خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


اين مطالب مربوط به دو هفته پيشه که دير آپديت شده:

هفته پيش با گروهي از فاميلها رفتيم پارك شب نشيني. سروكله اين دوره گردهاي جوجه فروش پيدا شد. باباي سامي هم براش دوتا جوجه طلائي گرفت. كه البته بابا بيشتر از بچه ذوق بازي با جك و جونورها رو داره. هرچي من غر زدم كه بابا ما جوجه ميخواهيم چيكار و اصلا كجا ميخواهيم نگهش داريم فايده نداشت كه نداشت. من معتقدم آدم اگه گل و گلدون مياره خونش يا حيووني رو نگه ميداره واقعا در قبال اون مسئوله و بايد بهش برسه. من خودم بچگيهام عاشق جوجه و گربه و پرنده و چرنده بودم و همه اينها رو هم يه زماني نگه داشتم اما الان عجيبه كه از همه اينها بيزار شدم و حاضر نيستم حتي نوك انگشتم هم باهاشون تماس پيدا كنه. مسخره بود من خرس گنده حتي دل اينكه اين جوجه كوچولوها رو ناز كنم هم نداشتم. القصه اين دوتا زبون بسته رو آورديم خونه و گذاشتيمشون تو يه سبد تو راه پله پشت بوم. ( آخه خدائيش تو يه آلونك 60 متري خودمون هم به فغانيم ديگه جائي براي اونا نبود) حيوونكيها با اينكه سرحال بودند ولي هيچي نميخوردند. ارزن گرفتيم نخوردند براشون آسياب كردم بازم نميخوردند. يكبار فقط تي تاب خوردند ولي همون يكبار بود. سامي هم همچين علاقه اي بهشون نشون نميداد. هر روز بعدازظهر هم كه همسرم از سر كار ميومد بهش غر ميزدم كه آخه اين چه كاري بود كردي. اين زبون بسته ها رو بده به يكي كه بتونه نگهشون داره. خلاصه دور از جون شما يكيشون پنجشنبه تلف شد اون يكي هم ديروز در سومين روز درگذشت اون بزرگوار سرود الوداع رو خوند. دومي خيلي ناراحتم كرد چون جون دادنش رو هم ديدم و كاري از دستم برنيومد. ديروز كه باسامي رفتيم به دومي آب بدم سامي هي ميگفت مامان دوتا جوجه بود توشش؟؟ بهش كه گفتم مرده ديگه هركي خونه ما زنگ زد گزارش ميداد. جوجه مرده نيستش. خلاصه من ديشب تا صبح خواب جوجه و مرگ جوجه و اكبر جوجه رو ديدم.

سامي فسقلي هم ظهرها كه ميخوابه موقعيت خوبي رو بوجود مياره كه منهم به كارهام برسم. بعد كه بيدار ميشه از همون سرجاش داد ميزنه: ماماني ، مامان دون توشي؟ تجائي؟ مامان دونم تجائي؟ بيا اينقدر اين كلمات رو بانمك ميجگه كه من عمدا جوابشو نميدم تا بيشتر بشنوم . خلاصه خيلي حال ميده.

تو اين تابستون هم از بس اين بچه آب بازي كرده شده سياه سوخته اينم يه عكس آب بازي.

پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog