام دادم . يك سرهمي كوچولو از زيروتن. خيلي خنده داره فكر نميكنم 20 سانت بيشتر پارچه برده باشه
خلاصه كلي با همين سرهمي تو حال كردم
بهرحال خوب مارو گذاشتي سركار!!!
چقدر جاي مامانم خاليه تا اين لحظات تنهايي پيشم باشه و با عشق ناب مادريش هوامو داشته باشه . البته خيلي از آشنايان ابراز لطف ميكنند و حتي غذاهايي رو هم كه دوست دارم برام ميپزند ولي نميدونيد دلم براي حتي يه نيمروي ساده كه مامانم درست كنه و بذاره جلوم تنگه. آخ مادر خيلي زود از دستم رفتي دقيقا روزهايي رو بدون تو سرميكنم كه به تو از هميشه محتاجترم ولي خوب ته تموم افكارم , روياهام , خوابم تو حضور داري و خودت ميدوني كه چقدر به يادتم.
قسمت ميدم كه دعاي خيرت رو ازم دريغ نكني و اين روزها دورادور خيلي هوامو داشته باشي و برام از خدا طلب آمرزش و سلامتي و پر روزي بودن ني ني رو بكني .ني ني از يك لحاظ برات متاسفم كه مامان بزرگت نخواهد بود تا بفهمي كه چقدر عاشقانه ميتونست ازت نگهداري كنه و چقدر ميتونست برات خاطرات شيريني را بوجود بياره. اميدوارم كه خدا مامان بابائيت رو برات نگهداره

□ نوشته شده در ساعت 12:28 AM توسط sherry ****


........................................................................................

Wednesday, October 23, 2002


● شب نيمه شعبان غوغايي بود . ما جايي دعوت بوديم و بايد ميرفتيم. باور كردني نبود مسيري را كه در اوج ساعات ترافيك حداكثر در مدت 45 دقيقه ميرفتيم درمدت 4 ساعت و ربع پيموديم . ترافيك ديوونه كننده بود . ني ني هم از نشستن توي ماشين و به مدت طولاني كلافه شده بود و باعث شده بود دل مامانش به شدت درد بگيره. خلاصه حكايتي بود. راستي باباي ني ني صبح روز نيمه شعبان اومد چقدر من و ني ني از اومدنش خوشحال شديم . متاسفانه خيلي بيحوصله و وارفته شده ام . اصلا دست و دلم زيا د به كار نميرود در غياب باباي ني ني خونه پدري بودم و اونجا اي كار هم ميكردم ولي نميدانم چرا اينقدر از آشپزخانه خونه خودمون بدم اومده اصلا دست و دلم بكار نميرود . از بوي پودر ماشين لبلسشويي هم به شدت بيزار شده ام بخصوص سپيد 1 و 2 و 3
القصه ديشب جشن نامزدي يكي از دوستان باباي ني ني بود از اون مجالس باحال كه من هميشه سرم براش درد ميكرد ولي نميدونم چرا اينقدر بيحال شده ام كه هر كاري باباي ني ني كرد كه من برم نتونستم خلاصه طفلكي را مجبور كردم خودش بره. خدا بهش رحم كنه با اين زن وارفته اي كه خدا نصيبش كرده است.
□ نوشته شده در ساعت 12:53 AM توسط sherry ****


........................................................................................

Saturday, October 19, 2002


● بالاخره رئيس جان بعد از 20 روز مسافرت خارج از كشور , ديروز به شركت آمدند. متاسفانه با هر جان كندني است در طول اين مدت با وجود داشتن حالات بد دوران بارداري , تا آنجا كه در توانم بوده كارها را پيش برده بودم ولي ايشان با علم به اينكه بنده اكنون شرايط دشواري را ميگذرانم از بنده گله مند هستند و ميگويند كه فعاليتم را مخصوصا كم كرده ام و اين رضايتبخش نيست . آخه يكي نيست بهش بگويد دلم ميخواست فقط دو ساعت از حالات تهوع روزانه خودم را به شما ارزاني ميكردم تا ببينيد دنيا دست كيست. ايشان با وجود قلب مهرباني كه دارند ولي چارلز برانسون وار بسيار خشن هستند و بعضي اوقات زور ميگويند. مثلا يكسال و نيم پيش وقتي من تازه مامانم رو از دست داده بودم و مسلما در شرايط بسيار بد و بحراني به سر ميبردم ايشان با خشونت تمام از من ميخواست كه گريه نكنم و مقاوم باشم و اصلا به اين قضايا فكر نكنم البته شايد ضدحالهاي ايشان تاحدودي من رو به زندگي عادي برگرداند ولي الان هم به من ميگويند اصلا“ تلقين نكن كه حامله هستي مثل سابق باش. آخه وقتي مدام از بوهاي مختلف و موجود در شركت منجمله بوي سيگار در حال عق زدن بسر ميبرم چطور ميتونم بگم به به چقدر حالم خوبه دوستان عجب بوي خوش سيگاري!!!
القصه اين هم از آب پاكي كه ايشان بر روي دستان بنده ريختند.
ديشب كلي حالم گرفته شد چون يكدفعه ديدم اي بابا پنجه پام ورم كرده خيلي ترسيدم آخه تازه توي 3 ماهگي هستم و فكر ميكنم زود باشه . خدايا خودت بخير بگذران.
راستي دلم براي باباي ني ني هم خيلي تنگ شده الان 4 روزه كه اصفهانه . وقتي باهاش حرف ميزنم طوري ميپرسه بچه چطوره كه آدم احساس مينه ني ني الان توي كوچه داره با دوستاش الك دولك بازي ميكنه .
□ نوشته شده در ساعت 11:27 PM توسط sherry ****


........................................................................................

Wednesday, October 16, 2002


● خب امروز يك سري به وبرينگ والدين زدم و ديدم كه اسم وبلاگم اونجاست. بالاخره اين ني ني نيومده مارو وبلاگ نويس كرد!
هيچوقت فكر نميكردم بارداري اينقدر اوضاع و احوال آدم رو بهم بزنه. روي تمام هورمونهاي بدنم اثر گذاشته. متاسفانه از اون مامانا هستم كه در دوران بارداريشون زشت و باد كرده ميشن . البته ميگن اگه مادر زشت بشه خوشگليشو بچه ميگيره . البته تموم اينا حرفه اميدوارم كه سالم و صالح و اي خوشگل هم باشه ديگه .....
آره داشتم ميگفتم اعصاب كه حسابي تحليل رفته . كلام دومم تبديل به فرياد ميشه . كلا“‌بي حوصله و خواب آلودم . بيچاره همكارم دعا ميكنه كه منو كمتر ببينه چون خيلي سرش غرغر ميكنم.
اي ني ني كوچولو بخاطر وجود مباركت و دگرگونيهايي كه به من داد ه اي از مسافرت خوب اصفهان هم منو انداختي . عيب نداره فداي سرت . سرت سلامت باشه . فردا بابات براي چند روز ميره سمينار اصفهان . باورت ميشه ديروز ميگفت دلم براي ني ني تنگ ميشه . وروجك هنوز نيومده جاي خودت رو بازكردي.
البته من مطمئنم تو بهترين پدر دنيا را خواهي داشت چون خيلي صبور و مهربون و خوش اخلاقه.
خدايا حكمتت رو شكر واقعا در مقابل اين همه عظمتت بايد سر تعظيم فرود بياريم . تصور وجود يك موجود ديگه در بطن انسان و 9 ماه بزرگ شدن در محيطي غير قابل تصور و سربسته همراه با تمام حالات روحي مادرواقعا اعجاب انگيزه .

خدايا تورا بخاطر ارزاني داشتن اين لحظه باشكوه شكر ميگويم از تو ممنونم كه به من فهماندي كه مادر شدن آسان نيست .
فهميدم براحتي سرقفلي بهشت را به زير پاي مادران نمي اندازند.
ياريم كن تا همواره شكرگذارت باشم و اين دوران در آرامش سپري كنم. آمين يا الرحمن الراحمين.
□ نوشته شده در ساعت 3:59 AM توسط sherry ****


........................................................................................

● دوشنبه اول مهرماه 80
امروز ديگه رفتم براي آزمايش خون .تا بعدازظهر بايد صبر كنم . تمام مدتي كه سركار بودم ديدم ني ني رو خيلي دوستش دارم و اصلا دوست ندارم جواب آزمايشم منفي باشه . آخه فكر مينم وقتي منتظر اتفاق خوبي باشي و اون نيفته خيلي بده ولي در عوض وقتي اصلا به فكر اون اتفاق نباشي و خودش پيش بياد خيلي شيرينه. تمام مدت تا خونه هم همين فكر منو مشغول كرد. باباي ني ني رفت و جواب رو گرفت . جفتمون شوكه و ذوق زده بوديم . جالبه باباي ني ني چقدر مهربونتر شده بود و چقدر بيشتر به فكر منه . البته بنده خدا هميشه خوب بوده و هست ولي حالا واسه اين لوبيا چشم بلبليش چه ذوقي ميكنه. شب موقع خواب بازم چشمام بياد اون مهربانترين مادر خيس بود.روحش شاد
□ نوشته شده در ساعت 3:27 AM توسط sherry ****


● ميخوام خاطراتم رو از لحظه اي كه به وجود اين ني ني پي بردم , بيان كنم.
چهارشنبه 27 شهريور
امروز تمام سايتهاي مربوط به بارداري رو زيرو رو كردم و ديگه شكم به يقين تبديل شد كه ني ني جون تو وجودم پا گرفته چون تموم حالات ممكنه در يك زن باردار رو در خودم ميديدم . احساس عجيبي داشتم نه خوشحال بودم نه ناراحت بيشتر شوكه بودم . ولي ترس پنهوني هم تمام وجودم رو گرفت . واي اگه سالم نباشه ؟ واي اگه اينطوري باشه اونطوري نباشه !!! از طرف ديگه فقدان عزيزترين موجود زندگيم يعني مامانم هم به قلبم چنگ ميزد . مادري كه عاشق بچه ها بود و اگه ميفهميد كه من باردارم فكر ميكنم نصف بيماريش از بين ميرفت . توي اين يكسال و نيم گذشته كه از رفتن هميشگي مامان ميگذره خدا خودش شاهده كه لحظه اي صورت نازش از جلوي چشمام دور نشده و هميشه و هميشه به يادش بوده و هستم و حالا توي اين بحراني ترين مرحله زندگي يك زن بدون او و تنها هستم .كاش در كنارم بود.
□ نوشته شده در ساعت 3:20 AM توسط sherry ****


● سلام . منهم با خواندن وبلاگ مامانها تصميم گرفتن به جمعشون بپيوندم
□ نوشته شده در ساعت 1:39 AM توسط sherry ****
سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۱ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog