خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


قبل از هر چيز بايد به اون آشغال بی همه چيزی كه برای من كامنت ميذاره بگم كه تو كه بابا اسم و صفتت واقعا با مسما هستند و با شناختی كه از تو دارم ميدونم كه بی شخصيت تر ازونی هستی كه بخوام بيش از اين بهت بها بدم ولی بدون كه اگه روم بالا بياد بدجوری حالتو ميگيرم.

آخرين خط از كامنت دوست عزيزم پناهنده چقدر منو خندوند. ياد آور يك قضيه بسيار مضحكه.

من با خدا بيامرز مرحوم آقای ساموئل خاچيكيان آشنا بودم. ايشون سال ۷۰ به من يه نامه داده بودند به عنوان مجوز حضور در سينما كريستال در ايام جشنواره. منهم بايد اين نامه رو به دوتن از آشنايان ايشون در سينما ميدام يكی آقای رهبر و ديگری آقای بابائی كه مردی جاافتاده با حداقل سن ۵۰ سال بود و در اين سينما كنترلچی بود. تصور كنيد در آخر جشنواره اين آقای بابائی شده بود دلخسته من بدشانس. اين وسط قيافه دوستام كه باهام ميومد ديدن داشت آی همه منفجر ميشدند از خنده. خلاصه كه حكايتی بود !!!

-----------------------------------

پسر كوچولوم مريضه دو روزه تب كرده و سرو چشمش حسابی ريخته بهم. خلاصه كه مشغول خوردن آنتی بيوتيكه!!!

پريروز منزل برادرم بودم تب داشت بردمش حموم وقتی حوله انداختم سرش حرف جالبی زد گفت ا من شدم شبيه مادر . گفتم مادر كيه ؟ گفت مامان دائی گفتم مامان بزرگو ميگی ؟ گفت آره همون كه پيش خداست اون اينجوری حوله ميپوشيد.

تا الان گيجم . نميدونم شايد در خواب ديده باشه. شما چيزی دستگيرتون ميشه؟

با دختر دائيم شوخی ميكرد. بهش ميگفت سامی تو الان نقش معتادی ؟ ميگفت آره من معتادم. دختر دائيم پرسيد چی ميكشي؟ گفت: خط خطی

 

 

جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog