خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


وقتی اسم ماه بهمن مياد يه حس بدی تموم وجودم رو ميگيره. تشويش، دلشوره ، ترس و تنهائی ، غم و مرور يك تراژدي.

خاطرات مثل يك نوار ويديو از جلوی چشمم مدام و مدام ميگذره و روحم رو آزار ميده. آره امشب شب سالگرد فوت پدر عزيزمه. پدر مهربون و پير و دوست داشتنی ام.

زمان هم كه مثل برق و باد ميگذره . به آنی سه سال گذشت. گاهی وقتها فكر ميكنی اين آدمهائی كه رفتند هيچوقت تو اين دنيا نبوده اند. سه سال پيش يه همچين شبی آخرين شب از زندگی پدر خوبم بود و او يه همچين شبی و يه همچين ساعتی خواب بود. خدا رحمتش كنه هميشه عادت داشت شبها خيلی زود ميخوابيد. وقتی هم كه بستر ميرفت با صدای بلند بسم الله ميگفت و اشهدش را ميخواند و بعد خدا را شكر ميكرد و ميگفت خدايا منو هيچوقت زمينگير نكن . منو اسير رختخواب نكن . خدايا عزتم را مگير و ببر. سالها بود كه اين ذكر اورا هر شب موقع خواب ميشنيدم. و چه عزيز رفت!!!

پيرمردی كه با وجود كهولت سن تا آخرين لحظه روی پای خودش بود و منت هيچ كس حتی من و برادرم هم بر سرش نبود. خدا بيامرزدت بابا جون . روحت شاد الان كه دارم اين مطالب را مينويسم قلبم داره از شدت دلتنگی برات ميتركه. ميدونم كه آگاهی . ميدونم كه حال مارا ميبيني. پس خودت ميدونی كه تو اين سالها هيچ شبی بدون ياد تو و مامان ديده بر هم نگذاشتم. بعد از خدا هميشه دعای خير تو مامان راهگشای زندگيم بوده و هست. شما دو تا عزيز هميشه تو قلب من زنده ايد و برای من عزيزترينيد. دوستت دارم بابائی

---------------------------------------------------------

ماه بهمن از سالها پيش برای من بوی جشنواره رو هم زنده ميكنه. يادش بخير تو سالهای جوونی چه خوره فيلمی بودم من. محال بود فيمی اكران بشه و من نبينمش. وای يادش بخير جشنواره. يكی دوتا دوست خوره تر از خودم هم داشتم ديگه جشنواره كه شروع ميشد تلاطم و تكاپوی ما هم شروع ميشد. يادمه برای فيلم هنرپيشه مخلباف ساعت ۵ صبح با دوستم مهرنوش رفتيم تو صف برای سئانس يازده ظهر. اگه واسه درس خوندن يه همچين پشتكاری داشتم حتما يه چيزی شده بودم. سينما برای من همه چيز بود. جادو بود. در مورد فيلمهای هاليوودی هم تقريبا اطلاعات عمومی خوبی داشتم و دنبالشون ميكردم. تو فاميل و جمع دوستان يه پا كارشناس فيلم بودم!!! اينقدر خوره بودم كه اگه كسی هم همراهيم نميكرد خودم تنهائی ميرفتم سينما . اينا رو گفتم كه بگم چقدر پير شدم.

وقتی با همسرم آشنا شدم. او يه دوستدار فيلم بود مثل خيلی از آدما. عضو فيلمخانه شد. با من جشنواره ميومد. سينما رو شد و خلاصه تا قبل از ازدواج اين روند فعالانه ادامه پيدا كرد بعد از ازدواج كمرنگ شد. مسئوليت زندگی . مريضی سخت مامانم  ، درگذشتش ، افسردگی ، بارداری ، فو ت پدر ، زايمان ، زق و زوق بچه، دست تنهائی تو نگهداشتن بچه ، فراوانی سی دی های قاچاق و مجاز و غير مجاز فيلمهای روز ، .... همه و همه منو از دنيای آمالم دور و دورتر كرد. چند شب پيش شوهرم ياد قديما كرد و گفت بيا امسال بريم جشنواره. گفتم بچه رو چيكار كنيم. گفت نوبتی ميريم. گفتم بابا حال داری تنهائی كی ميره سينما اونم جشنواره!! گفت نه من خيلی هوس جشنواره كردم بايد برم دنبالش گفتم موفق باشی خودت برو.

نميدونم دليل اين دل دل كردنها چيه؟ پيريه ؟ بيحوصلگيه ؟ افسردگيه يا يه كوفت كاری ديگه. هرچی هست كه برام فقط افسوس مياره و بس !!!

-------------------------------------------------

با اجازه از دوستان خوبم وفا و صفا ايم مطلب زير را از وبلاگشون كش رفتم:

مولانا هفت توصيه برای بهتر زيستن دارد

در خيرخواهی مانند رودخانه باش
در بخشندگی مانند خورشيد باش
در پوشاندن خطاهای ديگران مانند شب باش
در عصبانيت و خشونت مانند مرده باش
در فروتنی مانند زمين باش
در تحمل مانند دريا باش
ياآنچنان باش که هستی ياآنچنان باش که می نمائی

دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog