خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


قبل از هر چيز بايد ابراز تنفرم رو از آدم كثافتی كه برای من نظر مينويسه رو اعلام كنم. جالبه من حدود سه ساله كه دارم وبلاگ مينويسم و تو اين مدت همچين كثافتی فضای وبلاگ منو آلوده نكرده بود. كاملا مشخصه كه اين حيوان خصومت شخصی با بنده داره و من تا حدودی حدس ميزنم كه كار كدوم بی آبرو ست. مهم نيست اون بنويسه و من پاك ميكنم. باور بكنه كه به محض اينكه شكم به يقين تبديل بشه عكس خودشو  اينجا ميگذارم و رسواش ميكنم. خوك كثيف عقده اي.

---------------------------------------------------------------------------------------------

ببخشيد كه فضای اينجا رو عوض كردم ولی دارم ياد ميگيرم كه با هركس به اندازه شعورش برخورد داشته باشم.

قند عسل من ديگه بقول خودش آقا شده. مدام ولی بهونه ميگيره كه منو ببر مهد كودك. جالبه كه هيچ زمينه ذهنی هم از اونجا نداره ولی يكبار بهش گفتم كه حتما ميبرمت مهد كودك ديگه اصرار بيش از حد ميكنه. ديروز به باباش ميگفت: ددی جون اسم منو بينيويس مهد تودت برم با نی نيا بازی بتونم.

يك هفته ای بود كه با من سر ناسازگاری گذاشته بود و هركارش ميكردم زياد بغلم نميومد و بوس نميداد. وقتی هم كه بوسش ميكردم آنی پاك ميكرد خلاصه ما مونده بوديم و يه علامت سؤال گنده. امروز يك كم مهربون شده بود اومد طرفم گفتم سامی جونم من بوس ميخوام گفت : مامان يواش بوسم كنا. اينجوريم نكن. بعد دو طرف صورتشو با دست فشار داد و گفت اينجوريم نتن. خلاصه فهميدم كه پسركم دوست نداره مامانش بچلوندش و بوس محكم ازش بكنم. ولی شما بگين گاهی وقتا مگه ميشه احساسات غليظ مادری رو با يه ناز كوچولو خلاصه كرد؟

دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٤ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog