خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


چند روز پيش گلاب به رو تون سامي تو شلوارش آره . خلاصه كلي بهش اخم كردم. اومد دست انداخت گردنم كه ماماني منو دوست داري؟ گفتم: نه گفت: بابا منو دوست داره؟ گفتم نه بابات هم دوستت نداره چون كار بد كردي.
يكخورده فكرد و گفت : پس من كيو دوست دارم ؟ من كه ماهم پسر گليم

پسركم خيلي كوچولو و لاغر شده. اين مهد كودك هم حكايتي شده شايد اين ماه اسمشو ننويسم بگذارم بعد از عيد. چون طفلكي خيلي تحليل رفته. ضعيف و لاغر اصلا يه شكل ديگه شده و بسيار هم بد غذا. قضيه مريضي سامي شده عين اين سيگاريهائي كه آتيش با آتيش روشن ميكنند اين بچه ماهم آنتي بيوتيك به آنتي بيوتيك طول درمان مريضي اش را طي ميكنه.

جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog