خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


وای خدا چقدر دير ميشه. دليل اصاليش اين سرعت پائين اينترنته كه حالمو بهم ميزنه.

مناسبتهای مختلفی رو تو اين مدت گذروندم. تولد همسرم و روز پدر. روز پدر هم مثل روز مادر دل من غمين و افسرده است. قصه اش هم قصه تكراری است كه شما دوستان اونو از بهريد. بابائی پير و مهربون من دوست دارم و جای خاليتو پيوسته در كنارم حس ميكنم. بابائی خوب و مهربون من نيستی ببينی نوه كوچولوت كم كم داره بزرگ ميشه و چقدر شيرين زبونی ميكنه. دقيقا ميتونم چهره ات رو مجسم كنم كه چجوری داری با حظ نگاه سامی ميكنی و ميخندي. آره بابابزرگش كاشكی بودی و ميديدی كه سامی هر روز به عكس تو و مامان نگاه ميكنه و سلام ميكنه. ميدونم كه همه چيز به تو و مامان آگاهه و ميدونم كه بی معرفتم و مدتيه نيومدم به سر مزارتون. ولی خودتون خوب ميدونيد كه گرفتار بودم و خوب ميدونيد كه عشق به شما اينقدر قلب منو آكنده كرده كه هميشه به يادتونم و براتون طلب آرامش و آمرزش ميكنم. روحتون شاد .

آره دوباره موقعيتی هم پيش اومد رفتيم شمال. من و سامی تو اين مدت ۴ روز تقريبا روزی ۴-۵ ساعت تو دريا بوديم و حسابی سوختيم.

سامی خيلی بلا شده. ماشاءالله ديگه همه چی ميگه و به كار همه كار داره.

مامان چرا خوابيدي؟ مامان بيداري؟ مامان چرا من اينجا ميخوابم؟ مامان با اينا بازی بتنم؟ مامان بابام تجا رفته؟ رفته آفيس؟ رفته آفيس دوغ بخره ميوه بخره

مامن برام سوپ بده بخورم. مامان دوست دارم.

پسرك حدودا يه ۱۰ كلمه ای هم انگليسی ياد گرفته و گهگداری اتوماتيك استفاده ميكنه: آنكل - آنت - آفيس - اپل - مامی - ددی - بيبی - كت - داگ - هلو - آفيس -

دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٤ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog