خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


دوسه روز پيش با سامي ميخواستيم بريم چند تا مهدكودك رو ببينيم. بمحض اينكه بهش گفتم رفت و از توي كشو يه بلوز و شورت آورد و
گفت مامان بريم ددر. من اينو بتوشم ؟

گفتم: نه مامان جان

گفت: بتوشم خوشگله بريم ددر

گفتم نه. اول صبحانه بخور بعدا لباستو عوض ميكنم

خلاصه شروع كرد به جيغ زدن كه من ميخوام بتوشم اينو من ميخوام.

بهش گفتم اگه جيغ بزني مهد كودك نميري ها. گفت: آروم حرف بزنم ؟ گفتم : آره هميشه آروم يكدفعه صداشو نازك كرد و خيلي يواش گفت : مامان شراره جونم من اين لباسو بتوشم ؟!!!!!!!!!

امروز نشسته بود رو مبل و دستشم گذاشته بود روي پيشوني و چشماش. باباش گفت : سامي بيا بغلم . گفت : نميام . باباش گفت چرا: گفت: عصبيم

خلاصه من و باباش شاخ درآورده بوديم از اين ضبط صوت كه نميدونيم اين كلمه رو از كي به حافظه سپرده بود.

--------------------------------

مطالب بالا مربوط به ۱۰ روز پيشه. بايد بگم كه سامی از يكشنبه پيش ميره مهد كودك . از صبح تا ساعت ۵/۱۲ . استقبالش از مهد خيلی خوب بوده . فقط يكروز موقع تحويل دادنش به مربی خيلی گريه كرد كه اونم خوب شد. در حال حاضر سرماخورده و ديروز و پريروز به مهد نرفت. ولی امروز از صبح علی الطلوع بيدار شده و با خنده و اشتياق روانه مهدش شده.

احساس خوبی دارم. اينكه صبح زود از خواب بيدار ميشم. كلی پياده روی ميكنم. به كارهای عقب افتاده ام ميرسم. البته خيلی كار دارم تا خودمو دوباره پيدا كنم. ولی واقعا مصممم. پس پيش به سوی اهداف بلند مدت.

دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٤ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog