خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


  1. واي چقدر دير به دير آپ ميكنم. بازم همون عذر و دلايل هميشگي. اين ويندوز ما كه فقط بدرد تعويض با خروس قندي ميخوره قديمي و بدرد نخوره البته دوستان گراميم در خانواده باصفا ها و باوفاها قول مساعد حال دادن به اين وضعيت اسفبار رو دادن ولي قبل از اون بايد خودم عكسها و اطلاعات بدرد بخور رو يكدست و جمع و جور كنم كه متاسفانه هنوز اين حس و حال رو پيدا نكرده ام. از طرفي شديدا اين مدت دنبال جور كردن شرايط مربوط به منزل جديد بوديم و هم گرفتاري فكري داشتيم و هم بدو بدو هاي بسيار از اين اداره تا اون بانك ولي بالاخره جور شد. تو اين مدت تا حدودي هم مشغول جمع كردن اثاثيه بودم كه لامصب تمومي نداره من نميدونم با اين همه اثاث ما چجوري تو اين خونه 60 متري زندگي ميكرديم. البته چجوريش كه معلومه. عملا اطاق سامي تبديل شده بود به يك انباري مملو از كتاب و سي دي و فيلم و مجله و اسباب بازي و يه عالمه تير وتخته از كمد و تخت سامي گرفته تا ميز كامپيوتر و كتابخانه لكنتي كه خدا رحمت كنه طلعت خانم دوست مامانمو كه يادگار اونه. كتابخانه بزرگ و جاداري كه فاقد زيبائي ظاهري است اما تا دلتون بخواد جادارو بزرگ. خلاصه كه فعلا زندگي هتل واري داريم. اطاق خواب خودمونو جمع كرده ام و توش شده پر از كارت بسته بندي شده. البته تا اوخر خرداد اين پروسه طول ميكشه تا ما تو خونه جديد مستقر بشيم.

  2. تو اين مدت فيلمهاي زير درخت هلو و هوو و ازدواج به سبك ايراني را هم ديديم. درخت هلو بازي درخشان حميد جبلي عزيز و شهره لرستاني رو داشت با تم غم انگيز بخش اول فيلم كه كلي حالم گرفته شد چون پيرمرد قصه شباهت ظاهري با پدر مرحومم داشت كه خيلي منو به ياد اون عزيز دلم انداخت ولي خوب بعدشم حسابي خنديدم. هوو هم اگر بازيگري جز عطاران داشت اصلا قابل تحمل نبود شايد به يمن حضور اون بود كه لبخند رو روي لبانت به يدك ميكشيدي. اما ازدواج به سبك ايراني خيلي بهم چسبيد نميدونم چرا ولي بعضي از صحنه هاش خيلي باحال بود. ديدن سعيد كنگراني هم جالب بود تمام مدت منو ياد فيلم در امتداد شب ميانداخت و اون ديالوگش در قايق كه ميگفت: نتب خورشيد نتاب اين شبو ازمن نگير اين همه تابيدي چه گهي خوردي؟ ولي چه پير شده بود. بازي داريوش ارجمند هم بعد از مدتها بر دلم نشست چرا كه بعد از سريال امام علي انگار اين امر بر او مشتبه شده بود كه واقعا مالك اشتره با اون هيبت عارفانه و سخنراني هاي فراوانش در شهادت و ولادت اون حضرت!!! بالاخره از اون كالبد اومده بود بيرون . فقط اين خارجيه يخورده نچسب بود و آدم رو با خودش همراه نميكرد.

  3. نمايشگاه كتاب هم رفتيم. بابا مگه با بچه ميشه اين جور جاها رفت ؟؟؟ پدر مارو درآورد اينقدر نق زد. يا آب ميخواست يا جيش داشات يا بستني ميخواست يا ميومد بغل يا ميخواست بدوه يا بادكنك ميخواست يا كاغذ از رو زمين جمع ميكرد يا . يكي نيست بگه خوب چرا بردينش ؟؟؟

  4. چندي پيش رفته بوديم منزل فروشنده خانه جديدمان . خانمش داشت با من صحبت ميكرد و هي ميگفت خانم محرابي ( نام فاميلي همسرم ) چنين است و خانم محرابي چنان است كه يكدفعه سامي گفت به مامان من نگو محبادي اون محبادي نيست اون ناظريه ( نام فاميل خودم ) من و بابام محبادي هستيم.!!!!

  5. امروز متوجه شدم كه پسر 5 ساله يكي از دوستان قديميم از پله هاي طبقه چهارم خونشون پرت شده پائين و ضربه مغزي شده و از ديروز صبح تو كماست. بدجوري حالم خرابه. اينقدر گريه كردم كه نگو. ترو خدا انرژي هاي مثبتتون رو بفرستيد و براي سلامتيش دعا كنيد. خداوند نگهدار همه بچه ها باشد.
    انشا ءالله

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog