خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


وقتي تلويزون روشن ميكنم و هي از روز مادر ميگه اصلا به ذهنم خطور نميكنه كه خودمم مادرم و اين حرفهاي قشنگ ميتونه خطاب به خود منهم باشه. قلبم مچاله ميشه دلشوره ميگيرم و حالم كلي دگرگون ميشه. باز دلم تنگ تنگ ميشه باز دنبال گمشده ام ميگردم باز بغض گلومو ميگيره و دلم ميخواد فرياد بكشم.

مامانم عزيزم چهارساله كه اين روزهاي مادر و بقيه ايام بي تو سپري ميشه. خدا گواهه كه هرگز از ذهنم دور نشدي و غم نداشتنت هرگز برام عادي نشده. مامان قشنگ و مهربونم مگه ميشه تو رو با اون همه خوبيات با اون همه صفات فراموش كرد؟ به خدا قسم هنوز صداي پر صلابت و مهربونت تو گوش مينوازه و دل تنگ منو بي تابتر ميكنه. آخ كه چقدر اين حسرت تحملش سخته كه چي مشد سامي كوچولو رو ديده بودي؟ چي ميشد تو يه همچي روزي سامي ميتونست به مادربزرگ عاشق و مهربونش يه شاخه گل بده؟ آخ مامانم خدا رحمتت كنه . الهي كه روح متعاليت در پناه خداوند و در آرامش ابدي باشه و از من راضي باشي. مامان گلم بخدا دلم برات يكذره شده. امشبو بيا به خوابم و يخورده آرومم كن باشه الهي كه قربونت برم مه بانوي من.                                          ماماني روزت مبارك باشه

پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤ | ۳:٠۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog